به افسر عراقی جواب دادم: خمینی بوی علی (ع) و بوی پیامبر (ص) را میدهد و داستان زندگی او همچون اجداد بزرگوارش است. آن افسر خداحافظی كرد و رفت. به لطف خدا و انفاس قدسیهی امام (ره) او هم به قول خودش وفادار ماند و شكایت مرا به فرماندهی عراقی نكرد و بعد از چند روز وی را از اردوگاه به بغداد بردند.
****
در اردوگاه « عنبر » یك افسر عراقی بود كه كاملاً فارسی بلد بود و یك ژست روشنفكری به خود میگرفت. او میآمد با بچههایی كه فعال بودند، بحث میكرد. بر عكسِ دیگر عراقیها كه تندخو و خشن بودند، ایشان بسیار آرام و متین بحث میكرد. اگر در مورد صدام هم بحث میكردیم، او ناراحت نمیشد؛ اما بعداً به دوستانش سفارش میكرد تا پوست از كلهی طرف بكنند.
یك روز آمد پیش من و بعد از احوالپرسی گفت: « حاضری با هم بحث كنیم؟ » به او گفتم: با یك شرط.
او گفت: « چه شرطی؟ » جواب دادم: به شرط این كه قسم به حضرت عباس (ع) بخوری كه مرا تحت تعقیب و شكنجه قرار ندهی.
او قبول كرد و قسم خورد ( عراقیها روی نام مبارك حضرت ابوالفضل (ع) حساس بودند و شدیداً از این نام میترسیدند و حساب میبردند ) در بین بحث، او به من گفت: ما از خمینی پانزده سال در كشور عراق پذیرایی كردیم و بعد كه او به ایران آمد، علیه ما قیام كرد و جنگ به راه انداخت؟
من كه تازه حفظ قرآن را شروع كرده بودم و اتفاقاً همان روز سورهی طه، كه داستان حضرت موسی و فرعون در آن بیان میشود را حفظ كرده بودم، خواندن آیات سورهی طه را برای آن افسر آغاز كردم. افسر عقیدتی _ سیاسی عراق مات و مبهوت شده بود. او گفت: « هیچ كس این گونه و منطقی به من جواب نداده است.»
سپس ادامه داد: « چرا شما این قدر خمینی (ره) را دوست دارید؟ »
به او جواب دادم: خمینی بوی علی (ع) و بوی پیامبر (ص) میدهد و داستان زندگی او همچون اجداد بزرگوارش است.
آن افسر خداحافظی كرد و رفت. به لطف خدا و انفاس قدسیهی امام او هم به قول خودش وفادار ماند و شكایت مرا به فرماندهی عراقی نكرد و بعد از چند روز وی را از اردوگاه به بغداد بردند.
راوی: یوسف تباران و عبدالمجید رحمانیان
موصل4




