شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
شهادتش نیز بوی حسین می داد/در آستانه سالروز پرواز آسمانی شهید حاج ابراهیم همت

در سه راهی شهادت، همان سه راهی معروف شهید شد. همان شهیدی که وارد شدن به محشر مثل مولایش حسین تمام آرزویش بود. همان شهیدی که در دشتی که روزی تمامش پر بود از پیکر شهدا، همان هایی که مانند بالهای ملائکه به زمین آرام گرفته بودند، در سرزمین شوره زارهای سوزان، همان طلاییه خودمان بی سر شهید شد. همت را می گویم، فرمانده لشکر 27 حضرت رسول الله ، اسطوره ایثار و آینه تمام قد مردانگی...

همانی که شهادتش نیز بوی حسین می داد. انگار از ابتدا، از وقتی هنوز متولد نشده بود همراه مادر به کربلا رفته بود تا آخرین ثانیه های حیاتش عهدی محکم با مولایش حسین بسته باشد .

در مکه از خدا چند چیز خواسته بود، یکی اینکه در کشوری که نفس امام نیست، نباشد؛ حتی برای لحظه ای، بعد همسر و دو فرزندش را طلب کرد. آخر هم دعا کرد نه اسیر شود، نه جانباز. می گفت: اسارت و جانبازشدن ایمان زیادی می خواهد که من آن را در خود نمی بینم، من از خدا خواستم فقط وقتی جزو اولیاء الله قرار گرفتم درجا شهید شوم...

 

همیشه می گفت:من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را فراموش کنم .علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست دارم، شهادت در قاموس اسلام کاری ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد.

همان که در وصیت نامه خود به مادر گفت: من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام و خود را دریابید، نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی - نه غربی؛

نیک که بنگری می بینی تمام آنچه اتفاق افتاد همان بود که همیشه از خداوند طلب می کرد.

امروز در آستانه سالروز شهادت این بزرگ مرد هستیم ، همین چند روز پیش بود که به یاد این شهید مراسم ستارگان دو کوه برگزار شده است،همان یادوراره فرماندهان شهید لشکر 27 محمد رسول الله ،مراسم بزرگداشت سه تن از بزرگ مردان تاریخ دفاع مقدس..شهید همت،شهید کریمی و شهید چراغی ...

زیاد جای دوری نمی رود اگر بدانی در مراسم چه گذشت، شاید تصورش را هم نکنی اما برای مراسم شاید 4 هزار نفری آمده بودند.حتی برای ایستادن هم جا نبود. تمام مدت مراسم چراغها خاموش بود و در میان سکوت سالن طنین زیبای گریستن مردان و زنانی از خانواده شهدا ،خانواده سپاهیان وعاشقان این شهدا به گوش می رسید.

در تمام مراسم صدای شلیک گلوله، انفجار خمپاره، شیون شهید تشنه ی آب در کنار تصویر پلاک های شکسته شده، سنگر های ویران شده و اشک و لبخند رزمندگان در حال پخش بود، حتی اگر خوب حواست را جمع می کردی بوی خاک، بوی خون و عطر شهادت هم به مشام می رسید.

لازم نبود همت را بشناسی تا بهانه ای برای گریستن داشته باشی. فقط کافی بود گوشه ای از دلت هنوز آسمانی باشد، فقط کافی بود تاب بیاوری و چشم در چشم مادری که پیکر پاره پاره فرزند خویش را در آغوش کشیده بود بدوزی تا بارانی شوی...

همه آنجا می دانستند فرزند از دست دادن یعنی چه ،همه مفهوم سنگین همسر شهید بودن را می فهمیدند و ته قلب همه آن جماعت حس عشق به شهدا مشترک بود.

تمام مراسم خلاصه می شد در روایت داستان شهادت شهید همت،شباهت داستان این اسوه به سالار شهیدان، سیره آن بزرگوار، روایاتی از دوران جنگ و رونمایی از تمبر این 3 شهید اما بهانه خوبی بود برای تجدید خاطره، برای یادآوری عهد و پیمان و برای آنهایی که سالهاست برای خوب بودن دنبال بهانه ای می گشتند...

هر گوشه سالن که چشم می چرخاندی پر بود از تصاویر شهدا. مهمانی خوبی بود. دلمان حسابی از حضور جاری شهدا سیراب شد.

پدر شهید همت هم حضور داشت، می گفت: ابراهیم برای پاسداری از انقلاب و اطاعت از فرامین امام از دنیا گذشت و امروز از تک تک مردم این مرز و بوم انتظار استقامت و حمایت دارد. استقامتی در خور مسلمان ایرانی...

آن مراسم هم تمام شد مثل همه مراسم های دیگر و آنچه پر رنگ تر از همیشه به جای ماند بلندای عظمت شهدا بود. فرقی نمی کند.همت،چمران، باکری، کلهر، قادری،محمدی، زمانی و...همه شهدا...

با اینکه امروز دروازه های عظیم شهادت به راهی تنگ و باریک مبدل شده و ما را به آن راه نمی دهند،اما می شود با دلی شکسته برسر این راه نشست و کاروان سالار را صدا زد.

شاید از این کوچه کسی عبور کند ؛

شاید این مراسم ها بتواند رفاقت با شهدا ،نگاهی کوچک به زندگی آنها و اندکی تامل را برای ما به ارمغان بیاورد. شاید.

 

 

موصل4

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: