در اسفند ماه 1362 طی شورشی که توسط عده ای از اسرای بعثی حاضر در اردوگاه اسرا در شهرستان گرگان اتفاق افتاده بود چند تن از آنان کشته شدند. خبر این حادثه در اواخر فروردین به عراق رسید که بعد از آن به فرماندهان اردوگاهها دستور دادند که به اسرای ایرانی فشار وارد کنند. البته همیشه همین طور بود و فرماندهان عراقی دستور از مقامات بالا می گرفتند که اذیت بکنند یا نکنند !
جلو آسایشگاه ما، یک دیوار بلوکی - دو متر در دو متر - چیده بودند. بین آسایشگاه و همان دیوار یک حائل بود. یک شب فرمانده ی اردوگاه و چند افسر عراقی آمدند و دیوارها را خراب کردند و صبح زود گفتند که بلوکهای آن را ببریم بیرون محوطه .
ما که حدود هزار نفر بودیم، دستور را اجرا کردیم. بعد از بردن بلوکها سربازها صدا زدند که برگردید داخل آسایشگاه. رفتیم داخل، یک سرهنگ عراقی همراه با چند افسر و تعدادی سرباز آمدند داخل آسایشگاه. سرهنگ شروع کرد به صحبت :
- ما هرچه به شما محبت می کنیم شما قدر نمی دانید! دیشب بچه های این آسایشگاه روی برگ کاغذی نوشته اند:« مرگ بر صدام » و نوشته را بیرون انداخته اند ...
هیچ کدام از ما از موضوع اطلاع نداشتیم. آنها به آسایشگاههای دیگر رفتند و همین حرفها را هم آنجا زدند. بعد که برگشتند، گفتند:
- هر کس قلم و کاغذ دارد بیاورد و تحویل بدهد ...
تعدادی از بچه ها، قلم ها و کاغذهایشان را تحویل دادند. سربازها آنها را شناسایی کردند و بردند داخل یک اتاق دیگر و بعد از پنج دقیقه شروع کردند به کتک زدن آنها . داد و فریاد بچه ها بلند شد .
مجدداً آمدند و گفتند :
- کسانی که نزدیک پنجره می خوابند، بیایند بیرون ...
عده ای رفتند و همین برنامه را سر آنها هم پیاده کردند. نوبت به گروه سوم رسید. حدود ده نفر بودیم، ما را بردند به اتاقی که افسری آنجا بود.
ناگفته نماند که شب قبل، ساعت دو و نیم شب، عراقی ها آمده بودند ببینند کی بیدار است. هر شب تعدادی از بچه ها بیدار می ماندند علتش هم این بود که اگر عراقی ها سرزده وارد شدند فوراً اشیای ممنوعه از قبیل کاغذ و قلم و چیزهای دیگر را مخفی کنند یا شبهای زمستان که هوا سرد بود اگر پتویی از روی کسی کنار رفت، رویش را بیندازند که سرما نخورد. آن شب عراقی ها اسم یکی از بچه ها را - که بیدار بود - یادداشت کردند و با خود بردند. اسم او را جزء اسامی کسانی که قلم و کاغذ داشتند نوشتند .
افسر، چاق و چله و سیاه چرده بود. ما را روی زمین نشاندند، یک سرباز عراقی هم توی اتاق بود. به پنجره، یک طناب آویزان کرده بودند و بعد دو سر سیم برق را از پریز گرفته و جهت وحشت انگیز نمودن سالن بازجویی، در یک گوشه قرار داده بودند. افسر از بچه ها سؤال می کرد که دیشب چه ساعتی خوابیدند؟ هر کس جوابی می داد تا اینکه نوبت من رسید. من تازه کمی عربی یاد گرفته بودم و تا اندازه ای صحبت های عراقی ها را متوجه می شدم. سرهنگ پرسید :
- دیشب چه ساعتی خوابیدی ؟
- ساعت ده .
- نامه را چه کسی نوشته ؟
- اطلاعی ندارم .
البته سؤال عربی بود و مترجم ترجمه می کرد و من به فارسی جواب می دادم. بچه هایی که قبلاً برای بازجویی آمده بودند، حدود 5 دقیقه بازجویی شده، بعد آنها را آورده بودند بیرون و از آنجا به یک سالن 4 در 6 برده بودند. داخل سالن، یک اتاق 3 در 2 بود که بچه ها را می بردند آنجا و بعد ار اینکه مقداری با کابل می زدند، می آوردند داخل محوطه. هر چه افسر پرسید، جواب دادم. دوباره به من گفت:
- شما باید بگویید چه کسی نوشته!
- هیچ کدام از ما ننوشته ایم. اگر نوشته بودیم می گفتیم.
بازجویی ما حدود پانزده دقیقه طول کشید. سربازانی که بیرون بودند از پنجره سرک می کشیدند و داخل اتاق را نگاه می کردند. هر چه افسر پرسید جوابش را دادم تا اینکه ما را بردند داخل سالن و در اتاقی شروع کردند به زدن و بعد بردند به محوطه، پهلوی دیگران و آنجا با کابل افتادند به جانمان. من آخرین نفر بودم، یکی گلویم را گرفت و فشار داد . داشتم خفه می شدم . شکنجه که تمام شد ، مجدداً همه را بردند داخل آسایشگاه . تمام آسایشگاهها تا یک هفته مثل روزهای اولی شده بود که آمده بودیم . مثلاً فقط افراد آسایشگاه ما را تا چهار روز ، روزی دو مرحله ( صبح و بعداز ظهر ) می آوردند بیرون و به مدت 5 دقیقه توی صف دستشویی کتک می زدند و بر می گرداندند .
بعدها متوجه شدیم که نوشتن نامه بهانه بوده و آنها به این وسیله می خواستند ما را اذیت کنند .
عراقی ها سر اسرای ثبت نام شده توسط صلیب که این همه بلا می آوردند ، وای به روز آنهایی که ثبت نام نشده بودند .
مهدی کارگر، کتاب در مدار بسته قفس
موصل4




