دوران اسارت هم دوران سختي بود...
...در دخمه اي تاريک که سگ هم آنجا نميماند مرا انداختند
من فرياد ميزدم : ايها الناس ، انا تشنه شديدٌ...واحدٌ ليوان الماء لطفاً...
من فرياد ميزدم : ايها الناس ، انا تشنه شديدٌ...واحدٌ ليوان الماء لطفاً...
صداي فرمانده ي عراقيا رو شنيدم که به سرباز ميگفت: اضرب ثاني ضربهٌ شديد بالماتحت الحاجي ، تا هو قال: انا يتخوردونَ العن...
چند لحظه بعد درب دخمه بروي من باز شد و نور شديدي به دخمه وارد شد ، من با دستم جلوي نور را از وارد شدن به چشمم ميگرفتم ناگهان يک هيکل تنومند را توي نور مشاهده کردم سربازعراقي وارد شد و يقه ي منو گرفت و منو با زحمت فراوان از روي زمين بلند کرد و با خشم گفت: لعنت الله بالأنت...أنت شديدٌ وزين بالحدي که شرم الکرگدن بالحجم الکثير الشکم!!
منم چون عربيم بد نبود و هميشه تو دبيرستان نمره ي عربيم ماکس کلاس بود ، با خنده گفتم : هذالوزن مال المرغ و لاغير!!
سرباز خشمش دو برابر شد و با عصبانيت گفت : انت زيادٌ حاضراً بالجواب ، الآن انا يتبردون الأنت بالاُتاق الشکنجه و ضرب الأنت شديداً بالحدي که اُخرجو ثاني حاج محمود بالاينور و الاُنورلأنت تا اِفهم واحد مَن الماست چقدر شاملٌ بالکره!!!
من که بشدت ترسيده بودم گفتم : اِذهب قليلٌ (کوتاه بيا)
سرباز به سمت اتاق شکنجه منو هل داد...
وقتي به اتاق شکنجه رسيديم فرمانده رو ديدم که يه ترکه ي سياه تو دستش بود و ميزدش به کف اون دستش...وقتي منو ديد گفت: اهلاً و سهلاً حاج محمود...لا يتداشتون الکاري با انت...فقط انا طالبٌ اِضرب ثاني ضربت الاُفقيّه بالباسن الأنت تا شمايل الماتحتُ الحاجي شبيهٌ بالعلامتِ الجمع!!!
من ديگه رنگم زرد شده بود و از ترس قهوه اي شده بودم. اون ظالم دل سنگ ترکه رو برد بالا و با تمام قدرت زد به اين دمبه ي ما!!!
تا اومدم داد بکشم نامرد پشت بندش دومي رو زد...ديگه من چشمام سياهي ميرفت فقط فهميدم که باسن منو به جاي علامت جمع وسط دو سرباز قرار داده بود و با خنده ميگفت : واحد بعلاوهٌ واحد ، نتيجهٌ ميشود ثاني




