دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۷
قلب انسان در مشت ابوترابي

یكي از نمايندگان صليب سرخ به نام «ميشل» كه هر 45روز تا دو ماه يكبار براي بازديد و گرفتن آمار اسرا به اردوگاه مي آمد، بسيار مؤدبانه در كنار آقاي ابوترابي مي نشست و غرق در سخنان ايشان مي شد.مأموريت اين شخص دوسال طول كشيد و پس از آن ديگر خبري از او نشد. روزي در اردوگاه از يكي اساتيد زبان فرانسه كه مترجم «ميشل» بود درباره وي سؤال كردم و آن استاد گفت: ديگر به ميشل اجازه آمدن به اردوگاه را نمي دهند زيرا او مسلمان و شيعه شده است



آن استاد كه مترجم اردوگاه نيز بود نامه اي از ميشل به من نشان داد كه با «بسم الله الرحمن الرحيم» شروع شده بود. ميشل در نامه خود نوشته بود: من تحت تأثير راهنمايي هاي آقاي ابوترابي به ايران رفته و پس از خواندن كتاب هاي شهيد مطهري، نزد علامه طباطبايي رفتم و اكنون افتخار مي كنم كه يك شيعه هستم.


                                   


ميشل در يكي از ديدارهايش از اردوگاه موصل4 به يكي از مترجمان گفته بود، من نمي دانم آقاي ابوترابي چه ويژگي دارد كه وقتي دست آدم را در دست خود مي گيرد، گويي قلب انسان را در مشتش گرفته است.
سنگ صبور
آرامش اين سينه ويرانه تو بودي
اميد و نويد دل ديوانه تو بودي
هر گاه كه درمانده شديم از غم هجران
آن مأمن آرام و غريبانه تو بودي
در كوي جماران به خدا خرمن گل بود
يك بوي خوش از ساحت گلخانه تو بودي
تا ظلمت شب بر دل ما سايه فكن شد
روشنگر دل در ره جانانه تو بودي
اي سنگ صبور من و اي هم قفس من
با غصه من همدم و هم خانه تو بودي


آزاده، احمد رضايي







نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: