"سعید (حمید) طایفه نوروز" در نخستین روز آغاز رسمی تهاجم رژیم بعث به اسارت
دشمن درآمد. با توجه به مسئولیت او به عنوان فرماندهی سپاه پاسداران استان همدان،
می توان او را نخستین پاسدار اسیر در این رده فرماندهی در جنگ دانست.
بخش هایی جذاب از خاطرات جنگ و اسارت ایشان را مرور می کنیم.
گویا قبل از جنگ در منطقه مستقر بودید!
بله مأموريت من ساماندهي نيروهاي مرزي قصر شيرين و سرپل ذهاب بود. تقريباً
سه ماه بود كه برادران سپاه در سه پاسگاه نزديك مرز ايران و عراق مستقر بودند. ولي
بچههاي سپاه همدان از شهرهاي نهاوند، ملاير، تويسرکان از يكسال قبل آنجا مستقر
بودند.
به دليل خطر حمله عراقيها درآن قسمت مرز، حضور ما در آنجا به طور مستمر
بود.
پس آمادهباش بودید؟
بله آخرين تدبيري كه براي بچههاي سپاه انديشيديم تقليل سه پاسگاه به يك
پاسگاه بود. چون تقريباً 2 الي 3 ماه درآنجا حضور داشتيم. دراواخر شهريور و اوايل
مهر با آقاي بنيصدر برنامهاي داشتيم و به ايشان گفتیم كه؛ حضور ما بدين شكل معنا
ندارد. ما در يكي از قسمتهاي آسيبپذير هستيم و بايد محلّ ديگري را براي خود
جستجو كنيم تا بتوانيم جلوي حمله عراقيها را بگيريم، ولي متأسفانه توجهي نشد.
آن روزها نگرانی هایی نسبت به بخش هایی از ارتش وجود داشت؟
راستش براساس نگرانيهايي كه درسياستهاي كلان از ارتش وجود داشت قرار نبود
واحد كاملي از ارتش در آنجا (مرز) قرار بگيرد. چون مدت زيادي از كودتاي نوژه
نگذشته بود. برخی از آنها گفته بودند: اگر دراين كودتا موفق شوند با چندين لشگري
كه دارند به طرف تهران حركت خواهند كرد! از جمله اين لشگرها، لشگر 81 اهواز بود.
آنها بعد از اينكه كودتا به دست برادران سپاه خنثي شد به عراق فرار كردند.
ازجمله «عزيز مرادي» جانشين فرمانده لشگر و «بهرامي» فرمانده لشگر من. خودم
دراردوگاهها به عنوان اسير شاهد حضورشان بودم که براي ارتش رهايي بخش ايران -آرا-
عضوگيري ميكردند. اينها را عرض كردم كه بگويم؛ نظام به حضور منسجم و
يكپارچه ارتش اعتماد نداشت و نگران بودكه اگر يك يا دو لشگر با امكانات كافي به
سمت مرز گسيل شوند وبرعليه نظام اقدم كنند، چه روي ميدهد. اين باعث شده بود كه
نيروهاي ارتش را در حدّ گروهان به مرزها منتقل ميكردند و نه حتي گردان. مثلاً
درپاسگاهي كه بوديم درحدود4 يا 5 تانك بود و حدود صد و پنجاه نيرو. اين يكي از علل
موفقيت عراق درابتداي جنگ بود چون ما نيرويي درمرز نداشتيم الا تعدادي از بچههاي
سپاه و تعداد پراكنده اي از ارتش. پاسگاههاي مرزي ما تا مدتي تخليه شده مانده
بود. ما در پاسگاه ژاندارمري بوديم ولي يك ژاندارم هم درآن وجود نداشت فقط بچههاي
ارتش و سپاه حضور داشتند. چون آن زمان نيروها به استخدام سپاه در نميآمدند. ما
درآنجا براي سپاه عضوگيري ميكرديم.
تعدادي از ذخيرههاي سپاه بودند كه در معيت بچههاي سپاه در مرز فعاليت ميكردند.بعد
از شروع جنگ، نيروهاي سپاه و بسيج مطرح شدند. وقتي عراق به دليل عدم وجود نيرو و
تجهيزات در مرز ايران، خيلي سريع موفق شد وارد مرزهاي ايران شود، من همان شب اول
درگيري باسرهنگ عطاران تماس گرفتم و گفتم: صداي ناگهاني عراقيها كه در حال آرايش
هستند را ميشنويد؟!... ايشان باخيال راحت گفت: نه اين صداي توپهاي خودكشي آنهاست
كه درحال جابجايي است. چون توپخانه ما آنها را هدف قرار داده و زده است؟!
فردا صبح كه بايك سروان بوديم، ديديم كه حدود300 يا 400 تانك آرايش گرفتهاند و به راحتي ميخواهند وارد خاك ايران شوند. البته اين سرهنگ عطاران بعدها به علت خيانت اعدام شد و جزو اولين كساني هم بود كه اعدام شد. زيرا مطالب زيادي را از ايران به عراقيها لوداده بود. او با دادن تمام اطلاعات مرز، همكاري مؤثري باعراقيها داشت. نكتهاي كه جالب ميدانم بگويم این است که اينكه سردار رشيد، جانشين دكتر فيروزآبادي رئيس ستاد كلّ نيروهاي مسلح میگفت که امام بعد از پيروزي انقلاب امام ميفرمودند: ما جنگ بسيار گسترده و وسيعي با يكي ازكشورهاي همسايه داريم، كه احتمالاً يكي از كشورهاي عراق، پاكستان ياتركيه است كه ما آنها را وابسته به ابرقدرتها ميدانیم.

پس سر و صدای تانک ها جدّی بود؟
وقتي ما با رئيس پاسگاه صحبت كرديم وبه اوكه افسر بودگفتيم ؛اينجا چه خبر
است؟ وي اظهار بي اطلاعي و نگراني كرد و اين مطلب را ما نزديك صبح كه براي نمازصبح
بيدار شديم فهميديم. با عصبانيت به تانك فرمانده پاسگاه رفتيم وگفتيم: اين است توپهاي
خودكشي؟ وقتي نگاه كرد، وحشت كرد وگفت: نميدانم چه كار بايدبكنم ؟ گفتم: اينها
رابزن واولين گلوله كه ام60 بود را شليك كرد. آتش بود كه به سوی ما پرتاب ميشد.
شايد در يك آن، حدود دويست تا سيصد گلوله تانك شليك ميشد وگلولهها از بالاي سرما
رد ميشد.
پاسگاه ما در لبه خاك عراق بود به مقدار بند انگشت. پشت سرما هم ارتفاعات
بود. اين پاسگاه از پاسگاههاي زمان شاه بود كه با دولت عراق سر اين پاسگاه جنگ
داشتند.بعداز شليك تانكها حدود چندصدتن سنگ از كوه ريزش كرد.آنها گراي ثابت
پاسگاه راهم از ماهها قبل داشتند. دركنار گلولههاي تانک، خمپارهها هم شروع به
زدن كردند وحقيقتاً جهنميدرست كرده بودند. بچههاي سپاه و ارتش، سنگرهاي عميق و
طولي درست كردند از بمباران تا در امان بمانند از بمباران. ولي به سنگرها خمپاره
120 اصابت كرد و وقتی ما ميخواستيم بچهها را بيرون بیاوریم دست جداشده و پاهاي
جداشده زياد دیدیم. گربههاي زيادي هم درپاسگاه بود كه گوشت گربهها پخش شده و به
در و ديوارچسبيده بود. دراين فاصله از چند تانكي كه داشتيم چهار تابرگشتند و فرار
كردند. يكي از تانکها كه روشن نميشد مانده بود. دو قبضه 106 داشتيم كه آنها هم
فرار كردند. فقط يك جيپ سپاه مانده بود كه متعلق به سپاه همدان بود.اين جيپ را از
بچهها پركرديم و به عقب برگرداندیم. ديگر يك دوچرخه هم نداشتيم. يك قبضه خمپاره
120 بود كه متعلق به ارتش بود و ما بازاويه 70 يا 80 درجه تمام گلولهها را شليك
كرديم و بدین ترتیب چند تانك عراقيها منهدم شد. ديگر فقط يك قبضه كاليبر50 داشتيم
كه مال سپاه همدان بود و شب قبل رسيده بود و يك آرپيچي غنيمتي هم داشتيم كه ماه
قبل ازكردهای ضدّانقلاب گرفته بوديم كه سه گلوله و يك خرج داشتيم. بچهها شنی تانکها
را با كاليبر50 ميزدند. يك گلوله بايك خرج شليك كرديم كه به نظرم شليك موفقي
نبود. ديگرچيزي براي جنگيدن نداشتيم الا تفنگهاي ژ3 وكلاش كه همراه داشتيم.
حدود دوساعت بود که لشگرزرهي كه قويترين لشگرصدام بود پيشروي ميكرد و اين پيشروي
ادامه داشت. اينها ازكنار ما ميگذشتند و ما حتي يكنفر را هم نديديم بلكه فقط
تانك و ادوات زرهي بود. وقتي هلي كوپترها آمدند ديگر قدرت هيچ كاري نداشتيم. يكي
ازبچهها بنام يحيي ترابي كه الان در تهران دكتر است به من گفت: حاجي بيا از ميان
اين تانكها بدويم تا بلكه بتوانيم فرار كنيم. من گفتم: نه درآنصورت نيازي نيست ما
را بزنند زيرا اگر از بين آنها برويم تانكها از روي ما رد ميشوند.
حقيقتاً فرصتي براي جنگيدن ما وجود نداشت يكي ازبچههاي سپاه كه قصد داشت از مخمصه
فرار كند به محض اينكه دوسه قدم دويد، 10 الي 15 گلوله از نفربرها به او اصابت
كرد.آنجا حدود پانزده نفر از سپاهيها كه بچههاي همدان بودند، اسير شدند.
عدم امكانات وادوات درپادگان رابه چه كسي ربط ميدهيد، آيا اين سياست ارتش
بود؟
سپاه كه اصلاً امكاناتي نداشت. به طور مثال: سپاه همدان حدود 120 قبضه
تفنگ ژ3 از پادگان و پايگاه هوايي عاريه گرفته بود كه حتي به تعداد نفرات هم نميرسيد.
البته تفنگهاي مختلفي مثل: وينچستر، برنو، ام يك و كلاش داشتيم كه اينها را جمع
آوري كرده بوديم. سپاه حتي اسلحه سازماني براي نيروهاي خودش نداشت كه به ما بدهد.
هميشه به مشكل برميخورديم و ميآمديم تهران پيش آقاي رفيقدوست براي جمع آوري
اسلحه و مهمات. يعني اگر ما خودمان را از محل تغذيه نميكرديم امكان مساعدتي
ازتهران وجود نداشت.
اسلحه سنگين ماتيرباركاليبر50 بود كه از سپاه قصر شيرين يا سرپل ذهاب
امانت گرفته بوديم و يك آرپي چي هفت كه ازكردهای ضدّانقلاب در مهاباد غنيمت گرفته
بوديم، همينها سلاح سنگين ما بود و جالب اينجاست كه تغذيه درست و حسابي هم
نداشتيم. مسئول تداركات ما در میان سي تا چهل كنسروي كه داشت سه یا چهار تاتن ماهي
هم داشت كه بچهها ميگفتند: حميد! كي تن ماهي به ما ميدهي؟ چون بیشتر، غذاي
مانان خشك وهندوانه اي بودكه از همدان ميآورديم. نان خشك راهم از مرنجانك و دره
مرادك تهيه ميكرديم و قوت غالب ما، نان و پنير و هندوانه بود. بچهها هميشه براي
تن ماهيها نقشه ميكشيدند؛ خلاصه ما غذا و امكانات قابل ملاحظهاي نداشتيم.
نكته ديگر اينكه حدود سه تا پنج هزار ضدّانقلابي كه ازعراق آمده بودند در پشت سرما بودند و در حين درگيري تمام ارتفاعات پشت سرمان دست كردها و ضدّ انقلابها بود. از پاسگاه هم که بيرون بيائيم تمام كوهها وارتفاعات پشت سرمان دست كردها و ضدّانقلابها بود. در پاسگاههاي پايين و بالاي ما، كردها حدود سيزده نفرسپاهي را شناسايي كرده و همان جا آنها را تيرباران كرده بودند. البته نيروهای خودی پشت سرمان بودند وعطاراني كه اشاره كردم هم، پشت سرما بود ولي هيچ حمايتي نميكرد.
ادامه دارد...




