پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۷
برای تک تک نعمتهای اطرافم خدا را شکر می کردم /علی زردبانی / قسمت اول

Thumbnail image for zardbani (2).jpg

 

 مهندس علی زردبانی متولد سال 1334 ، فارغ التحصیل رشته مهندسی نفت از دانشگاه آبادان در 1356 می باشد . پس از بازگشت به ایران در پتروشیمی اراک مشغول به کار و سپس جهت یک پروژه یکساله عازم ایتالیا شد. مدتی هم سمت مدیرعاملی شرکت بازرسان فنی ایران را داشت . دو سال هم به عنوان مدیر عامل دفتر پتروشیمی ایران در آلمان خدمت کرده و سپس در سال 87 بازنشسته شد .

 

 

-آقای مهندس زردبانی ، لطفاً خودتان را بطور کامل معرفی کنید و نحوه اسارتتان را بیان کنید .

 حدوداً 4-5 ساله بود که همراه خانواده به تهران آمده و تمام دوران دبستان و دبیرستان را در تهران گذراند . سپس جهت تحصیلات دانشگاهی به دانشکده نفت آبادان رفته و لیسانس خود را در سال 56 در رشته ی مهندسی نفت از این دانشکده گرفت . در همان زمان در پالایشگاه آبادان استخدام شدم و سربازی در حین خدمت داشتم . زمانی که جنگ شد من در اداره ی مهندسی پالایشگاه مشغول کار بودم . با شروع جنگ در واقع می شود گفت که همه ی پالایشگاه به حالت تعطیل درآمد و در عرض سه روز باید همه ی مخازن را تخلیه و امن می کردیم که اگر بمباران شد مشکل زیادی برای شهر و پالایشگاه بوجود نیاید. همه رفتند ، ما در اداره ی مهندسی صد و خورده ای نفر بودیم که فقط من ماندم و دو نفر نقشه کش و از اداره ی تعمیرات که صد نفر بودند فقط یک نفر مانده بود ، و نهایتاً 7-8 نفردرآبادان مانده بودیم . آن موقع شاید جهاد شکل نگرفته بود  ولی ما همان کاری را که جهاد بعداً بصورت عمده انجام داد ، آنجا شروع کردیم . یک ستاد درست کردیم و در آن ستاد شروع کردیم به اینکه امکانات شرکت نفت را در اختیار جنگ قرار دهیم . امکانات مهندسی طراحی و تجهیزات و هر چه که بود را در اختیار کسانیکه شروع کرده بودند در مقابل حملات دشمن به خاک ایران بایستند قرار می دادیم . عراقی ها از شلمچه وارد شده  و به سمت خرمشهر می آمدند . در عین حال کارهای امدادی هم انجام می دادیم . دیگر   خانه ای به آن صورت نداشتیم ، سنگر کنده بودیم و در آن سنگر زندگی می کردیم . تلفن ها را داخل سنگرکشیده بودیم . آب و غذا هم بسیار اندک و جیره بندی بود . چند روز اول ماشین داشتیم و بعد دیگر ماشین هم نداشتیم . با دوچرخه در کنار بچه های آتشنشانی و امداد  تمام مدت کار می کردیم ، طوریکه تمام دست و پایمان سوخته بود ولی اصلاً متوجه نمی شدیم . من چندین بار با دوچرخه در پالایشگاه برای اطفاء حریق همراه آتشنشان ها بودم . مخازن در حال سوختن بود و هواپیماهای عراقی  می آمدند و می رفتند . و همچنین در خاموش کردن خانه های اطراف که دشمن تند تند موشک می زدکمک می کردم . با رئیس آتشنشانی پالایشگاه آبادان و همچنین با معاونش کاملاً آشنا بودم و با آنها همکاری می کردم . بعضی وقتها تک و تنها با دوچرخه در لابه لای پمپ ها و مخازن و توربین های پالایشگاه که در حال سوختن بودند می رفتم و کسی آنجا نبود . به این ترتیب ما در آبادان مانده بودیم . 40 روز اول جنگ را من در آبادان مانده بودم و چند بار مجبور به جابجایی شدیم چون مورد حمله قرار می گرفت . مجموعاً حداقل 6 بار به فاصله ی شاید 8-10 متری جایی که من در عمق زمین خوابیده بودم یا در سطح زمین یا در اتاق ، با راکت هواپیما مورد حمله قرار گرفت که هر دفعه مجبور می شدم جای خود را عوض کنم . مثلاً یک موردش آن اوایل بود که من درون خانه روی تخت خوابیده بودم که یک موشک جلوی خانه روی زمین خورد که ترکشش شیشه را سوراخ کرد و تکه ی داغش به فاصله ی 15-20سانتی چشم من ایستاد و تشک را سوراخ کرده و پایین رفت . 40روز دیگر قرار بود گروه دیگری به جای ما بیایند ، که آنها از ماهشهر راه افتاده بودند و دیگر حالت سازمانی پیدا کرده بود ، گفته بودیم که باید حتماً کار کنیم ، چون در انبارها خیلی امکانات داشتیم که اتاق جنگ به آنها نیاز داشت و ما در واقع کار مشترکی با اتاق جنگ می کردیم و همه ی امکانات شرکت نفت را در اختیار بچه های سپاه و ارتش می گذاشتیم . آن گروه 40 نفره که از ماهشهر راه افتادند ما هم از آبادان راه افتادیم تا به سمت ماهشهر برویم . جاده را گرفته بودند ودر واقع نمی شد با ماشین رفت و ما پیاده راه افتادیم . درست این زمان یک روز قبل از موقعی است که شهید تندگویان و آقای مهندس یحیوی و مهندس بوشهری و همراهانشان در همان مسیر و در همان نقطه به اسارت در آمدند .  8 آبان 59 ساعت 6 صبح ما حرکت کردیم . از پل رد شدیم که به ما گفتند از این مسیر نمی توانید پیاده بروید چون عراقی ها این طرف را گرفته اند ، ولی ما جدی نگرفته و پایین تر آمدیم و قایق گرفتیم وآنطرف رفتیم . مه بسیار غلیظی همه جا را گرفته بود و جایی را نمی توانستیم ببینیم . همینطور رفتیم تا با تیربار عراقی ها برخورد کردیم و گروه بزرگی از عراقی ها دورتادور ما را محاصره کرده بودند . روبه روی کوی ذوالفقار بود که اسیر شدیم که در همان روز 123 نفر را در همان نقطه اسیر کردند . وزیر نفت وقت ، شهید تندگویان هم جزء اسرای آن دو روز بود . از آنجا ما را به پادگان تنومه در نزدیکی بصره  و خود بصره بردند و از آنجا به سلول های بغداد منتقل کردند . بدلیل اینکه مدارکی که همراه ما بود نشان می داد ما کارمند پالایشگاه و مهندس هستیم ما را به این سلول ها منتقل کردند . عراقی ها از همان اول فک می کردند که ما دارای اطلاعات زیادی هستیم و افراد برجسته (به قول خودشان ) را جدا کردند و به سلول های بغداد آوردند .      

- چه کسانی را در سلول های بغداد نگه داشته بودند ؟   

قبل از ما خلبان ها را آورده بودند ، دکتر پاک نژاد را آورده بودند ، دکتر خالقی ، دکتر ارشاد ، دکتر بیگدلی ، آقای عباسی ، محمود شرافتی ، شهید تندگویان ،آقایان یحیوی و بوشهری ،  آقای اسماعیلی راننده وزیر ، محافظهای وزیر و همچنین چهار خواهری که اسیر شده بودند همه را به سلول های بغداد آورده بودند .

- شما چه مدت را در آنجا گذراندید ؟

من 2 سال در سلول بودم که چهار ماه از آن را درانفرادی بودم . شهید تندگویان را هیچگاه از انفرادی بیرون نیاوردند . آقایان یحیوی و بوشهری هم به همین ترتیب بیشتر وقت را در انفرادی بودند . از آنجایی که بعثیها اطلاعات بسیار دقیقی از تجهیزات نفتی ایران داشتند ، می خواستند که ما از طریق بازجویی هایشان این اطلاعات را تأیید بکنیم. برای همین هر شب شهید تندگویان ، یحیوی و بوشهری را برای بازجویی می بردند تا وقتی که تندگویان به شهادت رسید . ما هم چند نفر بودیم که حرفهایمان را یکی کرده بودیم . مهندس هژبر و مهندس یمین که همکاران من در پالایشگاه بودند که الان یکی از آنها در آمریکا و دیگری در کانادا است و همچنین شاهرخ عباسی که اهل شمال بود و ایشان نیز هم اکنون در امریکا است . که ما چند نفر بازجویی های هر روزه و هر شبه می شدیم . هدف بعثی ها به روز کردن اطلاعاتشان در مورد تجهیزات نفتی و پالایشگاهی ایران بود که خوشبختانه به چیزی دست نیافتند . هدف دیگرشان استفاده تبلیغاتی در مصاحبه های تلویزیونی و رادیویی بود که حتی یک نفر از ما هم با انجام هیچ نوع مصاحبه ای موافقت نکرد . حتی بعثیها به این راضی شده بودند که  بیاییم فقط خودمان را در مصاحبه معرفی کنیم که به این هم راضی نشدیم . در این دو سال کسی خبری از ما نداشت و ما بعنوان مفقود بودیم . آن چهار خواهر نیز همینطور ، آنها نیز نهایت مقاومت را به خرج دادند .

- از نوع شکنجه هایتان بگویید ؟

شکنجه های آنان دو نوع بود . شکنجه های جسمی و شکنجه های روحی .

شکنجه های جسمی مثل باتوم برقی ، شوک برقی ، ضرب و شتم با شلاق که همه این تجهیزات نو بودند و مشخص بود که از خارج آورده بودند .  ساختمان سلول نیز تازه ساخت بود . دوستانی که از بیرون توانسته بودند زیر چشمی ساختمان را ببینند آن را بسیار زیبا توصیف کرده اند که دارای پنجره های بسته با پرده های زیبا بود که شکل یک بیمارستان بود و دارای حیاطی پر از گل بود . لکن پشت این پنجره ها دیوارهای بتونی قطور و درونشان سلول ها بود و هر کاری که دلشان میخواست می کردند . طبقه همکف واقعاً حالت بیمارستان داشت . چند بار که برای بازجویی ما را آنجا برده بودند دیده بودیم که شبیه بیمارستان است و اتاق های کلینیک دارد . کسانیکه آنجا نگهبان بودند ، لباس شخصی بوده و فقط برای زمان خاصی آنجا بودند و آنها را جای دیگری جهت نگهبانی نمی بردند . نقل و انتقالات آنها با آمبولانس بود ، ما را هم با آمبولانس جابه جا می کردند . همه ی کارهایشان را در قالب بیمارستان انجام می دادند و یک جای کاملاً مخفی بود . یکسری زندانی هایی داشتند که به صورت خاصی با آنها رفتار می کردند که حزب الدعوی های آن موقع یا مخالفان سیاسی - مذهبی صدام بودند که حتی همان نگهبانها هم حق صحبت با آنها را نداشتند و فقط یک نگهبان خاص با آنها ارتباط داشت ، به آنها غذا می داد و می توانست با آنها حرف بزند .

یکسری شکنجه های خاصی داشتند مثل بی خوابی که در مورد من اعمال کردند .

روی درب هر کدام از سلول ها دستورالعمل هر شخص را نوشته بودند . مثلاً می نوشتند که غذای این شخص را نصف بدهید . با این توضیح که غذای کاملی که می دادند به اندازه ی یک هشتم یک وعده غذای معمولی هم نبود ، حال اگر بخواهند نصفش کنند دیگر چه می شود . و یا مثلاً روی در سلول نوشته بود این شخص را هر نیم ساعت یک بار با سرو صدا شکنجه دهید ، که روی سلول من هم چنین نوشته بودند . در تمام مدت آن چهار ماه ، هر بیست دقیقه می آمدند و مرا صدا می زدند . هر وقت که میخواست خوابم ببرد ، می آمدند و مرا صدا می کردند . تصور کنید در یک سلول نه ساعت و زمان را میدانستیم ، و نه هیچ نوری داشتیم . مثل یک قوطی بسته و تاریک ، و بعد نگهبان می آمد می زد به پشت در و می گفت : اسمت را بگو ! فقط می خواست بیدارت کند . بعد می گفت : حالا برو بنشین ! و تا چهار ماه بدین گونه بود . این وضع بسیار وحشتناک بود .

در سلول ، یک پتو و یک دست لباس داده بودند که پر از شپش بود . یک کاسه پلاستیکی داده بودند که هم برای غذا خوردن بود ، هم آفتابه ام بود ، هم بالش ام بود و هم سطل آشغالم بود ؛ همه چیزم بود که باید با همین زندگی یمان را می گذراندیم .

به هر حال ، آن داخل روزگار آسانی نبود . ولی من هم نمی گذاشتم این ها از بیدار کردن و شکنجه ام  لذت ببرند . هر وقت صدای در را می شنیدم ، قبل از اینکه دریچه را باز کنند و مرا بیدار کنند ، خودم سریع بیدار می شدم ، بلند می شدم و پشت دریچه می ایستادم و صورتم را می گذاشتم پشت سوراخ دریچه . بعد نگهبان که می آمد و دریچه را باز می کرد و تا می خواست مرا صدا بزند ، یکدفعه مرا می دید و می ترسید . من می خندیدم و به او سلام می کردم و می گفتم : خسته نباشی . نگهبان بعد از این عمل من ، داد می زد و دریچه را می بست و می رفت . او می خواست مرا بیدار کرده و لذت ببرد و من هم نمی گذاشتم به هدفش برسد .

یک اتاق بازجویی در پایین بود که هر وقت می خواستند ما را به آنجا ببرند همراه با شکنجه بود . با دست و چشم بسته ، از روی پله ما را ول می کردند ، مشت و لگد می زدند تا به پایین برسیم . قبل از اتاق بازجویی ، ما را  هول می دادند داخل اتاقی که ما به آن اتاق انتظار می گفتیم . داخل اتاق چشم ما را باز می کردند که تاریکی مطلق بود .

کنار اتاق های انتظار و شکنجه ، جایی بود  2 متر در 2 متر که کمی نسبت به کف زمین پایین تر بود . داخل آن را پر از خرده شیشه کرده بودند و کمی هم آب رویش ریخته بودند . که در واقع افرادی را که در بازجویی به آنها پاسخی نمیدادند با چشم و دست بسته بر روی این خرده شیشه ها می انداختند . و این هم نوع دیگری از شکنجه آنان بود که بر روی من عمل نکردند .

شکنجه دیگری هم داشتند که به نظر خیلی ساده می آید ولی اصلاً قابل تحمل نیست . آنها صندلی هایی داشتند به شکل منبر فلزی . شخص را روی صندلی می نشاندند . دستها ، کمر و پاها را به صندلی می بستند و شخص باید فیکس روی صندلی می نشست . فقط روزی سه بار آن شخص را باز می کردند  آنهم برای دستشویی و غذا . و بعد از اتمام کار باز هم به همین صورت می بستند تا زمانی که اعتراف کند . این مطلب اصلاً قابل تصور نیست . روی یک صندلی نرم آدم نمی تواند بیشتر از نیم ساعت  بصورت فیکس بنشیند حال صندلی فلزی مطمئناً سختر خواهد بود .

صندلی دیگری هم دیدم که بدتر از این بود . کاسه ای داشت که جای سر بود و سر داخل آن می رفت  تا نتوان آن را تکان داد . یک بخاری برقی هم روبروی آن قرار می گرفت که فاصله آن را می توانستند کم و یا زیاد کنند و به صورت شخص حرارت دهند . تا جایی که فرد بلافاصله اعتراف کند . و اینهم نمونه ای از شکنجه هایشان بود .

- چیزی هم  برای اعتراف داشتید ؟

ما اعترافی نداشتیم . آنها به دنبال بازجویی بودند . به دنبال این بودند که با اعمال این شکنجه ها ما را وادار به حرف زدن و تأیید اطلاعات آنها بکنیم . ولی فکر نمی کنم من چیزی به آنها گفته باشم .

بعد از چهار ماه تصمیم گرفتند که ما را کنار هم ببرند . که این هم جای خوشحالی داشت و هم فشار بسیار شدیدی بود . چون ابعاد سلول 2 متر در 2متر بود و ما 12 نفر در این سلول بودیم . ما دوازده نفر نمی دانستیم که چطور بنشینیم و چطور بخوابیم . شش نفر از ما ، سه نفر یک طرف و سه نفر طرف دیگر دراز می کشیدند بطوری که اگر قدی متوسط داشتیم ، حدود 25 سانتی متر بین پا و دیوار فاصله می ماند که شش نفر دیگر در این فاصله های ایجاد شده می ایستادند . شش نفر خوابیده ، نمی توانستند به پشت بخوابند زیرا کتف هایشان کنار هم بیش از دو متر می شد و مجبور بودند به پهلو بخوابند . جالب اینکه باید با هم می چرخیدند و با هم این رو می شدند . آن شش نفر هم که سر پا می ایستادند ، نباید حرف می زدند چرا که اینها می خواستند بخوابند . برای ایستاده ها فقط به اندازه دو کف پا جا بود نه بیشتر . چون هر دو طرف پایش یک کلّه بود . و جلوی پایش هم یک پا بود . اگر پایت را بلند می کردی که خستگی در کنی ، یک کلّه می غلطید و جای همان یک پا را می گرفت و پایت به ناچار در هوا می ماند . بعد از حدود دو ساعت که می ایستادیم به هم نگاه می کردیم که آیا دو ساعت شده است که جایمان را عوض کنیم . چون ساعت نداشتیم به هم می گفتیم بگذاریم بیشتر بخوابند ، عیبی ندارد ، بعداً بیدارشان می کنیم . بعد از مدتی با ناراحتی آنها را بیدار می کردیم و از بالا لیز می خوردیم و پایین می رفتیم و آنها بلند می شدند و سر پا می ایستادند و بدین ترتیب جایمان عوض می شد .

- این دوازده نفر چه کسانی بودند ؟

دکتر خالقی ، دکتر ارشاد ، دکتر بیگدلی ، دکتر کوهپاره ، دکتر عظیمی ، یک پسر لبنانی بنام ماجد سلیمان که او را در سوسنگرد اسیر گرفته بودند و بعد از این که آزاد شد به لبنان رفت ، آقای عباسی که تاجر بود ، آقای هژبر ، آقای یمین ، دکتر پاک نژاد ، علی اصغر اسماعیلی و خودم . اما شهید تندگویان را کسی در آنجا ندید لکن فقط صدایش را شنیدیم .

بعد از چند ماه که دوازده نفره بودیم ما را شش نفر کردند ، دیگر جا وسیع شده بود و همه کار می کردیم  حتی ورزش . بعد از مدتی ما را به طبقه ی بالا بردند و باز هم  دوباره به پایین آوردند و تا دو سال بدین گونه بودیم . اما اولین بار که من آفتاب را دیدم بعد از یازده ماه بود ، یعنی 17 شهریور سال 60 . وقتی ما را به طبقه ی بالا بردند یک قسمتی از ساختمان درست نشده بود و نور آفتاب به داخل سالن می آمد و برای همین ما توانستیم چهره ی افراد را بهتر ببینیم . در این مدت دو سال مجموعاً ما دو ساعت آفتاب را دیدیم . بعد از این دو سالی که در سلول بودیم ما را به زندان ابوغریب منتقل کردند . دو ماه را در آنجا بودیم و بعد از آنجا ما را به اردوگاه عنبر انتقال دادند .

- یک روز اسارتی خود را در سلول تشریح کنید .

تلاشی که می کردم این بود که کنترل مغزم را از دست ندهم و بتوانم کارم را با کنترل انجام دهم . برای این هدف چند عامل پیدا کردم . یکی اینکه کارهایم نظم داشته باشد و اصلاً نظم را فراموش نکنم . نظم دادن خیلی سخت بود . برای اینکه برنامه ای برای زندگی ام می نوشتم لکن ساعت نداشتم که بخواهم تنظیمش کنم . در نتیجه با یکسری نشانه ها این را تنظیم کردم و از آن عدول نمی کردم . مثلاً می گفتم وقتی نگهبان سومی عوض شد ، دراز می کشیدم . حالا قبلش ممکن بود خیلی دلم بخواهد دراز بکشم ولی تحمل می کردم و می گفتم باید وقتش بشود . حال دراز می کشیدم و می گفتم تا فلان موقع بلند نمی شوم . باز ممکن است آدم خسته شود و بخواهد بلند شود و راه برود ولی راه نمی رفتم . یا در مورد حرف زدن ، اگر آدمی یک کلمه از دهانش بیرون می پرید یا یک خنده بی اراده می کرد یا با خودش شروع می کرد به حرف زدن معلوم بود که قاطی کرده و کنترل لازم را روی مغزش ندارد . برای همین واقعاً جلوی این کار را می گرفتم . برای اینکه اوضاع آنجا به آدم راحت تر بگذرد بهترین کارش شکرگذاری بود . یکی از کارهایی که من هر روز بدون استثنا انجام می دادم شکر گذاری با صدای بلند بود و برای اینکه حرف زدنم ارادی باشد به زبان انگلیسی شکر گذاری می کردم . چون اگر میخواستم فارسی صحبت کنم دیگر ارادی نبود . یکی دو ساعت حرف می زدم  و برای تک تک نعمتهای اطرافم خدا را شکر می کردم . هر روز با صدا و نه در ذهن ، با بیان نعمتهایی مثل اینکه ارتفاع این اتاق دو متر است بجای اینکه یک متر باشد و اینکه هنوز می توانم حرف بزنم ، می توانم راه بروم و ... . همه اینها را بدون استثنا تکرار می کردم و هر روز هم به این نعمتها اضافه می کردم . و همچنین به تحلیل خوابهایی که دیده بودم می پرداختم . و هر روز هم یکی دو تا از دوستان و فامیل را انتخاب کرده و برای خودم تحلیل شخصیت می کردم که این باعث می شد مغزم کار کند و در آن خاطرات کنکاش کنم و هم اینکه انگار در آن ساعت با آنها هستم و احساس تنهایی نمی کردم . ساعت های نماز را هم حدس می زدیم که الآن ظهر و یا شب است . چون هیچ نشانه ی خاصی به آن صورت نبود و همه را با حدس انجام میدادیم .

اما وقتی با هم بودیم بهتر بود ، برنامه ریزی بهتر بود ، همفکری بود ، برای هم داستان و خاطره تعریف می کردیم ، مشاعره می کردیم و حتی آموزش هم بود . من در همان سلول شروع کردم به اصغر اسماعیلی انگلیسی یاد میدادم . هیچ چیز نداشتیم نه کاغذ  نه قلم و او یاد هم گرفت .

بعد از اینکه به سلول بزرگتر رفتیم ، هر شب یکی مسئول برنامه بود مثلاً هر شب باید یکی از افراد در مورد تخصص خودش مطلبی را می گفت . ما از پالایشگاه و استخراج نفت و این چیزها صحبت می کردیم و دکترها هم هر شب راجع به یکی از بیماریها یا اندامهای فیزیولوژی بدن صحبت می کردند . مثلاً یک دکترای حقوق داشتیم که راجع به مسائل خودش صحبت می کرد . آقای عباسی هم کشاورز بود و زنبور عسل داشت و راجع به کشت درخت های پرتقال و نحوه نگهداری زنبور عسل صحبت می کرد .    

-   چطور دو سال در همچین جایی بودن برای شما قابل درک بود ؟

 در لحظات اولیه اسارت ، زمانی که هنوز در خاک ایران و پشت کوی ذوالفقاری بودیم ، من مسئله اسارت را فهمیدم . یعنی فهمیدم که گرفتار دشمن شده ام و از این زمان به بعد برنامه زندگی عوض شده و حال باید چه کار کرد . این « چه کار بایدکرد » را از همان زمانی که ما را به صف کردند و می بردند شروع کردم . در همانجا با سربازان عراقی شروع به صحبت کردم ( البته به زبان انگلیسی ) که این کاری که می کنید تجاوز است . به چه حقی به ایران آمده و مردم اینجا را اسیر می کنید . این تجاوز است . با اینکه این اسارت ما کاملاً ناحق بود ولی آن را پذیرفته بودیم ؛ پذیرفتنی با تمام ابعادش .

من یک تصویر ذهنی از اسارت در ذهنم داشتم . زیرا حدوداً یک سال قبل از اینکه اسیر شوم به آلمان رفته بودم . در نزدیکی مونیخ یک اردوگاه متعلق به جنگ جهانی دوم است که می گویند ( درست یا غلط ) مربوط به کوره های آدم سوزی یهودی ها به دست آلمان ها می باشد . من به بازدید از این اردوگاه رفته بودم و سالنهایی که بعنوان اردوگاه بود را دیده بودم . تخت هایشان ، شکنجه گاه هایشان ، عکس های افرادی که بر اثر آزمایشهای پزشکی اثرات نامطلوبی بر روی بدنشان بود ، چند کوره آدم سوزی که بجای مانده بود و بسیاری از چیزهای دیگر را دیده بودم .

وقتی که اسیر شده بودم و به سلول رفتم آن فضا را مقایسه می کردم با آن اردوگاهی که در آلمان دیده بودم و برای همین کمی برایم آشنا بود .

-   آزادی چطور ؟ وقتی خبر آزادی را شنیدید چه احساسی داشتید؟

زمان آزادی 10 سال پس از اسارتمان بود و به نوعی می شود گفت که ما با آن زندگی کنار آمده بودیم . با اینکه هیچ وقت امیدمان را برای آزاد شدن از دست نداده بودیم . ارتباطی هم که با خانواده داشتیم خیلی اندک و در حد دو سه بار در سال بود . ولی حالتی که آزادی داشت دو حالت متفاوت بود . یک حالت اینکه این دوران در حال تمام شدن است . اولش که شوک و ناباوری بود و می شود گفت تأسف. تأسف برای اینکه با وجود همه سختی هایی که کشیده شد ، به آن هدف اصلی که سرنگونی صدام و آزادی نجف وکربلا بود دست نیافتیم . آری ، در مرحله اول حالت غالب این بود که خیلی ها گریه می کردند . اصلاً حالت خوشحالی به این صورت که در فیلم ها نشان می دهند که تا اسارت تمام بشود همه بالا بپرند و جیغ بزنند نبود . چون جنگ و اسارت ما یک جنگ و اسارت متفاوت بود ؛ خیلی ایدئولوژیک بود . بالاخره بچه ها با یکسری اهدافی این سختی ها را تحمل کرده بودند ، وقتی اسیر شده بودند دلشان می خواست برگردند و امام را ببینند ؛ دیگر امامی هم نبود که ببینندش . به این ترتیب هرکس به یک نحوی ناراحت بود . ولی این کوتاه بود . وقتی یک اتفاقی می افتد چه خوشحالی و چه مصیبت ، آدم می گوید واقعه این است حال چه کار کنم . بچه ها به واقعیت آزاد شدن پرداختند . گفتیم آزاد می شویم ، حالا باید چه کار کنیم . حالا به ردّ و بدل کردن یادگاری و آدرس بین هم و اینکه چگونه بعداً با هم ارتباط برقرار کنیم و اینگونه مسائل پرداختیم .

-   لطفاً سیر اردوگاهی خود را بگویید ؟

بعد از دو سالی که در سلول بودم ما را به اردوگاه عنبر منتقل کردند که یک سال و خرده ای آنجا بودم . از آنجا به رمادی منتقل شدم که دو ماه بیشتر آنجا نبودم . چون محمودی ( افسر عراقی) آنجا بود و وقتی که صلیب سرخ می خواست بیاید او انتظار داشت که من چیزی را بعنوان مترجم به صلیب بگویم که او می خواهد من هم قبول نکردم و با آن صد نفر دوم مرا در تابستان 1362 به موصل 4 منتقل کردند .

-   شما در دوران اسارت محور فعالیت های علمی بودید . لطفاً کمی در مورد آن فعالیت ها توضیح دهید ؟

هر کسی در دنیا برای یک مأموریتی می آید . مأموریتی که افراد دارند بسته به محیط می تواند بروز کرده و خود را نشان دهد و یا می تواند گم شود . من خیلی وقتها احساس میکردم که اسارت خیلی از ماها پررنگ کردن نقش آدم بود و فرصتی بوده که خدا داده تا بتوانیم از توانایی هایی که خدا در اختیارت گذاشته استفاده کنی . مثلاً اگر در شهر تهران یک پزشک عمومی باشد ، این پزشک عمومی گم است و حتی بود و نبودش به چشم نمی آید . اما فرض کنید یک پزشک عمومی در روستای دور افتاده ای باشد . او درآنجا همه کاره است و هر کس هر مشکلی داشته باشد به او مراجعه می کند . بنابر این او بیشتر می تواند در آن روستا نقش خود را ایفا کند . حال در اسارت چنین بود که تعدادی از افراد که اسیر بودند ، این فرصت برایشان فراهم شده بود که مثمر ثمر واقع شوند . یعنی اگر من آزاد بودم یک کارمند پتروشیمی یا پالایشگاه بودم که داشتم زندگی عادی ام را می کردم . بود و نبودمان خیلی فرق نمی کرد . ولی در اسارت آدم احساس می کرد می تواند مفید باشد و یک ذره از چیزی که خدا به او داده بیشتر استفاده کند و مفیدتر باشد . بنابراین ماهایی که سن مان بیشتر بود همه حرفمان این بود که باید خودمان را فراموش کنیم و هدفمان نگهداری دیگران باشد . ترکیب جمعیتی بچه ها بیشتر بین 16 الی 22 سال بود واکثراً در سنین پایین و بسیجی بودند و هم سن های آنان در ایران در حال رشد و ترقی بوده ولی اینان در اسارت و در حال رکود به سر می بردند . بنابراین باید کاری می کردیم که اینان دچار صدمه روحی ، جسمی و عقب افتادگی آموزشی نشوند . پس تصمیم گرفته شد که هرکس بنابر تخصص خودش در جهت حفظ روحیه اسرا فعالیت کند . مثلاً در زمینه نمایشنامه ، شعر ، سرود و حتی خواندن قرآن و دعا و ... . به هر حال ما در آنجا دلمان می خواست که بچه ها از نظر علمی بالا بروند . از نظر جسمی نیز عده زیادی در زمینه ورزش کار می کردند . با توجه به فقر امکانات و محدودیتی که وجود داشت عده ای واقعاً کار می کردند و در زمینه فوتبال ، بسکتبال ، هندبال ، کاراته و کونگ فو می نشستند و گفت و گو می کردند . آری ، اگر اینها نبود جسم بچه ها هرگز سالم نمی ماند و دچار صدمات بسیار زیادی می شدند . برای همین چنان برنامه ریزی شد که از لحظه ای که آزادباش شروع  می شد تا ده دقیقه قبل از اتمام آن ، یک لحظه هم توپ روی زمین نمی ماند .

داخل آسایشگاه ها ورزشهای رزمی را جهت قوی کردن بچه ها از لحاظ جسمی و دادن اعتماد به نفس به آنها کار می کردند . یک عده بر روی مسائل مذهبی ، دعا ، قرآن و نهج البلاغه کار می کردند تا معنویات بچه ها حفظ شده و از آفت ها و آسیب ها در امان بمانند حال برنامه ریزی برنامه های مذهبی کمی سخت بود ؛ که چطور باشد تا خسته کننده نباشد و در عین حال مفید باشد و همه لذت برده و تخلیه شوند . گروه بزرگی هم بر روی برنامه های تئاتر و سرود کار می کردند که در ایام ا... و روزهای مناسبتی چه کنند تا روحیه بچه ها عوض شود . به گروهی که سرپرستی و نظم دهی این فعالیت ها را برعهده داشت گروه فرهنگی می گفتیم . گروه دیگری در زمینه آموزش کار می کردند که من هم یک جزء کوچکی از آن بودم . به دلیل اینکه در آن اوایل کتاب ، خودکار و دفتر نداشتیم باید آن را با برنامه منظم و دقیق انجام می دادیم .

-  چه رشته هایی را آموزش می دادید ؟

می شود گفت من همه چیز درس دادم . از سواد آموزی شروع کردم ، برای کسانی که بی سواد بودند کلاسی داشتیم که اسمش را گذاشته بودیم کلاس اُدبا . به این دلیل این اسم را انتخاب کردیم تا لفظ کلاس بی سوادها برداشته شده و به کسی بر نخورد . به آنان گفتم که همه شما ادیب هستید و این کلاس هم کلاس اُدبا است که وقتی تشکیل می شد می گفتیم آقایان اُدبا بیایید! در این دوران به ما یم کتاب گلستان سعدی داده بودند که من آن را کامل از اول تا آخر به این بچه ها درس دادم و هرمقدار که از دستور زبان فارسی در ذهن من بود به بچه ها درس دادم . طوری که انشاءهایی که می نوشتند واقعاً زیبا بود . آنان به حدی رسیده بودند که کلمات سخت گلستان را می توانستند بنویسند و بخوانند و معنی کنند. خدا رو شکر همه آن گروه رشد کردند .

-   الآن کسی از آنها را می شناسید که رشد علمی کرده باشند ؟

یکی دو نفر از آنها را دیدم که سطح دبیرستان را تمام کرده بودند چون آنها اصلاً سواد نداشتند. یکی دو نفر دیگر از آنها که کرد بودند وسنشان کمتر بود فکر کنم تحصیلات دانشگاهی هم داشته باشند .

من تقریباً بعد از نماز صبح درس می دادم تا یازده شب که زمان خاموشی بود . در این بین هیچ وقت خالی ای نداشتم جز ساعت های نماز و نهار و همچنین زمانی برای دستشویی . من زبان انگلیسی ، فرانسه، آلمانی و همچنین ایتالیایی را که خودم یاد گرفته بودم درس می دادم . چهار نفر بودیم که آموزش ریاضی را در اردوگاه پایه ریزی کردیم . به نام آقایان ناصرصمیمی که بچه ی شمال بود ، نادر عباسی ، زیبایی و من . با هم جلسه گذاشتیم و تصمیم گرفتیم که از چهار عمل اصلی شروع کنیم هر چه به ذهنمان می رسد را به صورت مسئله بنویسیم و به این ترتیب جلو برویم . مثلاً برای فلان مبحث ریاضی صد تا مسئله مینوشتیم ، برای مبحثی دیگر پنجاه تا مسئله می نوشتیم ، به این ترتیب تا آخرین مباحث کتاب های ریاضی دبیرستان و کمی هم دانشگاه شاید سه چهار هزار مسئله تهیه می کردیم و آنها را بر روی کاغذهایی که از صلیب می گرفتیم می نوشتیم . اینها را به عنوان رفرنس درست کردیم و آنها را بین کتاب های کتابخانه گذاشتیم و هر دفعه که نیاز داشتیم از روی آنها رونویسی کرده و به بچه ها درس می دادیم . به این ترتیب همه ی مطالب ریاضی از چهار عمل اصلی گرفته تا رسم منحنی و انتگرال را تدریس کردیم طوریکه بعد از قبولی قطعنامه صلیب کتاب ریاضی سال چهارم نظری را آورد و ما به   بچه ها سؤالات امتحان نهایی را دادیم و گفتیم ببینید می توانید آن را حل کنید یا نه و آنان نیز گفتند ما که همه ی اینها را خوانده ایم و به راحتی آن سؤالات را پاسخ دادند .

علاوه بر اینها من در آنجا فیزیک ، شیمی و نهج البلاغه به زبان انگلیسی درس می دادم . مکالمه ی انگلیسی و خواندن روزنامه ی انگلیسی و همچنین قرآن به زبان انگلیسی درس می دادم . دعای کمیل را که آقای هاشمی ترجمه کرده بودند درس می دادم ، صد جمله ی قصار امیرالمؤمنین (ع) را که آقای هاشمی ترجمه کرده بودند را درس می دادم .

البته باید بگویم که زحمت شیمی را نادر عباسی بیشتر از همه کشید چون تسلطش روی شیمی بیشتر از بقیه بود . و اما فیزیک را بیشتر من درس می دادم . در زمینه ی سرود و نمایش نامه هم سعی می کردم هر کاری از دستم بر می آید انجام دهم .

 

گفتگو از : موصل 4

 

 

 

 

 

توسط kaviani | Reply
March 30, 2009 2:49 PM

خداوند شما را حفظ كند
اقاي مهندس زردباني

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: