در اتاق بازجويى غوغا بود. همه شان فرياد مى زدند: «حرس خمينى»، (پاسدار خمينى ) و آن پاسدار شجاع، كتك ها را تحمل مى كرد و مهر سكوت بر لب داشت.
از لشكر ۱۱ اميرالمؤمنين بود. فقط گفت: «كمى آب به من بدهيد»!
در اين سرزمين ، آب قصه هاى جانسوزى دارد.
يكى از جلادان رفت تا آب بياورد. دهان پاسدار دست بسته را باز كردند و قير داغ در دهانش ريختند.
جسد پاكش را، چنددقيقه بعد، جلوى ما انداختند.
معتكفان حرم حسينى
«حاج منصور » ، ايمان و عمل را در خود جمع كرده، براى ما شده بود الگو. همان روز ششم مرداد ۶۷ كه نمايندگان صليب سرخ به اردوگاه رماديه ۱۳ آمدند. براى ثبت نام اسرا و صدور كارت شناسايى ، حال حاج منصور خيلى خراب بود.
آمپول عوضى به او زده بودند. نماينده صليب سرخ در كنار او داشت مشخصات فردى اش را مى نوشت:«زرنقاش، منصور»...
يك باره حاج منصور در جلو چشمان بهت زده صليبى ها به شهادت رسيد و همه اردوگاه در غم و اندوه فرو رفت.
چندماه بعدكه مى خواستند اسرا را به كربلا ببرند، شبى كه نوبت به بچه هاى اردوگاه ۱۷ رسيد، «محمدرحيم موزه»، دوست و همشهرى حاج منصور ، اين خواب را ديد كه بعدها براى حاج آقا سيدعلى اكبرابوترابى تعريف كرد:
خواب ديدم در حرم آقا امام حسين (ع) هستيم. خيلى از شهدا هم بودند. درميان آنها «حاج منصور زرنقاش» را ديدم. خوشحال شدم. صورتش را بوسيدم و گفتم: حاجى! اينجا چه كار مى كنى؟
گفت: از همان شب اول، حضرت فاطمه زهرا(س) مرا آورد در حرم فرزندش امام حسين (ع).
عبدالمجيد رحمانيان
غريب و بى صدا
تيرماه ۶۷ درجزيره مجنون اسير شده بود. او را «نجف» صدا مى كردند. تركش، شكمش را پاره كرده بود. پشت خط، ما را در سالنى كه سقف آن از ورقه فلزى بود جا دادند. آنجا روى ماسه ها نشستيم ؛ تشنه و خسته.
«نجف» از درد و تشنگى به خود مى پيچيد. هيچ فريادرسى نبود.
اى واى بر اسيرى كز ياد رفته باشد
چون صيد در كمند و صياد رفته باشد
آن قدر درد كشيد كه شهيد شد؛ غريب و بى صدا.
نوروز در اسارت؛ دو سين به جاي هفتسين
در اردوگاه صحبت بر سر نحوه برگزاري جشن عيد نوروز بود و ما در اولين نوروز اسارت به علت کمبود جا و موانع و مشکلاتي که از جانب عراقيها ايجاد ميشد، نتوانستيم کاري انجام دهيم. در فضايي کوچک، 185 اسير زندگي ميکرديم و از اين رو به اجبار براي خوابيدن و نشستن هميشه بايستي 20 نفر سر پا ميايستادند.
در دومين نوروز دوران اسارت، از زمان تحويل سال به وسيله تقويم مطلع شديم. آن سال به ما بن داده بودند که با آن شکر خريديم و با آرد نان، حلوا درست کرديم و به خودمان رسيديم.
آن سال عيد، هفت سين مختصري چيديم. به ياد دارم برادراني که براي بيگاري به بيرون از اردوگاه رفته بودند، از درخت سنجد آن حوالي مقداري سنجد چيدند و آوردند و ما بر سر سفره هفتسين علاوه بر سمون (نان ماشيني عربي) سنجد هم گذاشتيم. ضمناً آن روز دو برادر را که با هم قهر بودند آشتي داديم.
و اما يکي از خاطرات تلخ دوران اسارتم در همان روز رقم خورد، چرا که يک سرباز عراقي به نام «معجون» به بهانهاي واهي چنان به صورتم سيلي زد که گوشم دچار خونريزي و پارگي پرده شد. وقتي به بهداري رفتم، گفتند: تو سومين نفري هستي که توسط معجون در اين چند روز عيد پرده گوشت پاره شده است!.




