دوشنبه ۱۶ دي ۱۳۸۷
اسارت، انسان را به خدا نزدیک می کند / سید حسین هاشمی / قسمت اول

سید حسین هاشمی متولد سال 1330 ، فارغ التحصیل رشته مهندسی نساجی از دانشکده پلی تکنیک ( امیر کبیر فعلی ) در سال 1354 و همچنین فارغ التحصیل کارشناسی ارشد در رشته ارتباطات از دانشگاه کنکوردیا (کانادا) در سال 1358 می باشد.


لطفاً از خودتان برایمان بگویید؟
پس از بازگشت به میهن اسلامی در گروه جهاد تلویزیون فعالیت می کردم. با آغاز جنگ تحمیلی جهت تهیه گزارش به جبهه رفتم . در مهر ماه 59  هنگامی که عراقی ها شهر قصرشیرین را اشغال کردند ، به همراه اهالی شهر اسیر شدم.  در آن زمان 29 سال سن داشتم .
پس از آزادی مجددا در تلویزیون مشغول فعالیت شدم و علاوه بر مدیریت گروه جهاد سازندگی سه مجموعه با نام های "بازگشت بهار"، "با کلام آزادگان" و "کوه پایه ها" را در مورد آزادگان ساختم. در سال 1373 به دلیل تسلط به زبان فرانسه که در اسارت فراگرفته بودم به عنوان رایزن فرهنگی عازم فرانسه شدم. در این ماموریت که تا سال 1376 ادامه یافت خانه فرهنگ جمهوری اسلامی ایران در پاریس پس از ده سال تعطیلی مجددا بازسازی و فعالیت های فرهنگی در آن رونق گرفت. در سال 1382 به عنوان رایزن فرهنگی عازم کرواسی شدم و این ماموریت هم به یمن الطاف و عنایات الهی با توفیقات همراه بود. اکنون نیز در سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی مشغول خدمت هستم.
-    در لحظه اولیه اسارت چه احساسی داشتید و به چه چیزی فکر می کردید ؟
 اسارت ما شکل بدی داشت و جنگ هنوز شکل سخت خودش را نگرفته بود . ما جزء اولین گروه هایی بودیم که اسیر می شدیم . من 4 مهر 1359 اسیر شدم و بقیه اسرایی را  هم که آورده بودند بچه هایی بودند که از دوم تا ششم مهر اسیر شده بودند و همه ما اولین کسانی بودیم که به اردوگاه رمادی برده شدیم . حدوداً 500 نفر بودیم که از همه جبهه ها در جنوب و غرب جمع کرده بودند . ما را از بغداد به رمادیه بردند و اولین گروهی بودیم که وارد یک پادگان در رمادیه شدیم که بعدها تبدیل به اردوگاه اسرای رمادیه شد. بدلیل اینکه اولین گروه بودیم سختی های خیلی زیادی را متحمل شدیم .
-    لطفاً سیر اردوگاهی خودتان را هم بگویید ?
دو سال اول اسارت را رمادیه بودم و بعد از آن به موصل 4 رفتم که شش سال و نیم آنجا بودم و یک سال و نیم آخر اسارتم را در اردوگاه 5 صلاح الدین (تکریت) بودم .
-    اگر بخواهید واژه اسارت را برای آنهایی که اسارت را نچشیده اند توصیف کنید ، چه می گویید ?
کسی که اسارت را نکشیده باشد متأسفانه درک درستی از این قضیه نخواهد داشت. مثل این است که بخواهیم گرسنگی را توصیف کنیم . گرسنگی احساسی است که وقتی آدم گرسنه می شود می فهمد و وقتی گرسنگی اش برطرف شود دیگر آن احساس را نمی تواند به یاد آورد .  اسارت هم یک معنای خاصی است که تنها آنهایی که اسیر بودند حس می کنند . ما فقط می توانیم آن را از چند جهت توصیف کنیم . یکی اینکه فضای فیزیکی اسارت را توصیف کنیم. دیگر اینکه حالات و احساسات جمعی اسرا را توصیف کنیم . مثلاً در مورد موصل 4 بگوییم که آدم های معتقدی بودند ، همه اهل عبادت بودند ، اهل نوع دوستی ، ایثار و گذشت بودند . دارای روحیات بالا و بسیار فعال در مسائل فرهنگی بودند .
 اما در مجموع توصیف اسارت خیلی دو پهلو است . از این جهت که خود واژه اسارت یعنی در بند بودن ، یعنی اینکه انسان در زندان و یا اتاق کوچکی محدود باشد . یعنی محدودیت های فراوان که مثلاً نتواند هر جایی که دلش می خواهد برود و هر کار دلش می خواهد بکند. و بد تر ازآن هر کاری که به او می گویند باید انجام بدهد . خود واژه اسارت و زندان تعریفی دارد که همه می دانند چیست . اما در کنارش یک پدیده دیگری بوجود می آید که توصیفش برای کسانی که از بیرون اسارت را می نگرند خیلی سخت و غیر قابل باور است. و آن اینکه هرچه این بندها بر جسم انسان بیشتر باشد و او را محدودتر کند ، در درون شروع به رشد می کند و این خیلی عجیب است . خود من اگر قبل از اسارت کسی این مطالب را به من می گفت ، نمی فهمیدم . ولی در آن شرایط آدم خودش را پیدا می کند و اگر انسان خود را پیدا کند ، خدا را پیدا خواهد کرد . انسان شروع می کند به شناخت قدرتهایی که خدا در درونش قرار داده است . مثلاً صبر ، که لازمه ی اصلی اسارت است،  یک معنای خیلی گسترده ای دارد و هرچه اسارت سخت تر می شود صبر انسان بیشتر می شود و از نظر روحی نیز رابطه اش با خدا قوی تر شده و از نظر معنوی ، مفاهیم دینی و قرآنی و الهی را بهتر درک می کند.  این مثل یک تناسب معکوس است که انسان هرچه از نظر جسمی محدوتر و زندگی برایش سخت تر شود ، بعد معنوی اش گسترده تر و روحش بزرگتر می شود .
علاوه بر انواع شکنجه ها و تنبیهات، کتک های بی دلیل فردی و جمعی، ناسزاها و بی حرمتی ها به مقدسات ما، محدودیتها در اسارت از گرسنگی، سرما و گرمای طاقت فرسا، جراحت های جبهه و انواع بیماری بود تا بی اطلاع بودن از خانواده ؛ از یک اتاق و فضای بسته بیرون نیامدن ؛ از دنیا بی اطلاع بودن و هیچ نوع تفریحی نداشتن . حتی کتاب نیز محدود بود . ولی در این محدودیت ها است که آدم شروع به پیدا کردن ابعاد جدیدی از خود می کند . انسان در شرایط دشوار قرآن را  بهتر می خواند . می فهمد که پیامبران چه احساسی داشتند . تاریخ ائمه را وقتی نگاه می کنیم ، می بینیم که همه شخصیت های بزرگ زندگی شان خیلی سخت و پر از مصائب و مشکلات است . با این اوصاف اگر بخواهیم اسارت را بطور خلاصه تعریف کنیم این است : محدودیت برای زندگی بیرونی و مادی و گسترش و نا محدودیت برای زندگی معنوی و روحانی .

  

در اسارت آیا به فکر فرار هم افتادید ؟
خیر، من توان فرار را در خودم نمی دیدم و علاوه برآن فرار در اسارت ما معنای متفاوتی دارد که باید روشن شود. یک اقدام برای فرار در اردوگاه رمادی انجام شد که دو نفر از بچه ها بصورت ناموفق فرار کردند و عراقی ها آنها را پشت سیم خاردار اردوگاه گرفتند . در کشورهای دیگر وقتی که یک عده اسیر می شوند ، ارتش اسیر گیرنده می داند که اسرا نقشه فرار می کشند . اصلاً جزء دستورالعمل ارتش است که وقتی عده ای اسیر می شوند باید بلافاصله کمیته فرار تشکیل داده و شروع به نقشه کشیدن و اقدام برای فرار  کنند . کشور اسیر گیرنده هم به همین نسبت اقدامات و عکس العملهای مشخصی دارد. در جنگ جهانی دوم هم که در فیلم ها نشان می دهند ، وقتی یک عده فرار می کردند ، دوباره آنها را گرفته و به اردوگاه می آوردند . همین و بس . می توانند از نظر قانونی ( البته جنگ قانون مشخصی ندارد ) به سمت شخص در حال فرار تیراندازی کرده و او را بکشند . اما  وقتی او را گرفتند ، تنها اقدام برگرداندن او به اردوگاه است و هیچ تنبیه خاصی ندارد . اما عراقی ها اصلاً اینگونه نبودند . وقتی که این فرار شکست خورد و آن دو نفر را گرفتند، شروع به تنبیه بسیار گسترده و ناجوانمرده تمامی اسرا کردند . عبارت بی معنا و احمقانه ای می گفتند که اینها نان و نمک ما را خوردند و گذاشتند رفتند! در حالیکه نان و نمکی نبود و همه چیز را در کمترین حد ممکن به ما می دادند.   شدت مجازاتهایی که عراقی ها بعد از این فرار اعمال کردند به حدی بود که خود بچه ها این احساس را کردند که در واقع فرار بدینگونه ارزشی ندارد . فرض کنیم حداقل دو نفر موفق شوند که جان خود را نجات دهند . آیا این ارزش دارد که هزار نفر در مقابل این فرار به سختی بیفتند و به شدت تنبیه شوند ؟ چون  روش برخورد عراقی ها را با مسئله فرار دیدیم ، فرار تبدیل به یک پدیده مذموم شد. خود حاج آقا ابوترابی به شدت با فرار مخالف بودند و به بچه ها گفته بودند که هیچ کس حق فرار کردن ندارد مگر اینکه نقشه ای باشد تا کل اردوگاه باهم خلاص شوند که اینهم از لحاظ تاکتیکی اصلاً عملی نبود . بنابراین مسئله فرار کلاً منتفی بود و از نظر اعتقادی مثل این می ماند که یک نفر پایش را بگذارد روی شانه های عده ای دیگر وآنها را با فشار داخل مرداب کند تا خودش نجات پیدا کند . بنابراین فرار به این شکل از نظر شرعی و اخلاقی امری مذموم و منتفی بود .     


گفتگو از :طیبه محمدی نیا




توسط محمدرضا گلشنی | Reply
January 14, 2009 3:14 PM

آقای هاشمی ازمردان نیک وبسیاردلسوز دوران اسرات بود ، بنده نیز ارادت خاص و علاقه فراوان به ایشان دارم ، انشاءالله همیشه درامورات دنیوی و اخروی خویش موفق باشند .

توسط یوسف | Reply
March 7, 2009 7:55 PM

عکس های حین درگیری بفرستید لطفا

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: