سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۷
روابطمان در موصل4 روابطی خالی از هرگونه غلّ وغش بود/علی زردبانی/قسمت دوم
دورانی که در موصل4 بودیم بسیار با ارزش بوده و روابطی که داشتیم خیلی صمیمانه و مفید بود . اگر بتوانیم این ارتباط را مجدداً از طریق این سایت و راه های دیگر برقرار کنیم مطمئناً در روحیات ما و در آن شادابی که برای انجام کار داریم اثر مثبت می گذارد . وقتی با دوستان دوران اسارت در یکجا جمع می شویم این تغییر روحیه در همه ما کاملاً مشهود است طوری که خانواده ام نیز این تغییر را احساس می کنند.

****

اگر بخواهید حاصل کل اسارت را در یک جمله خلاصه کنید ، چه می گویید ؟ این اسارت چه نتیجه ای برای شما داشت ؟

من فکر می کنم اسارت از من شخصیتی مقاوم تر ، محکم تر و با ایمان تر ساخت . یعنی پایه های اعتقادی را محکم تر کرد و همچنین در مقابل سختی ها و ناملایمات، مقاومت آدمی را بالا می برد و این نکته ی اساسی که« لطف خدا هیچ وقت از انسان جدا نمی شود» را به خوبی احساس می کردم . و این که نعمات خدا قابل شکرگذاری نیست و آنقدر زیاد است که اگر انسان قدر این نعمت ها را بداند در زندگی اش لذت بیشتری خواهد برد .

در مورد حاج آقا ابوترابی خاطره و یا مطلبی دارید بیان کنید .

اگر کسی بخواهد کلمه ی آزاده را معنا کند من فکر می کنم که شاید در مورد ایشان بشود این مصداق را صد در صد پیاده کرد . حال به صورت نسبی در مورد بقیه هم می شود ولی مصداق بارزش حاج آقا است . انسانی که قید همه چیز را زده و جز رضایت خدا و خدمت به خلق خدا چیزی در ذهن خود ندارد.  نه دغدغه ی شخصی و نه دغدغه ی خانوادگی . فقط رضای خدا و آزاد از همه ی قید و بند ها . همچون آدمی در اسارت وجودش یک نعمت بود ، نعمتی که از افراط کاری ها و ندانم کاری های بعضی از ماها جلوگیری کرد و صحبتش فصل الخطاب بود . ایشان کارها و راه هایی را که ممکن بود منجر به صدماتی برای بچه ها شود را اصلاح می کرد . یعنی واقعاً تصحیح گر مسیر اسارت در راه گذراندن یک اسارت شرافتمندانه توأم با عقل و تدبیر بود . 

اولین باری که وارد موصل 4 شدم ما را به آسایشگاه سیزده بردند . در بدو ورود با پذیرایی عراقیها که اسمش را تونل مرگ یا وحشت گذاشته بودیم ، مواجه شدیم . هر روز سه بار باید مسیر تونل وحشت را از لابلای سربازان عراقی که مورد ضرب و شتم آنان قرار می گرفتیم عبور کرده تا به دستشویی می رفتیم . وقتی که من در آسایشگاه بودم صدایی را شنیدم که به نظرم آشنا آمد که می گفت : بچه ها بروید کنار ... که این صدای محمود شرافتی بود . به پشت پنجره آمدم و گفتم : اینجا کسی به نام محمود شرافتی هست ؟ گفتند بله ! ارشد اردوگاه است  پس اگر می شود به او بگویید که زردبانی اینجاست . که بعد خود محمود آمد پشت پنجره و با هم صحبت کردیم . چون ما در سلول با هم بودیم . وقتی آن چند روزی که در آسایشگاه سیزده در قرنطینه بودیم گذشت ، ایشان مرا نزد حاج آقا برد و بنده از همان روزهای اول افتخار آشنایی با حاج آقا را پیدا کردم . زمانی بود که عراقی ها یکسری اخبار روزنامه را در حاشیه ی یک روزنامه ای به نام حقیقت می دادند که به زبان فارسی چاپ می کردند و همه چیز داخلش بود غیر از حقیقت . حاشیه های سفیدش خیلی خوب بود . آنها را می بریدم و خلاصه ای از چیزهای جالبی که پیدا می کردم از لابلای خطوط یادداشت کرده و به محمود می دادم و او برای حاج آقا       می برد و از آنجا دست به دست می گشت . کم کم یک شبکه خبر رسانی داخلی شروع شده بود که بعدا با آمدن رادیو توسعه پیدا کرد .

در زمان هایی که صلیب سرخ می آمد گاهی اوقات مترجم شخص صلیبی که نزد حاج آقا می رفت آقای هاشمی بود و گاهی اوقات من بودم . صلیب سرخ هایی که از سوییس می آمدند کاملاً غربی بودند . فکر، فرهنگ ، تربیت مذهبی شان ، همه چیزشان غربی بود و البته جوان هم بودند . با اینهمه حاج آقا هم که نه عنوان و سِمت حکومتی داشت و نه لباس فاخر و دفتر شیک و نه تشکیلاتی داشت به جز کلامش . که کلامش هم ترجمه می شد و این ترجمه هم مطمئناً عین آن کلمات در نمی آمد و همچنین در ترجمه آن زیبایی و فصاحت کلمه ای که یک نفر به کار می برد ظاهر نمی شود . با اینهمه آنها آنقدر شیفته ی حاج آقا می شدند که برای این دیدار لحظه شماری می کردند . وقتی که از آنها می پرسیدم که چرا اینقدر علاقه دارید که حاج آقا را ببینید و صحبت کنید ؟ می گفتند : ما می رویم پیش ابوترابی تا از ایشان درس بگیریم . جلوی حاج آقا ابوترابی دو زانو می نشستند ، سکوت می کردند ، سؤال می کردند و نیم ساعت سه ربع گوش می دادند . حاج آقا هم هیچ وقت راجع به مسائل روزمره و جزئی که وظیفه ی ماها بود صحبت کنیم ، صحبت نمی کردند که مثلاً این ها بچه ها را می زنند و در مورد نظافت و .... .ایشان در مورد مسائل عمده تر صحبت می کردند .

لطفاً از بعد از اسارتتان بگویید .

من چون کارمند شرکت نفت بودم پس از بازگشت در همان سازمان خودم در پالایشگاه آبادان برگشتم . در شرکت نفت مقرراتی آمده بود که اجبار نمی کرد من دوباره به آبادان برگردم ، می توانستم جای دیگری را انتخاب کنم . من هم چون خانواده ام ، پدر و مادرم در تهران بودند تقاضا کردم که محل کارم در تهران بیافتد . چند ماه قبل از اسارت من خانواده ام دختر خانمی را در همان خوزستان دیده بودند و به هر حال از ایشان دعوت کرده و پسندیده بودند که ما با هم ازدواج کنیم ولی هیچ اتفاق  قانونی ای نیفتاده بود و من یکی دو ماه بعد اسیر شدم . به هر حال این ارتباط را خانواده با هم داشتند و دختر خانم ده سال با توجه به فشارهایی که اجتماع و همه به آدم می آورند صبر کرد و ازدواج نکرده بود . من از طریق ارتباط نامه ای که با خانواده داشتم به ایشان گفتم که جنگ معلوم نیست که کی تمام شود و از ایشان خیلی خواهش کردم ولی ایشان قبول نکردند ، صبر کردند تا ما برگشتیم و همان چند ماه اول که برگشتم ازدواج کردیم و الآن خدا را شکر زندگی خوبی داریم با دو تا بچه .

پالایشگاه آبادان هم دیگر منتفی شده بود . رفتم پیش وزیر نفت وقت و ایشان پیشنهاد های مختلفی برای کار کردند و گفتند: یکی هم شرکت کالای پتروشیمی است که دفتری هم در لندن دارد و شما چون زبانتان و تحصیلاتتان خوب است ، اگر می خواهید بفرستیم تان آنجا . هم زمان با این پیشنهاد با مدیر عامل پتروشیمی وقت آقای مهندس رهگذر آشنا شدم که ایشان گفتند : بیا در پتروشیمی کار کن که جایی علمی است . البته پیشنهادهای دیگری هم شد که در زمینه تحصیلات من نبود . اینها را نپذیرفتم چرا که دوست داشتم در هر جایی که می نشینم به اندازه سوادم باشد نه بخاطر اسارت و چیزهای دیگر . بر اساس لیاقت ، شایستگی ها و توانمندی ها باشد . برای همین به پتروشیمی ، و بعد پتروشیمی اراک رفتم . دفتر مهندسی پتروشیمی اراک در تهران بود و آن زمان در حال ساخت بود . من هم به تیم مهندسی یکی از پروژه ها رفتم که در آنجا سابقه هم اتاقی هایم نیز بیش از پنج سال نبود و برای همین احساس می کردم که در این لحظه می توانم همسنگ با آنان باشم و از آغاز شروع کردم به کار بر روی پروژه و مطالعه بر روی آن . حدود یک سال مطالعه کردیم و مدارک پروژه را بررسی کردیم . همه گروه حدود یک سال هم به ایتالیا رفتیم و در یک شرکت مهندسی ، نظارت بر طراحی ، ساخت و بازرسی فنی تمامی دستگاه هایی که مربوط به این پروژه سیصد میلیون دلاری بود را انجام دادیم .بعد از برگشت به ایران کار نظارت بر نصب و راه اندازی و تولید را برای همان واحد تا آخرین روزش انجام دادیم . بعد در پتروشیمی اراک پروژه دیگری شروع شد که کار آن را هم تا حدی انجام می دادم تا منتقل شدم به واحد دیگری در پتروشیمی اراک به اسم مدیریت کنترل و برنامه ریزی که کار کنترل پروژه و کنترل تولید و کار سیستم های کامپیوتری را انجام می داد . آنجا هم تلاش کردم که این سیستم ها به روز شوند . چون این سیستم ها قدیمی بودند . با این کار یک روح تازه ای در آن بچه ها دمیده شد و یک نشاط کاری زیادی در آنها ایجاد شد . زیرا که نسبتاً یک گروه فراموش شده ای بودند و وقتی که از آنجا بیرون می آمدم به یکی از مؤثرترین گروههای پتروشیمی اراک تبدیل شده بودم و همه ی برنامه ریزی های تولید و کارهای پروژه ای را اینها انجام می دادند . از سمت مدیر برنامه ریزی و کنترل پتروشیمی اراک به شرکت بازرسان فنی ایران منتقل شدم . چون من سابقه بازرسی هم در پالایشگاه آبادان داشتم و مدیر عامل شرکت بازرسان فنی ایران شدم . این شرکت در آن زمان مساحت کم و همچنین افراد کم و فعالیت های محدودی داشت که اینها را به یک ساختمان دیگر جابجا کردند و فعالیت های بزرگ با شعب زیاد در همه ایران و کارهایی در خارج از کشور برایشان گرفتیم که اینها هم رشد بسیار خوبی کردند . شرکت بازرسان فنی توانستند هم در بازرسی کالاهای وارداتی ، صادراتی ، دستگاه های در حال ساخت سیستم های مکانیکی ، تانکرها و بازرسی های خارج از کشور فعالیت کنند . که چهار پنج سال بعد از آنکه من از آن شرکت بیرون آمدم آن را با یک شرکت خارجی ادغام کردند . حدود سه سال و اندی مدیر عامل آن شرکت بودم تا اینکه به دفتر پتروشیمی در آلمان منتقل شدم و من مدیر عامل آن شدم . نزدیک به دو سال در آنجا بودم . در این مدت سیستم های خرید خارجی را سر و سامان دادیم و سیستم صادرات را هم فعال کردیم و بازار اروپا را بر روی کالاهای ایرانی باز کردیم .

بعد از آنجا به دفتر شعبه پتروشیمی در انگلیس رفتم ، نزدیک به دو سال هم در آنجا بودم که آنجا هم بازار صادرات به اروپا را دنبال کردم . بعد از برگشت از انگلیس ، مدیر بازرگانی خارجی شرکت پتروشیمی ایران شدم . مدیر بازرگانی خارجی یعنی مدیر صادرات کل پتروشیمی ایران و همه محصولات پتروشیمی ایران از طریق این واحد صادر می شود . بیشترین رقم صادراتی که در آن زمان انجام شد در حدود سه میلیارد دلار در سال بود که در شش ماهه اول سال 1387 این رقم به حدود پنج میلیارد دلار رسید که خیلی رقم قابل توجهی است .

بالاخره بعد از عید فطر امسال (1387) بازنشست شدم . از همان روز اول که از اسارت برگشتم دچار حمله قلبی بودم و تا الآن هم هستم . همان زمان که در ایتالیا بودم دچار سکته قلبی شدم و به مدت یک ماه در بیمارستان بودم . بعد از مرخص شدن از بیمارستان ، با اینکه انتظار نداشتند که هر روز به کارخانه بروم ولی می رفتم و با بچه ها از صبح تا شب را در کارخانه بودم. در برگشت هم مسئله قلبی ادامه داشت ولی هیچگاه از کارم کم نکردم ، از هفت صبح تا هشت شب را همیشه در شرکت بودم و کار می کردم ، در سمینارها ، جلسات و مذاکرات مختلف بودم و تا روز آخر تلاش کردم که از کارم کم نگذارم و ناراحتی جسمی ام اثری بر کار نگذارد . 

در این مدت دو بار عمل قلب باز داشتم و هشت بار هم ایست قلبی ، که هر هشت بار توانسته بودند با شوک برقی برگردانند . که یک موردش هم به کما ختم شد که با لطف خدا از کما بیرون آمدم . و الآن هم با راندمان قلبی کمتر از 30 درصد با یک دستگاه که کار گذاشته اند تا در صورت اضطرار کارش را بکند ، به زندگی مشغول هستم . با این اوصاف الآن هم دلم می خواهد تا کار کوچکی در همان زمینه شروع کنم ولی با نقش کمتری همراه باشد تا بتوانم به هر حال خدمتی انجام دهم .

این را عرض کنم که بعد از برگشت خانمم بسیار اصرار کرد تا من درسم را ادامه دهم . برای همین در کنکور سراسری شرکت کردم و در رشته مدیریت صنایع در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه امیر کبیر پذیرفته شدم . در دانشکده نفت که نفر چهارم دانشکده بودم در این دانشکده نیز نفر سوم شدم و با رتبه ممتاز فوق لیسانس گرفتم.

خاطره ای از زمانی که مدیر عامل شرکت پتروشیمی در انگلیس بودم به ذهنم رسید که بیانش خالی از لطف نیست. ما در آنجا کار خرید تجهیزات و وسایل برای ایران را انجام می دادیم و همچنین صادرات محصولات پتروشیمی ایران به خارج از کشور را . حمل تجهیزات را یک شرکت دیگر انجام می داد که این شرکت پیمانکار ما و یک شرکت انگلیسی بود . کسی که در این شرکت مسئولیت این کار را داشت یک فرد انگلیسی با همسر و دو فرزندش بود و کاملاً یک انسان غربی بود . برای اینکه کارهایشان راحت تر انجام بشود در دفتر ما مستقر شد تا بتوانند همه ی اسناد و مدارک را داشته باشند  و کار حمل تجهیزات را سریع تر انجام بدهند . این شخص به من علاقه ی زیادی پیدا کرده بود و با هم صحبت می کردیم . او به من می گفت که شنیدم تو اسیر بودی ، چیز هایی از دوران اسارتت برای من تعریف کن ، من هم جسته و گریخته یک چیزهایی برایش تعریف می کردم . مدتی گذشت تا اینکه دوره ی کار من آنجا تمام شد . به ایران برگشتم و بعد از یکی دو سال شنیدم که این فرد دچار ناراحتی روحی شده و تحت درمان است و شش ماه است که سر کار نمی آید و دچار افسردگی حاد و شدیدی شده است . و کس دیگری را جای او فرستاده بودند. من هم خوب دیگر با او ارتباطی نداشتم تا اینکه بعد از یکی دو ماه شنیدم که بهتر شده و سر کار آمده است. او به من زنگ زد ، پرسیدم چطوری ؟ شنیدم مریض بودی ، بهتر هستی؟ گفت ماجرای مفصلی دارد فقط می خواهم بگویم که تو جان مرا نجات دادی ! گفتم من اینجا و تو آنجا ، بهم چه ربطی دارد و من چطور جان تو را نجات داده ام ؟ گفت شنیده بودی که وضعم خراب شده و به این روز افتاده ام ؟ گفتم بله ، گفت روزی رسید که من دیگر تصمیم به خودکشی گرفتم و من برای همین رفتم کنار قطار ایستادم ، تمام تصمیم خود را گرفته بودم که پای خود را روی خط بگذارم و بنشینم تا قطار بیاید و مرا  لِه کند . قابل ذکر است که آنجا قطار هر دو سه دقیقه می آید و اینطوری است که در عرض همین مدت زمان ، قطار از دو طرف می آید و اگر پایت را بگذاری زمانی برای پشیمانی نداری . گفت که پایم را گذاشتم روی خط و یکدفعه تمام خاطراتی که تو از سلول بغداد برایم تعریف کرده بودی جلوی چشمم آمد ، سختی هایی که کشیده بودی و اینکه این آدم با وجود این همه سختی که در سلول کشیده طاقت آورد ، من چرا نمی توانم طاقت بیاورم ، من که وضعم به شدت و وخامت او نیست پس چرا دارم خودکشی می کنم  و پایم را آوردم اینطرف و همان ضربه باعث شد که پشیمان شوم و تمام روحیه ام عوض شد و به زندگی عادی بازگشتم . میگفت که تو مرا از مرگ نجات دادی و اگر تو آن خاطرات را برای من تعریف نکرده بودی  و در مورد سختی های آن و آن قدرتی که خدا به تو داده بود تا بتوانی مقاومت کنی ، صحبت نکرده بودی ، من خودکشی می کردم . در صورتی که من می گویم که هیچ کاری نکرده ام و این نکات مثبتی است که در بیان این خاطرات برای دیگران می ماند .

- شما فکر می کنید که ایشان آن زمان با شنیدن خاطرات شما از سلول چه حسی داشته است ؟

   هیچ وقت امکان ندارد که بتوان واقعیت را آنطوری که هست بیان کرد . برای همین هیچ وقت آن بیان ها به شدت و سختی آن فشاری که مثلاً آن واقعه ی اصلی به آن شخص وارد کرده است ، واقعه را توصیف نمی کند . مثلاً اگر کسی بخواهد مرگ پدر ، مادر و یا فرزند را برای کسی که این درد را نکشیده است بیان کند ، ممکن است آن شخص ظاهراً بگوید من درک می کنم که چه می گویی ولی در واقع امکان ندارد که بفهمد چه می گویی . شدت آن بلاهایی که در اسارت بر سر فرزندان این آب و خاک آمده ، آنقدر زیاد بوده است که بیان این هم که یک گوشه ای از آنهاست می تواند در ذهن افراد بیاورد که چنین احساسی داشته باشند که بسیار سختی عظیمی بوده و بسیار دوران سختی بوده ، طوریکه آن دوران سخت را وقتی با زندگی خودشان  و با سختی های خودشان مقایسه می کنند  سختی های خودشان در مقابل آن نمودی ندارد . این شخص هم در واقع به این نکته رسیده بود و به زندگی برگشت.

آقای زردبانی ، شما رمز موفقیت خو د را در چه می دانید ؟

من همیشه دلم می خواست که مفید باشم و اگر در جایی کاری انجام می دهم فایده ای به حال دیگران داشته باشد . یکسری خصوصیات است که اگر انسان بصورت مصنوعی آن را در خودش ایجاد کند هرگز جواب نمی دهد بلکه باید در نهاد و ذات انسان باشد . مثلاً خدمتگذاری . کسی که ذاتاً و قلباً خدمتگذار است بعد از مدتی مشخص می شود. مثل لبخند واقعی و یا محبت واقعی . اگر کسی بخواهد وانمود کند که می خواهد به شما محبت کند و احترام بگذارد این را بخوبی تشخیص می دهید . حال فکر می کنم که خدا این لطف را به من کرده است تا در هر جایی که هستم ، در حیطه مقررات ، هر کاری که از دستم ساخته است انجام دهم .

اما بالاتر از موفقیتهای شغلی و تحصیلی ، برای من موفقیتهایی وجود دارد که خدا را بخاطر آن شکر بسیار می کنم و آن هم نعمت دوستان خوب است . من در زندگی بیشترین دستاوردی که داشته ام ، دوستان خوب است . چه در دوران دبیرستان ، چه دانشگاه ، چه در محیط کار و چه در زمان اسارت . مثلاً از دوره دبیرستان آقای دکتر عمار که دکترای شیمی دارد و در سوئیس زندگی می کند . آقای مهندس همتی که مهندس ساختمان است و در تهران است . از دوره اسارت هم شخص خاصی را نمی توانم نام ببرم زیرا که تمامی بچه ها از بهترین دوستانم هستند . در محیط کاری یکسری دوستان هستند که بر اثر ارتباط کاری دوست شده اند . ولی یکسری دیگر نه . مثلاً  ده سال پیش وقتی در شرکت بازرسان فنی بوده ام شخصی نظافت چی آنجا بود و الآن وقتی مرا می بیند چنان با شور و شوق احوالپرسی می کند که لذت می برم . این لطف خداست که انسان بتواند چنین ثروتی برای خود درست کند . اینان از طبقات بالا و مدیران و ... نیستند . بلکه آبدارچی ، نظافتچی و راننده هستند که هنوز با من کاملاض دوست هستند و این یک ثروت بزرگ است . برای مثال سه سال پیش که من در بیمارستان بستری شده بودم با یک نمایشگاه بین المللی در تهران هم زمان شده بود که من باید حداقل ده بیست شرکت خارجی را دیده و با آنها مذاکره می کردم . به جز دوستانی که برای ملاقات می آمدند ، شرکتهای خارجی هم که برای نمایشگاه آمده بودند وقتی فهمیدند که من در بیمارستان هستم همه ی آنها با دسته گل های بزرگ برای ملاقات آمده بودند . ولی هیچ وقت یادم نمی رود که دو نفر آمده بودند ملاقات من . یکی نظافت چی و یکی دیگر آبدارچی طبقه ای بود که من در اداره کار می کردم . این دو نفر دو تا کمپوت آناناس گرفته و به ملاقاتم آمده بودند . اینها شاید ماندنی ترین آدم هایی بودند که در ذهنم مانده بودند و هیچ گاه محبت آنان از دلم بیرون نمی رود . هیچ وقت حالت وارد شدن آنان را به اتاق بین آن همه مهمان عجیب و غریب فراموش نمی کنم که با دو تا کیسه پلاستیکی کوچک که داخلشان کمپوت بود آمده بودند . اینها را بیشتر از همه دوست دارم چون می دانم که قلباً برای من آمده بودند .

اگر پیامی برای بچه های موصل4 دارید لطفاً بفرمایید :

دورانی که در موصل4 بودیم بسیار با ارزش بوده و روابطی که داشتیم خیلی صمیمانه و مفید بود . اگر بتوانیم این ارتباط را مجدداً از طریق این سایت و راه های دیگر برقرار کنیم مطمئناً در روحیات ما و در آن شادابی که برای انجام کار داریم اثر مثبت می گذارد . وقتی با دوستان دوران اسارت در یکجا جمع می شویم این تغییر روحیه در همه ما کاملاً مشهود است طوری که خانواده ام نیز این تغییر را احساس می کنند. روابطمان در دورانی که در موصل4 بودیم روابطی خالی از هرگونه غلّ و غش بود و هیچ نوع آرایه ای نداشت . هیچ نوع تظاهری برای هم نمی کردیم . چون بیست و چهار ساعت شبانه روز را سالها کنار هم بودیم . پس نمی توانستیم چیزی را از هم مخفی کنیم . برای همین حقیقت همدیگر را می دانستیم و این دانستن حقیقت سبب شده تا صمیمیت های واقعی و دوستی ها و ارتباطات وافعی بین ما بوجود بیاید . حیف است که این ارتباطات و دوستی ها از بین برود و دچار خدشه شود .  با اینگه همه درگیر زندگی خود هستیم ولی اگر زمانی را برای این ارتباطات اختصاص دهیم و راهی را برای این ارتباط پیدا کنیم بسیار مفید خواهد بود .

آیا فرد خاصی مد نظرتان هست که سالها او را ندیده باشید و بخواهید از طریق این سایت پیامی به او بدهید ؟

من مطمئن هستم اگر اسامی افرادی که با سایت در ارتباط هستند را ببینم حتماً دلم می خواهد که همه ی آنها را ببینم . فکر می کنم که ما آزاده ها در جامعه مسئولیت چندگانه داریم . به غیر از مسئولیت های شخصی و خانوادگی که در همه مشترک است ، یک وظیفه دیگری داریم و آن حفظ نام و ارزش های آزاده است . اگر در محیط کار ، زندگی ، محله و هر جای دیگری که هستیم کاری کنیم که این کلمه اعتلا پیدا کند و بالا برود ، توانسته ایم در قبال این اسمی که بارش را به دوش می کشیم خدمتی انجام بدهیم . وگرنه خدای ناکرده با عمل نادرست و ناصحیح خود ، آن را دچار خدشه می کنیم .

پیام من به برادران آزاده این است که در حفظ ارزهای این اسم بکوشیم تا با خطاهایمان جامعه ی آزادگان دچار سرافکندگی نشوند بلکه با عملکرد صحیح ، همیشه باعث سربلندی و اعتلای بیشتر باشیم .

- پیامتان به نسل جوان جامعه چیست ؟

نسل جوان کنونی نسلی است که شاید بعضی از سختی ها را نکشیده باشند ، نسلی است که روزهای انقلاب را شاید ندیده باشند ، شاید روزهای جنگ را درک نکرده باشند و شاید هم پیام انقلاب و جنگ و مقاومت به خوبی به آنها نرسیده باشد و شاید هم برای همین در انتخاب راهشان دچار یک نوع سردرگمی باشند ، برای همین نسل جدید باید توجه اش را به واقعیت ها  و نه به ظواهر و تبلیغات جلب کند طوری که بتواند واقعیت ها را از لابلای همه غل و غش ها بیرون آورده و به آنها تکیه کند . انقلاب ما تداومش ، حفظش و پیشرفتش وابستگی مستقیم به ایمان و اراده و خواست نسل جدید دارد و نیازمند همکاری بسیار نزدیک و حضور نسلی جدید است که انشاءا... با تلاشی که این نسل انجام می دهد بتواند انقلاب را از همه ی آفت ها نگه دارد و به سرمنزل مقصود برساند .

و آخرین کلام :

همه ی برادران آزاده ای را که با آنها در زمان های مختلف بوده ام خیلی خیلی دوست دارم و خیلی به آنان ارادت دارم و به همه شان سلام می کنم و امیدوارم که در همه ی مقاطع زندگی موفق و مؤید باشند .                           

 

 

 

گفتگو از: موصل4

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: