شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۷
ناگفته‌های عضو سابق گروهك منافقین از هجده سال زندگی در قرارگاه اشرف/قسمت اول

گفتگوی زیر بخش اول از مصاحبه با هادی شعبانی عضو جداشده گروهك منافقین است كه به بیان خاطرات و مشاهدات خود در طول بیست سال ارتباط و زندگی با گروهك تروریستی منافقین از جمله نحوه جذب و آموزش نیروها، وی‍ژگی‌های سركردگان این گروهك و مقاطع مهمی مانند عملیات مرصاد (فروغ جاویدان)، اوضاع پادگان اشرف و نحوه فرار از سازمان می‌پردازد.

  - از چه سالی و چطور جذب سازمان مجاهدین خلق (منافقین) شدید؟

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 57 من هوادار چریك‌های فدایی خلق بودم و چون در حال و هوای گروه‌های چپ قرار داشتم احساس می‌كردم اینها هستند كه در میدان مبارزه حضور دارند و می‌توانند انقلاب را به موفقیت برسانند. سال 58 رفتم سربازی تا سال 60 كه این اواخر دیگر چریك‌های فدایی ضعیف و نیروهایش ریزش كرده بودند. بعد از آن در نظرم تنها گروهی كه در مبارزه باقی مانده و با گوشت و پوست خود مبارزه می‌كرد سازمان مجاهدین بود. این بود كه بعد از كشته شدن موسی خیابانی و اشرف (همسر مسعود رجوی) هوادار سازمان شدم.

 

- شما در آن زمان مطالعه هم می‌كردید؟ راجع به جریان‌های انقلابی چه نظری داشتید؟

بله، كتاب‌هایی را در رابطه با انقلاب‌های امریكای لاتین و آسیای شرقی مطالعه می‌كردم و آن مدینه فاضله‌ای كه در ذهنم بود در سازمان مجاهدین خلق دیدم و همین انگیزه‌ام شد تا برای امر مبارزه و آزادی به این سازمان بپیوندم.

 

- شخصیت و الگوی ذهنی شما در آن مقطع چه كسی بود؟

از میان خارجی‌ها به «چه‌گوارا» و در داخل به «بیژن جزنی» خیلی علاقه داشتم و حتی جزو‌ه‌ها و پروسه‌ زندگی‌اش را مطالعه كرده بودم. مسعود رجوی هم بارها در نشست‌های عمومی سازمان، خطوط مبارزاتی جزنی را بعنوان تز معرفی می‌كرد.

 

- آشنایی‌تان با سازمان از چه طریقی بود؟ كسی شما را معرفی كرد؟

همان طور كه گفتم من از سال 60 هوادار سازمان شدم و تا سال 63 این روند ادامه داشت و در این مدت به همراه برخی از دوستان، تنها كار تبلیغی می‌كردیم تا اینكه در تابستان 63 از طریق یكی از دوستانم كه عضو سازمان بود توانستم ارتباط تلفنی برقرار كنم. در كل، روال جذب به این صورت بود كه حتما می‌بایست یك نفر از اعضای سازمان شما را معرفی كند و من هم قبلا به این دوستم گفته بودم كه می‌خواهم عضو سازمان شوم. از این زمان دیگر ارتباط ما تلفنی برقرار می‌شد.

 

- این ارتباط تلفنی چطور برقرار می‌شد و چه اطلاعاتی از این طریق می‌گرفتید؟

چون ما اهل تنكابن بودیم، ارتباط ها هم معمولا در همان تنكابن و یا رامسر برقرار می‌شد و بیشتر از طریق تلفن و با كد با هم صحبت می‌كردیم. مثلا می‌گفتند فردا خبر خوبی برایت داریم. بیا فلان رستوران و منتظر تماس ما باش.

 

- از اولین تماس تلفنی تا موقعی كه بصورت حضوری یكی از اعضای سازمان را دیدید چه مدت طول كشید؟

14 ماه. سال 64 بود كه روز پنچشنبه طی یك تماس تلفنی به من گفتند شنبه خودت را در زاهدان به فلان مغازه معرفی كن و به هیچ كس حتی خانواده‌ات هم چیزی نگو. من به خانواده گفتم 2 روز به تهران می‌روم و چون قبلا هم این كار را می‌كردم چیزی نگفتند. آمدم زاهدان و خودم را معرفی كردم. من و دوستم را كه با هم به زاهدان رفته بودیم به خانه‌ای برده و 48 ساعت نگه داشتند تا اینكه از مسیر حركت مطمئن شدند و سپس بصورت قاچاق از مرز ایران وارد پاكستان شدیم.

در پاكستان به شهر كویته رفتیم و از UN برگ پناهندگی گرفتیم تا بتوانیم به شهر كراچی برویم، در كراچی‌ ما را تحویل نیروهای سازمان دادند و این اولین ملاقات حضوری با افراد سازمان بود.

 

- چقدر در پاكستان ماندید؟

حدود 2 هفته. در این مدت بچه‌های سازمان كه به «نیروهای رابط» معروف هستند كارهای مربوط به گرفتن پاسپورت و ویزای ما را برای رفتن به بغداد انجام می‌دادند. پس از آن به كویت پرواز كردیم و پس از توقف كوتاهی در كویت، به عراق رفتیم.

 

- در زمانی كه شما هوادار سازمان بودید، موضعتان نسبت به اتفاقاتی مثل انفجار دفتر حزب جمهوری و شهادت آیت‌الله بهشتی چه بود؟

خب آن موقع من سرباز بودم و تبلیغات زیادی هم علیه آقای بهشتی در جامعه می‌شد. مثلا می‌گفتند كه با رژیم شاه همكاری داشته و سوابق ایشان در هامبورگ را می‌گفتند و یا ایشان را با برخی سران شوروی مقایسه می‌كردند. به این ترتیب ذهنیت ما به آقای بهشتی طوری شد كه نسبت به ترور ایشان نگاه مثبتی داشتیم و بر اثر القائات سازمان به این باور رسیده بودیم كه تا چند ماه دیگر واقعا رژیم سقوط خواهد كرد.

 

- قبل از ورود به عراق چه ذهنیت و انگیزه‌ای داشتید؟

هیچ ذهنیتی از فضای عراق نداشتیم و فكر نمی‌كردیم محل استقرارمان آنجا باشد. می‌گفتیم ما را برای جنگیدن با رژیم، از عراق به كردستان منتقل می كنند.

سازمان رادیویی به نام صدای مجاهد داشت كه از قسمت كوچكی از كردستان كه در دست مخالفین جمهوری اسلامی بود پخش می‌شد. این رادیو طوری اخبار را منعكس می‌كرد كه انگار همه كردستان در دست مخالفین جمهوری اسلامی است و ما هم باور می‌كردیم.

از طرفی چون كتاب‌های مربوط به انقلاب‌های نیكاراگوئه، امریكای لاتین و آسیای شرقی را خوانده بودم دوست داشتم مانند آنها و به همان روش، مبارزه چریكی كنم. سقف امكاناتی هم كه در ذهن داشتیم یك چادر بود كه زیر آن مثل بقیه گروه‌های چریكی زندگی و مبارزه كنیم ولی وقتی به بغداد رسیدیم و آن امكانات، ماشین‌های آخرین مدل و جشن‌ها را دیدیم، تعجب كردیم.

 

- موقع رفتن به پاكستان چطور؟ به خانواده‌تان چه گفتید؟

همان طور كه گفتم سازمان توصیه كرده بود هیچ كس از انتقال ما با خبر نشود و من هم چیزی به خانواده نگفتم.

وقتی به پاكستان رسیدیم به خانه تلفن زدم و گفتم من الان پاكستان هستم و می‌خواهم برای ادامه تحصیل به انگلستان بروم. میزان تحصیلاتم دیپلم بود كه دیگر ادامه هم ندادم. این مكالمه كوتاه، تمام صحبتی بود كه در طول این 20 سال میان من و خانواده ام رد و بدل شد و دیگر تا سال 83 كه برگشتم كوچكترین خبری از آنها نداشتم.

 

- چند خواهر و برادر بودید؟ آیا دیگر اعضای خانوادتان در كار شما دخالت نمی‌كرد؟

ما 5 برادر و من فرزند آخر بودم. خواهر نداشتیم و پدرمان هم سال 57 فوت كرده بود و من به همراه دوتا از برادرانم با مادرم زندگی می‌كردم. در محیط خانواده از آزادی عمل برخوردار بودم و از طرفی هم طوری رفتار می‌كردم تا كسی از كارهایم با خبر نشود.

 

- بعد از ورود به عراق اولین جایی كه شما را بردند كجا بود؟

ابتدا ما را كه حدود 13، 14 نفر بودیم به پایگاه «ضابطی» در بغداد منتقل كردند. پایگاه ضابطی اولین جایی بود كه هر كس جذب می‌شد می‌بایست مدتی آنجا می‌ماند. حدود 10 روز در پایگاه ضابطی بودیم و در این مدت كارمان نوشتن پروسه زندگی مان بود. قبلا كجا بودیم؟ چه كار می‌كردیم؟ چه كسی را در سازمان می‌شناسیم؟ خلاصه هر اتفاقی كه در زندگی‌مان رخ داده بود باید می‌نوشتیم.

بعد از 10 روز 2 نفر از اعضای سازمان بعنوان مسئولین چك امنیتی بچه‌ها آمدند تا صلاحیت افراد را تائید كنند و تك تك با افراد برخورد كردند تا ببینند كسی نفوذی نباشد. از بچه‌ها سوال می‌كردند كه چه كسی را در سازمان می‌شناسی؟ اگر كسی را نمی‌شناخت چند روز تحت نظر قرار می‌گرفت تا مطئمن شوند نفوذی نیست.

من كسی را نمی‌شناختم اما فردی كه از من سوال می‌كرد همشهری از آب در آمد و برادرانم را ‌شناخت و تائیدم كرد.

 

- پیش آمد كه كسی هم تائید نشود؟

نه، همه را قبول كردند چون در آن زمان سازمان احتیاج به نیرو داشت و از طرفی هم كسی كه از طریق پاكستان آمده بود هوادار سازمان بود و تنها كاری كه می‌كردند طرف را چند روز تحت نظر قرار می‌دادند و سپس او را تائید می‌كردند.

 

- از فضای پایگاه ضابطی بیشتر برایمان بگویید.

پایگاه ضابطی یك ساختمان چند طبقه در نزدیكی میدان فردوس عراق و ابتدای خیابان الرشید بود. در كل همه پایگاه‌های سازمان در بغداد، هتل یا ساختمان‌های چند طبقه‌ای بودند كه سازمان یا آن را اجاره می‌كرد و یا می‌خرید.

این ساختمان چند طبقه دارای چندین واحد بود. كه هر واحد یك مسئول جدا داشت كه زیر نظر مسوول طبقه اداره می‌شد. هر طبقه نیز كار خاص خود را داشت مثلا یك طبقه اداری بود، طبقه دیگر كار پروسه‌ها را انجام می‌داد، یك طبقه قسمت پذیرش بود و یك طبقه هم آسایشگاه كه در آسایشگاه، زن‌ها و مردها جدا بودند.

در ابتدا سازمان فقط 2 و 3 پایگاه در بغداد داشت ولی به تدریج با اضافه شدن پایگاه‌های دیگر مثل «جلال زاده»، «سیفی»، «سرپل» و غیره كه همگی در یك منطقه از چهارراه آندلس تا میدان فردوس جمع شده بودند، این منطقه در اختیار مجاهدین قرار گرفت.

 

- شما برای انتقال به عراق هزینه‌ای هم پرداخت كردید؟

نه، همه هزینه‌ها به عهده سازمان بود و حتی گفتند برای هر نیرو از زمان برقراری اولین تماس تا وقتی كه جذب شود، 60 هزار تومان هزینه كرده‌اند و برای همین خاطر هم در پاكستان از همه رسید گرفتند كه اگر كسی در وسط راه برید، می‌بایست تمام خسارت را می‌پرداخت.

در سازمان هر كس یك پرونده خوب و یك پرونده بد دارد و همه حركات و خصلت‌های او ثبت می‌شود و مثلا حتی اگر بدن شما بوی عرق هم بدهد در پرونده شما ثبت می‌شود و هر چه پرونده بد شما پر باشد به نفع سازمان است چرا كه مهدی افتخاری نفر سوم سازمان یك روز برید و سازمان برای توجیح آن به این پرونده بد نیاز دارد. همه نیروها این پرونده را دارند جز مسعود و مریم كه هیچ كس تحت هیچ شرایطی حق انتقاد از آنها را ندارد.

 

- بعد از طی دوره پایگاه ضابطی كجا رفتید؟ سازماندهی شوید؟

بله، روال این بود كه بعد از پایگاه ضابطی، افراد تائید شده را برای آموزش نظامی سازماندهی می‌كردند. من همراه 3، 4 نفر دیگر منتقل شدیم به پایگاه «جلیلی» در «سلیمانیه». ولی زمانی به آنجا رسیدیم كه آموزش‌ها شروع شده بود. بهمین خاطر تا شروع دوره بعد، حدود 20 روز در آشپزخانه كار كردیم.

10 روز از آموزش ما می‌گذشت كه چند نفر از فرماندهان آموزش چریك شهری برای گزینش افراد جهت عملیات در داخل ایران از «كركوك» به پایگاه جلیلی آمدند.

بعد از صحبت با تك تك افراد، من هم انتخاب شدم و به همراه 10، 12 نفر دیگر منتقل شدیم به دانشكده چریك شهری «ملك مرزبان» در شهر كركوك كه پایگاه بزرگی بود.

 

- وقتی برای عملیات داخل ایران انتخاب شوید، به شما چه چیزی گفتند؟

از من پرسیدند كجا می‌خواهی عملیات كنی تهران یا شهر خودتان؟ گفتم چون در شهر خودمان من را می‌شناسند بهتر است آنجا نباشد ولی در تهران یا شهر دیگر حاضرم. تا اینكه شهر اصفهان را برای عملیات من در نظر گرفتند.

- پس پایگاه ملك مرزبان باید با بقیه پایگاه ها متفاوت باشد. چه آموزش هایی آنجا می‌دادند؟

آموزش‌های پایگاه ملك مرزبان كه به آن دانشكده چریك شهری هم می‌گفتند در رابطه با عملیات های داخل بود. در آنجا كار با انواع سلاح‌،‌ موتور سواری، ماشین سواری، آموزش جعل مدارك، شنود و در كل هر كاری كه برای عملیات چریكی در داخل ایران لازم بود آموزش می‌دادند و هیچ نیرویی تا زمان اعزام، از پایگاه خارج نمی‌شد چون امكان داشت در تماس با بقیه پایگاه‌ها، اطلاعاتی لو برود. افراد این پایگاه حتی در سازماندهی‌ها نیز شركت نمی‌كردند.

 

- شما در طول حضور در سازمان از «عملیات های مهندسی» كه اوائل دهه شصت و بعد از لو رفتن تعداد زیادی از خانه‌های تیمی سازمان شروع شد چیزی شنیدید؟ مثلا در مورد ربودن، شكنجه و كشتن سه پاسدار كمیته‌های انقلاب (طالب طاهری، محسن میر جلیلی و شاهرخ طهماسبی) چیزی می‌گفتند؟

شنیده بودم كه در اوائل دهه شصت اتفاقی به نام شبكه «عبدالله پیام» در سازمان افتاد و قضیه از این قرار بود كه فردی از نیروهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی در سازمان نفوذ كرد و از طریق وی تعداد زیادی از خانه‌های تیمی لو رفت و افراد زیادی نیز دستگیر شدند. بعد از آن سازمان اعلام كرد هیچ رابطی در ایران ندارد. اما در مورد عملیات‌های مهندسی چیز زیادی نمی‌گفتند فقط در دوران آموزشی بود كه یكی از افرادی كه در قضیه سه پاسدار حضور داشت را دیدم.

اسم او «عبدالوهاب فرجی» معروف به «افشین» بود. البته خودش نگفت كه چه كار كرده ولی مسئول آموزش ما (مهدی كتیرایی معروف به ساسان كه در عملیات مرصاد كشته شد) جلوی بقیه بچه‌ها از او پرسید مثلا مانند همان كاری كه با سه تا پاسدار كردی انجام بدهند؟

ساسان بعدا برایمان توضیح داد كه افشین در قضیه شكنجه و كشتن سه پاسدار حضور داشته و همیشه هم این موضوع را با افتخار تعریف می‌كرد. او گفت شما هم باید به جایی برسید كه مانند افشین باشید. منظور او این بود كه به حدی از قساوت برسیم كه از كشتن و شكنجه افراد خصوصا پاسدارها كوچكترین ابایی نداشته باشیم.

 

- به موضوع خوبی اشاره كردید، بحث پاسدارها؛ در سازمان چه تبلیغی روی پاسدارها می‌شد؟

پاسدارها دشمن شماره یك سازمان به حساب می‌آیند و حتی مثلا در نشست قبل از عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) مسعود خطاب به نیروها گفت: وقتی وارد تهران شدید هر كس را كه دیدید بكشید خصوصا پاسدارها و بعد از 48 ساعت من وارد می‌شوم و دستور عفو عمومی می‌دهم! آنجا روی پاسدارها آنقدر كار می‌كنند كه هیچ كس از كشتن آنها ابایی نداشته باشد. گاهی مانورهایی برای آموزش عملیات در داخل گذاشته می‌شد. یكی از دوستانم تعریف می‌كرد كه باید یك موتور سوار را در مانور از روی موتور به زمین می‌انداختم و سریعا كارت شناسایی‌اش را می‌دیدم و اگر پاسدار بود او را می‌كشتم. وقتی موتور سوار را به زمین زدم و كارتش را بیرون آوردم دیدم معلم است ولی باز هم او را زدم. مسئولین آموزش بخاطر این كار من را تشویق كردند و گفتند وقتی معلمی اینقدر جسارت دارد كه جلوی فرد مسلح بیاید حتما پاسدار است و باید او را كشت. خلاصه همیشه می‌گفتند اگر پاسدار را نكشی او تو را می‌كشد. البته این القائات برای هر كسی كه می‌بایست ترور می‌شد صورت می‌گرفت. مثلا حتی اگر قرار بود یك راننده تاكسی ساده ترور شود، طوری علیه او تبلیغ می‌كردند كه انگار بعد از آقای خمینی او نفر دوم رژیم است.

 

- خب حالا كه بحث به اینجا رسید بهتر است قدری از فضای حاكم بر پایگاه‌ها و نحوه رفتار سازمان با نیروها برایمان توضیح دهید. مناسبات در سازمان طوری است كه در ابتدا سعی می‌كنند علاقه طرف را به خانواده‌اش از بین ببرند. می‌گویند شما بعنوان یك رزمنده داوطلب برای آزادی ایران و نجات هم‌نوعان و خانواده‌های بدتر از خودتان تلاش می‌كنید و این تعلق‌خاطر به خانواده از انرژی شما در راه مبارزه كم خواهد كرد. اگر به فكر خانواده باشید خالص نیستید و بجای اینكه صد در صد برای امر مبارزه به رهبری وصل باشید مثلا 95 درصد خواهید بود و آن 5 درصد بقیه در زمان مبارزه، دست و پای شما را می‌بندد. پس بهتر است همه چیز را كنار بگذارید و آخرین پیام مسعود هم در سال گذشته این بود كه خانواده، منبع فساد است و باید كاملا آن را فراموش كنید.

 

- ولی به هر حال گاهی انسان به یاد گذشته و خانواده‌اش می‌افتد.

درست است. در این صورت شما می‌بایست در گزارش روزانه خود بنویسی كه مثلا من امروز 5 دقیقه به مادرم یا پدر یا هر كس دیگری فكر كردم و 5 دقیقه از رهبری قطع بودم و از مبارزه كم گذاشتم. بعد در نشست‌های عملیات جاری كه توضیح آن را خواهم داد این گزارش قرائت می‌شد و با شمار برخورد می‌كردند.

من شاهد بودم كه چطور با خانواده های افراد برخورد می‌شد. گاهی پیش می‌آمد كه فردی با خانواده یا همسر یا پدر و مادرش جذب سازمان می‌شد. در ابتدای كار همه اعضای خانواده را از هم جدا می‌كنند و شما دیگر حق نداری به آنها فكر كنی بعد طوری روی ذهن شما كار می‌كنند كه اگر قرار باشد در راه منافع سازمان پدر یا مادر خود را بكشی این كار را خواهی كرد. از طرفی آنقدر برای افراد برنامه‌ریزی‌های مختلف می‌كنند كه دیگر وقتی برای فكر كردن به خانواده برای كسی نمی‌ماند.

 

- اینكه گفتید در نشست عمومی با فرد برخورد می‌شود یعنی چه كار می‌كنند؟

برخورد به این صورت است كه شخصیت طرف را خرد می‌كنند. در نشست عمومی یقه‌اش را می‌گیرند كه چرا از مبارزه كم گذاشتی؟ چرا مرز سرخ رد كردی و حرف‌های از این دست. این برخوردها طوریست كه از شكنجه فیزیكی غیر قابل تحمل‌تر است.

 

- شما اول بار چه زمانی مسعود رجوی را دیدید؟ بقیه كادرهای اصلی را چه طور راحت می‌دیدید یا نه؟

به جز مسعود و مریم كه در فرانسه بودند بقیه فرماندهان و مسولان را گهگداری می‌دیدیم. دیدن كسانی مثل «مهدی ابریشم‌چی» یا «سیاوش» و یا «منوچهر الفت» كه از بچه‌های قدیمی سازمان در زمان شاه بودند، برای ما افتخاری بود. ولی مسعود را اولین بار در جمع‌بندی عملیات چلچراغ در سال 67 دیدم و از اینكه رهبری سازمان را از نزدیك می‌دیدم احساس خوبی داشتم.

 

حالا جالب اینجاست كه همین دیدن مسعود برای اولین بار را باید گزارش می‌كردی كه وقتی او را دیدید چه احساسی داشتی؟ فقط هم باید نكات مثبت را می‌نوشتی. مثلا می‌گفتی با دیدن او فهمیدم كه من دیر جذب سازمان شدم، اشتباه كردم، باید زودتر مثلا سال 60 جذب می‌شدم و حرف‌هایی از این دست.

در سازمان باید بدانی كه همه اشكال‌ها از توست و آن كس كه هیچ اشكالی ندارد، مسعود رجوی است.

 

- شما از چه سالی وارد پادگان اشرف شدید؟ فضای حاكم بر پادگان اصلی سازمان چه طور است؟

اشرف یك پادگان نظامی است كه من از سال 66 وارد آنجا شدم با این تفاوت كه شما در پادگان می‌توانی روزهای پنجشنبه و جمعه را مرخصی بگیری و از آن خارج شوی ولی در اشرف این طورنیست. شما حق خارج شدن از پادگان را نداری مگر اینكه یا مریض خاصی داشته باشی یا مثلا زیارت كربلا باشد كه آنهم نه به صورت فردی بلكه دسته‌جمعی و یا اینكه از نیروهای پشتیبانی باشی كه سازمان به تو اعتماد صد در صد داشته باشد.

اگر اعتراضی هم بكنی می‌گویند تو یك نیروی پیشتاز هستی كه با میل خودت به اینجا آمدی. مگر تو یك نیروی عادی هستی؟ برای چه می‌خواهی به شهر بروی؟ هوای بورژوازی به سرت زده؟ مگر در شهر چه خبره؟

در پادگان اشرف همه چیز از خوراك و پوشاك با سازمان است و شما فقط به عنوان نیروی رزمنده برایشان می‌جنگی. آنجا كسی حقوق ندارد، وسایل زندگی در اختیار كسی نیست، دقیقا مثل یك پادگان نظامی. كسی نمی‌تواند بنابر سلیقه خودش رفتار كند. كسی تلویزیون یا رادیوی شخصی در اختیار ندارد.

در آنجا شما هر روز باید گزارش كار بدهی و این گزارش كار در نشست عمومی خوانده می‌شود كه به آن «عملیات جاری» گفته می‌شود. این نشست هر شب برگزار شده و هر كسی باید گزارش كار خود را بخواند.

 

- وضعیت‌ زن‌ها چه طور بود؟ آیا مثلا در عملیات‌های مهم از آنها استفاده می شود؟

عملیات آفتاب كه قبل از چلچراغ انجام شد اولین باری بود كه زنها مستقیما وارد صحنه درگیری شدند. تا قبل از آن، یا نیروی پشتیبانی بودند و یا درعملیات‌های منطقه‌ای و خمپارزدن‌ها شركت می‌كردند. بعدا مسعود از قول مریم گفت كه زن‌ها توانمندی‌های زیادی دارند و می‌توانند مسولیت‌های بالاتری بگیرند.

مسعود همیشه می‌گفت: مشكل انقلاب‌هایی مثل نیكاراگوئه، امریكای لاتین یا چین این بود كه نتوانستند مشكل برابری مرد و زن راحل كنند و این را به افراد بفهمانند كه یك مرد با نگاه یك انسان به زن نگاه كند. به همین خاطر چون زن همواره مورد استثمار قرار داشته، ما مسولیت آنها را از مردها بالاتر قرار می‌دهیم. از آن زمان «بند دال» كه مسولیت پذیری زنان در سازمان بود، اجرا شد.

زن در سازمان تابوی مرد است و هرگونه علامتی كه قدرت جنسی مرد را تحریك كند باید منع ‌شود. در واقع بحث انقلاب ایدئولوژیك را می‌خواهند از راه فیزیكی و با زور حل كنند.

 

- نشست‌های غسل هفتگی هم به این موضوع مربوط است؟

بله، در نشست‌های غسل‌ هفتگی هم مثل عملیات جاری باید گزارش كار بدهی و بگویی كه مثلا روز شنبه با دیدن فلان هنرپیشه فیلم خارجی یاد فلان زن فاحشه در ایران زمان شاه افتادم یا با دیدن فلان خواهر در بیرون یاد فلان هنرپیشه افتادم و دچار «بند جیم» (تحریك جنسی) شدم.

 

- شما هم گزارش غسل هفتگی می‌دادید؟

بله . همه باید این كار را می‌كردند ولی بعد از چند بار گزارش، حرفها تكراری می‌شد. دیگر چقدر بنویسیم فلان فیلم را دیدیم و یاد فلان كس افتادم. فلان زن را دیدم یاد فلان هنرپیشه افتادم! دیگر مسخره شده بود. خودشان هم این موضوع را می‌دانستند كه بی‌فایده است ولی در سازمان رسم نیست كه بگویند ما اشتباه كردیم.

 

-برای مثال اگر كسی قصد ازدواج و تشكیل خانواده را داشت چطور با او رفتار می‌كردند؟

در خواست ازدواج برای افراد نوعی بی كلاسی بود. چرا كه بنابر القائات سازمان ما افرادی بودیم كه با مردم عادی فرق داشتیم و برای امر مهم مبارزه برای آزادی كشورمان می‌جنگیدیم، پس نبایستی فكر خود را صرف مسائل بی اهمیتی از این دست می‌كردیم. اما اگر كسی پیدا می‌شد كه اصرار بر ازدواج داشت در مواردی سازمان كوتاه می‌آمد، البته تا سال 68. نحوه ازدواج هم به این صورت بود كه سازمان آلبوم عكسی از زنان مورد نظر خود را به فرد نشان می‌داد و می‌گفت باید با یكی از اینها ازدواج كنی و بعد هم روز پنجشنبه یا جمعه چند نفر جمع می‌شدند و خطبه عقد خوانده می‌شد و این كل مراسم ازدواج بود كه البته این امر به ندرت اتفاق می‌افتاد.

بهمین خاطر فحشا و فساد اخلاقی در بین نیروها و حتی در كادرهای بالا بسیار زیاد است. هر چند مسعود اعلام می‌كندكه من این موضوع را برای نیروها حل كردم ولی این حرف‌ها دروغ است.

 

خبرگزاری فارس

موصل4

 

 

 

 

 

 

توسط محمد رضازاده | Reply
July 11, 2009 2:31 PM

بسمه تعالی خدا را شکر گزاریم که اگر عنایت در این ععملیات نبود شاید اینده خوبی در انتظار ما نبود . برای شادی روح شهدای مرصاد صلوات

توسط محمد رضازاده | Reply
July 11, 2009 2:31 PM

بسمه تعالی خدا را شکر گزاریم که اگر عنایت در این ععملیات نبود شاید اینده خوبی در انتظار ما نبود . برای شادی روح شهدای مرصاد صلوات

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: