يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۸
نگران نباش، فقط شهادتین را بگو و طلب استغفار کن/ گفتگو با آزاده محمود شرافتی

محمود شرافتی متولد سال 1338، اهل شهرستان نهاوند می باشد. وی در اول مهر 59 در حمله ی گسترده مهاجمان به مناطق مرزی به اسارت نیروهای بعثی در آمد. حافظه ی بسیار خوبی دارد و همه ی جزئیات اسارتش را در ذهن خود سپرده و با صبر و حوصله برایمان بیان می کند. از سعید - پسر دایی اش - برایمان گفت که با هم اسیر شده بودند ولی از آن زمان تا کنون دیگر خبری از او ندارند...

****

- لطفاً خودتان را معرفی کنید و بگویید چطور شد که به جبهه اعزام شدید:

بنده محمود شرافتی اهل شهرستان نهاوند متولد سال 1338 می باشم. زمان انقلاب و قبل از جنگ دیپلم رشته ی علوم انسانی بودم. بعد از انقلاب برای دانشگاه شرکت کرده بودم و تقریباً جزء قبولی ها محسوب می شدم ولی چون علاقه داشتم که خارج از کشور تحصیل کنم و رشته ی حقوق و جامعه شناسی را دوست داشتم تصمیم داشتم که به خارج از کشور بروم که با انقلاب عجین شد. ما هم مثل بقیه ی ملت ایران در کنار انقلاب بودیم و انجام وظیفه می کردیم.

 

بعد از اینکه انقلاب پیروز شد ما جزء سربازهایی بودیم که در بهبوهه تظاهرات انقلابی باید به سربازی می رفتیم. ولی چون شهر ما نهاوند بسیار شلوغ شده بود از پذیرش ما به عنوان سرباز خودداری کردند .

سال 57 که انقلاب شد، ما به سربازی اعزام شدیم که ما را معاف کردند. بعد از معافی مناطق غرب شلوغ شده بود. من در سال 58 به سپاه منطقه ی غرب ( قصر شیرین ) پیوستم. آن موقع جنگهای داخلی تقریباً از کردستان شروع شده بود تا کناره های کرمانشاه، یک قسمتهایی از خاک استان کرمانشاه هم وارد درگیری شده بود . ما وارد سپاه قصر شیرین شده بودیم و با دیگر برادران رزمنده که بسیاری از آنها بومی بودند، به عنوان مرزبان از طرف سپاه محسوب می شدیم. تعداد زیادی از برادران ارتشی که آن موقع وفاداریشان را نسبت به نظام و انقلاب ثابت کرده بودند، مسئولیت و آموزش این سپاهیان جدید را به عهده گرفته بودند که شروع کار من آنجا در سال 58 در سپاه قصرشیرین بود .

- در چه سالی اسیر شدید ؟

13 ماه در منطقه بودم که 1/7/59 در حمله ی گسترده مهاجمان به مناطق مرزی با پشتیبانی توپ خانه عراق، اسیر شدم. از اواسط تابستان 59 عراق به مناطق غرب حمله کرد که چندین منطقه را هم تصاحب کرد. در آن موقع وضعیت داخلی هم شلوغ بود. بنی صدر همراه با منافقین و چریکها شلوغش کرده بودند و بسیاری از مسئولین تقریباً بیشتر حواسشان به بحث های سیاسی درون مملکت معطوف شده بود و مقداری هم از تحرکات مرزی عراق غافل شده بودند و برای همین نمی دانستند که دشمن چه خیالی در سر دارد.

اما در مرز چون بچه ها کاملاً شناسایی می کردند برای همین مشخص بود که عراق کاملاً در صدد یک فرصت است و از مرداد ماه - که دو سه منطقه ی حساس و نظامی منطقه ی غرب، طرف های قصرشیرین و سرپل ذهاب بنام قصرشیرین و سومار را محاصره و اشغال کرد - بر ذهن تقریباً اکثر کارشناسان نظامی این امر متصور شد که عراق را نمی توان به این سادگی دست کم گرفت و یک فکر طول و درازی دارد .

- لطفاً نحوه اسارت خود را بیان کنید.

بعد از اینکه عراق آن مناطق مرزی را گرفت دیگر قصرشیرین و اطراف قصرشیرین و سرپل ذهاب زیر توپ خانه ی شدید عراق بود و مردم قصرشیرین در حال تخلیه بودند. اکثر بچه های سپاهی و ارتشی مناطق مرزی را داشتند. سعی می کردیم در قسمت های مختلف پخش شویم و هر یک ماه دو ماه یک پاسدار جایش را با پاسداری دیگر عوض می کرد. آن زمان من در قصرشیرین بودم که زیر آتش شدید توپ خانه بود و شهر در حال تخلیه بود. 31شهریور که بمباران سراسری شد، فردایش که عراق تقریباً از طرف قصرشیرین وارد مرزهای ما شد و پاسگاه را گرفت، به کمک بچه ها رفتیم. همه سعی می کردند با اسلحه و آنچه که موجود بود دفاع کنند. چون بسیار در تنگنا بودیم و بنی صدر هم دستور داده بود که تجهیزات کمی در اختیار سپاه بگذارند. سراسر منطقه با توجه به این که عراق با 300 الی 400 تانک حمله کرده بود، دو یا سه آرپی چی بیشتر وجود نداشت . از آنطرف هم بنی صدر در مضیقه گذاشته بود. جلو می رفتیم با گلوله مستقیم توپ مورد حمله واقع شدیم که از به همین طریق ماشین ما را زدند. چند نفر از بچه هایمان درجا شهید شدند و ما نیز اسیر شدیم. بعد از یکی دو ساعت ما را به خانقین منتقل کردند. البته قبل از رفتن به خانقین ما را به یکی از پایگاه هایشان بردند. در آنجا تانک های بسیاری دیدیم که اگر مبالغه نکرده باشم تعداد آن از تعداد نیروهایشان بیشتر بود. در آنجا با دو سه تا از بچه ها بودیم که همگی ما بعد از دیدن این صحنه دعا کردیم که خداوند خودش کمک کند چرا که این نیرویی که ما دیدیم تا کرمانشاه که هیچ تا همدان هم خواهد رفت، که الحمدلله خداوند لطف کرد و با آن همه ادوات هیچ کاری نتوانستند بکنند.

- لطفاً احساس خود را در لحظات اولیه اسارت بیان کنید.

من هرگز در ذهنم تصور اسارت را نداشتم. ولی با این اوصاف خودم را نباخته بودم. من اکثراً لباس بومی آن منطقه که کردی بود را می پوشیدم. آن روز یک شلوار کردی با یک پیراهن سپاهی که آرم سپاه بر روی سینه اش بود پوشیده بودم. اتفاقاً آن روز مسئول پادگانمان لیست افراد را به من داده بود که بر روی کاغذش آرم سپاه چاپ شده بود. من اولین کاری که کردم آرم روی سینه ام را در آوردم و بعد آن نامه را نیز از بین بردم. بعد سعی کردم خیلی خونسرد باشم ولی باز هم آن لحظات برایم مقداری حیرت آور و باور نکردنی بود.

- برخورد عراقی ها در لحظات اولیه اسارت چگونه بود؟

 لحظه اول بد نبود. یکی دو نفر کرد بودند که اتفاقاً یکی از آنها نامه را از جیبم در آورد و گفت که این چیست؟ من با چند کلمه عربی به او گفتم نامه مادرم است که او نیز نامه را تا کرد و در جیبم گذاشت و به محض اینکه از من دور شد آن را داخل دهانم انداختم و از بین بردم چون در آن، اسامی بسیاری از بچه های سپاه قصرشیرین بود.

یکی دو ساعت با آنها بودیم و بعد از آن ما را به پایگاهی منتقل کردند که به کردی به آن « بَنه باریکه » یا « قورَتو » می گفتند. آنجا تقریباً سپاه سوم یا چهارم عراق بود که نیروهای زیادی در آنجا بودند. در آنجا دو سه ساعت از ما بازجویی کردند و بعد از آن با چشمان و دستان بسته ما را به خانقین منتقل کردند.

خداوند در آن زمان لطف بزرگی به من کرده بود چرا که در آن لحظات اولیه ترس برایم مفهومی نداشت. آنها در بازجویی هایشان بیشتر دنبال استعدادهای نظامی ایران بودند تا بدانند وضعیت نیروها و توان و ادوات ایرانیان چقدر است.

شخص فارسی زبانی در آنجا بود که به زبان کردی از ما سؤال می کرد و برای افسر عراقی ترجمه می کرد. ما را بصورت فردی برای بازجویی به داخل اتاق می بردند که بازجویی از من حدود 45 دقیقه طول کشیده بود. من به آنها گفتم ما در کرمانشاه تانک و توپخانه داریم. که بعد از این جمله ام شخص بازجو چند تا فحش به من داد و گفت: فلان فلان شده، من دو روز قبل آنجا بودم و اینها را ندیدم آن وقت چطور می گویی که توپخانه و ادوات دارید؟ گفتم: تو دو روز قبل بودی، تجهیزات را شب آوردند .

 

بعد از یکی دو ساعت از دوستانم که با هم نشسته بودیم پرسیدم که در بازجویی ها چه جوابی دادید؟ که آنها همه پاسخ هایی مشابه من داده بودند.

سپس ما را با چشم ها و دستانی بسته سوار وانت کرده و به بغداد بردند. در طول مسیر در روستاها و شهرک ها اعلام می کردند که اسیر ایرانی گرفته ایم، بیایید و تماشا کنید. فاصله ی خانقین تا بغداد زیاد نبود ولی به خاطر همین تبلیغاتشان حدوداً سه الی چهار ساعت طول کشید تا به بغداد برسیم و برای همین دستانمان را که با سیم بسته بودند زخم شده بود.

به بغداد که رسیدیم ما را داخل اتاقی انداختند که بعدها فهمیدیم مدرسه است. تعدادمان تقریباً 6 الی 7 نفر بود که من از شدت خستگی خوابیدم. بعد از مدتی احساس کردم که نمی توانم بلند شوم، سنگین شده بودم. چشمانم را که باز کردم دیدم در اتاقی که ابعادش 4در 5 متر بود و هفت هشت نفر بیشتر در آن نبودیم، دیگر جای سوزن انداختن هم نیست. وجب به وجبش نیروهای ایرانی خوابیده اند. از آنها سؤال کردم که کجا اسیر شدید؟ یکی می گفت ایلام، دیگری مهران، شلمچه، خرمشهر و ... آنجا بود که کمی نگران شدم که خدایا وضعیت ایران چه می شود؟

تا فردای آن روز چیزی برای خوردن به ما نداده بودند. نزدیک ظهر بود که اولین غذا را دادند که مقداری نان بود و درونش 2 یا 3 تکه گوشت بود که تقریباً بعد از 24 ساعت بود که داشتیم غذا می خوردیم. در اواخر شب دوم مهر ماه بود که ما را سوار ماشین های زندانی که اتاق فلزی داشت کردند که دو سوراخ به اندازه ی در قوطی کمپوت داشت که مثلاً هوا داخل بیاید. تقریباً 30 الی 40 نفر داخل ماشین بودیم و هوا برای تنفس خیلی کم بود. در این فاصله ای که ما را می بردند بصورت نوبتی بینی مان را برای تنفس جلوی آن سوراخ می گذاشتیم و پایین می آمدیم. بعدها فهمیدیم بعضی از بچه ها را بصورت 60 نفره داخل آمبولانس کرده بودند که بعد از رسیدن به مقصد شش هفت تا جنازه پایین آورده بودند. ما را به زندان ابوغریب بردند که تقریباً یک هفته آنجا بودیم. آن زندان بصورت سلول هایی بود که 10 نفر 10 نفر داخلش بودیم. فقط یک وعده در روز اجازه می دادند که داخل محوطه زندان بیاییم و آبگیری کنیم. وضعیت بسیار بدی بود و از لحاظ دستشویی، نظافت و غذا در استرس شدید بودیم. عراقی ها هم طوری برخورد می کردند که هر لحظه می گفتیم الآن است که ما را به رگبار ببندند. دو سه تا مصاحبه کننده آمده بودند که بعدها فهمیدیم خوزستانی هستند و بچه ها هم مصاحبه ی خوبی کرده بودند.

در زندان ابوغریب بودیم که حدود ساعت 7 شب دو سه گروه بچه ها را آوردند و تقریباً به 400-500 نفر رسیدیم. موقع آبگیری که می آمدیم فهمیدیم که یکسری عرب با دشداشه آنجا هستند که سن آنها بین 16 تا 23 سال بود. هنگام آبگیری آنها می آمدند و کمکمان می کردند. بعدها فهمیدیم که شیعه هستند که آنموقع آنها را گرفته بودند و بعد از دو سه سال که بچه ها به زندان ابوغریب رفته بودند اطلاع دادند که تمام آنها اعدام شدند.

در زندان ابوغریب بودیم تا روز نهم که از سراسر کشورهای عربی فیلمبردارها آمدند. ما را داخل یک محوطه ی باز در زندان بردند و بصورت چرخشی می چرخیدیم و دور می زدیم تا فیلمبردارها فیلمبرداری کنند. یادم می آید که از کشورهای اردن، مصر و چند کشور دیگر آمده بودند. بعد از آن ما را جمع کردند و داخل ماشین های آیفا انداختند که برزنتی بود و در عقبش هم با همان برزنت بسته می شد و بسیار ناجور بود. از کاظمین بود که ما فهمیدیم ابوغریب نزدیکهای کاظمین است. ما را به بغداد منتقل کردند. ما را از ماشین پیاده کردند و داخل یک پادگان بزرگی بردند. ما را وارد یک سوله بزرگی کردند که بعدها فهمیدیم این پادگان بنام پادگان «التاجی» معروف است که پر از تانک های نو بود.

ما را داخل آن سالن کرده بودند که فکر کنم حدوداً 500-600 نفر می شدیم. مقداری نان برایمان آورده بودند که چون بچه ها از عضویت های مختلف بودند و عده ای نظامی و عده ای شخصی بودیم، هجوم آوردند که نان را بگیرند و در آن لحظه عراقی ها خندیدند. من ناراحت شدم. از آنجا بود که عراقی ها مقداری روی من زوم کردند چون من بلند شدم و داد زدم که بنشینید تا نان را جلویتان بگیرند. همه نشستند و آمدند نان را جلویمان گرفتند. آن بعثی به من بد نگاه کرد و چیزی نگفت و رفت. سه چهار نفر از افراد اطلاعاتی شان که لباس شخصی بودند داخل آمدند که جو را خیلی تنش آور و اضطراب آور کرده بودند. اکثراً ناراحت بودند که چه می شود. یک نفر از آنها فارسی صحبت می کرد. صدا زد که چه کسی پاسدار است. هر کس پاسدار است بلند شود که می خواهیم تعویضش کنیم. سکوت عجیب و خوفناکی بین همه بچه ها افتاد. از این جمع 400-500 نفره شاید 200 نفر پاسدار بودند ولی لباس هایشان را در آورده و عوض کرده بودند.

اولین نفری که بلند شد پسر دایی من بود. سعید گیل آبادی که از بین آن جمع بلند شد و گفت که من پاسدارم. ایشان را بیرون برده و بعد از نیم ساعت برگرداندند. من دیدم که کتک خورده است. چون روی پاسدارها خیلی تبلیغ شده بود و اینها همه چیز را از ناحیه ی پاسدارها می دانستند و می خواستند که از سپاه اطلاعات بدست بیاورند و بدانند که پاسدار چیست. وقتی سعید بیرون رفت، من به رفیقم حشمت جهانگیری گفتم که: حشمت من باید بلند شوم. چون سعید سه سال از من کوچکتر است و هیچ چاره ای هم نیست و باید با هم باشیم. بلند شدم و گفتم که من هم پاسدارم. در بین لباس شخصی های عراقی شخصی بود که سعی کرد مرا بنشاند. گفت: من بچه پل سیاه اهواز هستم برو بنشین که می کشنت. گفتم: تو می توانی او را ( سعید ) بنشانی؟ گفت: نه او از دستم خارج شده. گفتم پس فایده ای ندارد. گفت: تو برو بنشین. گفتم اگر می توانی او را بنشانی منهم می نشینم. گفت: نه. گفتم فقط یک لطفی بکن، این شماره تلفن منزل ماست یادداشت کن و به منزلمان زنگ بزن و بگو که اینها تا ده مهر زنده بودند.

دو نفر دیگر هم بلند شدند، یکی به نام عبدالحسین حاج هاشم پور و دیگری علی عرب. ما چهار نفر را بیرون آوردند. بیش از 30 سرباز کلاشینکف هایشان را به طرف ما گرفته بودند بطوری که صورتمان سر سلاح را لمس می کرد که خنده ام گرفته بود. آنها به عربی داد می زدند که چرا می خندی؟! من نوک سلاح را کنار زدم و به یکی از آنها گفتم: برو کنار، شاید یکدفعه دستت روی ماشه برود و بیخودی ما را بکشی.

دستهای هر چهار نفر ما را از پشت بستند، چشمانمان را هم بستند. من فکر کردم که می خواهند ما را اعدام کنند. یادم هست که به پسر دایی ام گفتم که نگران نباش یک لحظه است فقط شهادتین را بگو و طلب استغفار کن، تیر را شلیک می کنند و تمام می شود. ما را سوار همان آیفا کردند. من عقب نشستم. آنان با فحاشی و تندخویی بالا آمدند و همینطور که بالا می آمدند یک تیر از اسلحه شان در رفت که به بازوی من خورد. من چیزی نگفتم، تصورم این بود که اینها ماشین را روشن کردند و می خواهند به این حالت ما را اعدام کنند.

یکدفعه بین خودشان بگومگو شد. علی عرب به من گفت: تیر خوردی؟ گفتم: بله. گفت: تیر از تفنگش در رفت. من که فهمیدم بی دلیل تیر خوردم شروع کردم به داد و بیداد کردن. دو سه جای دستم خورد شده بود. بالای سرم آمدند و چشمانم را باز کردند و با همان ماشین ما را تا یک مسافتی نزدیک بیمارستان بردند. من در آنجا تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به سعید گفتم: زیر همه چیز بزن و بگو من پاسدار نیستم. این آخرین دیدار من با آنها بود و اصلاً معلوم نیست که دیگر چه بر سرشان آمد.

از آنجا مرا به بیمارستان الرشید منتقل کردند که بیست روز در بیمارستان بودم. دو عمل جراحی روی دستم انجام دادند، چون دستم مجروح بود به یک دست دیگرم دستبند می زدند، وضعیت بسیار بدی بود. آنجا عراقی ها بسیار مراقبم بودند و فقط دستم را زمانی که دکتر میخواست بالای سرم بیاید باز می کردند.

بعد از بیست روز مرا به زندان منتقل کردند. یک زندانی در جنوب شرقی بغداد هست که از بیرون شبیه به یک ساختمان اداری است. پنجره های کاذب داشت و از داخل پنجره های دیگری داشت که غرفه غرفه( اتاق اتاق ) بود. چند طبقه بود و آسانسوری داشت که ما به آن زندان آسانسوری یا غرفه می گفتیم. بعدها فهمیدیم که سپاهی ها را به آنجا آوردند. سپاهی هایی که لو رفته بودند، یک تعداد خلبانها و افسران ارشد و تعدادی روحانی که لو رفته بودند را به آنجا آوردند.

وزیر نفت (خدا رحمتش کند) آنجا بود که ما صدایش را شنیدیم و یک تعداد از شخصی هایی که رتبه های بالایی داشتند مثلاً مهندس یا دکتر بودند که در آنجا زندانی بودند. البته ناگفته نماند که در این بیست روز که در بیمارستان بودم صلیب سرخ بالای سر من آمد و با من مصاحبه کرد و اسمم را نوشت و رفت، که من آنجا ثبت نام شدم.

من را بیست روز بعد با دسته گچ گرفته به زندان منتقل کردند. مرا به یک غرفه ای بردند که در آن ده نفر ایرانی بودند و یک نفرشان را می شناختم چرا که در قصرشیرین او را دیده بودم. از آن هفت الی هشت نفر باقی مانده دو نفرشان علی عرب و عبدالحسین حاج هاشم پور بودند و بقیه به ترتیب رضا اهل قصرشیرین بود، ساکی اهل دزفول بود، کامبیز، احمد عبادی که اهل یزد بود که اینها هیچکدامشان به ایران برنگشتند که من اسامی اینها را به دولتمان داده ام.

از بچه ها در مورد سعید پرس وجو کردم که گفتند: دیشب آمدند و او را با یک نفر دیگر بردند. اگر من یک روز زودتر می آمدم شاید سعید را می دیددم.

پنج روز در آن غرفه بودم که بعد مرا به یک غرفه دیگر بردند. دوازده نفر در آن غرفه بودند که همه به ایران برگشتند به نامهای دکتر پاکنژاد، دکتر بیگدلی، دکتر خالقی، دکتر عظیمی، امین افشین پور، سید مهدی جاویدان و چند نفر دیگر. بین اینها رفتم. بقدری جا کم بود که نمی شد همه بخوابیم و بعضی ها سرپا می ایستادند.  پنج روز هم در آن غرفه بودم. یعنی جمعاً من ده روز در آنجا بودم که در این ده روز یکی دو بار یک پزشکیار آمد و دست مرا دید.

دوباره مرا به بیمارستان الرشید منتقل کردند، بخیه دستم در رفته بود. مرا در بیمارستان الرشید بستری کردند و دستم را پانسمان کردند. در روز دوم دیدم که صلیب سرخ آمد که یک آقای چهل پنجاه ساله و یک خانم حدوداً چهل ساله بود. در این فاصله که من در زندان بودم چهار خواهر هم در آنجا بودند که در غرفه بغل دستی ما بودند و همچنین متوجه چند نفر از افسران هم شده بودم. صلیب سرخی ها که آمده بودند و احوال پرسی می کردند خواستم با آنها صحبت کنم ولی نه من می توانستم صحبت کنم و نه آنها. منتظر ماندم که عراقی بروند. بعد از رفتن عراقی ها با اشاره به او گفتم که در را ببندد. در را بست و روی تخت من نشست. دنبال کلمات می گشتم. یک ساعت طول کشید تا من با این دو نفر صحبت کنم که مثلاً زندان را بگویم که آخرش گفت: زندان؟! گفتم که تو کلمه زندان را بلدی! فهمیدم که بعضی از کلمات فارسی را بلد است. گفتم چهار نفر خانم آنجا اسیر هستند. و بالاخره سه ربع تا یک ساعت طول کشید تا به آنها فهماندم که تعدادی زندانی آنجا هستند و اسامی شان را به آنها گفتم. یک به یک اسامی همه را گفتم و او یادداشت کرد تا پی گیر شود.

بعد از چهل پنجاه روز مرا به زندان منتقل کردند. این بار مرا پیش یکسری دیگر از بچه بردند که از آن تعداد هم یکی دو نفر بیشتر برنگشتند. آن افراد عبارت بودند از ابراهیم ضیاء خش، سید رضا موسوی، احمد دهقان نژاد، اشک زری که بچه یزد بود و بر نگشت، یک لبنانی هم بود که شنیدم به منافقین پیوسته بود. بعد از آن، حدود چهل پنجاه روز هم با یک خلبان به نام غلام رضا بودم که بعد از یک مدتی دوباره سلول ها را بهم زدند. یک مدتی را هم با پیرمردی به نام عباسی بودم که اهل دزفول بود و در بین راه او را گرفته بودند. او قبلاً در اردوگاه بود که بعد او را به غرفه آورده بودند و اولین بار او برای من اردوگاه را تشریح کرده بود و من آنجا بود که فهمیدم اردوگاه وجود دارد.

این جابجایی ها تا نوروز سال 1360 طول کشید. یعنی نزدیک یک سال من درون غرفه ها بودم که خرداد ماه سال 60 ما را از طبقه دوم که کاشی هایش همه قرمز بود به طبقه بالا که بازتر بود و کاشی هایش شیری رنگ بود انتقال دادند. وقتی آنجا رفتم دوباره دکتر پاکنژاد، دکتر بیگدلی، دکتر عظیمی، دکتر ارشاد، مهندس زردبانی، یمین و ابراهیم رمضان زاده هژبر را دیدم. تا شهریور 60 ما با هم بودیم و آن دکترها با هم بودند.

- لطفاً خاطره ای از زمانی که در سلول ها بودید برایمان بیان کنید.

خاطرات تلخ و شیرین بسیار است. از جمله اینکه من بدون سحری یک ماه روزه گرفتم و سرباز فقط موقع افطار می آمد و می گفت: فُطور، فُطور. یعنی افطار کن بدون اینکه چیزی بدهد. در آنجا نان بسیار کم بود و خیلی هم گرسنه بودیم. یک روز زندانیان خودشان را آورده بودند که از توالت های ما استفاده بکنند. وقتی رفتند من اولین نفری بودم که بعد از زندانیان به توالت رفته بودم. وقتی رفتم دیدم که این سطل پر از نانهای تازه است ولی روی آنها مدفوع کرده بودند! با علی زردبانی درمیان گذاشتم که نان آنجاست. بالاخره مدفوع روی نان ها را بداشتیم و به هر طریقی که بود نان خالص زیر آنها را نگه داشتیم چون خیلی گرسنه بودیم. خلاصه آنها را وسط سفره گذاشته بودیم و چشمانمان را بستیم و یک شکم سیر نان خوردیم! اشک در چشم های بچه ها جمع شده بود ولی خدا را شکر می کردیم. چون شدیداً گرسنه بودیم و محدودیت زیاد بود.

در 17 شهریور ما را به اتاق آفتاب بردند. اتاق آفتاب در پشت بام بود که محصور و دارای میله های فولادی بود. نیم ساعت آنجا آفتاب دیدیم. دو روز بعد یعنی در 19 شهریور مرا به اردوگاه عنبر انتقال دادند و از بچه ها جدا شدم. اردوگاه عنبر تازه افتتاح شده بود که حدوداً 30 نفر از افسران آنجا بودند و حدود 40 نفر دیگر هم آنجا بودند که مدت کمی بود که اسیر شده بودند. 21 شهریور سال 60 حاج آقا ابوترابی را به اردوگاه عنبر آورده بودند که من با ایشان در آنجا هم آسایشگاهی شدم و تقریباً تا نزدیکهای پایان اسارتم این ارتباط را داشتم غیر از فواصل اسارت که ایشان در اردوگاههای دیگر بودند. قبل از آن ایشان را در جبهه دیده بودم که با پدر خدا بیامرزشان برای سرکشی آمده بودند. مدت 8 ماه در عنبر بودیم که اواخر فروردین، ما را به موصل 1 قدیم( 2 جدید) منتقل کردند. 150 نفر بودیم که به اصطلاح خودشان آدم های ناجور بودیم، ما را از عنبر جدا کردند و به اتفاق حاج آقا ابوترابی به موصل 2 منتقل کردند. ما را با قطار که آن موقع به قطار حیوان تور می گفتند منتقل کردند. ما را داخل واگن های باریشان می کردند که از بس اعتراض شد ما آخرین گروهی بودیم که با قطار منتقل کردند و بقیه را با اتوبوس منتقل کردند. بسیار وحشتناک بود. در یک واگنش 100 نفر وارد کرده بودند و در دیگری 50 نفر که آهن هم آنجا بود و قبلش هم بارشان خرما بود که بسیار چسبناک شده بود . سرگین گاو ریخته بودند و ... .

ما را وارد اردوگاه موصل 2 کردند. موصل 2 یکسری مشکلات و مسائل خودش را داشت که با لطف الهی و تدابیر حاج آقا ابوترابی حل شد. پنج ماه در موصل 2 بودیم.

- لطفاً کمی درباره جو موصل 2 برایمان بگویید .

در موصل 2 دودستگی بود. بچه های مذهبی یک شیوه ای را اتخاذ کرده بودند، دوری گزیده بودند. عراقی ها که برای بلوک زنی فشار آورده بودند چون آنها نمی خواستند بلوک بزنند 4 ماه داخل آسایشگاه محبوس شده بودند که مقداری مشکلات جسمی و بیماری برایشان به وجود آورده بود.

حاج آقا ابوترابی با آن تدبیرشان و با آن نفوذ اخلاقی شان که نشأت گرفته از توکل به خدا و ولایت مداریشان بود، با اینها صحبت کرد و بدون هیچ تحکم و دستوری آنها را راضی کرد که بیایند بلوک بزنند. به آنها گفت: «باید از این جو بیرون بیایید و نباید خودتان را مریض کنید، بعدها باید به ایران برگردید، ایران به فکر و اندیشه و جسم شما نیاز دارد . کتک خوردن ثوابی ندارد و... ». خیلی برایشان صحبت کردند و چند روزی طول کشید تا بچه ها قبول کردند. البته با دسته آنطرفی هم صحبت کردند که یک تعدادی بودند که برگشته بودند. ناگفته نماند که آنها کارهای زشتی هم کرده بودند مثلاً در شهادت شهید بهشتی شربت پخش کرده بودند اما حاج آقا ابوترابی تدبیری کردند و دقیقاً در سالگرد شهادت شهید بهشتی و یارانش در همان آسایشگاهی که شربت داده بودند مجلس ختمی برگزار کردند بطوری که جای سوزن انداختن نبود. خلاصه در آسایشگاه باز شد و همه بیرون آمدند و الحمدلله همه با هم دوباره صمیمیت و رفاقت را شروع کردند.

در شهریور سال 61 حاج آقا را از موصل بردند که بر سر بردن حاج آقا یک شب بین چند تن از سربازها و یکسری از بچه ها درگیری شد که منجر به شهادت دو تن از بچه ها و زخمی شدن 13 نفر دیگر شد که با وساطت بسیاری از برادرهای روحانی مثل حاج آقا احدی، مروتی و ... بچه ها مجاب شدند که داخل آسایشگاه بروند. بعد از این قضیه بود که حدوداً 700 تن از بچه ها را از موصل 2 به موصل 4 انتقال دادند که چند روز بعدش هم حاج آقا ابوترابی از بغداد به همین موصل منتقل شد و به بچه ها پیوست.

ادامه دارد...

 

تهیه و تنظیم: محمدی نیا

 

موصل4

 

 

 

 

 

      

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: