در
شرايطى كه بيدارى در دل تاريك شب، برادران ما را تهديد مى كرد، فرزند برومند، شهيد
عالى مقام، رهرو راه حسين (ع)، شهيد محمود امجديان، بدون اعتنا اكثر شب ها تا صبح
بيدار مى ماند و در مقابل خستگى روز، خواهش ما اين بود كه همانند بقيه برادرانت شب
را به استراحت بپرداز.
ولى به حق خانه خدا و به حق صاحب اين ايام، آقا حسين بن على (ع)، در هر لحظه اى از لحظات شب كه چشم را باز مى كردى، محمود را رو به قبله، سر به زانو، يا در حال سجده و در حال خواندن قرآن مى ديدى
بعد از مدتى كه نتوانستيم با خواهش از او بخواهيم شب ها استراحت كند،
از يكى از برادران خواستم كه با ايجاد رابطه با او، پس از رفاقت و گفت و گو، در پايان
با هم به استراحت بپردازند.
همه ما در نامه مى نوشتيم كه نگران نباشيد، ما سلامت هستيم و دير يا زود
به وطن برمى گرديم، اما اگر نامه هاى شهيد امجديان را مطالعه كنيد، او به خانواده اش
نويد برگشتن نمى دهد و در نامه اش مى نويسد: «امروز به غم ها و رنج ها تن در مى دهيم
تا فرداى موعود، راست قامتان جاودانه تاريخ باشيم. مادرم، پدرم، خواهرم، برادرم، آن
گاه كه خبر شهادت من به شما رسيد، گريه نكنيد. اگر خواستيد در عزاى من سوگ بنشينيد
و اشك بريزيد، به ياد شهادت حسين بن على (ع) و ياران فداكارش اشك بريزيد.»
در نامه هايش نمى نويسد خانه را براى برگشتن من مهيا سازيد. اين طور نبوده
كه به جبهه برود و در جبهه به اسارت درآيد و در اسارت هم چند صباحى را بگذراند و به
خاك وطنش برگردد.
يك ماه بيشتر نمانده بود كه شهيد امجديان همراه همه به وطن برگردد. به
حق، مثل مادرى كه در انتظار فرزندش و براى ديدار او لحظه شمارى مى كند، بايد گفت برادرمان
براى شهادت لحظه شمارى مى كرد. وقتى كه برادرمان ضربه خورد، پانزده قدم با او فاصله
داشتم. بلافاصله روى زمين افتاد، بالاى سرش آمدم. در مجلس حضور دارند برادرانى كه لحظه
آخرى كه اين عزيز به افتخار شهادت نايل آمد، در آن جا بودند. روحش شاد!
به يقين، ايشان از اصحاب حسين بن على (ع) به حساب آمده و دعاى خير او
بدرقه خانواده محترمش و برادران عزيز آزاده و ملت شريف ايران و نظام مقدس جمهورى اسلامى
خواهد بود.
اگر از بنده و همچنين از برادرانى كه ما در آن جا در خدمتشان بوديم سوال
كنيد كه تلخ ترين لحظه هاى اسارت چه زمانى بود، يقيناً مى گويند تلخ ترين لحظه هاى
اسارت آن لحظه اى بود كه شاهد پر پر شدن اين گل ها در تنگناى اسارت بعد از هشت سال
اسارت بودند.
بعد از شهادت اين برادر عزيز، وضعيت اردوگاه به هم ريخته شد. سربازان
عراقى مى خواستند با كابل برادران را ساكت كنند. صداى گريه، اردوگاه را پر كرده بود.
برادران سيل آسا به طرف جسم مطهر محمود يورش بردند.
گرچه شما خانواده محترم جليل القدر، پدر و مادر و برادر و خواهر محترمشان
نبوديد، اما فرزندان شما آن روز عزا و ماتمى گرفتند كه دشمن تعدادى از آن ها را زندانى
كرد و بقيه را در آسايشگاه ها محبوس كرد، ولى فايده اى نداشت.
دشمن متحير مانده بود كه چه كار كند. مى گفت: ساكت! مى ديد گريه و شيون
و آه و ناله بلند مى شد.
بالاخره در آسايشگاه را باز كردند و از من خواستند كه به اتاق ها بروم
و بگويم محمود زنده
ا ست، شما اشتباه كرده ايد، او به شهادت نرسيده است. بنده هم با اين كه
يقين داشتم براى هميشه از ديدار اين برادر عزيز و بودن در خدمت اومحرومم و به داغ او
براى هميشه مبتلا، چون وضعيت روحى برادران را نگران كننده ديدم، رفتم و به آن ها گفتم
چرا نگران هستيد؟ برادرمان وضعيتش بهتر شده و از بيمارستان خبر آورده اند كه حالش بهتر
است و فردا ان شاءالله به جمع شما باز مى گردد.
روحش شاد و يادش گرامى باد!




