جمعه ۲۱ فروردين ۱۳۸۸
خوش آن رخی كه آینه‌دارش تو بوده ای

در این حال و روز كه بندها ترنم ماندن دارند و زنجیرها سرود نشستن می‌خوانند، كندن چه كار سترگی است، پر كشیدن چه باشكوه است و پیوستن چه شیرین و دوست داشتنی. كاش با تو بودیم وقت قران انتخاب تو با انتخاب حق.

كاش با تو بودیم آن زمان كه دست از این جهان می شستی و رخت خویش از این ورطه بیرون می كشیدی. كاش با تو بودیم آن زمان كه فرشتگان، تو را بر هودج نور می گذاشتند و بالهای خویش را سایه بان زخمهای روشن تو می كردند. كاش با تو بودیم آن شام آخر كه سالارمان، ماه بنی هاشم(علیه السلام)، به شمع وجود تو پروانه سوختن داد.

 

گریه ما، نه برای رفتن تو كه برای جا ماندن خویش است. احساس می كنم كه در این قیل و مقال، چه قال گذاشته شده ایم، چه از پا افتاده ایم، چه در راه مانده ایم، چه در خود فرو شكسته ایم. احساس می‌كنم آن زمان كه تو دست بر زانو گذاشتی و یا علی گفتی، ما هنوز سر بر زانو نهاده بودیم.

گریه ما، نه برای «رجالُ صدقوا ما عاهدوا الله» است؛ گریه ما، نه برای «فمنهم من قضی نحبه» است؛ گریه ما، گریه جگر سوز «فمنهم من ینتظر» است.

ای خدا! به حق آن امام منتظرت، نقطه شهادتی برای جمله طویل انتظار ما بگذار كه طاقتمان سر آمده است، تابمان تمام شده است، توانمان به انتها رسیده است، كاسه صبرمان سرریز شده است و خیمه انتظارمان سوخته است.

مرتضی! ای هم سفر شبهای تابناك مدینه!

مگر نه ما یك ماه تمام، پا به پای هم طواف كردیم؟ مگر نه ما یك ماه تمام در كوچه پس كوچه های مكّه و مدینه، چشم در چشم در غربت ولایت گریستیم؟

مگر نه ما یك ماه تمام، نفس در نفس به مناجات نشستیم و شهادت را هم از خدای خواستیم؟ این چه گران جانی بود كه نصیب من شد و آن چه سبكبالی كه نصیب تو؟

چرا به خدا نگفتی كه خارهای گل را نتراشد؟ چرا به خدا نگفتی كه میوه های نارس و آفت زده را هم دور نریزد؟ چرا به خدا نگفتی برای چیدن گل، بر روی علفهای هرز پا نگذارد؟ چرا به خدا نگفتی كه پشت در هم كسی ایستاده است؟ چرا به خدا نگفتی. ..

اما اكنون از این شكوه ها چه سود؟ تو اینك بر شاخ سار بلند عرش نشسته ای و دست نگاه ما حتی به شولای شفاعت نمی رسد.

 

مرتضی، دست فروتر بیار و این دست خسته را بگیر. شاخه‌ها را خم كن تا در این بال شكسته نیز اشتیاق پرواز و امید وصال زنده شود. درد ما، درد فاصله هاست. مرتضی! قبول كن كه تو در اینجا و در كنار ما هم اینجایی نبودی. دمای جان تو با آب و هوای این جهان سازگاری نداشت.

كدام ظرف در جهان می توانست این همه اخلاص را پیمانه كند؟ كدام ترازو می توانست به توزین این همه انتظار بنشیند؟ كدام شاهین می توانست این همه شور و عشق را نشان دهد؟

كلامت از آن روی بر دل می نشست و روایتت از آن جهت رنگ حقیقت داشت كه از سر وهم و گمان سخن نمی گفتی. دیده های خویش را به تصویر می نشستی. از نردبان معرفت، بالا رفته بودی و برای ما كوتاه قدان این سوی دیوار، این سوی حجابهای هزار تو، وادی نور را جزء به جزء روایت می كردی. و همین شد كه نماندی. و همین شد كه برنگشتی و پایین نیامدی.

 چرا برگردی؟ كدام عاقلی از وحدت به كثرت می گریزد؟ كدام بیننده تماشاجویی از نور به ظلمت پناه می برد؟ كدام جمال پرستی چشم از زیبای محض می شوید؟ كدام پرنده ای قفس را به آسمان ترجیح می دهد؟ كدام عاشقی، دست معشوق را رها می كند و به زین و یال اسب می چسبد؟ كدام شراب شناس دردی كشی از باده كمی گذرد تا سر كار جام در بیاورد؟

تو كسی نبودی كه بی مقصد سفر كنی! «و یدخلهم الجنة عرّفها لهم» به چه معناست؟ اگر بهشت وصال را نشانت نداده بودند این همه بی تابی رفتن برای چه بود؟

دیروز وقتی حضور عطرآگین ولایت را دركنار پیكر تو دیدم، با خود گفتم وقتی كه این سلاله كرم، این شاگرد مكتب عصمت، این سردار لشكر توحید، سرباز خویش را این چنین قدر می شناسد و ارج می نهد، آن سرچشمه كرامت، آن تجسم عصمت، با عاشق عطشناك خویش چه خواهد كرد؟

با مرتضی چه خواهد كرد آن مخاطب والای «عادتكم الاحسان و سجیتكّم الكرم»؟ و خودم را شماتت كردم از آن شكوه‌ها كه در پی عروجت داشتم.

 

 

گفته بودم: اكنون این تنها وامانده سر بر كدام شانه بگذارد و حسرت و هجرانش را بركدام دامان مویه كند؟ و دیدم كه چه بی راهه رفته ام. چه كور شده ام در غبار حادثه. مأمن این جاست. این جاست آن دامنی كه باید سر بر آن نهاد و زار زار گریست.

این جاست آن دلی كه اشارت اشك را می فهمد. این جاست آن گوش جانی كه زبان زخم را می داند. این جاست آن دستی كه بر تاولهای روح، مرهم ولایت می نهند. و این جاست آن دری كه به روی خانه امام منتظر (عج) باز می شود.

این بود آن دری كه تو كوبیدی و این بود آن مسیری كه تو عبور كردی و این بود آن مقصودی كه تو بدان رسیدی. من چگونه باور كنم كه تو شربت شهادت را از دستهای او ننوشیده ای؟

«والمستشهدین بین یدیه» مگر دعای همه قنوتهای تو نبود؟ مگر تو نبودی كه در كنار بیت الله در گوشم زمزمه می كردی كه اگر حضور مجسم ولایت نبود، اگر حضور تردید ناپذیر آقا امام زمان(عج) نبود، گشتن به دور این سنگ و خاك چه بیهوده می نمود؟ رسم عاشقی در عالم چگونه است؟

بلند شو سید! آقا آمده است! بلند شو! محال است آقا عاشق دلباخته خود را رها كند. منافی كرامت آقاست، اگر طواف گر شب و روز خویش را با دستهای مرحمت ننوازد.

بلند شو سید! بلند شو و دست به دست نور بده و پا جای پای نور بگذار. اما... اما به آقا بگو تنها نیستی. بگو كه دوستانت، هم سفرانت، هم سنگرانت، هم دلانت و هم قلمانت، بیرون در ایستاده اند و در آرزوی زیارت جمالش لحظه می شمرند. می سوزند و گداخته می شوند.

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد

یاد حریف شهر و رفیق سفر نكرد

یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت

یا او به شاهراه طریقت گذر نكرد

هر كس كه دید روی تو بوسید چشم من

كاری كه كرد دیده من بی نظر نكرد

من ایستاده تا كنمش جان فدا چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نكرد

 

سید مهدی شجاعی

 

 

موصل4

 

 

 

 

 

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: