جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۷
دهه مبارك فجر در اردوگاه اسرا

با نزدیك شدن ایام دهه فجر شور و هیجان خاصی در میان اسرا به چشم می خورد. همه برای استقبال از این روزها آماده می شدند. گروه هنری و فرهنگی تشكیل می شد و تلاش چشمگیری داشت.

آماده ساختن تئاتر و سرود برای اجرای متناوب در آسایشگاه ها و آماده ساختن گروهی برای رژه رفتن در مقابل تمثال حضرت امام(ره)، نقاشی از حضرت امام(ره) آن هم بدون امكانات و دور از چشم نگهبانان عراقی، كاری بسیار خطرناك و دشوار بود؛ زیرا دشمن به خاطر سالگرد انقلاب مراقبت های خود را افزایش می داد.

چند گروه، مشغول تمرین برای اجرای نمایش ورزشی جودو و... می شدند. مسابقات فوتبال و والیبال و كشتی در بعضی سال ها به طور منظم برگزار می شد و برنامه طوری تنظیم می شد كه فینال در روز ۲۲ بهمن برگزار گردد.

شعرا و اهل ذوق نیز برای خود مجلسی داشتند كه بسیار مورد استقبال واقع می شد. و در كنار همه این فعالیت ها، مسابقه حفظ و قرائت قرآن و نهج البلاغه گل سرسبد مراسم این ایام بود. برای نفرات اول این مسابقات جوایزی كه گاه از یك مهر و جانماز تجاوز نمی كرد تدارك دیده می شد. آشپزخانه هم به طور مخفی با آرد و شكر شیرینی می پخت و بین آسایشگاه ها توزیع می كرد. همه این فعالیت ها در دنیای باطنی اسارت جریان داشت و در دنیای ظاهری آن ؛ یعنی در دید عراقی ها ، اسرا آرام و خسته در گوشه ای خواب یا در حال مطالعه بودند.

در سال ۶۴ در اردوگاه موصل ۳ كه از بقیه كوچكتر بود چند نشریه نوشته شد و به طرز زیبایی نقاشی و تدوین گردید. آن زمان آرزو داشتیم یكی از آنها را به عنوان سندی از فعالیت های فرهنگی آزادگان به ایران بیاوریم ؛ ولی متأسفانه یكی به دست عراقی ها افتاد و بقیه به ناچار آتش زده شدند. همه این تلاش ها كه برای حفظ روحیه مبارزه طلبی و دور كردن حس انزواطلبی و خمودگی از جامعه بسته اسارت صورت می گرفت به بهای شكنجه و آزار عده ای از جانب دشمن و از خودگذشتگی و ایثار دسته ای از عزیزان دربند انجام می شد كه اوقات خویش را وقف خدمت به دیگران كرده بودند.

برنامه های دهه فجر انقلاب اسلامی در اسارت :

دهه مباركه فجر ، با توجه به بازگشت رهبر عظیم الشأن انقلاب حضرت امام خمینی(ره) و پیروزی انقلاب اسلامی ، بالاترین افتخار را برای امت اسلام در طول ۱۴۰۰ سال دربرداشته است و لذا دهه ای فراموش نشدنی برای ملت شریف ما و امت اسلام است. با توجه به اهمیت این موضوع ، برادران هم بند اسیر ما در دوران اسارت سعی شان بر این بود كه برای تعظیم شعائر آن بزرگداشتی را كه در شأن این ایام باشد ، متناسب با وضعیت اسارت شان داشته باشند. هرچند كه از بغداد به این اردوگاه ها یادآوری می شد كه در این ایام بیشتر مراقب باشند و آنها هم سخت تهدید می كردند ولی در عین حال چهار ماه قبل از فرا رسیدن دهه فجر فعالیت ها به گونه ای كه دشمن متوجه نشود ، شروع می شد. در درجه اول بچه ها سعی می كردند به عنوان تقدیر از ایثارگری برادرانی كه در اسارت ، پایداری و پایمردی و استقامت خوبی نشان می دادند، هدایایی مهیا كنند. چیزی كه داشتند لباس هایشان بود. اگر لباس های نویی را می توانستند ذخیره كنند، برای این ایام ذخیره می كردند ولی چون لباس زیاد نبود سعی می كردند از لباس های كهنه جانماز بدوزند ، قلب هایی از سنگ درست كنند ، با هسته خرما و تراشی كه به آن می دادند تسبیح درست كنند و یا با نخی كه از طریق شكافتن جوراب و زیرپیراهن و... می تابیدند ، گیوه بدوزند . به هر حال ، همه اینها فراهم می آمد و به صورت جایزه بین افراد فعال توزیع می شد .

از برنامه های دیگر این بود كه آنچه را در دوران انقلاب در روزهای پیروزی انقلاب گذشته بود ، به عنوان روزشمار از خاطره ها جمع آوری و خوانده می شد ، كه اثر خوبی داشت . برگزاری مسابقات كشتی ، كاراته ، كونگ فو و اجرای سرودهای انقلابی نیز از دیگر برنامه ها بود . با این كه آنجا شیرینی نبود ، بچه ها خمیر نان را درمی آوردند ، خشك می كردند و بعد از كوبیدن و رد كردن از توری و مخلوط كردن با آب ، از آن خمیر شیرینی به دست می آوردند . البته در ایام دهه فجر درست كردن شیرینی ممنوع بود و دشمن هم در این روزها بیشتر به دنبال این نوع شیرینی ها كه به آن «حلویات» می گفتند ، می گشت.

یك شب عراقی ها به آسایشگاه ریختند و از بچه ها سراغ حلویات را گرفتند. یكی از برادران با این كه می فهمید حلویات یعنی چه ، گفت: چه می گویید ما جز همین سطل هایی كه اینجاست حلبیات نداریم . دشمن كه خیلی عصبانی شده بود ، حتی تمام پتوها را تكاند تا ببیند شیرینی ها كجاست ، اما چیزی پیدا نكرد و رفتند . برادران ما شیرینی ها را داخل بالش ها مخفی كرده بودند و فردای آن روز مقداری از آن را برای یك دكتر عراقی هم بردند .

دكترهای عراقی متفاوت بودند . بعضی از آنها خیلی بی وجدان ، بی رحم و بی عاطفه و برخی دیگر متعهد و باعاطفه بودند . در آن روزها دكتری بود به نام دكتر فارس كه بسیار شخص شریفی بود . او شاید هفته ای ۵۰ دینار (هر دینار معادل ۳۰-۲۰ تومان) از داروهایی كه عراقی ها به اردوگاه نمی آوردند ، از شهر می خرید و به صورتی مخفیانه به اردوگاه می آورد و به مریض هایی كه می دانست به آنها احتیاج دارند ، می داد . شیرینی ها را هم برای همین دكتر فارس فرستادیم . وقتی شیرینی ها را دید ، گفت اینها كجا بوده كه عراقی ها نتوانستند پیدا كنند در هر حال ، آن دهه فجر با شور و حرارت و گرمی خاصی برگزار شد .

یكی دیگر از برنامه ها برگزاری نمایشگاه عكس از مجموعه عكس هایی بود كه برای بچه ها از ایران فرستاده بودند . علاوه بر اینها تصاویری از امام خمینی(ره) ، آیت الله خامنه ای و آقای رفسنجانی كشیده می شد . در این رابطه هم چندین بار عراقی ها به آسایشگاه ریختند ولی عكس ها خیلی سریع جمع شده بود . آخرالامر در آن دهه فجر یك عكس امام(ره) را كه ۴۰در۵۰سانتی متر بود ، به دست آوردند . اصلاً دشمن متحیر مانده بود كه این تصویر را كدام نقاش و از روی كدام عكس كشیده است ، آن هم با عدم امكانات موجود !  تقریباً ۳۵۰ نفر به این جهت بازداشت شدند و بالاخره هم نقاش آن تصویر پیدا نشد .

در روز ۲۲ بهمن معمولاً تصویر حضرت امام خمینی(ره) را روی پتو می كشیدند و برادران مان از جلوی آن رژه می رفتند . در یكی از این مراسم ها رژه رفتن ها توأم با آتش بازی بود . بچه ها نفت را به دهان می ریختند و به گرزی كه از آتش درست كرده بودند ، فوت می كردند . برنامه به قدری جالب بود كه هركس وارد می شد ، فكر می كرد مثلاً در یك پایگاه بسیج در ایران است .

در یكی از قسمت های مراسم ۲۲ بهمن یكی از آقایان روحانی حضرت حجت الاسلام حاج آقا سیداحمد رسولی در كنار تصویر مبارك حضرت امام(ره) ایستاده بود كه بچه ها رژه بروند . در همین حال بچه ها یك باره عكس قدی امام را رو می كنند . همه بچه ها وقتی نگاه شان به عكس قدی امام می افتد به عكس خیره می شوند و شروع به گریه می كنند ، چون فكر نمی كردند كه عكس قدی امام هم كشیده بشود . در همین حال ، نگهبان عراقی پشت پنجره می آید و وقتی خیره شدن و اشك ریختن اسرا را می بیند ، زبانش بند می آید و با صدای نامفهومی می گوید : این دیگه چیه ؟

بچه ها پراكنده می شوند وعكس ها را جمع می كنند و بعدها هم كه سرباز عراقی پافشاری می كند ، به او می گویند كه تو اشتباه می كنی ، چنین چیزی نبوده ، تو ندیدی و ما نداریم . اگر هم بخواهی پافشاری كنی ، عكس را پیش فرمانده عراقی می بریم و قبل از این كه ما ها تنبیه شویم ، تو تنبیه می شوی  چون او خواهد گفت مگر شما مرده بودید كه نتوانستید آن را پیدا كنید .  آخرش هم سرباز عراقی بچه ها را قسم داد كه فقط یك بار عكس را نشانش بدهند كه به این كار هم حاضر نشدند و مسأله خاتمه پیدا كرد .

سال ۶۵ بود . به همت والای تنی چند از عزیزان موفق شدیم ویژه نامه هایی در زمینه های مختلف با عكس و نقاشی و مقالاتی در زمینه های گوناگون تهیه كنیم و در اختیار آسایشگاه ها بگذاریم . مدتی كه گذشت مطلع شدیم كه عراقی ها از فعالیت های ما باخبر شده اند و هر لحظه ممكن است برای تفتیش به آسایشگاه بریزند . ویژه نامه ها را برداشتیم و به كمر بستیم و به بیمارستان رفتیم . خدا حفظ كند برادر عیسی نظری كه مسئولیت درمانگاه اردوگاه را عهده دار بود ، راه های مختلفی را برای پنهان كردن آن ویژه نامه ها پیشنهاد كرد ، ولی هر كدام به نوعی ممكن بود با مشكل مواجه شود . اگر در محل درمانگاه هم مخفی می كردیم ممكن بود لو برود چون هنگام تفتیش همه جا را می گشتند . بالاخره با صحبت هایی كه كردیم قرار شد وقتی كه می خواهند آمار بگیرند ، یك نفر با ویژه نامه هایی كه به كمر داشت ، به بیمارستان مراجعه كند و به بهانه این كه به بیماری اسهال مبتلاشده است به دستشویی برود و با همكاری یكی از برادران كه وظیفه باغبانی اردوگاه را به عهده داشت ، به نحوی اوراق را پنهان كنند ، و همین هم شد .

وقتی كه سرهنگ ضیا فرمانده اردوگاه به داخل آسایشگاه آمد و احوالپرسی كرد، یكی از برادران در جواب گفت كه مریضم . او هم در پاسخ گفت : بله ، در دهه فجر زیاد كار كردید ، برنامه داشتید و مریض شدید . در همین موقع آقای نظری به سرهنگ ضیا گفت كه حال ایشان خراب است ، اگر اجازه بدهید به دستشویی برود، او هم اجازه داد. زمان حساسی بود. آن برادر داخل دستشویی ویژه نامه ها را از كمر باز كرد و در پارچه ای كه قبلاً تهیه كرده بود، پیچید و سپس آن را توی یك نایلون قرار داد و بالای ستون دستشویی گذاشت و مطابق قراری كه با یكی دیگر از برادران گذاشته شده بود در فرصتی مناسب در باغچه دفن شد و البته پس از حدود شش ماه دوباره مورد استفاده قرار گرفت.

ناگفته نماند همان موقع كه ویژه نامه ها در باغچه دفن می شد، سربازان عراقی تمام جاهایی را كه فكر می كردند ممكن است چیزی مخفی كرده باشیم، گشته و حتی به یك برگ كاغذ هم دست نیافته بودند و به این شكل افسر توجیه سیاسی كه خبرهایی در مورد فعالیت های ما داده بود، زیر سؤال رفت و فرمانده یقین پیدا كرد كه اینها دسیسه است و هر آنچه گزارش شده دروغ بوده است. در حالی كه هرچه گفته بودند راست بود، اما این عنایت خاص خداوند نسبت به ما بود كه حتی ذره ای كاغذ پیدا نكردند. چون در این صورت برای تمام بچه ها تنبیهات و محدودیت هایی در نظر گرفته می شد.

 

آزاده سرافراز مرتضی جوكار ، روزنامه ایران

 

 

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: