مدتی بود که عراقی ها از کارهای محرمانه ی داخل آسایشگاه باخبر می شدند. مثلاً تا داخل آسایشگاه سخنرانی می شد به گوش آنها می رسید. کنجکاو شدیم که چه کسی به عراقی ها اطلاعات می دهد، چون کسی با آنها رابطه نداشت؛ اگر داشت پی می بردیم. بعد از دوماه جریان را فهمیدیم.
شخصی بود که به ظاهر نماز شب می خواند تمام اطلاعات از طریق او به عراقی ها می رسید، آن هم به این ترتیب که تمام مسائل را روی کاغذ می نوشت و زیر پتو می گذاشت و از پنجره به عراقی ها علامت می داد.
عراقی ها که هر روز صبح برای گرفتن آمار می آمدند بچه ها را بیرون می بردند و داخل آسایشگاه را بازدید می کردند و از زیر پتوی او کاغذ را بر می داشتند و ترجمه می کردند و به همه چیز پی می بردند.
یک روز بغل دستی او متوجه می شود که چیزی را زیر پتو گذاشته است. بلافاصله آن را برمی دارد و می بیند که اطلاعات مورد نظر را روی کاغذ نوشته و برای عراقی ها گذاشته است. بچه ها شب از او بازجویی کردند. اول تکذیب کرد ولی بعد که بچه ها او را به باد کتک گرفتند، اعتراف کرد که من سادیسم دارم و باید به عراقی ها اطلاع بدهم !
بچه ها پرسیدند: عراقی ها به تو کمک می کنند ؟ پول می دهند ؟
گفت: نه !
یک روز توی آسایشگاه چهار ، بین دو تا از بچه ها مختصر بگو مگویی رخ داد. این شخص که توی محوطه مشغول ذکر گفتن بود، به عراقی ها اشاره کرد و عراقی ها وارد آسایشگاه شدند و بچه ها را به باد کتک گرفتند. وقتی به او اعتراض شد که چرا خبر دادی گفت :
- سعی کنید که من تنها نباشم ، وگرنه خبر می دهم !
بچه ها از آن به بعد سعی کردند مواظب او باشند و هر جا می رفت ، یکی دو نفر همراهش بودند .
کتاب در مدار بسته قفس، خاطرات آزاده مهدی کارگر موصل4




