چهارشنبه ۳ تير ۱۳۸۸
وفاداری به رهبر

نامش خدامراد و اهل گچساران بود. رنگ سفیدش نشان از زخم سنگینی كه به پایش خورده بود، داشت. مانند كبوتری شكسته بال آرام در گوشه‌ای نشسته بود و غرق در افكارش بود كه با صدای نگهبان عراقی به خود آمد.

خدامراد لنگان لنگان به سمت او رفت. نگهبان فریاد زد: «بگو... امام خمینی!» خدامراد گفت: «نه سیدی».

یك سیلی خورد و مانند پركاهی به آسمان رفت و نقش بر روی زمین شد. دوباره آن نگهبان بی‌رحم جمله‌ی خود را تكرار كرد و باز هم خدامراد گفت: «نه سیدی،» خدا می‌داند كه آن صحنه چند بار تكرار شد و خدامراد با آن سن كم و روحیه‌ی قوی خود بیش از ده بار سیلی خورد، ‌دیگر نه توانی در وجود خدامراد بود و نه توانی در بدن نگهبان برای كتك زدن خدا مراد.

برای ما كه بیننده‌ی آن صحنه بودیم خیلی دردناك‌تر بود. فریاد زدم كه نگهبان، تو كه هرچه می گویی او می‌پذیرد و می‌گوید: «بله سیدی، پس چرا باز هم او را كتك می‌زنی؟!...» نگهبان خوشحال از نتیجه‌ای كه گرفته بود، با لبخندی كه دندان‌های زشتش را نمایان می‌كرد دوباره گفت: «پس ...امام خمینی.» این بار خدامراد با آن لهجه‌ی زیبایش و با لبخند كه نشان از خلوص نیتش بود گفت:«نه سیدی.»

تا به آن روز وفاداری به رهبر را این‌چنین ندیده بودم. دعا می‌كردم كه خدامراد برای رهایی از شكنجه جمله را بگوید، اما او نه تنها این كار را نكرد، بلكه وفاداری‌اش را به رهبرمان نیز ثابت كرد.

روحش شاد

منبع: كتاب پنجمین یادواره لاله های جاویدان

 

موصل4   

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: