اسم ها را یکی یکی خواندند. همه سوار ماشین ها شدیم. ساعت 7 و 30 دقیقه ی عصر بود که به شهر موصل رسیدیم. شهر موصل آرامگاه حضرت یونس بود که از دور زیارتش کردیم. مردم فقیر با پای برهنه، در حالی که لباس های روستایی به تن داشتند، گرداگرد ماشین ها جمع شده بودند تا از بچه ها چیزی بگیرند. بچه ها هم به آنها شکلات، تسبیح، حوله، پیراهن و چیزهای دیگر هدیه می دادند.
****
2/5/1365
به علت شهادت برادر « علی عزت ور » زیر عمل جراحی، تمام اردوگاه یکپارچه غرق در ماتم و عزا شده بود. علی از بچه های مخلص و فعال جبهه های جنگ بود که همیشه ذاکر بود و به نماز شب و دعا مشغول؛ طوریکه درجه دار عراقی بعد از شهادت ایشان گفت: « من شبها که از کنار پنجره رد می شدم، او را در حال اقامه نماز شب می دیدم. »
خدا رحمتش کند. او به ندای رهبر خویش لبیک گفت و در جبهه های نبرد حق علیه باطل مردانه جنگید و با تنی مجروح که ترکش های بسیاری را در خود جا داده بود، به اسارت در آمد و در دیار غربت، با اقتدا کردن به امام موسی بن جعفر (ع) به راز و نیاز و عبادت شبانه روزی پرداخت و سرانجام در هنگام عمل جراحی، در بیمارستان موصل به شهادت رسید. رحمت و مغفرت خداوند بر او و بر ارواح طیبه ی همه شهدایی که در دیار غربت و در اسارت حزب بعث عراق، مظلومانه به شهادت رسیدند.
راهشان مستدام و پر رهرو باد.
10/5/65
بنا به تشحیص پزشک، یکی از برادران آسایشگاه 10 مبتلا به بیماری سل شده بود که بلافاصله بنا به توصیه ی پزشکان عراقی و ایرانی، مسئولان اردوگاه دستور دادند که بچه ها تمام وسایلشان را بیرون آورده، نظافت عمومی کرده، کف آسایشگاه را نیز بشویند. تمتم لباس های فرد بیمار را در آتش سوزاندند و خودش را هم به بیمارستان شهر موصل انتقال دادند.
اتاق کوچکی با ابعاد 5/2 در 3 متر در اردوگاه بود کهاختصاص به برادرانی داشت که به بیماری سل مبتلا بودند. این عزیزان برای مدتی در این اتاق، تا بهبود کامل تحت مراقبت های پزشکی به سر می بردند و پس از آن به آساسشگاه هایشان برمی گشتند.
این اتاق در سال 61 و 62 معروف شده بود به اتاق گالیها. در دوران مشقت بار اسارت، به خاطر نبود امکانات بهداشتی و استفاده از آب الوده، بسیاری از بچه ها به بیماری های پوستی گوناگون مبتلا می شدند که بدترین و واگیرترین آنها بیماری گال بود. افراد مبتلا به این بیماری همیشه در حال خاراندن بدنشان بودند که زجر بسیاری داشت. برای اینکه دیگر دوستان هم به این بیماری مبتلا نشوند، آنها را از بقیه جدا کرده، در همین اتاق نگه می داشتند و دو تا از توالت های اردوگاه را هم به این برادران اختصاص داده بودند و روی در این توالت ها با خط درشت نوشته شده بود: « مخصوص گالیها ».
هر چند دیدند این صحنه بسیار دشوار بود، اما چاره چه بود؟ دنیا، دنیای بی ترحم اسارت بود؛ آن هم یک زندگی اجتماعی در یک محیط بسته و محدود که به جهت نبود امکانات بهداشتی، مسائل اینچنینی، طبیعی بود.
5/5/1366
به دنبال تلاش های ریاکارانه ی سازمان ملل و دولتهای وابسته برای تحمیل صلح به ایران، امروز هیأتی از ارتشیان عالیرتبه ی عراقی به همراه هلال احمر عراق به بازدید از اردوگاه ها پرداختند تا مطالبی را به اطلاع اسرا برسانند. از جمله ی مطالب جالبی که رئیس هیأت در جمع بچه ها مطرح کرد، این بود که همه ی دنیا به سازمان ملل و کشور ایران فشار می آورند تا صلح برقرار شود؛ چرا که ما از اول شروع جنگ تا امروز گفتیم و باز هم می گوییم که ما خواستار صلح هستیم، نه مایل به ادامه ی جنگ و این ایران است که می خواهد به جنگ ادامه بدهد. ما به جهت موضع صلح دوستانه ی کشورهای جهان و سازمان ملل، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیم!! و خودمان را برای تعویض اسرا و فرستادن شما به ایران آماده کرده ایم. تمام سیارات - ماشین ها - برای انتقال اسرا آماده اند. دفاتر نام نویسی و تعویض اسرا را تهیه کرده ایم و ... خلاصه این طرف قضیه حل شده. همه هم قبول کرده اند. فقط مانده که آقای خامنه ای یا آقای هاشمی بگویند: « ای » یعنی « بله »
آن روز این اراجیف را دو هزار آزاده ی اردوگاه موصل شنیدند و به خاطر سپردند. رئیس هیأت ادامه داد که با رضایت این دو نفر صلح برقرار می شود و شما به وطن خود باز خواهید گشت.
بچه ها می دانستند که هدف عراقی ها این است که بچه های مذهبی و حزب اللهی را نسبت به این دو شخصیت کم نظیر بد بین کرد، آنها را مقصر قلمداد کنند. همیشه بچه ها می خندیدند و به نقل از رئیس هیأت می گفتند: « اگر ایران بگوید ای کار تمامه! »
11/5/67
چندی پیش شنیده بودیم که قرار است هیأتی از سازمان ملل برای بازدید اردوگاهها وارد عراق شود. بچه ها سریع و بدون اتلاف وقت، مشغول تهیه، تنظیم و ترجمه ی گزارشی کامل و جامع شدند و البته تا روز بازدید هیأت سازمان ملل، به هر صورتی که بود آن را آماده کردند.
یازدهم مرداد سال 1367 بود که هیأت به سرپرستی یک ژنرال سوئدی وارد اردوگاه ما شد. دوستانی که به زبان انگلیسی مسلط بودند، در ضمن بازدید، مسائل جاری اردوگاه را برای اعضای هیأت شرح می دادند و در پایان، مسائلی را که از روزهای نخستین اسارت، بچه ها با آن مواجه بودند، به صورت یک گزارش کامل در 30 بند و در دویست صفحه، در حالیکه به انگلیسی ترجمه شده بود، تحویل ژنرال سوئدی دادند. بعدها فهمیدیم که این گزارش، منظمترین، بهترین و جامع ترین گزارشی بوده که به دست آنها رسیده است.
چند روز بعد با خبر شدیم که عراقی ها دو نفر از عوامل منافقین را به اردوگاه آورده، بدون اینکه آنها را وارد محوطه ی اردوگاه کنند، در دفتر فرماندهی نگه داشته اند. وقتی که هیأت سازمان ملل آمده بود، این دو نفر رفته بودند جلو و گفته بودند که ما نمایندگان منتخب اسرای این اردوگاه هستیم، هر مسئله ای دارید با ما مطرح کنید تا جوابتان را بدهیم. عراقی ها با این ترفند می خواستند از وضعیت اردوگاه و برخورد و رفتار مسئولان اردوگاه اظهار رضایت و تمجید کنند، اما اعضای هیأت سازمان ملل جواب داده بودند که می خواهیم مستقیماً با خود اسرا صحبت کنیم و از نزدیک وضعیت آنها را ببینیم و به این ترتیب، نقشه ی منافقانه ی عراقی ها نقش بر آب شد.
« مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین. »
21/5/67
با رؤیت هلال ماه محرم، همه ی بچه ها به یاد آقا اباعبدالله(ع) و یاران با وفلیش عزادار شدند. مسئولان اسایشگاه ها، از پیش، بچه ها را توجیه کرده بودند که برنامه های محرم را چطور برگزار کنید تا ضمن بیشترین بهره، کمترین ضربه را از دشمن بخوریم.
در اردوگاه ما - موصل 4 - سرباز قد بلندی بود به نام « سلام » که به قول عرب ها به اندازه ی نخل خرما بود، ولی عقلش به اندازه ی بزغاله ای کار نمی کرد. سلام هم مثل « یحیی » همیشه در فکر اذیت و آزار بچه ها بود. به هر شکل ممکن و از هر راهی که به نظرش می رسید، در ایام محرم، شب ها در گوشه و کنار کمین می کرد، مخفیانه سرک می کشید تا برنامه های ما را - جهت چاپلوسی - به فرمانده ی اردوگاه گزارش کند که معمولاً با هوشیاری دقیق نگهبانان خودی، سرش به سنگ می خورد و دست از پا درازتر برمی گشت.
31/5/1367
امروز که روز عاشورا بود، تمام کارهای تدارکاتی و خدماتی آشپزخانه و اردوگاه را بچه هایی تقبل کردند که نامشان « حسین » بود. مراسم عاشورای امسال هم با مقداری اصطکاک بین ما و عراقی ها برگزار شد. همه ی بچه ها آرزو داشتند که سال آینده آزادانه در کنار امام امت و در میهن اسلامی، مراسم محرم را برگزار کنند.
24/5/1369
صبح امروز هم مثل روزهای دیگر داشتیم با تعدادی از بچه ها دور زمین بسکتبال می دویدیم و نرمش می کردیم. بعد از آتش بس سربازان عراقی اردوگاه ما عوض شده بودند. رفتار نگهبانان جدید به مراتب ملایم تر و بهتر از برخورد نگهبانان زمان جنگ بود. به همین جهت، با بعضی از خواسته های ما موافقت می کردند که از آن جمله دویدن و نرمش کردن بود.
هر روز بعد از تمام شدن آمار صبح، بیشتر بچه ها به خط می شدند و در محوطه ی اردوگاه می دویدند. صبح امروز مشغول دویدن بودیم که از طریق بلنگوی اردوگاه اعلام شد که: « به زودی بیانیه ی مهمی از صدام حسین راجع به مسائل ایران و عراق پخش خواهد شد. »
هر کس تحلیل و تفسیری می کرد، اما همه منتظر خبر جدیدی بودند. هر 15 دقیقه، گوینده ی رادیو عراق می گفت: « به زودی بیانیه ی مهمی از رئیس جمهور به سمع شما خواهد رسید. »
این « به زودی » گوینده ی رادیو از صبح تا ظهر طول کشید و همه را در حالت انتظار نگه داشت؛ حتی نگهبانان و افسران اردوگاه را.
ساعت 11 صبح سر سفره ی صبحانه نشسته بودیم که صدای همهمه و فریاد شادی جمع کثیری از بچه ها که در حیاط بودند، بلند شد. از « منصوری » که جلوی در اتاق ایستاده بود، پرسیدم: چه خبره ؟
گفت :« صدام تمام شرایط ایران را قبول کرده و چند روز دیگر اسرا را مبادله خواهند کرد. »
شادی و سرور همه جا را فرا گرفته بود؛ شادی و شعف به خاطر ذلت و شکست دشمن، به خاطر پیروزی افتخار آفرین ملت ایران و ... شادی و شعف به خاطر رهایی و آزادی از قید و بند اسارت و ...
28/5/1369
ساعت 6 و 25 دقیقه ی بعد از ظهر روز یکشنبه، اردوگاه موصل، محل اقامت چند ساله مان را ترک کرده، عازم خاک پاک و مقدس وطن اسلامیمان، ایران شدیم. وقتی جلوی در اصلی جمع شده بودیم، برای آخرین بار، به ستون ها ، در و دیوار خاکستری و سیمهای خارداری که به هم لولیده بودند، به میله های مشبک پنجره ها، توالت ها، حمام ها و ... نگاه می کردیم؛ آخرین نگاه ها.
خداحافظ. برای همیشه خداحافظ. ان شاءالله هیچ انسانی در بند اسارت انسانی دیگر قرار نگیرد.
در اتاق ها به روی بقیه ی بچه ها بسته بود. بچه ها از پشت پنجره ها از ما می خواستند که دعا کنیم تا زودتر نوبت آنها هم بشود. اسم ها را یکی یکی خواندند. همه سوار ماشین ها شدیم. ساعت 7 و 30 دقیقه ی عصر بود که به شهر موصل رسیدیم. شهر موصل آرامگاه حضرت یونس بود که از دور زیارتش کردیم. مردم فقیر، با پای برهنه، در حالی که لباس های روستایی به تن داشتند، گرداگرد ماشین ها جمع شده بودند تا از بچه ها چیزی بگیرند. بچه ها هم به آنها شکلات، تسبیح، حوله، پیراهن و چیزهای دیگر هدیه می دادند.
مردم هم به سر و کول هم می پریدند تا چیزی نصیبشان شود.
این قضایا در حالی بود که نیروهای امنیتی و نظامی، آنها را کتک می زدند و تهدید می کردند. هر بار که یکی از نیروهای امنیتی به یکی از این بدبخت و بیچاره ها چشم غره می رفت یا حمله می کرد، آن بنده ی خدا در حالی که بدنش مثل بید می لرزید، شروع می کرد به دویدن و سعی می کرد خود را از دسترس آنها دور کند.
فاصله ی بین موصل تا بغداد را با قطار، در مدت هشت ساعت طی کردیم. در بغداد سوار اتوبوس شدیم، از مسیر کرکوک، بعقوبه و خانقین گذشتیم و ساعت 8 و 50 دقیقه ی شب بود که پادگانی در نزدیکی مرز رسیدیم. روی تابلویی نوشته شده بود: « پادگان استقبال و توزیع اسرا . »
ساعت 9 و 30 بود که به مرز خسروی رسیدیم.
برگرفته از خاطرات عده ای از آزادگان
موصل4




