در قسمت اول این مصاحبه آقای شعبانی از چگونگی جذب خود به سازمان و همچنین رفتنش به عراق گفت و گفت که جو حاکم بر سازمان به گونه ای بود که همه چیز به رجوی ختم می شد و حقیقت چیزی است که رجوی می گوید . حال قسمت دوم این مصاحبه را تقدیمتان می کنیم :
- قدرت تحلیل و تفكر نیروها در چه حدی است؟ مثلا چقدر قادر به تحلیل اوضاع روز جهان و ایران هستند؟
تقریبا صفر است. شما دقت كنید نیرویی كه حدود 20 سال حتی از پادگان خود اجازه بیرون رفتن ندارد و فقط اخباری در اختیارش قرار میگیرد كه از فیلتر سازمان رده شده باشد چطور میتواند قدرت تحلیل داشته باشد. شما الان كه خیلی از مواضع و مسایل سازمان را كه نگاه میكنید از فرط مسخرگی خندهتان میگیرد ولی وقتی در درون سازمان باشی این طور نیست در آنجا هیچ تلویزیون، رادیو، روزنامه و رسانهای جز رسانههای مربوط به خود سازمان وجود ندارد. نیرویی كه در پادگانی مثل اشرف حضور دارد كوچكترین خبری از ایران ندارد مگر آنچه «سیمای مجاهد» یا «صدای مجاهد» به او میگوید. هیچگونه فیلم، اخبار و یا حتی برنامههای ورزشی از ایران پخش نمیشود.
- مثلا افراد نیروهای سازمان كسی به نام علی دایی را میشناسند؟
شاید باور نكنید ولی كسی مثل علی دایی را كه در ایران شناخته شده است، آنجا كسی نمیشناسد. یك مرتبه ما اصرار كردیم فوتبال ایران را در جام جهانی ببینیم قبول نكردند. هر چیز كه بویی از ایران دارد ممنوع است و این سازمان است كه ذهنیت بچهها را نسبت به ایران میسازد. اگر دقت كنید تقریبا همه افرادی كه هم دوره ما بودند یا دیپلم هستند یا زیر دیپلم. چون سازمان اجازه تحصیل به كسی نمیداد. تحصیل برای نیرو یك سم بود كسی كه دنبال تحصیل برود ذهنش باز می شود و دیگر هر حرفی را به راحتی قبول نمیكند و این برای سازمان یك خطر محسوب میشود.
- از اخباری كه از ایران در اختیار شما قرار میگرفت میتوانید مثالی برایمان بزنید؟
یك مرتبه از سیمای مجاهد خبری از ایران پخش شد با این موضوع كه یكی از فرماندهان انتظامی تهران اعلام كرده است 500 نفر از معتادین شهر را دستگیر كردهایم. این خبر روزها موضوع بحث در نشستهای عمومی بود. مسعود میگفت: نگاه كنید در ایران كه اینهمه اختناق و سانسور خبری وجود دارد وقتی یكی از فرماندهان پلیس میگوید 500 نفر را گرفتیم ببنید چقدر معتاد در تهران وجود دارد كه اینها حاضر شدند به 500 نفر اعتراف كنند.
نتیجه این جلسات این شد كه وقتی من در سال 83 خواستم به ایران برگردم به دوستم گفتم الان در ایران، معتادها در كوچهها و خیابانها ریختهاند. سر هر كوچهای یكی را اعدام كردهاند وضع مردها و زنها چنین و چنان است همه اعضای خانواده ما معتاد شدهاند. این ذهنیت ما از ایران تا سال 83 بود. البته باور این حرفها سخت است ولی فضای ذهنی نیروها در سازمان واقعا همین طور بود.
برای اینكه بهتر متوجه شوید كه ما چقدر از اوضاع دنیا بی خبر بودیم خاطره جالبی برایتان تعریف كنم.
سال 76 بود كه به همراه یكی از دوستان برای خرید چند دستگاه اتوبوس به مرز اردن رفتیم. وقتی سفارش اتوبوسها را دادیم فروشنده با تعجب نگاهی كرد و گفت شما از كجا آْمدهاید؟ این اتوبوسها سالهاست كه از دور خارج شده! ما كه متوجه موضوع شده بودیم، گفتیم ما از شهرهای دور تركیه آمدیم و این اتوبوسها آنجا كارآیی دارد و به این ترتیب اوضاع را ماس مالی كردیم.
اخباری هم كه از سازمان در اختیار افراد گذاشته میشود همگی حاكی از حركت سازمان به سوی قله و پیروزی بود.

- در مباحث ایدئولوژیك چطور؟ در كلاسها چه چیزهایی را مطرح میكردند؟
سازمان در مباحث ایدئولوژیك هیچ كس را غیر از مسعود قبول ندارد كه بخواهد در این رابطه تحقیق و مطالعه كند یا نظری بدهد. تحلیل برای افراد سم است. مثلا اگر كسی قرآن بخواند و آن را تفسیر كند این برداشت یعنی ضد رجوی عمل كردن. هر چیزی باید ابتدا از فیلتر رجوی رد شود. خواندن قرآن بدون اجازه و به صورت غیرجمعی، كفر محسوب میشود. شما حق تحلیل ندارید. اگر مطلبی هم به ذهن شما خطور كرد باید آن را گزارش كنی تا مسولین آن را در بالاترین سطح سازمان تصحیح كنند و بعد ارایه بدهند. هر چند خواندن قرآن در میان افراد سازمان اصلا رسم نیست. حتی وقتی یك مرتبه یكی از بچهها در نشستی یك آیه از قرآن خواند، مسعود گفت خدا را شكر یكی پیدا شد كه یك آیه از قران بلد باشد و این عین واقعیت بود.
در مورد كتابهای دیگر مثل نهجالبلاغه هم همینطور. كسی حق خواندن انفرادی نداشت میبایست تعدادی جمع میشدند و یك نفر طبق تفسیر سازمان برایشان نهجالبلاغه میخواند و البته اینكار زمانی امكانپذیر بود كه افراد در بیكاری محض باشند كه این امر هم تقریبا اتفاق نمیافتاد و این یعنی رجوی هر برداشتی كه بخواهد میكند و كسی حق اعتراض ندارد.
- در دوره آموزش نظامی مثلا دورهای كه در دانشكده چریك شهری بودید هم آموزشهای سیاسی و ایدئولوژیك داشتید؟
بله، دانشكده دو قسمت داشت یكی نظامی و دیگری سیاسی. یادم هست نواری به نام «صدای سردار» را كه سخنرانی موسی خیابانی در اوایل بهمن و قبل از كشته شدن او بود به عنوان آموزش استفاده میكردند. خیابانی در این نوار تمام خط و خطوط و استراتژی سازمان، اینكه چرا مسعود به خارج از كشور رفت و اشرف (ربیعی، همسر اول مسعود) را تنها گذاشت و داستان پرواز آنها را تعریف میكرد. این نوار به عنوان یك سند مهم در سازمان، آموزش داده میشد و بعد از هر كلاس، بعدازظهر را فرصت میدادند تا فكر كنی و گزارش بدهی كه چه چیزی یادگرفتی؟ قبلا چه فكری میكردی و الان چه فكر میكنی؟
- خب، گفتید كه شما برای انجام عملیات در داخل ایران انتخاب شدید. ماموریت شما چه بود؟
سال 65 به ما ماموریت دادند تا برای زدن راهپیمایی 22 بهمن اصفهان به ایران بیاییم. تیم ما دو نفر بود. نفر دوم كه ارشد تیم هم حساب میشد، اهل خود اصفهان بود. قرار شد تا همزمان با عملیات ما در اصفهان، یك تیم 2 نفره هم راهپیمایی شیراز را بزند.
عازم پاكستان شدیم و حدود 8 ماه آنجا ماندیم. قاچاقچی معروفی در پاكستان بود كه با سازمان همكاری نزدیكی داشت. سلاحهایی كه در اختیار دانشتیم كلاشینكف، كلت، چند خشاب، چند نارنجك و دو عدد قرص سیانور بود كه در بدنمان جا سازی كردیم. لوله كلاش را بریدیم و قنداق آن را هم حذف كردیم تا در زیر بغل جا سازی شود. بقیه سلاحها را هم در شكم بند جا سازی كردیم.
- در مورد استفاده از قرص سیانور چه چیزی به شما گفتند؟
به ما گفتند قرص را زیر زبان خود بگذارید و هنگامی كه خواستند شما را دستگیر كنند و چاره دیگری نبود با دندانتان قرص را بشكنید و با زبان آن را به سقف دهانتان بكوبید. خونی كه از دهانتان میآید با سیانور آمیخته شده و شما را میكشد.
- در برابر این حرفها مقاومت نكردید؟
شما نگاه كن وقتی من بعنوان رزمنده سازمان به جایی میرسم كه حاضرم برای زدن مردم و انجام عملیات به داخل كشور بیایم، یعنی به مرحلهای از اعتقاد رسیدهایم كه حاضرم هر كاری را انجام دهم.
- خب، گفتید كه عازم زاهدان شدید...
بله، نزدیك بهمن ماه بود كه وارد زاهدان شدیم و بعد از رد شدن از این شهر در كوههای زاهدان منتظر بودیم تا قاچاقچی كه قرار بود ما را به اصفهان ببرد بیاید ولی دو روز گذشت و او نیامد. بعد فهمیدیم كه ترسیده و جا زده. ما هم نتوانستیم برویم و برگشتیم عراق.
در واقع سازمان با انجام این عملیات قصد داشت تا در اصفهان اعلام حضور كند. چون چند ماه قبل از آن تعداد زیادی از نیروهای سازمان در اصفهان دستگیر یا كشته شده بودند.
- شركت در عملیاتها چه امتیازی برای نیرو داشت؟
شركت در عملیات، امتیاز بزرگی برای یك نیرو بود و كسی كه قصد عضویت داشت اگر قبلا در عملیاتی شركت كرده بود بدون چون و چرا جذب میشد. كسی هم كه در عملیات شركت میكرد یك پروسه 4 ساله را طی میكرد. یعنی اگر H (هوادار) بود، تبدیل به K (عضو) میشد. شركت در عملیات هم به این صورت بود كه ارشد تیم در گزارش نهاییاش همه حركات و گفتههای دیگر اعضا را یادداشت میكرد و اگر كسی از انجام عملیات انصراف میداد در جاهای دیگر مثل آشپزخانه و یا حتی نگهداری از حیوانات به كار گرفته میشد تا ببینند میتواند ادامه دهد یا نه.
- گویا در سال 65 استراتژی سازمان در انجام عملیات ها عوض شد...
بله، همان سال بعد از ورود مسعود به بغداد پس از جلسه جمع بندی، بحث عملیاتهای تپهزنی در مرزها مطرح شد. چرا كه در داخل خیلی از عملیاتها شكست میخورد و كسی بر نمیگشت. طبق آماری كه همان موقع اعلام كردند نسبت كشتههای سازمان به كشتههای جمهوری اسلامی 10 به 2 بود. مسعود میگفت بجای عملیات در داخل، پایگاههای ایران در مرزها را میزنیم كه هم درصد موفقیت بالاتر است و هم راحتتر است. در واقع با این كار قصد بالا بردن آمار كشتههای ایران را داشتند و دیگر لازم نبود برای انجام عملیات، خطر تا تهران رفتن را به جان بخرند. این روند تا عملیات آفتاب در اوایل سال 67 ادامه داشت. عملیات آفتاب اولین عملیاتی بود كه تیپها و دستههای سازمان وارد صحنه درگیری شدند. البته عملیات آفتاب بیشتر به منظور انجام شناسایی از محل عملیات بعدی یعنی چلچراغ صورت گرفت كه قرار بود در مهران انجام شود.
- شما آن موقع در كدام قسمت از سازمان مشغول بودید؟
من از یك ماه قبل در واحد توپخانه مستقر شدم. شب قبل از انجام عملیات، تعداد زیادی كایتوشا و توپخانه عراق هم اضافه شدند و همزمان با هم شروع به شلیك كردیم تا نیروهای سازمان بتوانند وارد شوند. نیروهای ایران تا ساعت 4 صبح مقاومت میكردند و این مقاومت طوری بود كه فرماندهان عراقی به مسعود گفتند امكان ورود به مرز ایران نیست. ولی سازمان قبول نمیكرد.
توپخانه عراق تا 2 ، 3 روز بدون وقفه شلیك میكرد.
- سازمان اعلام كرد ما در این عملیات تعداد زیادی توپخانه داشتیم این حرف چقدر درست است؟
این حرف دروغ محض است. من خودم آن زمان در توپخانه بودم. سه قبضه توپ 130 و سه تا هم 122 خودكششی داشتیم كه یكی از توپهای 130 هم همان اول كار گیر كرد و با بقیه هم تنها یك روز و نیم توانستیم شلیك كنیم. اصلا تا آن زمان كسی در سازمان، آموزش توپخانه چندانی ندیده بود و آموزش ها بعد از عملیات فروغ تازه شروع شد كه بحث مكانیزه كردن ارتش آزادیبخش پیش آمد.
سازمان ید طولایی در بزرگ نشان دادن دستاوردهای خود دارد. یك مرتبه هم كه به خاطر آزادی مریم از زندان پاریس، جمعیتی حدود 3، 4 هزار نفر در محل امجدیه در اشرف جمع شدند، سازمان اعلام كرد این جمعیت حدود 70 هزار نفر بوده است! آخر اشرف به آن كوچكی چطور میتواند این جمعیت را در خود جای دهد؟!
- خب، اگر موافق باشید كم كم وارد بحث عملیات «مرصاد» و یا به قول سازمان، «فروغ جاویدان» بشویم.
بعد از قبول قطعنامه از سوی ایران بود كه سریعا مسعود جلسهای گذاشت و گفت باید تا یك هفته دیگر به ایران حمله كنیم چرا كه قبول قطعنامه از سوی جمهوری اسلامی نشان دهنده ضعف نیروهای ایرانی در جبهههای جنگ است و گفت ما مقصر بودیم كه ایران قطعنامه را قبول كرد. چون وقتی ما در عملیات چلچراغ مهران را تصرف كردیم، شعار «امروز مهران، فردا تهران» سر دادیم و رژیم ایران ترسید كه ما بتوانیم وارد تهران شویم و بهمین خاطر سریعا آتش بس را پذیرفت. بعد از این صحبتها بود كه سازماندهی جدید شروع شده و تیپها و لشكرهای جدید تشكیل شدند.
بعدها مسعود عنوان كرد كه در یك طرح هماهنگ با ارتش عراق قرار شد آنها از جنوب به ایران حمله كنند تا ما بتوانیم براحتی از سمت غرب پیشروی كنیم.

- شما شب قبل از شروع عملیات در جلسه معروف به توجیه فروغ یا خداحافظی حضور داشتید؟
بله، همه نیروها بودند. مسعود در آن جلسه سخنرانی مفصلی كرد و گفت همین فردا باید حركت كنیم و حتی به مهدی ابریشیمچی هم كه فرمانده محور تهران بود گفت: وقتی به تهران رسیدید اتاق كار سابق من در خیابان علوی را آماده كنید تا من بیایم و در آن مستقر شوم بعد خطاب به نیروها گفت بعد از ورود به تهران تا 48 ساعت هر كاری خواستید بكنید و هر كسی را كه خواستید بكشید تا اینكه من فرمان عفو عمومی بدهم!
- نیروها چقدر به موفقیت در این عملیات امیدوار بودند؟
ما فكر میكردیم كه واقعا این طرح، عملی است. مسعود میگفت نیروهای ایران دیگر انگیزه جنگیدن ندارند و مردم هم خسته شدهاند و منتظر جرقهای هستند تا شورش كنند و وقتی گفتیم در بعضی یگانها كمبود نیرو داریم مسعود میگفت نگران نباشید در اولین شهر كه وارد شویم مردم به ما میپیوندند و كمبودها جبران میشود.
از طرفی هم برای نیروهایی كه با انگیزه جنگیدن به سازمان پیوسته بودند، این عملیات آخرین فرصت بود یا میكشتیم و پیروز میشدیم یا كشته میشدیم.
- ولی همان موقع نیروهای ایران تواسته بودند ارتش عراق را در جنوب ایران عقب بزنند این برای شما جای سوال نبود كه چطور كشوری كه ضعیف شده میتواند چنین كاری كند؟
شما باید به این نكته توجه كنید كه ذهن ما (نیروها) یك ذهن تاكتیكی نبود و این مسائل را نمیدانستیم. مثال ما، مثال اسكیبازی بود كه روی برف احساسات لیز میخورد. ما قدرت تحلیل نداشتیم و حتی نمیتوانستیم روی نقشه كار كنیم. فرماندهان به ما میگفتند همین مسیر مستقیم را كه برویم، بدون مقاومت به كرمانشاه میرسیم و از آنجا هم همدان، ساوه، آوج و بعد تهران. ما هم قبول كردیم. الان كه نگاه میكنیم میتوانیم بفهمیم این نوع عملیات از اول شكست خورده بود. استفاده از زره پوشهای لاستیكدار و حركت در یك خط، آن هم روی جاده آسفالت، امكان موفقیت نداشت ولی آن موقع كسی از نیروها این چیزها را نمیدانست.
در واقع آن شب، شب اتمام حجت مسعود با بچهها بود و طوری صحبت كرد كه همه نیروها میگفتند همین امشب حمله را شروع كنیم.
حتی برخی افراد در شبانه روز 2 ساعت میخوابیدند و فقط كار میكردند بهمین خاطر خیلی از نیروها در حمله فروغ از فرط خستگی در میدان نبرد خوابشان برد!
- برای انجام عملیات آموزش خاصی هم دیدید؟
آموزشهای مختصری بود آنهم برای كسانی كه 2، 3 روز قبل از اروپا برای شركت در عملیات آمده بودند و آن هم فقط آموزش تیر اندازی با كلاش و كلت. كسانی كه حین عملیات میرسیدند همین مختصر آموزش را هم نمیدیدند فقط سلاحشان را میگرفتند و به میدان جنگ فرستاده می شدند. سازمان به دروغ به آنها میگفت الان در كرمانشاه هستیم شما هم به آنجا بروید. افرادی بودند كه در اروپا بچه خود را تحویل همسایه داده بودند تا به عملیات برسند. كسانی كه حتی دست چپ و راست خود را نمیدانستند، چه برسد به استفاده از سلاح.
- نیروهایی كه در این عملیات شركت داشتند شامل 3 دسته میشدند یك دسته اعضای قدیمی سازمان كه آموزش دیده بودند، یك دسته اعضایی كه از كشورهای دیگر اضافه شدند و دیگری هم اسراء سازمان. در مورد دو دسته آخر قدری برایمان توضیح بدهید.
نیروهایی كه از خارج آمده بودند آموزش ندیده بودند و با این انگیزه در عملیات شركت میكردند كه از این خوان نعمت بهرهای ببرند و به این امید بودن كه مثلا رژیم تغییر كند و آنها به پست و منسبی برسند كه اكثرا هم در عملیات كشته شدند. اما وضعیت اسرا از این هم وخیم تر بود.
- چطور؟
برخی از این اسرا، اسیران ایرانی موجود در زندانهای عراق بودن كه آنجا به بدترین شكل با آنها رفتار میشد. سازمان از این فرصت استفاده كرد و به آنها گفت اگر برای شركت در عملیات به ما بپیوندید آزاد خواهید شد. برخی از آنها به این امید كه بتوانند در حین عملیات فرار كنند، قبول كردند. اما غالب این اسرا كسانی بودند كه در عملیات آفتاب اسیر شده بودند كه تعدادشان به حدود 300 نفر میرسید. این اسرا بیشتر از نیروهای ارتش بودند كه در سردشت، تعدادی در فكه و تعدادی هم حین عملیات چلچراغ اسیر شده بودند و همه این اسرا در پادگان «دبس» در كركوك نگهداری میشدند كه اردوگاه اسرای سازمان بود.
وقتی عملیات شروع شد سازمان مجبور بود از حداكثر نیروها استفاده كند بهمین دلیل سراغ این اسرا رفت.
برخی از اسرا اعلام آمادگی كردند كه تعدادشان كم بود. بقیه آنها را در اتاقی حبس كردند و مقداری آب و غذا برایشان گذاشته و به آنها گفتند هر موقع در عملیات پیروز شدیم میآییم سراغ شما و رفتند.
یكی از مسئولان عملیات به نام «احمد واقف» گفت روز دوم مجددا سراغ آنها رفتیم و گفتیم ما توانستیم كرمانشاه را تصرف كنیم هر كس میخواهد بیاید. تعدادی گول خوردند و آمدند و مابقی را دوباره حبس كرده و رفتیم. به این ترتیب حدود 40 نفر از اسرا در عملیات شركت كردند كه اكثر آنها در صحنه عملیات گریختند. سازمان هم این موضوع را میدانست ولی میگفتند چارهای نیست باید تعداد نیروها را افزایش داد. این زمانی بود كه «كرند» در حال تصرف توسط نیروهای ایران بود و این یعنی محاصر نیروهای سازمان در اسلام آباد.
- شما در عملیات مرصاد هم در توپخانه بودید؟
بله، فرمانده لشكرمان هم مهین رضایی معروف به آذر بود. روز عملیات یك توپ 122 همراه 2 دستگاه آیفا مهمات تحویل ما شد كه 4 نفر بودیم. تا اسلام آباد درگیری خاصی نداشیتم تا اینكه به حسن آباد رسیدیم. آنجا درگیری كوچكی رخ داد ولی توانستیم راه را باز كنیم. تا به تنگه چهار زبر (تنگه مرصاد) رسیدیم كه درگیری اصلی شروع شد. حوالی 10 صبح بود كه از ناحیه شكم مجروح شدم و من را به زیر پل حسن آباد منتقل كردند كه اكثر زخمیهای مرصاد آنجا بودند.
از حسن آباد به فرمانداری اسلام آباد رفتیم تعداد زخمیها خیلی زیاد بود و اكثرا حال وخیمی داشتند .ما را از آنجا به كرند و سپس به سر پل ذهاب بردند و از سرپل ذهاب بوسیله هلیكوپتر عراقی ما را به بیمارستانی در بغداد منتقل كردند. هوا در حال تاریك شدن بود كه تعداد زخمیها در بیمارستان بقدری شد كه مابقی مریضها را از آنجا منتقل كردند و بیمارستان بصورت كامل در اختیار سازمان قرار گرفت.
من از ناحیه شكم تیر خورده بودم و حال خوبی نداشتم. جالب اینجاست كه بعد از اتمام عملیات و شكست كامل سازمان برخی نیروها پیش ما میآمدند و به دروغ میگفتند كه كرمانشاه را تصرف كردیم و آنجا مستقر هستیم! من 8 ماه بستری بودم و بعد از آن هم تا 2 سال تحت نظر دكتر قرار داشتم.
- دوستانتان از صحنه درگیری مطلب خاصی به شما نگفتند؟
یكی از آنها خاطرهای تعریف كرد كه بد نیست اینجا بازگو شود تا ببینید رافت و عطوفتی كه سازمان و مسعود رجوی از آن دم میزد به چه گونه بود. استراتژی سازمان در عملیات فروغ، استراتژی «پرچم نظامی» بود. یعنی هر كس كه جلوی شما را گرفت او را بكشید و این «هر كس» یعنی پاسدار.
یكی از دوستان تعریف میكرد كه تعدادی از نیروهای پاسدار را در عملیات فروغ اسیر كردیم و آنها را با دست بسته در گوشهای نگه داشتیم. هوا خیلی گرم بود و اینها تشنه بودند. یكی از افراد پیش فرمانده گردان یعنی عبد الواهب فرجی (افشین) رفت و از او پرسید با این اسرا چه كار كنیم؟ افشین كه علاقه زیادی به كلت داشت اسلحهاش را بیرون آورد و با اشاره گفت همه آنها را آب بدید. با اشاره افشین همه اسرا تیر باران شدند و اجساد آنها روی هم ریخته شد و از آن عكس گرفتند. این عكس تا مدتها به عنوان یكی از مهمترین دستاوردهای عملیات فروغ جاویدان در جلسات معرفی میشد.
- بازتاب شكست عملیات فروغ در داخل سازمان چطور بود؟
بازتاب این شكست آنقدر وحشتناك بود كه مسعود تنها یك هفته بعد از آن، اعلام نشست عمومی كرد و دستور داد تا همه نیروها حتی مجروحین را از بیمارستان به این نشست بیاورند. من آن موقع در بیمارستان بستری بودم با همان تخت بیمارستان مرا به سالن آوردند. وضع خیلی خراب بود و اكثر نیروها بریده بودند. از یك طرف به تهران نرسیده بودیم و از آن بدتر اینكه دوباره به عراق برگشتیم و نمیدانستیم آینده چه میشود. آتش بس هم كه برقرار شده بود.
- سازمان برای ترمیم این وضعیت چه كار كرد؟
مسعود در آن نشست شروع به توجیه كرد و این كار را هم خوب بلد بود. مثلا میگفت ما در این عملیات 1500 كشته دادیم در حالی كه توانستیم 55 هزار نفر از نیروهای رژیم را بكشیم(!) و حرفهایی از این دست. با این حال فضای بعد از مرصاد بسیار سنگین بود. سازمان برای شكستن این فضا اقدام به وارد كردن نیروهای جدید از اروپا كرد. به آنها میگفتند چند ماه برای آموزش بیایید و هر كس كه خواست میتواند بعد از آموزش برگردد. مسعود میگفت ما خودمان را برای عملیات فروغ 2 آماده میكنیم، ولی دیگر فایدهای نداشت. این وضع ادامه پیدا كرد تا اینكه بعد از حمله امریكا به عراق به اوج خود رسید.
- با نیروهای بریده چگونه رفتار میكردند؟
روال بر این بود كه وقتی كسی از سازمان میبرید، ابتدا سعی میكردند با صحبت او را منصرف كنند اگر جواب نمیداد در جلسه عمومی موضوع را مطرح میكردند و ركیكترین توهینها به او میشد. اگر باز هم جواب نمیداد مسئولان عالی رتبه سازمان با او صحبت میكردند و در نهایت تحویل زندان ابوغریب میشد. در این مقطع به اصطلاح میگفتند «نفت او سوخته و آتش به فیتله رسیده است.»
- شما بعنوان كسی كه تا سال 83 در سازمان حضور داشتید بفرمایید فضای بعد از شكست مرصاد تا سال 83 در سازمان چطور بود؟
همان طور كه گفتم اوضاع بعد از حمله آمریكا به عراق بسیار وخیم شد و این فضا با اتفاقات دیگری مثل خلع سلاح سازمان و دستگیری مریم در پاریس دیگر قابل تحمل نبود. نیروها هم هر روز بیشتر به تناقض میرسیدند و سازمان برای جمع كردن خود به هر دری زد. در مقطعی اعلام شد هر كس تناقضی دارد بیاید و مطرح كند ولی منتظر جواب نباشد. هر هفته جمعهها جلسه عمومی تشكیل میشد و در آن به بررسی اوضاع داخلی ایران میپرداختند و در آخر هر جلسه به این نتیجه میرسیدند كه رژیم ایران تا آخر این هفته سقوط خواهد كرد. دیگر این حرفها در بین بچهها حالت جوك پیدا كرده بود.
- این تناقضهایی كه می گویید چطور شكل میگرفت؟
این تناقضها به خاطر دروغهایی بود كه از طرف سازمان به بچهها گفته میشد. مثلا مسعود میگفت رهبری سازمان در هر حالی جلودار سازمان خواهد بود ولی ناگهان ما دیدیم نه تنها آنها اصلا در عراق نیستند بلكه مریم در فرانسه دستگیر شده است.
یا مثلا اگر قرار بود پولی از سازمان خرج شود مسئولین میگفتند این پول خون شهداست و نباید آن را به راحتی خرج كرد ولی خودشان در خرج این پولها از همه بدتر بودند. یادم هست یك مرتبه كه برای انجام كاری از صبح تا غروب بیرون بودم نزدیك ظهر برای ناهار یك ساندویچ خریدم و خوردم و وقتی برگشتم فاكتور آن را به مسئولم ارائه كردم. به خاطر همین یك ساندویچ پدری از من درآوردند كه باور كردنی نبود. میگفتند رفتی با پول خون شهدا ساندویچ خوردی؟ ولی خودم شاهد بودم كه چطور برای جلسات خود ولخرجی میكردند. مسعود یك ماشین بنز آخرین مدل داشت كه این اواخر از ترس مصادره اموال سازمان، آن را فروخت. خب، ما این تناقضها را میدیدیم كه برایمان قابل حل نبود.
- با رحلت حضرت امام سازمان چه كرد؟ برنامه خاصی نداشتید؟
ساعت 2 نیم شب بود كه خبر فوت امام به سازمان رسید همان نیمه شب نیروها را بیدار كردند و اعلام جشن عمومی شد. تیر هوایی شلیك میكردند و شیرینی میدادند و مسعود هم سریعا نشست عمومی گذاشت و گفت كه ما آماده حركت به سمت ایران هستیم فقط باید موافقت صاحب خانه یعنی صدام را هم جلب كنیم ولی چند روز گذشت و خبری نشد. سازمان اعلام كرد كه صدام به دلایلی با این موضوع مخالف است. مسعود همیشه بعد از مرصاد میگفت برای حمله به ایران یا باید مردم علیه حكومت شورش كنند یا اینكه اتفاق مهمی مثل فوت امام رخ بدهد.
- قضیه خلع سلاح چطور پیش آمد؟
فروردین 82 كه قرار بود به ایران حمله كنیم ولی خبری نشد و در همین اوضاع و احوال بود كه بغداد هم سقوط كرد. مسعود اعلام كرد باید تسلیم امریكایی ها شویم چون سلاح را میتوان دوباره به دست آورد ولی به دست آوردن نیرو خیلی سخت است. میگفت اگر با امریكا وارد مذاكره شویم در صورت حمله به ایران میتوانیم مجددا از طرف آنها مسلح شویم. این خلع سلاح دیگر تیر اخلاصی بر پیكر سازمان بود.
در حال حاضر خیلی از نیروها میخواهند از سازمان جدا شوند ولی نمیتوانند.
- چرا؟
برخی دیگر انگیزهای برای ادامه زندگی ندارند. سنشان بالاست و كسی را هم ندارند. اما اكثرا از مسئله فرار از پادگان میترسند چون سازمان در مقطعی اعلام كرد هر كس را كه قصد فرار داشته باشد و دستگیر شود 2 سال در زندان سازمان زندانی میكند و بعد تحویل زندان ابوغریب میدهند بچهها از این موضوع به شدت واهمه دارند. عدهای هم كه دستشان به خون آلوده است و میدانند اگر به ایران برگردند دستگیر و یا اعدام خواهند شد.
- خود شما چطور از سازمان جدا شدید؟
در آن مقطع امریكاییها در بغداد حضور داشتند و هر كس خودش را به كمپ امریكاییها میرساند میتوانست پناهنده شود ولی همین رسیدن به كمپ آمریكاییها كار سختی بود كه تعدادی از بچهها توانسته بودند این كار را بكنند. سازمان سریع شروع به تبلیغات كرد كه در كمپ امریكاییها رفتار بدی با جدا شدگان سازمان میشود ولی این طور نبود. یكی از نیروها كه برای دیدن برادرش به كمپ امریكایی ها رفته بود گفت این حرف های سازمان دروغ است. من چون راننده بودم میتوانستم از پادگان خارج شوم یك روز به همراه تعدادی از دوستان فرار كردیم و خودمان را به كمپ امریكاییها رساندیم آن موقع من راننده مژگان پارسایی رئیس وقت سازمان بودم. در كمپ امریكاییها از آنها خواستیم تا ما را تحویل صلیب سرخ بدهند. در همان جا بود كه تصمیم گرفتم به خانواده ام كه 20 سال هیچ خبری از آنها نداشتم تلفن بزنم. با هزار زحمت توانستم شماره منزل را پیدا كنم.
مادرم سال 74 فوت كرده بود و برادرم باورش نشد كه من باشم. گویا اطلاعات شهرمان همان سالهای اول به آنها گفته بود كه هادی به مجاهدین پیوسته ولی دیگر خبری از من نداشتند. بالاخره با دادن چند نشانی باورش شد. ما را تحویل صلیب سرخ ایران دادند و آنها هم ما را در مرز تحویل نیروهای ایرانی دادند.
- از طرف سازمان تلاشی برای برگشت شما نشد؟ بالاخره شما از نیروهای قدیمی محسوب میشدید.
چرا. همان ابتدا مژگان پارسایی رئیس وقت سازمان بهمراه فائزه محبتكار مسئول تبلیغات وقت، برای صحبت با من به كمپ امریكاییها آمدند ولی من حاضر به صحبت نشدم. بعد از آنكه از برگشت من ناامید شدند در سازمان شروع به تبلیغ كردند كه فلانی از اول هم نفوذی ایران بود و حرفهایی از این دست.
- چرا آمدید ایران؟ نمی ترسیدید؟
چرا ترس كه داشتم و راستش نمی خواستم به ایران بیایم. موضوع را به صورت تلفنی با برادرم در ایران مطرح كردم او گفت نگران نباش اگر گناهی نداشته باشی كسی با تو كاری ندارد. حتی جالب این است كه در كمپ امریكاییها هم به ما میگفتند بهترین كشور برای رفتن همین ایران است و مطمئن باشید با شما رفتار بدی نمیكنند.
- پس نیروهایی كه اخیرا جذب سازمان میشوند، این جذب با چه انگیزهای و چطور است؟
دیگر انگیزهای وجود ندارد. برخی از این نیروها با حقه و فریب جذب میشوند. من چند ماه از سال 66 تا 67 ماموریتی در انجمن تركیه در استانبول كه معروف بود به سرپل داشتم. در تركیه جوانانی بودند كه به قصد رفتن به اروپا بصورت قاچاق از ایران میآمدند. از آنجا آنها شناسایی و به سازمان معرفی میشدند. بعد از طرف سازمان با آنها تماس گرفته میشد كه اكثرا این تماسها از طرف زنهای سازمان صورت میگرفت و من چون مدتی هم در قسمت گزینش سازمان بودم میدیدم چطور با این جوانها ارتباط برقرار میكنند و چه چیزهایی به آنها میگویند.
به این جوانها میگفتند ما در عراق یك شركت تجاری داریم شما بیایید چند ماه برای ما كار كنید در عوض ما هم كار رفتن شما به اروپا را ردیف میكنیم. نحوه صحبت با این جوانها طوری بود كه اكثرا فریب میخوردند و میآمدند اما همین كه پایشان به عراق میرسید به چنگ نیروهای سازمان میافتادند و آنجا بود كه درگیر راهی برای برگشت نداشتند. به آنها میگفتند اگر قصد فرار داشته باشید به عنوان قاچاقچی تحویل مقامات عراق میشوید و به این ترتیب مجبور به همكاری میشدند. البته جدیدا سازمان به جذب جوانان و نوجوانان 15، 16 ساله روی آورده. كسانی كه نه انقلاب را درك كردند و نه قدرت تحلیل دارند. اینها پس از جذب تحت آموزشهای ایدئولوژیك قرار میگیرند به طوری كه ذهنشان مطابق خواست سازمان شكل بگیرد. ولی صبر كنید همین نیروهای جوان 4 جلسه در نشستهای عملیات جاری و یا غسل هفتگی شركت كنند تا ببینم میتوانند به همكاری با سازمان ادامه دهند یا نه. الان من به شما قول میدهم فقط كافیست پای سازمان به خارج از عراق باز شود آن وقت خواهید دید كه چطور نیروها فرار خواهند كرد و یا حداقل اجازه تردد به شهر را پیدا كنند. در این صورت دیگر كسی در سازمان نمی ماند، مهم فرار از پادگان است.
- 21 فروردین سال 78 اتفاق مهمی در ایران افتاد و آن هم ترور شهید صیاد شیرازی توسط منافقین بود. چطور از این اتفاق مطلع شدید و واكنش سازمان در این رابطه چطور بود؟
اصولا هر عملیات موفقی كه در داخل ایران انجام میشد سازمان جشن مختصری میگرفت ولی ترور صیاد یك اتفاق ویژه بود و سازمان هم سنگ تمام گذاشت. آن روز هم جشن عمومی اعلام شد و تیر هوایی و شیرینی و شام جمعی هم دادند. اتفاقی كه به ندرت میافتاد. مسعود هم در یك نشست عمومی این ترور را تبریك گفت. بالاخره صیاد یكی از فرماندهان بزرگ عملیات مرصاد بود كه ضربه سختی به پیكر سازمان وارد كرد.
- شما در صحبتهایتان از ویژگیهای مسعود رجوی زیاد گفتید، در پایان بفرمایید از دید شما مسعود رجوی كیست؟
سوال خوبی است شاید در داخل ایران، مردم كمتر مسعود را بشناسند. باید به مردم گفت كه این رجوی چه قدرتی در فریب آدم ها دارد. او با به كارگیری الفاظ و كلمات میتواند بر افراد تاثیر زیادی بگذارد.
رجوی كسی بود كه آنقدر در وطن فروشی جلو رفت كه صدام او را برادر خود معرفی كرد. صدام بارها گفت من مدیون برادران مجاهد خود هستم و این حرف عین واقعیت است. كشتاری كه سازمان از كردها برای صدام كرد خیلی در تداوم حكومتش موثر بود. همین مسعود رجوی اخیرا در مجلس سناتورهای انگلیس طوری صحبت كرد كه همه برایش گریه كردند. سناتورهایی كه خودشان ختم دوز و كلكند! مسعود بارها در سخنرانیهایش گفت كه من در دنیا، كسی را باهوشتر از (امام) خمینی نمیشناسم و كسی را ندیدم كه مانند او قدرت تحلیل و تدبیر داشته باشد. مسعود زرنگی خاص خود را دارد. میداند كه در سخنرانی از چه موضعی وارد شود تا بیشترین تاثیر را بر شنونده اش بگذارد. مسعود از احساسات مخاطب نهایت بهره را میبرد. متاسفانه او از این قدرت در فریب نیروهایش نهایت بهره را برد هر چند امروز دیگر آن تاثیر گذاری سابق را ندارد.
- از اینكه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید متشكریم.
فارس
موصل4




