در همين اثنا چشممان به خودكارهايى افتاد كه روى ميزى قرار داشت. با خود فكر كرديم هر چقدر از ما كار بكشند،
مى ارزد به شرط اين كه بتوانيم از اين خودكارها براى بچه ها به ارمغان
ببريم (در آن جا از خودكار استفاده هاى زيادى مى شد، نظير نوشتن دعا،
تكثير آيات قرآن، انجام تكاليف درسى و...) پس، بى درنگ شروع كرديم به
نظافت.
از ساعت هشت صبح تا ظهر مشغول كار بوديم و در اين بين من يك خودكار
برداشتم و در جوراب پاى چپم گذاشتم، غافل از اين كه يكى از سربازان عراقى
مرا زير نظر داشته است.
به هر حال، وقتى نظافت تمام شد، ما خوشحال بوديم از اين كه هر كدام
توانسته ايم خدمتى هر چند ناچيز به بچه ها بكنيم. اما ناگهان سه سرباز
عراقى كه در كنار محوطه ايستاده بودند، به من اشاره كردند به نزدشان بروم.
در مقابلشان كه قرار گرفتم، پرسيدند: خودكار كجاست؟
گفتم: كدام خودكار؟
سربازى كه برداشتن خودكار را ديده بود، به پاى من اشاره كرد.
در آن لحظه دنيا پيش چشمم تيره و تار شد، زيراكه از صبح تا ظهر كار كرده و
خسته شده بوديم براى هيچ. از طرف ديگر، اگر خودكار را پيدا مى كردند،
شكنجه و زندان از تبعات حتمى آن بود. پس، باتوكل به حضرت حق با حالتى كه
وصف شدنى نيست، فقط توانستم آيه كريمه «وجعلنا من بين ايديهم سداً و من
خلفهم سداً فاغشيناهم...» (۱) رااز مقابل ديدگانم بگذرانم، آن هم با حالتى
كه در عمرم فقط يك بار آن حالت به من دست داد.
در همين بين، يكى از سربازان عراقى خم شد و در جورابم شروع به جست وجو كرد
ولى چيزى نيافت، در حالى كه خودم از بالا خودكار را مى ديدم. سرباز عراقى
گفت: نيست.
سرباز اولى گفت: لابد در آن يكى جوراب است.
آن جوراب را هم تفتيش كرد ولى خودكارى نيافت. پس، دو سرباز ديگر غرولند
كنان رفتند و آن ديگرى هم از پى آنان رفت و من نيز در حالى كه مكرر شكر و
ثناى حضرت حق را مى گفتم، خود را به در مقر رساندم و از آن جا خارج شدم.
سپس خم شدم و خودكار را برداشتم و دوان دوان خودم را به آسايشگاه رساندم و
آن را پنهان كردم.
• قادر آشنا
۱- سوره يس/ آيه ۹.




