چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۷
من مانده ام تنهای تنها...
112.jpg

 

 

 قدم زنان از او دور می شدم...گاه می ایستادم و به پشت سر نگاه می کردم...چند قدمی به عقب برمی گشتم و به او، به او که آنجا ایستاده بود خیره می شدم ولی انگار یک دفعه محو می شد و من دوباره به راه خود ادامه می دادم. گاه می دویدم و با عجله از او فاصله می گرفتم...هر چند بعدش پشیمانی بود...
اوایل آدمهای زیادی را می دیدم که مرا همراهی می کنند...هر روز به تعدادشان افزوده می شد...برخی تندتر و برخی آهسته تر...
هر چه از او دورتر می شدم انگار از دیگران و از خدایم هم دورتر می شدم، دیگر کسی را نمی دیدم، همه از بین رفته بودند و فقط خودم را می دیدم، خودم...

توسط سلمان جعفري | Reply
July 8, 2009 5:46 PM

سلام به تمام دوستان آزاده
من سلمان جعفري از موصل 4 از همه شما دوستان كه بدينوسيله باعث برقراري ارتباط شده ايد سپاسگذارم

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: