شاید كمتر كسی در جامعه وجود داشته باشد كه اسم عزت مطهری( شاهی) را نشنیده باشد و یا كتاب خاطرات او را مطالعه نكرده باشد. شخصیتی كه به جرات می توان او را «اسطوره مقاومت» در ایران نام نهاد. گفتگوی ذیل پیرامون فراز و فرود سازمان مجاهدین خلق از پیدایش تا اوایل دوران انقلاب می باشد، امید است با مطالعه این گفتگو بعضاً نكات تاریك و مبهم تاریخ انقلاب برای نسل سوم از میان برود.
****
- ابتدا در مورد شگل گیر سازمان مجاهدین خلق توضیحاتی بفرمائید؟
عزتشاهی: اینها تقریبا سالهای 42 یا 43 مطرح شدند اما وجود خارجی نداشتند و از افراد وابسته به نهضت آزادی به حساب می آمدند. بعد از قضیه 15 خرداد42 نیروهای نهضت آزادی دستگیر شدند و به زندان رفتند. از همین زمان میان قشر پیر و جوان این نهضت اختلاف افتاد.
قشر پیر معتقد به كارهای قانونی پارلمان تاریسم(تاكید بر اهمیت پارلمان) بودند آقایان طالقانی، سحابی، بازرگان جزء اینها بودند. اما قشر جوان به این نتیجه رسیده بودند كه كارهای قانونی و قانون اساسی و پارلمان، جوابگو نیست. رژیم به حدی دیكتاتوری میكند كه با این چیزها مشكل حل نمیشود باید حالت براندازی ایجاد شود.
نهضت آزادی حتی تا سال 57 و 58 معتقد به قانون اساسی بودند و به رژیم سلطنتی اعتقاد داشتند حتی وقتی شاه رفت اینها میگفتند: شورای سلطنت باقی بماند و ولیعهد جایش را بگیرد. اینها جزء دار و دسته برانداز نبودند. بازرگان بعد از انقلاب نخستوزیر شد اما به سیاست غرب معتقد بود و با ارگان های انقلاب مثل كمیته و سپاه شدیدا مخالف بود.
قشر جوان نهضت آزادی آقایان: حنیفنژاد، بدیع زادگان ، ناصر صادق و... بودند كم كم از همان زندان خط خود را جدا كردند و ظاهرا آقای بازرگان در دفاعیهاش مطرح كرده[خطاب به رژیم]: این آخرین گروهی است كه شما محاكمه میكنید و این گروه معتقد به قانون اساسی و رژیم سلطنتی است. اگر دست از كارهایتان بر ندارید و آزادی ندهید از این پس با گروههایی رو به رو میشوید كه اعتقادی به سلطنت و قانون اساسی ندارند، این استنباط خودش بود.
بعد از آن قضایا نسل جوان به سمت مبارزه مسلحانه كشیده شد. البته یك مقدار هم تحت تاثیر مسایل ویتنام، الجزایر و سازمان آزادی بخش فلسطین هم بودند. اینها تصمیم گرفتند مقدمات امور مسلحانه را پایهریزی كنند، داخل زندان یكسری مطالعه كردند. بعد از آزاد شدن جوان ها دور هم جمع شدند و كلاس گذاشتند. مقدمات تشكیلات را انجام دادند وتا سال 47 تقریبا به مرحله عضوگیری رسیدند. از دانشگاهها یا بچههای خودشان عضو میگرفتند.
تا سال های بعد از 50 وضعیت روشن فكری در سطح دانشگاهها به نحوی بود كه بیشتر چپیها حاكم بودند. مذهبیها در اقلیت محیط دانشگاه بودند، نماز خواندن زیاد رایج نبود. خیلی از مذهبیها احساس حقارت داشتند، اگر هم نماز میخواندند در خانه نه در محیط دانشگاه.
مساجد دانشگاه بیشتر خوابگاه و محل استراحت بود. افرادی كه در آنجا نماز میخواندند یا خیلی از خود گذشته بودند یا اصلا سیاسی نبودند. از این نوع افراد معمولی بودند، نه به این خط كار داشتند نه با آن خط. از سال 47 كارهای این آقایان شروع شد عضوگیری و مطالعات آغاز شد. نهجالبلاغه و آیات قرآن را میخواندند و در سال 47 و 48 تصمیم به مبارزه گرفتند.
معتقد بودند مبارزاتی كه تاكنون صورت گرفته علمی نبوده، مبارزهی ما باید علمی باشد. می گفتند تا آن زمان مبارزه در حد منبر و سخنرانی و اعلامیه و در حد اخلاقیات (واجب و مستحب) بود. اینها روحانیت را قبول نداشتند و آنها را مرتجع و محافظه كار میدانستند.
- این تفكر را از بزرگان شان به ارث برده بودند؟
عزتشاهی: بله، از اول این طور بودند. خود نهضت آزادی هم تقریبا منهای روحانیت بود.
- پس چطور آقای طالقانی را پذیرش كردند؟
عزتشاهی:دید شان نسبت به آقای طالقانی به عنوان یك شخصیت سیاسی بود تا یك فرد روحانی - مذهبی. اینها منهای روحانیت بودند، می خواستند خودشان این را تعریف كنند و یاد بگیرند .
در هیچ یك از حرفها و نوشته هایشان مجاهدین خلق را پیدا نمیكنید كه گفته باشند ما میخواهیم حكومت اسلامی تشكیل دهیم. آنها معتقد به جریان اسلامی نبودند. مبارزهشان یك مبارزه اجتماعی بود نه مذهبی. میخواستند با امپریالیسم و سرمایهداری مبارزه كنند. لذا با كمونیسمها وحدت استراتژیك داشتند. نهایت ایدهآل شان جبههی آزادی بخش الجزایر بود كه همه گروه ها در آن بودند در اصل می خواستند منهای مذهب باشند. منتهی آنها معتقد بودند چون جامعه ایران یك جامعه مذهبی است و باید از همین كانال در مردم نفوذ كرد.
- پس سازمان مجاهدین از ابتدا دنبال ایدئولوژی چپ بود؟
عزتشاهی: بله، علت اختلاف من با دیگران همین است. اینها از اول ریشه نفاق داشتند، بعضی از آقایان میگویند: افراد ابتدای این سازمان خوب بودند و بعدیها مثل تقی شهرام یا مسعود رجوی سازمان را منحرف كرده اند. اگر مسعود رجوی خراب كرده باشد، خودش عضو كمیته مركزی قبل از دستگیری و قبل از سال 50 است!
- شما چه زمانی متوجه انحراف اینها شدید؟
عزتشاهی:اواسط 51 فهمیدم و به خیلی از آقایان هم گفتم. اما نه تنها قبول نكردند بلكه مرا محكوم هم كردند.
- چگونه متوجه شدید؟
عزتشاهی: موسسین این سازمان سه نفر بودند. آقایان حنیفنژاد، سعید مسحن و آقای عبدی[اسم مستعار است ، اسم اصلی آن نیك بین بود] او مهندس و اهل شمال بود. این سه نفر مركزیت سازمان بودند، آقای عبدی از ابتدا ماركسیست بود. پس یك سوم مركزیت سازمان از ابتدا چپ بود و باسوادتر از آن دو بود. لذا خیلی از جزوهها و مطالب كلاسهای شان را این آقا نوشته بود. سال 49 او از سازمان جدا شد و علتش را این اعلام میكند كه «زیربنا و روبنای سازمان با هم هماهنگی ندارد و این یك روز افشا میشود به همین دلیل من از الان كنار میروم. زیربنای شما چپ است اما روی كار مذهب است و این حالت التقاط دارید» این التقاط را از اول خودشان اعلام كردند.
به نظر من اشكال كارآنها از اینجا پیش آمد كه گفتند: ما میخواهیم علمی مبارزه كنیم، مذهب علم مبارزه ندارد. تنها ماركسیست علم مبارزه را دارد و ما باید علم مبارزه را یاد بگیریم. لذا رفتند كتاب های ماركسیست را خواندند. زیربنای استراتژیك و عملیاتی شدن آنها همه چپ شد، لذا اگر شما شناخت اینها را بخوانید میبینید ماتریالیسم اعم از دیالیكتیك و تاریخی را قبول كردند.
برای ابنیاء نقش «هدایت كننده» قائل شدند نه نقش «اولوهیت». وقتی افراد بخواهند علمی كار كنند، خود به خود نمی توانند «امام زمان» را در هیچ آزمایشگاهی ببرند. خودشان هم میگفتند: «امامی كه 1400 سال از عمرش گذشته باشد و زنده باشد، زن و بچه دارد و میخورد و میخوابد! معلوم نیست صد هزار سال دیگر زنده باشد و این از نظر علمی برای ما قابل قبول نیست.»
اینها به اعضای روشنفكرشان این گونه مطالب را میگفتند. اما با مردم عادی به این لحن صحبت نمی كردند. لذا شناختشان سه قشری ست: قشر اول روشنفكران كه عضوگیری میكردند و به اصطلاح خودشان علمی فكر میكردند، یكسری مسایل را به اینها میگفتند. قشر دوم را بازاری ها و روحانیت میدانستند، به اینها «خرده بورژوا» میگفتند. قشر سوم را «پرولتاریا» می گفتند ،مردم عادی و كارگر . با هر كدام از این قشرها یك نوع صحبت می كردند.
می گفتند قشر اول شعور و استدلال دارد، میشود یكسری حرفها را به آنها گفت. قشر دوم تا یك جاهایی دنبال مبارزه میآیند و معتقد بودند ما با گروه دوم تضاد داریم، تضادمان یك وقتی در یك شرایط خاص علنی میشود و رو در روی هم قرار خواهیم گرفت. اما تا وقتی كه به استراتژی ما برخورد نكردند ما این برخورد را عقب میاندازیم. تا سال 54 و 55 كه روحانیت در رابطه با انكار اینها موضعی نگرفت اینها سعی میكردند با روحانیت كنار بیایند.
من با خیلی از آقایان در این مورد صحبت داشتم. آنها میگفتند: ما هم به عملكرد سازمان انتقاد میكردیم اما آنها در جواب می گفتند: «ما نگفتیم كه همه چیز اسلام را فهمیدیم تا همین جا فهمیدیم. شما نظرتان را بدهید، ما در مسایل بعدی از آن استفاده میكنیم.» اما در واقع استفاده نمیكردند فقط میخواستند از موقعیت و امكانات روحانیون استفاده كنند. لذا روی همین مسئله بود كه آقایان حرف دلشان را به اینها نمیزدند آنها ظاهر سازمان را می دیدند كه قرآن و نهج البلاغه را می خوانند.
سازمان مجاهدین در پی این بود كه در مسایل ایدئولوژی در یك سوم قرآن شرایط ناسخ و منسوخ پیاده كنند. یعنی معتقدند كه آیات مربوط به زمان خاصی بوده. آیات قدیمی شده ، آیات و دستورات بعدی دستورات قبلیها را منسوخ كرده است . لذا وجوهات، جن و معجزات دیگر منسوخ شده.در حالی كه ما معتقدیم قرآن وحی است ممكن كه ما آن را متوجه نشویم اما میدانیم كه واقعیت دارد. مجاهدین در آزمایشگاه علمی خود نمیتوانستند اینها را ثابت كنند. پس در سطح مركزیت این مطالب را مطرح میكردند نه در سطح پایین.
بعد كه بحثهای استراتژیك مطرح میشود، كتابهای علامه طباطبایی، شهید مطهری، سید قطب و كتاب هایی كه گرایشات ضد چپ داشتند را بایكوت كردند. نمیگذاشتند كسی این كتاب ها را بخواند. اگر كسی میخواند فقط در مركزیت خودشان بود آن هم با روزنامه پیچی جلد كتاب تا كسی متوجه نشود چه میخواند. اگر تفسیر مجاهدین را از سورههای انفال، محمد و توبه را ببینید متوجه می شوید كه از قسمت های قتل و قتال آن استفاده كردند. مسایل عبادی را مطرح نمی كردند، لذا اول و آخر یك آیه را نقطهچین میكردند و فقط وسط آن را مینوشتند. در سوره مریم كه « حضرت موسی» به قومش گفته به مصر بروید و برای خود خانه درست كنید و خود را به فرعون نشان ندهید. مجاهدین از این آیه خانههای تیمی را تفسیر میكردند. ماركسیستها كه از بانك دزدی می كردند، كارشان را توجیه میكردند با مصادره اموال كفار توسط پیغمبر و تقسیم آن بین مستضعفان ، كار اینها دزدی نیست. پول هم زیاد داشتند، آقایان بابت وجوهات كمكشان میكردند. ما اعتراض میكردیم كه در جواب میگفتند: این كار برای تحت القلوب است، هدف ما نزدیك كردن اینها به خودمان است. اما این كارها به نظر من ربطی به اسلام ندارد.
مجاهدین معتقد بودند اسلام مكتب اقتصادی ندارد. اقتصاد اسلام، سرمایهداری است. برای ائمه هم، تعیین تكلیف میكردند. میگفتند: اگر پیغمبر و حضرت علی (ع) هم زنده بودند باید سوسیالیسم را میپذیرفتند.
- از اوایل این تفاسیر را داشتند؟
عزتشاهی:بله ، شما جزوه «اقتصاد به زبان ساده» ببینید، خلاصه كاپیتال ماست كه نوشته سعید محسن در سال 48- 47 است. جزوهی كلاسیك و ایدئولوژی اقتصادی آنهاست.
آیه الله محمدباقرصدر یك كتاب2 جلدی به اسم «اقتصادنا» نوشته بود كه مجاهدین این كتاب را تحریم كرده بودند و میگفتند: این نقطه نظر سرمایهداری و كاپیتالیستی است.
سازمان با برخورد هایی كه با بعضی افراد پیش آمد كم كم قضایای سال 50 و نفوذ ساواك در مجاهدین و فداییها پیش آمد. از طرف ساواك در چریك های فدائیانخلق ، عباس شهریاری نفوذ كرد كه اسم مستعارش«اسلامی» بود و به او مرد هزار چهره می گفتند. در مجاهدین خلق هم كسی به اسم «الله مراد دلفانی» ( اهل كرمانشاه ) نفوذ كرد. او تودهای مسلك بود و قبلا زندان رفته بود. آقایان او را میشناختند اما اواخر كارهایی كرده بود كه آنها متوجه شدند در زندان بوده.
آقای دلفانی به مجاهدین گفته بود من میخواهم كار مسلحانه كنم. خط و مشی تودهایها و سیاسی كاری را قبول ندارم. خلاصه با مجاهدین رفیق شده بود. بعضی از آنها را به كرمانشاه برده بود. ساواكیها در بیابانهای كرمانشاه با لباس مبدل تیر هوایی رها میكنند وبه مجاهدین می گوید: اینها نیروهای من هستند. خلاصه مجاهدین خام میشوند و ساواك در بینشان نفوذ میكند. دلفانی به مجاهدین گفته بود دست من باز است و می توانم به شما اسلحه بدهم. تعدادی كلتها دست ساز و خراب و بدون فشنگ از ساواك گرفته بود و به اینها داده بود. خیلی از قرارهای امنیتی، علامت ها و رمز و رموز از طریف دلفانی از ساواك به مجاهدین منتقل میشد.
اگر قضیه جشن تاجگذاری سال 50 پیش نمیآمد ساواك اینها را دستگیر نمی كرد. مجاهدین اشتباهی كه كردند بعد از قضیه دزدیدن هواپیما و رفتن به عراق ، دبی و فلسطین یك مقدار اسلحه برای خود آوردند . مراد دلفانی زمان جشن به آنها گفته بود من میخواهم كارهایی بكنم. شما هم میخواهید اقدامی كنید؟ آنها گفتند:بله. مراد گفته بوده شما كه اسلحه ندارید. جواب داده بودند ما 10 برابر اسلحهای را كه تو به ما داده ای اسلحه تهیه كردهایم. لذا ساواك حس كرد ممكن است مجاهدین از چنگش فرار كنند. وگرنه ساواك رهایشان میكرد تا گسترش پیدا كنند و تعداد بیشتری شود تا توسط آنها ضربه بزرگی به مبارزه بزند. اما احساس كرد در قضیهی جشن 2500 ساله و تاجگذاری ممكن است عملیاتی انجام دهند كه ساواك نتواند آن را جمع كند. لذا تمام كمیته مركزیها و خانههای تیمی را ظرف 48- 24 ساعت جمع كرد.

مجاهدین كه همه چیزشان لو رفته بود به همین خاطر هر وقت دستگیر می شدند زیاد تحت فشار و شكنجه قرار نمی گرفتند. اینها را به قزل قلعه بردند. فقط یكی از اینها خیلی اذیت شد و آن هم علت داشت در اوایل ساواك و شهربانی جداگانه دستگیر میكردند این آقا (بدیع زادگان) توسط شهربانی دستگیر شد اما بقیه را ساواك گرفت. مجاهدین بعد از دستگیری اولیه به این نتیجه رسیدند كه یك آدم مهم را گروگان بگیرند تا بقیه را آزاد كنند. طرح داشتند كه «شهرام» پسر «اشرف» را بدزدند، او در خیابان ایرانشهر دفتر بازرگانی داشت. مجاهدین امكانات هم نداشتند، برنامه انها این بود كه از آژانس ماشین كرایه كردند و شهرام را به فرودگاه مهرآباد ببرند و بعد اعلام كنند كه نیروهای ما [سازمان مجاهدین] را آزاد كنید و یا آنها را به عراق و الجزایر ببرید تا ما شهرام را آزاد كنیم.
مجاهدین شهرام را گرفتند آنها میخواستند دوستانه با او برخورد كنند. شهرام را به داخل ماشین كشیدند اما او ورزشكار بود و مقاومت میكند. یك پیرمردی كه از آن اطراف رد می شده داد و بیدا میكند، مجاهدین هم او را با تیر میكشند. پلیس صدای تیر را میشنود و به سمت آنها می رود. مجاهدین هم شهرام را رها میكنند و فرار می كنند.
شهربانی شماره ماشین را برمیدارد و از این طریق آژانس را پیدا كرده و میفهمند ماشین در این ساعت دست بدیع زادگان بوده. شهربانی این گونه او را پیدا كرد و گرفت و خیلی هم اذیتش كرد. او اطلاعات را به شهربانی میدهد اما هر وقت شهربانی پیگیری میكرده، میدیده كه قبلا ساواك این اطلاعات را داشته است.
ظاهراً 25- 20 روز دست شهربانی بود. شهربانی وقتی دید بدیع زادگان برایشان فایده ندارد او را به ساواك تحویل میدهند. بعد از دستگیری مجاهدین عدهای از آنها محكوم به اعدام میشوند اما تعدادی از آنها بیرون میمانند. در راس آنها «احمدرضایی» بود. با یكسری از بچههای درجه پایینتر یعنی كادر درجه2 مثل بهرام آرام، وحید افراخته، محسن فاضل، محمد یزدانی، شریف واقفی بیرون میمانند.
- اینها تفكر مذهبی داشتند یا ماركسیستی؟
عزتشاهی: اینها هم همان فرهنگ را داشتند ولی نمیدانستند كار به اینجا كشیده میشود. البته یك عدهشان هم می دانستند، وقتی سال 50 دستگیر میشوند تصمیم میگیرند در زندان نماز را رها كنند اما مسعود رجوی میگوید: تقیه كنید ما الان ضربه خوردیم، اگر این كار را كنید آبرویمان میرود. تعدادی از آنها برای ظاهرسازی نماز میخواندند. گفته بودند ما پیش نماز نمیشویم و كلاس ایدئولوژیك هم نمیگذاریم.
عدهای از آقایان اعدام شدند و عدهای هم عوض شدند. مسعود رجوی در دادگاه اول اعدام میگیرد اما به خاطر فعالیت های برادرش «كاظم رجوی» در كشور سوئد، شخصیت های خارجی مثل دبیر كل سازمان ملل و نخست وزیر سوئد به شاه نامه نوشتند كه مسعود را اعدام نكنید. در دادگاه دوم حكم شخصی به نام «بازرگانی» را با مسعود جابجا كردند. او در دادگاه اول محكوم به حبس ابد بود اما در دادگاه دوم اعدام شد.
بعد از سال 50 از مركزیت فقط مسعود باقی میماند و در داخل زندان مركزیت را تشكیل میدهد. توسط خانوادهها، ملاقات و بچههایی كه آزاد میشدند اخبار زندان به بیرون منتقل میشد.
احمد رضایی در راس بیرون قرار داشت و از نو تشكیلاتی پی میریزند كه كار عملیاتی كنند. اولین شهیدشان احمد رضایی بود. غرب تهران نزدیك پادگان باغشاه، در چهار راه لشكر در یك درگیری كشته میشود. در چند جا نقش ساواك مجهول است و باید بررسی شود. یكی قضیهی فرار یا آزاد شدن «رضارضایی» و دیگری قضیه«تقی شهرام» و زندان ساری است. در این چند جا نقش ساواك مجهول است. بعد از مدتی رضا رضایی را از زندان فراری دادند، قرار گذاشتند بیرون بیاید و اگر عدهای را مثل برادرش را دید لو بدهد. در واقع او را طعمه قرار دادند. وقتی رضایی بیرون آمد افراد داخل زندان به او گفته بودند: ما كه رئیس و رهبر بودیم دستگیر شدیم شما كه بیرون رفتی بچهها را جمع كن. اگر توانستی تشكیلاتی صورت دهی خوب است و گرنه با بچهها هماهنگ كن و با چریك های فدائیان خلق قاطی شوید.
این زیربنای ایدئولوژیك آنها بود اگر آنها صددرصد روی مذهب كار می كردند هرگز این كار را نمیكردند. مشخص بود كه فداییها ماركسیست هستند اما اینها مبارزه را اصول می دانستند. میگفتند: ماركسیست شوید اما مبارز باشد. بهتر از این است كه مذهبی بماند و مبارز نباشد. برای آنها اصالت مبارزه بود.
فكر نمیكنم ساواك هم آن قدر احمق بود كه طعمهاش را به سادگی رها كند چون عدهای با رضایی بودند. شبها به خانهاش میرفتند و آن موقع كه رضایی بیرون آمد ما هنوز دستگیر نشده بودیم. اخبار آزاد شدن او به ما رسید. بعد رژیم اعلام كرد: اوفرار كرده است به این صورت كه در خیابان بوذرجمهری، حمامی است به اسم حمام جعفری كه2 تا در دارد. یك در كوچك در بوذرجمهری و یك در آن در نوروزخان است. میگفتند رضایی با ساواكیها بیرون رفته و یك جا ایستاده تا كفش خود را واكس بزند. كفاش به كفش او كهنه كشیده و یك تكه كاغذ در جواب رضایی گذاشته چون او هم از ساواكیها بود. رضایی كاغذ را مطالعه میكند میبیند نقشه فرار است و آدرس حمام. او ماموران را سر خیابان میگذارد میگوید بایستید ممكن است یكی از بچهها در حمام باشد من بروم اگر دیدم او در حمام است شما را صدا میزنم. در صورتی كه در روز و در حمام چنین چیزی نیست. به هرحال ایشان از چنگ ساواك فرار میكند و از یك در وارد حمام میشود و از در دیگر خارج می شود یك موتوری او را سوار میكند و فرار میكنند.این فرار خیلی كودكانه است، ممكنه راست باشد اما با برخوردی كه ما با ساواك داشتیم باور این اتفاق احمقانه است.
بعد از فرار او در مركزیت مجاهدین قرار میگیرد و با محسن فاضل، یزدانی، افراخته، بهرام آرام، فرهاد صفا كار را شروع میكند. خودش در فاصله كمی در خانه مهدی تقوایی طرف خیابان عارف جنوبی لو میرود. پلیس او را می گیرد یا میخواستند این را بگیرند یا تقوایی را نمی دانم ولی رد كل لو رفته بود. خلاصه پلیس درب خانه تقوایی را میزند . رضایی فكر میكند دنبال او هستند فرار میكند بعد از تیر اندازی او زیر ماشینی كنار خیابان میخوابد. ساواك هم میگردند و مشخص نشد او را زیر ماشین به رگبار بستند یا اینكه از ترس خودكشی كرد. تقی شهرام از بچههای دستگیر شده در سال50 و محكوم به 10 سال زندانی بود. به قول خودشان آن قدر چپ زده بود و قمپوز در میكرد كه در زندان اسم او را «تقیقمپوز» گذاشته بودند.
حسین عزتی از گروه ستاره سرخ و ماركسیست بود او نیز محكوم به 10 سال حبس بود. نمیدانم به چه دلیل این دو نفر را به زندان ساری تبعید می كنند. در مدت 3- 2 ماه با رئیس زندان ساری «ستواناحمدی» رفیق و هم فكر میشوند. این دو یك شب ماموران را داخل اتاق میكنند و تعدادی اسلحه برداشته و فرار میكنند. یعنی حسین عزتی، تقی شهرام و رئیس زندان ساری با هم فرار می كردند. حسین عزتی میخواست جدا شود به همین خاطر این دو اسلحهای به او میدهند و میروند.
در مسائل پشت پرده گفته شده كه او را لو میدهند و در درگیری اهواز كشته میشود اما احمدی و تقی شهرام به مركزیت مجاهدین میآیند. این قضیه مربوط به سال 52 یا 53 است. این دو بخاطر فرار از زندان در بین نیروهای سازمان چهره قهرمان پیدا كردند و موضع بالا قرارگرفتند. در موضع بالا یكسری مسائل را مطرح میكنند و میگویند ما تا حالا اشكالاتی داشتیم، ایدئولوژیمان دو گانه بوده «زیر بنا با روبنا» و «هسته و پوسته» با هم نمیخواند. حالت محافظه كارانه و سطحی داشتیم كمونیستها كه بعضی عملیات را انجام دادند بخاطر این بوده كه ایدئولوژی مشخص و انقلاب داشتند.ایدئولوژی ما سازشكارانه بوده ما باید تكلیفمان را با ایدئولوژی مطرح كنیم.
آقایانی كه در راس بودند جوابگوی این صحبت ها نبودند. افرادی مثل تقی شهرام و وحید افروخته با من هم بودند. هر وقت به اینها میگفتیم بیایید یك آیه قرآن یا قسمتی از نهجالبلاغه را بخوانیم چون بلد نبودند میگفتند به چه دلیل این كار را انجام دهیم؟ ما كه همه مسلمانیم، نماز میخوانیم، روزه میگیریم. چرا وقتمان را تلف كنیم؟ ما كه اینها را قبول داریم. ما باید كار عملیاتی انجام دهیم، بمبسازی یاد بگیریم. چون چیزی نداشتند، داشتههای قبل را مثل جزوات و نوشتههای قبل از 50 را مصرف میكردند.
بعد از انقلاب این همه انجمن اسلامی، سخنرانی و سمینار مطرح بوده همهاش تبلیغ اسلام است چند درصد از دانشجویان میتوانند قرآن را روخوانی كنند؟ چند درصد میتوانند نهجالبلاغه را بخوانند و ترجمه كنند؟ تازه این همه امكانات هست. آن موقع كه امكانات نبوده مذهی یك سنت بود. چون پدر نماز میخواند فرزند هم میخواند. مذهب تحقیقاتی نبود مجاهدین تفسیر آخوندها را هم كه قبول نداشتند این طور نبود كه تفسیر قرآن یا نهجالبلاغه خوانده باشند.
برای همین است كه سران اینها در عراق نزد امام میروند و وقت امام را تلف میكنند، ایدئولوژی ارائه میدهند. آنها خیلی چیزها را بخاطرتقیه به امام نگفتند. امام فقط گوش كرد، بعد از یكماه آنها جواب خواستند. امام گفته بود:«من به این نتیجه رسیدم كه گویا شما بهتر از من نهجالبلاغه بلد هستید، خوب است اما گویا ایدئولوژی شما ماركسیست به اضافه «بسمالله» است». تازه اینها ایدئولوژی قبل از انقلابشان بود . تازه این افراد خارج از كشورشان بودند و مربوط به قبل از سال 50 است كه هنوز دستگیر نشده بودند. پس ایدئولوژیشان از اول انحراف داشت. از سال 52 به بعد تقی شهرام در این شبه تسریع كرد. سرانشان برای ادعای تقی شهرام جوابی نداشتند، میگفتند: بروید كارگری كنبد چون شما نشانه های رفتاری خورده بورژوایی دارید. چند نفر مثل«اكبرنبوی» از آنها جدا شدند كه می خواستند شاخه مذهبی تشكیل دهند و كنار اصلیها باشند. اما طبق روایت های خودشان میگویند: اینها را هم خود گروه اصلی لو دادند، خیانت كردند. ایدئولوژی كسانی كه بعدا ماركسیست شدند در حدی بود كه یكی دو ماهه 80 درصد سازمان چپ كرد. تقی شهرام مسائلی را مطرح كرد كه آنها نتوانستند جواب دهند، تقی یك كتاب 200 صفحهای با این عنوان نوشت كه پرچم ایدئولوژی را برافراشته تر كنیم. انتقاداتی كه به مذهب بود را نوشت اما آنها باز هم نتوانستند جواب دهند. كم كم آرم سازمان را تغییر دادند«بسم الله» و «آیه قرآن» را برداشتند.
- تقی شهرام را آدم ساواك میدانید؟
عزتشاهی: اول ساواكی نبود اما بعدها ممكن است در زندان او را خریده باشند.
- تغییر ایدئولوژیك ممكن است كار ساواك باشد؟
عزتشاهی: به نظرم این از كارهای ایدئولوژیك ساواك است. ساواك یكسری كارها را راه میانداخت با صدها واسطه. اما عقب میایستاد و تماشا میكرد.
ایدئولوژی یكدفعه چپ شد، یكدفعه خواستند مذهبی بمانند یا كشته شوند یا لو رفتند. مثلا فرهاد صفا را در درگیری كشتند. شریف واقفی را به كارگری فرستادند تا خصلت هایش حل شود. مدتی اسلحهاش را گرفتند و به كارگری رفت و باز برگشت. آقای شریف واقفی كه سمبل مذهب است و بخاطر مذهب كشته شد. همسرش «لیلا زمردیان» كه ماركسیست است. همسر شریف واقفی است اما رابطش با سازمان تقی شهرام بود.
لیلا زمردیان زن خیلیها شد با رضا رضایی ازدواج كرد و در اصل ملیجك شورای مركزی بود. برادرش «علیرضا زمردیان» به شدت ایدئولوژیك بود. من قبل از 50 او را دیده بودم. واقعا شیفتهاش شده بودم گویا تازه از زرورق درآمده بود. خیلی با وقار نماز میخواند. با حال نماز میخواند هر كس به او نگاه میكرد از بس نورانی بود میگفت: این آقا با امام زمان رابطه دارد.لیلا زمردیان آخر سر همسر شریف واقفی شد.
الان هم مسعود در خارج همین طور است در یك جلسه طلاق می گیرد و در یك جلسه همسر میگیرد. مثل امام امت میشود با حكم شرعی به یك نفر میگوید همسرت را طلاق بده بعد خودش او را میگیرد مثل زن ابریشمچی.
آخر سر شریف واقفی، صمدعلی لباف را پیدا میكند. صمدعلی لباف وضعش بهتر از او بود، صمد لباف میگوید من میخواهم از اینها جدا شوم. شریف وافقی میگوید من هم با شما میآیم. اینها انباركی داشتند كه 10-15 اسلحه آنجا بود پیش آقایی به اسم كاظمی. اینها میگویند اگر میخواهید بمانید مشكل ندارد ما شاخه مذهبی میمانیم شما كار خود را بكنید قبول نمیكنند و اینها انبار اسلحه را به قول خودشان مصادره میكنند. شریف واقفی به همسرش میگوید ما انبار اسلحه را مصادره كردیم و میخواهیم منشعب شویم تو را با خود میبریم. او میدانست همسرش ماركسیست است. خودش مسلمان بود و نمیتوانست كه با یك زن ماركسیست زندگی كند. لذا هدف همهشان مبارزه بود. لیلا میرود این دو را لو میدهد و میگوید اینها انبار اسلحه را مصادره كردهاند و گروه اینها را تحت فشار قرار میدهند چون با صمدعلی كه رابطه نداشتند.
شریف واقفی میگوید: نه ما میخواهیم خودمان كار كنیم. گروه میبینند نمی توانند كاری كنند، لذا لیلا در خیابان بوذرجمهری، خیابان ادیب همسرش را سرقرار میبرد و تحویل محسن خاموشی، حسین سیاه كلاه و وحید افراخته میدهد. اینها هم در همان كوچه او را به رگبار میبندد. مردم جمع میشوند اینها میگویند: ما ساواك هستیم. جسد نیمه جان او را به صندوق عقب ماشین انداخته، فرار میكنند. او هنوز زنده بود. او را در بیابانهای مسگرآباد آتش زدند و تكه تكه میكنند و هر تكهاش را یك جا میاندازند كه شناخته نشود.
همان شب وحید با صمدلباف در نظام آباد قرار داشته.صمدعلی احساس خطر میكند و میگوید وحید مادر دام هستیم او می گوید: بیا چیزی نیست. صمدعلی فرار میكند و میگوید من میدانم كه در دام پلیس هستیم، من فرار میكنم. هنگام فرار وحید به او تیر میزند. صمدجا نداشته و شب به منزل برادرش میرود. در این مورد هم 2 روایت وجود دارد. یكی میگوید برادرش او را به بیمارستان سینا برده و بستری كرده است و بیمارستان مشكوك میشود به شهربانی خبر میدهد اما روایت دوم میگوید برادرش او را به شهربانی تحویل داد.ایشان[به كمك حسن حُسنا] در ترور آمریكاییها و دیگران شركت داشت.
آنها رئیس ژاندارمری فرودگاه را نیز ترور كرده بودند. این قضایا سبب شد كه صمدعلی به ساواك هیچ گونه اطلاعات ندهد. چون خلیل دزفولی كه دستگیر شد در مصاحبهای گفت: سازمان ماركسیست شد. صمد هم گفت چون سازمان چپ كرده بود من خواستم بیایم خود را معرفی كنم. لذا اینها ترسیدند كه چرا كشتند. اگر من وضعم خوب شود حاضر به همكاری با شماهستم. من در هیچ عملیاتی نبود هم فقط در حد مطالعه و اعلامیه بودم. ساواك هم می پذیرد. با پانسمان و معالجه او را درمان میكنند. ظاهرا او را چند بار به گشت میبرند اما چیزی او نمیدهد.
وحید افراخته را كه گرفتند، از اولین اطلاعاتی كه میدهد این بوده كه صمد لباف در ترورها شركت داشته. ساواكی هم صمد لباف را آوردند و بیش از همه كتك زدند. بیش از 11 نفری كه محكوم به اعدام شدند. البته 2 نفر آنها یعنی مهدی و خانمش را عفو كردند.
صمد لباف هم با اینها اعدام شد. مقاومت او از همه بیشتر بود. وصیتنامهاش در روزنامه چاپ شد، وصیت خوبی بود. وصیتنامه وحید هم خاضعانه و سرشار از التماس بود. او میخواست بماند كه به اعلی حضرت خدمت كند. این تا سال 52 بود. از سال 52 به بعد تشكیلات بیرون همه چپ میشود. بعد از ماركسیست شدن، حالت پوچی به آنها دست میدهد چون نه مذهبی هستند و نه ماركسیست. از ماركسیست فقط موارد حاد مثل كشتن مخالفانشان را یاد گرفتند. شریف واقفی و جواد سعیدی و چند نفر دیگر را به خاطر مخالفت كشتند. چند تا را هم تحویل پلیس دادند با آنها قرار میگذاشتند و ساعت قرار را به پلیس خبر میدادند.
جواد سعیدی از بچههای بازار بود با اینها قطع رابطه كرد و به قم رفت و طلبه شده بود. یكی از آنها او را پیدا میكند و به تهران میآورد با این عنوان كه بهتر است به خارج بروی. به او می گوید: گذرنامهات را ردیف میكنیم و فقط یك پیغام از ما به بچههای خارج ببر. قبول كرده بود او را به زیرزمین برده و با تیرخلاص او را می كشند.
«بهروزجعفری علاف» برادر«اصغرجعفری علاف» هم همین طور برایش گذرنامه ردیف كردند. رفقای هم تیمیاش میپرسند: این كجا رفت؟ جواب میدهند: رفت خارج از كشور. بعد از چند روز رفقا گذرنامهاش را از زیر تشك پیدا میكنند. معلوم شد او را هم كشتند. بعد از قضایای ماركسیست شدن منافقین ، آنها چند دسته شدند. خواستند با فداییها ادغام شوند و خواستند رئیسشان شوند آنها نپذیرفتند. بعد راه كارگر و پیكار شدند یكسری بچههای خارج به اینجا آمدند یكسری اینها به خارج رفتند. در نهایت تقی شهرام را رها كردند او به خارج رفت و بعد از انقلاب برگشت و دستگیر شد.
- سال 52 به بعد ساواك در سازمان نفوذ داشت؟
عزتشاهی: وقتی ما بپذیریم كه تقی شهرام با نقشه ساواك آزاد شده پس این نفوذ را هم باید بپذیریم.
- خودش چگونه حذف شد؟
عزتشاهی:انشعابات زیادی بعد از چپ شدن پیش آمد. نیروها همدیگر را حذف كردند. تقی شهرام در راه مشهد تصادفی كرد و مدتی در خانه ای بود و كم كم از مركزیت خارج شد. خودش به این نتیجه رسید كه فایده ندارد از این رو به خارج رفت و بعد از انقلاب برگشت. قصد داشت كارهایی را شروع كند، اما قبل از شروع برنامه او راحوالی میدان هفت تیر شناسایی و دستگیر كردند و به اوین فرستادند.
- موسی خیابان چه زمانی به مجاهدین خلق پیوست؟
عزتشاهی: او از قبل بود از بچههای تبریز بود. او آدم خشكی بود و حالت نظامی داشت. مسعود به قول خودشان فاحشه سیاسی بود. یعنی انعطاف دارد، هر روز رنگ عوض میكند و بازیگر است. لذا دیدیم كه بعدها هم همین طور شد. با صدام و امریكا و دیگران بازی میكرد. اما موسی خشك بود، آدم منظمی بود. فكرش، فكر تشكیلاتی بود. روحانیت را قبول نداشت و در یك درگیری در خیابان زعفرانیه بعد از انقلاب كه یك اكیپ بودند محاصره شدند. او در ماشین ضدگلوله بود و می خواست فرار كند. بچهها او را گرفتند.«اشرف» همسر مسعود هم آنجا كشته شد، اما بچهاش آنجا ماند. دادستانی او را برد و تحویل پدربزرگش داد. بعدها او را به خارج فرستادند، الان 24 یا 25 سال سن دارد. این مربوط به بیرون زندان بود.
داخل زندان فرق میكرد افراد داخل زندان دو دسته شدند. یك عده چپی بودند و یك عده هم ماركسیست كه تقیه میكردند (طبق گفته مسعود) مثل محمددماوندی، محمود طریق الاسلام، حسن رامیل و... . اینها از افرادی بودند كه ماركسیست بودند اما تقیه می كردند و نماز میخواندند. بعد كه وضع بیرون این گونه شد آنها هم چپ كردند. شب قبل نماز میخواندند و صبح ماركسیست شدند.
- مسعود هم همین كار را كرد؟
عزتشاهی: مسعود، موسی، محمدحیاتی، مهدی بخارایی و مهدی افتخاری ، احمد حنیف نژاد از سران بودند و تا آخر تقیه خود را حفظ كردند. سردستهها سعی داشتند افرادی را كه ماركسیست شدند نگه دارند. اما این افراد معتقد بودند گروه كودتا كرده، اشتباه كرده و خیانت كرده. سران انكار میكردند و می گفتند از اول مسیر سازمان همین بوده است. مسعود و اطرافیانش بعد از سال 57 با فكر گذشته تشكیلات جدیدی آغاز كردند.
بعد از سال 55 در زندان مسائلی پیش میآید، یكسری از آقایون به خاطر اشتباهات گذشته (به خاطر پول هایی كه به منافقین داده و آنها را تأیید كرده بودند) در بند یك اعلام مواضع كردند. گفتند: كمونیست ها كافر هستند و باید از آنها دوری كرد.
راجع به مجاهدین هم گفتند: ما طرز تفكر تیپهای مسعود را قبول نداریم. اگر گذشتهشان هم مثل اینها فكر میكردند آنها راهم قبول نداریم و شهید نمیدانیم. ما به گذشته افراد كاری نداریم، اینهایی كه الان هستند را با این تفكر قبول نداریم. اگر موضعشان را عوض كنند و سالم شوند مشكلی نیست.
لازم است مسلمان ها زندگی و غذا و سفرهشان را از كمونیست ها جدا كنند و اگر مجاهدین همین تفكرات را دارند بر مسلمانان واجب است كه از مجاهدین هم جدا شوند. این مسائل اختلاف بین مذهبیها و اینها را ایجاد كرد. تا قبل از سال 55-54 حالت انسجام بین همه مبارزین بود. اما از این پس یك عده سراغ فتوی پاك و نجسی مجاهدین رفتمد. در زندان قصر افرادی مثل آقای لاجوردی جدا شدند.
در اوین همه شان آقایان منتظری، طالقانی، هاشمی، ربانی شیرازی ، لاهوتی و... همه موضع گرفتند و متنی را تأیید و امضا كردند. به اوین فرستادند. ساواك میخواست قضیه را به مصاحبه بكشاند و آنها را به موضع ضعف بكشاند اما زیر بار نرفتند. در اولین فرصت قرص سیانور به آنها خوراندند و بعد به رگبارشان بستند. بعد اعلام كردند در حال نقل و انتقال از این زندان به زندان دیگر خواستند فرار كنند كه در درگیری ها كشته شدند.
140-150 نفر از بچههای مذهبی مجاهد و غیرمجاهد را به اوین جدید آوردند. حدود 3-4 ماه به آنها ملاقات ندادند تا نتوانند با بیرون رابطه داشته باشند و تغییر تحول ایجاد كنند.
با آمدن اینها به اوین و برخوردآقایان و مسائل پیش آمده تضادها تشدید شد. «لطف الله میثمی» دستگیر شده بود او از افرادی بود كه خودشان میگفتند چپ كرده و نماز نمیخواند. او را به كارگری فرستادند تا خصلتهای او عوض شود. بعضی میگفتند در سلول انفرادی نماز نمیخوانده اما در سلول عمومی ظاهرسازی میكرد تا او را به زندان قصر آوردند. از بچههای قبلی مجاهدین كسی در قصر نبود همه بچههای جدید و ابتدایی بودند. یك عده زیرپای میثمی نشستند و گفتند بهترین موقعیت است كه اعلام موضع كنی و بگویی مجاهد اصلی من هستم من با حنیف بودم و...
او از فرصت استفاده كرد و گفت من به ایدئولوژی اینها انتقاد دارم. یك جریان جدید به اسم «راه مجاهد» برای خود راه انداخت. جریان در قصر دست میثمی و اطرافیانش افتاد كه به مسعود انتقاد داشتند. از آن طرف سران میگفتند: ما اینها را قبول نداریم و اینها خائن هستند. در اینجا باید نقش ساواك را در نظر گرفت. آقای سعادتی از چپ ها بود و از قبل انقلاب با روس ها رابطه داشت. در شركتی كار می كرد كه از طریق ان با روس ها ارتباط داشت. این شخص را به عنوان جاسوس دستگیر كردند چون پرونده سرهنگ مقربی را به جاسوسهای شوروی داد. پروندههای دادستانی ارتش را توسط اكبر طریقی و علی خلیلی دزدیدند و به روس ها دادند.آقای سعادتی به عنوان جاسوس اعدام شد.
روس ها عینك معروفی به او داده بودند كه پشت سرش را هم میدید. این را سرویس امنیتی روس ها به او داده بودند تا در تعقیب و مراقبت همه را ببیند. ساواك او را از اوین به قصر برد. اما مستقیما به بند 6 نبرد. او را در بندها چرخاند در هر بند یك ماه استقرار داشت. او میگفت ما مجاهدین واقعی هستیم و من نماینده مسعود رجوی هستم، ما میثمی را قبول نداریم، او خائن است. جوان ها از میثمی جدا شدند و به او گرویدند تشكیلات منحرفی داشتند. افرادی كه میخواستند از میثمی جدا شوند و به سعادتی بپیوندند، سعادتی به این سادگی ها قبول شان نمیكرد. میگفت اول باید از خودتان انتقاد كنید به لجن كشیده شوید، یك هفته منزوی زندگی كنید، بایكوت شوید. بعد ما اجازه میدهیم شما را بپذیرند.
خلاصه طوری شد كه همه پیروان میثمی به سعادتی پیوستند. جو موافق سعادتی شد و جو مجاهدین خلقی شد. او اواخر سال 56 و اوایل 57 دار و دسته میثمی 10- 15 نفر بیشتر نبودند. بعد كه بیرون آمدند راه مجاهد را با هم ادامه دادند و نشریه و روزنامه دادند. دو هفته نامه می دادند كه آن هم نتیجه نداد. الان 2 ماهنامه میدهند كه مجله چشم انداز نام دارد.بعد از انقلاب چند بار دستگیر شد. پروندهاش هنوز باز است جرمش در رابطه با اسلحه بود مسائل سیستان و بلوچستان و گنبد كه یكسری كار بر علیه دولت انجام دادند. الان هم در طیف نهضتیهاست.
بعداز مسائل داخل زندان آقایان بیرون آمدند و تشكیلات را راه انداختند. از ابتدا مشخص بود كه اینها به قانون اساسی و جمهوری اسلامی رأی ندادند، انقلاب را مثل قضیه 15 خرداد یك شورش و جریان میدانستند. آن را به عنوان انقلاب نپذیرفتند، رهبری را قبول نداشتند.
بعد از انقلاب سرقتهایی انجام دادند، هلیكوپتر سرقت كردند. از شركت فرش و بنیاد پهلوی (بنیاد علوی فعلی) سرقت كردند. آنها كه به جمهوری اسلامی رأی نداده بودند بعدها ابراز وجود كردند. برای ملجس و ریاست جمهوری كاندید شدند. آنها روی بچههای راهنمایی و دبیرستانی وقت گذاشتند. چون بچهها در این سن احساسی برخورد میكنند و منطق درست ندارند.
اینها سر چهار راهها میایستادند و روزنامه میآوردند و بحث میكردند. با حزباللهیها درگیر میشدند، بعد كتاب چاپ كردند. حدود 5/1 سال در روزنامه هایشان فقط عكس امام را چاپ میكردند و از كنار آن رد میشدند. فقط حرف های خود را میزدند. بعد برای قدرتنمایی خود، با استفاده از اسلحههایی كه دزدیده بودند در خیابان ها راهپیمایی مسلحانه كردند. بعد پیشنهاد دادند كه «ارتش باید منحل شود چون این ارتش طاغوتی است».
كمكم به جایی رسیدند كه گفتند: آقای خمینی بی جا حرف میزند، ببینید در خارج از كشور رئیس جمهورها چقدر حرف میزنند؟ تازه حرف آنها را سازمان های اطلاعاتی برایشان مینویسد. امام باید با ما مشورت كند بعد حرف بزند. منافقین اصرار زیادی داشتند كه با امام ملاقات كنند. بازرگان میگفت: اینها بچههای انقلاب هستند، آقای طالقانی از آنها حمایت كرد. امام هم سخنرانی كردند و فرمودند:اگر اینها اسلحه را زمین بگذارند و مسائل دینیشان را درست كنند به جای اینكه آنها نزد من بیایند من میروم نزدشان. اما به خاطر فشارهای زیاد امام وقت ملاقاتی به آنها داد.
بعد از آن به این نتیجه رسیدند كه نمیتوانند با حكومت كنار بیایند و اعلامیه 30 خرداد 60 را مبنی بر مشی مسلحانه صادر كردند كه اگر شما این كارها را نكنید ما مثل گذشته اسلحه به دست میگیریم. تظاهرات مسلحانه كردند و تیراندازی كردند. نمك و فلفل به چشم مردم ریختند، رگ های افراد را با تیغ موكتبری زدند.
دادستانی تا آن موقع آنها را نمیگرفت، تحلیل مجاهدین این بود كه این ها فاشیست و شكنجهگر هستند. من آن زمان جزو كمیته مركزی (شورای مركزی) بودم. بگیر و ببندها در دست من بود. اینها را میگرفتند، مردم كتكشان میزدند. ما هم به افراد گشت میگفتیم اینها را از هم جدا كنید اما اینجا نیاورید.
من میدانستم خانههای تیمی و مركز سازمان كجا هستند، خانه ابریشمچی در خیابان ایران بود. من به آقای بهشتی و دیگران گفتم اینها در حال رشد هستند و یك روز با نظام رودر رو قرار خواهندگرفت. بهتر است هرچه زودتر سران آنها را بگیرید. من وضعیت روحی مسعود را میدانستم. «اگر یك سال انقلاب به تأخیر میافتاد و مسعود در زندان مانده بود مثل پرویز نیكخواه بود. او با مصاحبه هم كنار آمده بود كه خود را تسلیم شاه كند.»
من در اوین در اتاق 3 با مسعود بودم. او را هفتهای یكی دو بار نصف روز به بهانه دكتر رفتن از اتاق خارج میكردندو با او مشورت میكردند. جزوههای تقی شهرام را به او میدادند او آنها را داخل زندان می آورد. شب ها زیر چراغ خواب مطالعه میكرد. موسی ، محمد حیاتی و مسعود دسته جمعی زیر پتو كتاب را می خواندند و با هم تحلیل میكردند.موسی و سایرین آن موقع مسعود را قبول نداشتند و میگفتند در حال انحراف است.
اگر كسی بخاطر خدا و آخرت كار كند پای اعتقاد خود میایستد اما اگر زیربنای كار خدایی نباشد برای بقای جان خود هر كاری میكند. مسعود هم از دسته دوم بود. اگر او را میگرفتند بعد از 3-2 ماه به حرف میآمد. ما پیشنهاد دادیم اما بعضیها نپذیرفتند. بعضی ها گفتند: قصاص قبل از جنایت است. بعضی میگفتند ما اینها را تحریك كردیم كه به اینجا كشیده شدند.
وقتی پاسدارها منافقین را در خیابان میگرفتند و به كمیته میآوردند آنها ناسزا میدادند. رودررو به امام خمینی ناسزا میدادند، میگفتند مرگ بر ...، درود بر رجوی. به آنها از قبل گفته بودند فلانی (یعنی من) در كمیته مركزی است. او ساواكی و شكنجهگر است، به آنها میگفتیم:
اسمت چیست؟ میگفت: مجاهد.
میگفتیم پدرت كیست؟ میگفت: خلق ایران
میگفتیم منزلت كجاست؟ میگفت: ایران
اسمشان را نمیگفتند ما میدانستیم آنها با یك سیلی همه چیز را میگویند. اما نمیخواستیم تحلیلشان درست درآید پس به آنها كاری نداشتیم.
از قصد به آقای خمینی ناسزا میدادند و جوسازی میكردند كه پاسدارها تحریك شوند و آنها را كتك بزنند. ما به بچهها گفته بودیم شما چیزی نگویید و دخالت نكنید.
ما منافقین را در اتاقهای 20-10 نفری نگه میداشتیم. تعدادشان كه زیاد میشد، میخواستیم آنها را از كمیته آزاد كنیم اما نمیرفتند به ابریشمچی یا محمد حیاتی تلفن میزدیم و میگفتیم: بیایید این نوچههایتان را ببرید.
این بود جریانات ما در «كمیتهانقلاب» چون خسته شدم ، اجازه دهید مخاطبین بقیه جریانات كمیته را در كتاب خاطراتم مطالعه كنند.
- متشكر از اینكه وقتتان را به ما دادید.
عصر ایران
موصل4




