ساعت 10 صبح بود که عراقی ها - اعم از درجه دار و سرباز - در حالی که هر کدام قلم و کاغذی در دست داشتند ، وارد محوطه اردوگاه شدند. بعضی از دوستان، خود را در گوشه و کنار پنهان می کردند تا در دید عراقی ها نباشند و شناسایی نشوند. خیلی از برادران هم می گفتند:« آسمان اسارت در همه جا یک رنگ است ، فرقی نمی کند در کدام اردوگاه باشیم.»
گروه دیگری از بچه ها هم که سن و سال کمتری داشتند، مایل بودند با دوستان و آشنایان خود که قبل از اسارت، آنها را می شناختند در یک جا باشند. اما بارها اتفاق افتاده بود که دوستان و آشنایان را از همدیگر جدا کرده و به اردوگاه دیگری فرستاده بودند. روی همین حساب، بیشتر دوستان قید این چیزها را زده بودند و می گفتند:« اینها وابستگی و علایق دنیوی است باید از این بندها رها شد هر چه خواست خداوند باشد، همان خیر ماست.»
آن روز تا غروب، عراقی ها از پانصد نفر نام نویسی کردند. بعد از اینکه سوت آمار به صدا در آمد همه به آسایشگاههای خود رفتند . وضعیت خاصی در اتاقها حاکم شده بود . اسامی خوانده می شد و هر لحظه احتمال می دادیم نفر بعدی ما باشیم که اسممان خوانده می شود. حال همه گرفته شده بود ؛ خصوصاً آنهایی که مانده بودند، چون از یک سو داشتند دوستان خوبی را از دست می دادند و از سوی دیگر هم برای آینده ی آنها نگران بودند.

بچه های آسایشگاه یک را در بین آسایشگاههای دیگر تقسیم کردند و آن پانصد نفر را که اسم نوشته بودند ، ریختند توی آسایشگاه یک؛ حالا بماند که چطور جا شدند و چطور آن شب را به صبح رساندند. با توجه به دلهره و اضطراب روز گذشته، همه بچه ها در نهایت خستگی با تاریک شدن هوا به خواب رفتند. ساعت 12 شب بود که با صدای گوش خراش در و صدای نکره ی نگهبان از خواب بیدار شدیم، تپش قلبها سینه را به تنگ آورده بود و در دل می گفتیم: خدایا این موقع شب چه خبر شده ؟
نگهبان عراقی با صدای بلند پرسید:« وین مسئول قاعة ؟ » یعنی : مسئول اتاق کجاست ؟
مسئول آسایشگاه رفت جلو و گفت:« چه می خواهید ؟ »
نگهبان عراقی اسم سه نفر از برادران کم سن و سال را خواند و گفت:« اینها باید همین الآن وسایلشان را جمع کنند و همراه ما بیایند . »
آن سه نفر را هم که از جمع ما جدا کردند و بردند، در اتاق بسته شد، اما مگر خوابمان می برد. فکرم مغشوش بود و آشفته: خدایا این چه وضعی است ؟ این چه سرنوشتی است ؟ اما باز پیش خودم گفتم: خدایا شکرت، رضیً برضاک .
مدتی بعد با خبر شدیم عراقی ها یک اردوگاه را به برادران نوجوان و کم سن و سال اختصاص داده اند و گویا بچه های ما را هم آن شب به آن اردوگاه برده بودند.
صبح روز بعد، آن پانصد نفر را که ثبت نام کرده بودند به اردوگاههای دیگری فرستادند که من جمله آن موصل 3 ( موصل کوچیکه ) بود . فردای آن روز هم پنج نفر را از اردوگاههای دیگر به اردوگاه ما آوردند. بیچاره ها خودشان هم نمی دانستند چه کار می کنند.
آزاده جواد محمدپور، کتاب دیوارهای بغداد
موصل4




