پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۸
روح و جان خمینی(ره) در کالبد ما بود

در ایام اسارت، دشمن بعثی می خواست به هر حیله و فریبی که شده ما دست از حمایت امام برداریم چرا که بزرگترین اهرم صلابت و مقاومتی که در اختیار ما بود، همین توجه و توسل به شخص حضرت امام(ره) بود. در طول هشت سال و اندی نتوانست نظر ما را ذره ای نسبت به امام تغییر دهد.

شاید اگر ما در ایران بودیم گفته می شد چنین وضعی اغراق، ظاهری و از سر ریا بود، اما دیگر در دست دشمن که هر لحظه در انتظار مرگ بودیم، تظاهر و ریا معنایی نداشت. دهانمان ر اپر خون می کردند اما نام خمینی از آن نمی افتاد، قلبمان را جریحه دار و پرفشار می کردند، اما عشق خمینی در آن نمی مرد، جسممان را پاره پاره می کردند اما روح و جان خمینی(ره) در کالبد ما بود.

حالا با چنین عشق سوزانی که نسبت به امام داشتیم و چشم امید ما بعد از خدا به سوی او بود، ناگهان خبر فوت ایشات در یک غروب غم بار به هنگام هوا خوری از بلندگو در سطح اردوگاه پخش شد. من حواسم نبود داشتم با یکی از بچه ها قدم می زدم و صحبت می کردم که یکی از بچه ها با چشم اشکبار جلوی من ایستاد، احساس کردم اتفاقی افتناده. پرسیدم: چی شده؟ گفت: مگر بلندگو رو نشنیدی؟ گفتم: نه! چه چیزی  را؟ گفت: خبر فوت امام را اعلام کردند. یکدفعه سرما تمام وجودم را فرا گرفت. زانوهایم سست شد و نشستم. دیگر قدرت تصمصم گیری نداشتم. ما خبری از بیماری امام را شنیده بودیم، اما انتظار رحلت ایشان را نداشتیم چرا که امام قبلاً هم سابقه بیماری و بستری شدن را داشت ولی پس از مدتی دوباره بهبودی یافته بودند.

اما اینبار تقدیر جور دیگری و خلاف میل و دعای ما رقم خورد. نمی توانستیم این حقیقت را که امام دیگر در بین ما نیست را باور کنیم.از شنیدن خبر شوکه شده بودیم ...

عراقی ها به داخل اتاق ما آمدند و گفتند در ایران اعلام عزای عمومی شده است ولی در اینجا کسی حق ندارد سوگواری کند، اینجا عراق است و ایشان رهبر ما نیست، شما هم اسیر هستید و تابع مقررات اردوگاه، حق عزاداری ندارید. به یاد دارم که سرهنگ مدارایی گفت: نه! اینطور نیست! ایشان رهبر ماست و ما نمی توانیم بی تفاوت باشیم، باید عزاداری کنیم. بعد از بحثی کوتاه عراقی ها گفتند: باشد عزاداری کنید اما فقط داخل اتاق، بدون سرو صدا، در اینصورت اشکالی ندارد وگرنه ممنوع می شود، بعد در را بستند و رفتند.

بچه ها آنشب شام نخوردند، همینطور ماتم زده و مغموم روی تخت ها نشسته بودند. سرهنگ مدارایی شروع کرد به صحبت ومدتی با گریه و صدایی محزون سخنرانی کرد. او اشک می ریخت و شمرده و شمرده سخن می گفت. بعد برای اولین بار دیدم که کاغذی در آورد و شروع کرد به خواندن، مداحی و مرثیه سرایی کرد. ایشان از همه ی ما مسن تر و بزرگ جمع ما بود، تقریباض آنموقع 52 سال داشت، آن بیانش و آن شعرش و اشک چشم هایش، لحن و حالت و حالات کلامش خود بخود آدم را مجذوب می کرد. بچه ها به همراه وی دم گرفتند. می خواندند و می گریستند. بعد مدارایی اشاره کرد که بلند شوید. بلند شدیم و سینه زدیم. آن شب تا ساعت دوازده و نیم بچه ها سینه زنی و مداحی کردیم. با اینکه ساعت دوازده خاموشی بود ولی به آن اعتنایی نشد، عراقی ها هم در آن حال و وضع روحی ما جرعت درگیری نداشتند. بعد از مراسم نشستیم و برای روزهای بعد برنامه عزاداری و مراسم سوگواری تنظیم کردیم. آن شب بیشتر بچه ها نخوایبیدند و دوسه نفری صحبت می کردند.

صبح که عراقی ها دوباره آمدند تهدید کردند که نباید عزاداری کنید. ما به یکدیگر گفتیم زیر بار این دستور نخواهیم رفت و کار خودمان را خواهیم کرد. در را باز کردند و ما برای دستشویی وهوا خوری رفتیم و بعد دوباره به اتاق ها برگردانده شدیم. سربازها اینبار درها را بسته و قفل کردند و دیگر تا یک هفته آن را باز نکردند زیرا متوجه شده بودند که ما در انجام عزاداری مُصر هستیم.  

 

آزاده سرافراز شهاب الدین شهبازی

 

موصل4

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: