يكشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
خرمشهر، نه محمره

سال‌های آغازین جنگ بود. در میان اسرا پسربچه‌ی هشت ساله‌ای به نام مهدی، از اهالی خرمشهر، همراه مادرش اسیر شده بود. مهدی با آن كه ظاهراً خردسال بود، اما استقامتی مردانه داشت.

یك روز، افسر بعثی كه قصد داشت او را اذیت كند، گفت كه نام خرمشهر، محمره است و تو باید این جمله را تكرار كنی؛ اما مهدی اصرار می‌كرد كه: « نخیر، خرمشهر، خرمشهر است».

افسر عصبانی شد و با چوب او را كتك زد، مهدی در حالی كه می‌گریست باز هم گفت:«خرمشهر!» ما برای مهدی تكبیر فرستادیم و او را به مقاومت تشویق كردیم. بالاخره با یاری حق این ماجرا با پیروزی مهدی تمام شد.

****

خبر آزادی خرمشهر

در جریان آزدسازی خرمشهر توسط رزمندگان سرافراز کشور، ما از دو طریق متوجه شدیم که اتفاق بزرگی رخ داده است. اول اینکه سهمیه ی تمامی روزنامه ها اعم از عراقی و خارجی و حتی نشریه ی منافقین قطع شد. دوم اینکه رفتار عراقی ها نسبت به ما بسیار خشن تر و دامنه ی ممنوعیت ها گسترده تر گردید.

این علائم، خبر از اتفاقی میمون می داد که آنها آن را از ما پنهان می کردند.

روزهای بعد وقتی خبر مسرت بخش آزادی خرمشهر به گوشمان رسید، اگرچه از شادی سر از پا نمی شناختیم ولی در جلوی چشمان عراقی ها این شادی را پنهان می کردیم تا بهانه ای برای اذیت کردن به دستشان ندهیم. شبها را وقتی در آسایشگاه بودیم جشن گرفته و هر کس هر قطعه و شعر و دکلمه ای داشت برای دیگران می خواند.

 

آزاده فریدون بیاتی

 

موصل4

 

 

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: