سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۷
ابوترابی حقیقتاً ولی خدا بود / سید حسین هاشمی /بخش دوم و پایانی

در بخش اول گفتگو با سید حسین هاشمی در باره نحوه اسارت و وچگونگی به اسارت در آمدن توسط دشمن بعثی صحبت  کردیم.وی در باره واژه اسارت و نوع تعریف از آن نکاتی قابل تاملی را بیان نمودند.هاشمی  اسارت را کلمه ای دو پهلو می داندو خود واژه اسارت را به در بند بودن  انسان در زندان و یا اتاق کوچکی معنا میکند.قسمت دوم و پایانی گفتگو را باهم می خوانیم:

 

-          در چه زمینه ای در اردوگاه فعالیت می کردید ؟

من خودم تا موقعی که در رمادی بودم فقط در حد یاد گرفتن زبان عربی کار کردم ، البته من آنموقع چون فارغ التحصیل کانادا بودم زبان انگلیسی را خوب بلد بودم . وقتی به اردوگاه موصل 4 آمدیم کلاً فضای این اردوگاه با کل اسارت و یا حداقل با فضای اردوگاه رمادی فرق می کرد. در موصل حاج آقا ابوترابی بنیان  پدیده ای را گذاشتند که باعث شد این  اردوگاه چیزی مثل یک دانشگاه و یک مجموعه فرهنگی بشود و از شکل اسارت در بیاید . من به حاج آقا گفتم که می توانم به بچه ها زبان انگلیسی یاد بدهم . البته در رمادی این کار را نکردم ، می ترسیدم که شاید زبان انگلیسی در آن جو خیلی کمک نکند و حتی فکر بچه ها را هم تا حدی منحرف کند اما حاج آقا ابوترابی گفتند که اینها سربازان امام زمان (عج ) هستند و هر چه که یاد بگیرند در جهت درست از آن استفاده می کنند . بنابراین شروع کردم به تشکیل کلاسهای انگلیسی . روش تدریسمان به این صورت بود که صلیب سرخ مجموعه ای از کتابهای درسی را می آورد - کتابهای انگلیسی چاپ خارج -  و این کتابها از سطح مقدماتی شروع می شد. ما برای یک عده ای مثلاً 5 یا 10 نفر ( بسته به ظرفیت ) کلاس می گذاشتیم و بعد از حدود 6 ماه این عده خودشان تعدادی را انتخاب میکردند و همان درسهایی را که تا آن موقع خوانده بودند برای آن افراد جدید درس می دادند . در آنجا چند نفر بودیم که درس می دادیم ، مثل آقای سعید اوحدی که ایشان هم فارغ التحصیل امریکا بود . ما به تعدادی درس می دادیم و آن تعداد به تعدادی دیگر که بصورت تصاعدی سریعاً همه ی اردوگاه شروع کردند به یاد گرفتن انگلیسی.  در مقطعی می شود گفت که  از 1200 نفر اسیر موجود شاید حدود 800-700 نفر در حال یاد گرفتن انگلیسی بودند . تا جایی که کسانیکه یک سال انگلیسی خوانده بودند می توانستند در حد ابتدایی صحبت کنند و نیاز هایشان را با صلیب سرخ در میان بگذارند .

به جز تدریس زبان انگلیسی و فرانسه که همانجا یادگرفته بودم، من چون رشته تحصیلی ام فیلمسازی بود و در تلویزیون هم فیلم ساخته بودم ، در اردوگاه شروع کردم به کار تئاتر و البته بیشتر نمایش نامه می نوشتم و اجرا می شد . در کار سرود هم با بچه های گروه سرود همکاری می کردم و شعر می سرودم و در برنامه های فرهنگی مختلف از قبیل طراحی برنامه های مناسبتی و مسابقات هنری کمکهایی می کردم .

-         فضای علمی حاکم بر اردوگاه و انگیزه ی بچه ها برای یادگیری را بیان کنید .     

مطلبی که خیلی عجیب است اینست که چطور فضای یاد گرفتن و آموختن در موصل 4 غالب شده بود . افرادیکه آنجا بودند اکثریت بچه های بسیجی و سپاهی بودند که با انگیزه های بالا به جبهه آمده بودند. می توان گفت مهمترین عامل در قضیه ی فراگیری انگیزه بود. تصور کنید در اردوگاهی در عراق که کاملاً پرت و دور از دنیای آزاد و عاری از  هر نوع چشم انداز دنیوی بود و همچنین دلیلی هم نداشت که ما فکر کنیم که روزی آزاد می شویم ، علی رغم همه اینها، این چه انگیزه ای بود که بچه ها با این علاقه نه تنها انگلیسی بلکه عربی ، فرانسه و زبان های دیگر را یاد می گرفتند ؟  

این خیلی عجیب بود که دلیلش بر می گشت به فضایی که در کل اردوگاه غالب شده بود . همه احساس می کردند در یاد گرفتن ، در فکر کردن و فهمیدن یک پیشرفت هست ، یک گسترش و توسعه ای هست و این بود که اصل کار ما یاد گرفتن بود و کار خیلی مهمی هم برای ما بود . ببینید در دنیای آزاد آدم ها چقدر کار می کنند و علاوه بر آن چه انگیزه هایی دارند و چه مقدار از وقتشان را برای استراحت و چیزهای دیگر می گذارند. اگر این کار را نکنند زندگیشان نمی گذرد. در آنجا اصلاً این بحثها نبود ولی با این همه اینقدر درس خواندن و فکر کردن و چیز یاد گرفتن مهم بود که انگیزه ی اصلی همه ی کارها بود. صبح که از خواب بلند می شدیم فکر این بودیم که کلاسها را چطور برگزار کنیم . من خودم که درس می دادم برای هر کلاسی مجبور بودم مدتی مطالعه کنم . آنهایی که کلاس می آمدند با انگیزه درس می خواندند . من خودم در مقطعی از همان دوره روزی شش ساعت کلاس داشتم و برای هرکدام از این کلاسها مجبور بودم که مطلب آماده کنم . کسان دیگری هم بودند که به همین نسبت کلاس می رفتند .

منظورم ازمطرح کردن این مطالب و خاطرات بیان گوشه ای از انگیزه بالای بچه ها است که اصلاً نمی گذاشت مسائلی مثل سختی اسارت ، سستی و ناامیدی به ما خطور کند . اغراق نکرده ام اگر بگویم که آن چند سالی که در اسارت بوده ام با انگیزه ترین دوران زندگی من بود . تمام ساعات و روز های ما برنامه ریزی شده بود .

این مفهوم  توسعه انسانی که در بحثهای جامعه شناسی و دانشگاهی مطرح می کنند در اردوگاه موصل 4 به معنای واقعی متحقق شد . از روز اولی که وارد موصل 4 شدیم تا روز آخر ، از نظر فیزیکی چیزی به ما اضافه نشد . نه به ثروتمان چیزی اضافه شده بود ، نه مدرکی گرفته بودیم و .... ، اما خودمان می دانستیم در این چند سالی که در اردوگاه بودیم چقدر توسعه پیدا کرده بودیم . این توسعه چه بود؟ یک توسعه معنوی بود . انگار در  دنیای دیگری که اصلاً ارتباطی با دنیای مادی ندارد ، یک فضا  به وجود آمد. دنیای جدیدی از جنس دیگری خلق شد که مرتباً بزرگتر می شد . به تعبیر شاعرانه، خیمه ای از بهشت بر زمین گسترده شد. میتوانیم بگوییم که تعبیر آیه ی « ربِّ زِدنی عِلماً » در بین بچه های موصل 4 بود و آموختن مایه ی اصلی حیات معنوی این بچه ها بود .

-         خاطره جالبی که به ذهنتان می رسد لطفاً بیان کنید :

چند بار اتفاق افتاد که عراقی ها خودکار و کاغذ را در مقاطع مختلف ممنوع کردند . یک موردش خیلی برجسته و یکی از تلخ ترین خاطراتمان بود . ما خیلی فعالیت های مکتوب داشتیم . از کلاس ها گرفته که بچه ها مطالب و تکالیفشان را می نوشتند تا شعرها و نمایش نامه ها و حتی نقاشی های مختلفی که بمناسبت های مختلف ترسیم می شد . یکی از کارهایی که خیلی در اردوگاه رایج بود تمرین خط و خطاطی بود . یکی از این روزها نمی دانم به چه دلیلی عراقی ها گفتند که کلاً کاغذ و قلم ممنوع وهمراه داشتن آن جرم است . این خاطره از یک جهت شیرین است و از یک جهت هم تلخ . شیرین از این جهت که بچه ها شروع کردند به مخفی و جاسازی کردن هرچیز نوشته ای که برایشان ارزش داشت . این جاسازی ها انواع و اقسام مختلفی داشت . بیشترین جایی که استفاده می شد خاک کف اردوگاه بود . یک بخش از اردوگاه ، خاک بود و حالت باغچه داشت . بچه ها شروع کردند به چال کردن این مکتوبات . خودکار یا یک نوشته و یا دفتری را داخل کیسه های پلاستیکی می پیچیدند یا داخل یک ظرف شیشه ای می گذاشتند تا آب به آنها نفوذ نکند و اینها را داخل باغچه طوری که عراقی ها نبینند چال می کردند . کف باغچه اردوگاه مثل سطح کره ماه  سوراخ سوراخ  شده بود.  چیزهایی که متعلق تمام به اردوگاه بود ، مثل نقاشی ها، کتیبه ها و یا تزئیناتی که برای مراسم مذهبی استفاده می شد  را در سطح آسایشگاهی مخفی می کردند .  ارشدهای آسایشگاه ها  قوطی های شیر خشک سه لیتری که حلبی بود را پیدا کرده و پر می کردند از چیزهایی که می خواستند جاسازی کنند . در مجموع همه چیز مخفی شد . دیدن آن صحنه ها برایم خیلی تلخ بود چرا که در واقع انگار سلاح را از ما می گرفتند . تنها مایه دلخوشی و بزرگترین انگیزه مان برای تحمل ادامه اسارت را از ما می گرفتند . البته بگذریم که بعد از آن باز راه های دیگری پیدا شد . مثلاً بچه ها برای تمرین خط از فیلم رادیولوژی استفاده می کردند. به این صورت که روی آن مخلوطی از پودر لباسشویی و نمک می ریختند و با ته مسواک یا چیز دیگری ، روی آن خطاطی می کردند .

ادامه این خاطره به روزی بر میگردد که عراقی ها فهمیدند چیزهائی در باغچه اردوگاه مخفی شده است . حالا نوبت آنها بود که بیفتند به جان باغچه ها . بیل آوردند و چند تا از بچه ها را به کار گرفتند . جاهایی از باغچه را که تشخیص می دادند زمینش تازه جابجا شده می کندند و یکی یکی حاصل کاری که بچه ها با آن زحمت مخفی کرده بودند پیدا می شد . بچه ها هم با حسرت نگاه می کردند و یکدفعه یکنفر ناله اش بالا می رفت که « وای ، مال من هم پیدا شد » . به هر حال ، امثال این اتفاقات باعث شد ما از اسارت خیلی کم  چیز مکتوب بیرون آورده و به ایران بیاوریم. ولی در نهایت انسان نباید افسوس چیزهایی را که از دست داده است بخورد .

-         در مورد رهبری معنوی در اردوگاه و میزان نفوذ آنها روی بچه ها بگویید و اینکه چقدر حضورشان در اردوگاه مؤثر بود :

رهبری اصلی اردوگاه آن ارتباط روحی ای بود که بچه ها با امام (ره) داشتند . و این همان انگیزه ای بود که آنها را به جبهه کشانده بود و تا حد شهادت رفته بودند . وقتی که اسیر می شدند، این انگیزه و ارتباط روحی را حفظ کرده می کردند و رهبر اصلی شان در واقع همان حضرت امام بود . اما در مقاطع مختلف طلبه هائی بودند که بقیه آنها را نماینده های امام محسوب و از آنها اطاعت می کردند .

 

 

می توانیم بگوییم که همه آنها حقیقتاً در بحث رهبری الگوی حضرت امام را رعایت می کردند . یعنی سعی می کردند خیر همه را بخواهند و تصمیماتی که می گیرند برای رشد روحی بقیه باشد . اما در کنار همه ی این دوستان طلبه که در مقاطع زمانی و اردوگاه های مختلف حضور داشتند نقش حاج آقا ابوترابی غیر قابل انکار است. ایشان حقیقتاً همه ی ابعاد یک رهبر معنوی در حد کمال را دارا بود . بارزترین خصیصه ایشان تربیت نفس بود . می گویند کسی که می خواهد معلم دیگران باشد باید اول معلم نفس خودش باشد . حاج آقا یک انسان کاملاً خود ساخته بود و نفس خود را کاملا در اختیار داشت . ایشان به خاطر روح بزرگ و تسلط و رهبری که بر خود و برنفسش داشت توانست خیلی سریع این مفهوم را به بقیه هم انتقال بدهد و بچه ها هم رهبری ایشان را قبول کردند . ایشان هیچ چیزی را برای خودش نمی خواست و فقط خیر بقیه را می خواست. خصیصه بارز دیگر ایشان صداقت بود . بچه ها باور کردند که او هرچه می گوید راست می گوید و این برای یک رهبر خیلی مهم است . در تمام دوران رهبری اردوگاه هیچ کذب و دروغ و تردیدی از ایشان ساطع نشد . موصل 4 اوایل مشکلاتی داشت  به این دلیل که بچه ها از اردوگاه های دیگر جمع شده بودند و در آن اردوگاه ها با هم اختلافاتی داشتند . تقریبا همان اوایل افتتاح اردوگاه حاج آقا ابوترابی هم آمدند و همه آنهایی که در بین خودشان با هم اختلاف داشتند ، رهبری ایشان را قبول کردند . حاج آقا شروع کرد به اصلاح بین آن ها و رفع اختلافاتشان . وآن ها هم به تبعیت از وی اختلافات قبلی شان را کنار گذاشتند . اگر کسی با حاج آقا ابوترابی کار داشت می توانست به راحتی برود و کارش را به او بگوید . من خودم شاهد بودم که یک نفر در چند روز متوالی ، هر جلسه سه ساعت یا بیشتر برای حاج آقا صحبت کرد . حاج آقا اینگونه بود . به درد دل تمام افراد گوش می داد. هیچ کس نبود که بخواهد او را ببیند و نتواند. خود بچه ها می دیدند که این آدم وقت شخصی برای هیچ کاری نمی گذارد . نه وقت غذا خوردن ، نه استراحت و نه ... . این شد که یقین کردند او حقیقتاً یک پدر و رهبر روحی و ولی خداست .

مدتی که گذشت دیگر نیازی نبود که ایشان حضوری بیایند و با صحبت کردن و دستور دادن تصمیم گیری و نظرات خود را اعمال کنند . بلکه به مرور خود بخود در تصمیم گیری ها احساس می کردیم که اگر حاج آقا بود چه کاری می کرد . این بود که به تدریج چیزی در اردوگاه بوجود آمد به نام "خط حاج آقا" . این "خط حاج آقا" برای همه شناخته شده بود . در تمام مشکلات روز مره، از شکیات و سایر مسائل شرعی گرفته تا ارتباط با عراقی ها و غیره ، فورا در ذهنمان چیزی پیدا می شد ، یک فرقان بین حق و باطل، و می دانستیم که نظر حاج آقا در آن مورد خاص چیست . حاج آقا یک سال و نیم در موصل 4 بودند و بعد ایشان را انتقال دادند . فقدانشان خیلی برای ما سنگین بود ولی کسی که جانشین ایشان شد آقای اصغر صالح آبادی بود و خیلی سریع این اطمینان  به وجود آمد که ایشان هم عین"خط حاج آقا" را دنبال می کند. آن مفهوم برای تک تک بچه ها جا افتاده بود. این روال رهبری که ایشان بنیان گذاشت تا آخر اسارت در موصل 4 زنده و معتبر بود و هیچ خدشه ای به آن وارد نشد. پس از او هیچ اختلافی بین بچه ها بوجود نیامد، چون هر کس برای خودش یک حاج آقا شده بود و از یک رهبر در ذهنش اطاعت می کرد. او یک روح بود در چند صد بدن.    

 

گفتگو از : محمدی نیا

 

توسط مسعود خرمی پور | Reply
February 14, 2009 4:04 AM

بنام خدا
یاد باد آن روزگاران یاد باد
اشکم را در آوردید. با دیدن عکس حاج آقا ابوترابی و بچه ها حسابی گریه کردم و یاد آن آهنگ ناظری یا شجریان با نام " یاد ایامی " افتادم و حسابی با آن خاطرات و سختیها و خوشیها حال کردیم. خدا خیرتان بدهد که با یادآوری آنروزها ما را از زندگی روزمره و از فسیل شدن در این اوضاع و احوال دور می کنید و متنبه.

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: