سه شنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۸
رفیقان رفته اند نوبت به نوبت/ به بهانه درگذشت آزاده «حاج رضا محمد حسینی»

ای آهوی وحشی کز من گریزانی/

در دیده پیدایی در سینه پنهانی/

شورآفرین چون می، شیرین تر از جانی/

باغ شکوفایی جانی و جانانی/

من تا تو را دارم با تو وفادارم/

پیمان شکن یارم پیمان نگهدارم/

شاد وغزلخوانی ماه درخشانی/

در دیده پیدایی در سینه پنهانی/

 

نمیدانم چرا هر وقت سری به سایتتان میزنم باید در غم عزیزان و دوستان و یاران با وفا غصه دار و ماتم زده بشوم.

همه بنام رضا قصاب می شناختیمش ( رضا محمد حسینی ). مخصوصاً ما بچه های محکومین قضایی در بغداد همیشه از اخلاق و منش و روش او درس میگرفتیم و او در آن سختی ها برایمان باعث روحیه بود. او بسیار شوخ و بذله گو و در وقت خودش هم آدم رقیق القلب و دلسوز و برادری به تمام معنی و عارف و عابدی ستودنی بود. آخرین چیزی که از او بیاد دارم این بود که می گفت مسعود، یکروز این دوران تمام می شود و ما یکروزی در خیابانهای تهران همدیگر را می بینیم. اما حیف و صد افسوس که در طول همه این سالها که از آزادیمان میگذرد آنقدر سستی و کاهلی کردم تا اینکه او از جمع ما رفت و این آرزو هم برای من تحقق نیافتنی شد.

همیشه داستان معروفی را برایم تعریف میکرد که در آن راوی تکه کلامی داشت که می گفت « این نیز بگذرد ».

آری براستی رضا جان این نیز بگذرد؛ همانطور که سختیهای اسارت و زندگی گذشت و برای شما شوق لقای دلدار و برای ما « با داغ تو چو لاله در خون نشسته باشیم » مانده است. اینکه بگویم چقدر تأثر خوردم و چقدر گریه کردم شاید درست نباشد اما باید گفت.

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت

با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

عکسی از او را در جمع محکومین قضایی برایتان می فرستم. خداوند رحمتش کند و شفیع ما در یوم القیامه قرار دهد، به حرمت آن روزهای سختی که با هم داشتیم.     انشاءالله

 

« باتشکر از آزاده سرافراز مسعود خرمی پور که این مطلب را برای ما ارسال نمودند.»

 

موصل4

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: