بهمن ماه 1361 در اردوگاه موصل1 بودیم. چند روزی از عملیات والفجر مقدماتی گذشته بود که عراقی ها خبر دادند باید وسایلتان را جمع کنید . موضوع از این قرار بود که در این عملیات، عراقی ها اسرای جدیدی گرفته بودند و تجربه هم داشتند که اسرای جدید را نباید پیش اسرای قدیمی ببرند.
به این دلیل که اسرای قدیمی جا افتاده بودند و به فضای اسارت آشنا بودند و برای همین اسیر جدیدی که وارد اردوگاه می شد را توجیه می کردند تا عراقی ها نتوانند بهره برداری های امنیتی ، سیاسی و تبلیغاتی بکنند . برای همین بود که وقتی می خواستند اسرای عملیات والفجر مقدماتی را به اردوگاه موصل1 بیاورند تصمیم گرفتند که ما را به اردوگاه دیگری انتقال دهند، برای همین در روز 22بهمن 1361 به ما گفتند که وسایلتان را جمع کنید . ما هم آن معدود لباس و وسایلمان را برداشتیم و خارج شدیم . ما را سوار آیفا که یک ماشین شاسی بلند نظامی است کردند و گفتند که همه کف آیفا سجده بروید! وقتی همه سجده رفتیم کیسه هایی برروی سرمان گذاشتند و پرده ها را کشیدند و چند سرباز مسلح هم در کنارمان گذاشتند.
ما را به اردوگاه موصل4 منتقل کردند. به هر اردوگاه جدیدی که وارد می شدیم به این منوال بود که عراقی ها باید در بدو ورود زهر چشمی بگیرند . وقتی هم که وارد موصل 4 شدیم بنا کردند به ضرب و شتم بچه ها و چند روزی هم زندانی مان کردند و با این عمل می خواستند به ما بفهمانند که اگر آنگونه که آنان می خواهند نباشیم، اینگونه با ما برخورد می شود. ما هم به این برنامه های عراقی ها عادت کرده بودیم . حدود یک هفته ما را داخل آسایشگاهی زندانی کرده بودند و در ساعت های بخصوصی در را باز می کردند و ردیف می ایستادند و بچه ها را می زدند و بعد دوباره داخل می کردند. بچه هایی که قدیمی این اردوگاه بودند به طرقی می آمدند و با ما صحبت می کردند . مدتی بدین منوال گذشت تا اینکه کم کم در آسایشگاه ها را باز کردند .
در آن زمان حاج آقا ابوترابی هم در آنجا حضور داشتند . ما دراوایل دو آتشه و داغ بودیم، حاج آقا گفتند نماینده های این بچه ها بیایند تا با آنان صحبت کنم که چند نفر از ما جمع شدیم و خدمت حاج آقا رفتیم . حاج آقا با همان سعه ی صدر و آرامشی که داشتند صحبت کردند و در اولین برخورد بچه ها خیلی زود مجذوب ایشان شدند و هر چه که ایشان می گفتند بچه ها گوش می کردند. چرا که باورمان شده بود که ایشان دلسوزانه این مطالب را می گوید . چون اگر انسان احساس نکند که طرف مقابلش دلسوزانه صحبت می کند حرفش را به سادگی نمی پذیرد. مثلاً وقتی می گفتند :« آقا جان نماز جماعت نخوانید حفظ جان و حفظ بچه ها از همه چیز واجب تر است ، معلوم نیست تا کی این اسارت طول بکشد ، باید طوری باشیم که همه بتوانند مقاومت کنند . » معلوم است که این حرف حاج آقا از سر دلسوزی و آگاهی است .
و اکنون بعد از گذشت چندین سال از این جریان ، هرگاه در آستانه 22بهمن قرار می گیریم ناخودآگاه خاطره انتقال به موصل4 و آشنایی با آن روح بزرگ در ذهنم تداعی می شود .
آزاده سرافراز مجید فریزاد
موصل4




