شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۷
شهردار اردوگاه
 

 

 

 65.jpg

 

پس از گذشت 23 ماه از دوران اسارتم به همراه دیگر دوستان به اردوگاه موصل 4 منتقل شدیم . با انتقال ما به این اردوگاه ، تمام برنامه های از پیش تعیین شده مان در موصل 2 به هم ریخت . ما آنجا حسابی جا افتاده بودیم و برای تقریباً تمامی ایام و مناسبت ها ، مقدمات و مراسمی را تدارک دیده بودیم و زندگی روال عادی خود را طی می کرد ، مجبور بودیم دوباره از صفر شروع کنیم .

موصل 4 مثل اردوگاه موصل 2 ساختمان هایی شبیه به هم داشت ، تقریباً 90 نفر بودیم که ما را در یک اتاق جا دادند . همان روز چند اسیر جدید هم آورده بودند که پیش ما افتادند . یکی از آنها روحانی معروف ، جناب آقای جمشیدی بود . بعدها که با هم دوست صمیمی شدیم پرسید : عمو فریدون چه کاره ای ؟

جواب دادم : اسیر

پدر آمرزیده ما همگی اسیریم ، شغلت چیست ؟

من آجان هستم .

آجان یعنی چه ؟

من از درجه داران شهربانی هستم .

من فکر می کردم روحانی هستی که همیشه اینقدر آدم دوروبرت پرسه می زند .

یک روز به اتفاق حاج آقا جمشیدی در محوطه ی اردوگاه قدم می زدیم که متوجه ورود حاج آقا ابوترابی شدیم . با دیدن ایشان هر چه از انتقال خود به اردوگاه جدید ناراحتی داشتم فراموش کردم و شور و شوق و امید در دلم زنده شد .  

بعد از گذشت مدتی وقتی قرار شد شهردار برای اردوگاه انتخاب شود ، تمام نگاهها به سوی من چرخید . آنها معتقد بودند چون شما تجربه ی این کار را در موصل 2 دارید و تمام بچه ها از عملکردتان راضی هستند ، پس باید مجدداً این سمت را پذیرا باشی . هر چه اصرار کردم و از بچه ها خواستم تا شخص دیگر را انتخاب کنند و اجازه دهند من نیز مدتی استراحت کرده و یا حداقل از برنامه های جنبی دوران اسارت استفاده ای ببرم ، کسی زیر بار نرفت . از طرفی به دلیل آموزه های دینی و توصیه های مکرر حاج آقا ابوترابی این کار را یک عبادت می دانستم ، آن را پذیرفتم .

 

آزاده سرافراز فریدون بیاتی

برگرفته از کتاب شهردار اردوگاه

 

موصل 4

 

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: