اولین اتوبوس ایرانی رسید و پشت سر یک اتومبیل سواری. یک نفر که به ظاهر سرگروه ناظرین ایرانی بود بعد از اینکه به اتوبوس های جلویی سرکشی کرد و حرفهایی زد وارد اتوبوس ما شد. با صدای بلند سلام کرد و بعد از همه خواست برای سلامتی امام زمان (عج) صلوات بفرستند. از طنین صلوات نزدیک بود سقف اتوبوس از جا کنده شود. طرف انگار پشیمان شد: « گفتم صلوات بفرستید... اما نه اینجوری! »
****
چهارشنبه 24 مرداد 69، خبر آزادی
طبق معمول تعدادی ازبچه ها پای برنامه های صبح تلویزیون نشسته بودند و برنامه کودکان را تماشا می کردند! بقیه هم مشغول صحبت کردن با یکدیگر بودند. در آن مقطع موضوعات جدیدی برای صحبت کردن پیش آمده بود، درست همین موقع برنامه ی تلویزیون قطع شد و گوینده عجولانه و هیجان زده گفت که رییس جمهوری عراق نامه ی مهمی به مقامات ایران نوشته است و مژده داد که ساعت یازده صبح متن آن را « به سمع و نظر بینندگان عزیز خواهد رساند!»
دوباره کارتن شروع شد، ولی با گذشت بیست دقیقه دوباره قطع شد. گوینده دوباره خبر را تکرار کرد و تذکر داد که ساعت یازده همه پای تلویزیون باشند تا متن نامه را بشنوند. چند نفر از اسرا معتقد بودند که این نامه ها هیچ فایده ای ندارند. شاید پر بی راه نمی گفتند. تا آن موقع چند نامه رد و بدل شده بود که طی آنها مقامات دو کشور می کوشیدند همدیگر را متهم کنند و مشخص بود که هیچ کدامشان حاضر نبودند کوتاه بیایند. در هر صورت، تبلیغات گوینده ی تلویزیون آنقدر مؤثر بود که همه را برای لحظه شماری تا پخش خبر ترغیب کند. با فرا رسیدن ساعت یازده، آسایشگاهی که تلویزیون در آن بود، مملو ازجمعیت شد. ولی هنوز هم عده ی زیادی بی خیال در محوطه مشغول قدم زدن بودند. بقیه هم به این فکر می کردند که بعد از شنیدن خبر- که مطمئن بودند چندان مهم نیست- دنبال کار خود بروند. در این اوضاع و احوال یک عرب نازک صدا - که که البته زن نبود! - شروع به خواندن متن نامه کرد. خیلی ها چاره ای نداشتند جز اینکه صبر کنند تا بعد از پایان یافتن قرائت نامه، یکی از بچه های عرب زبان آن را برایشان ترجمه کند. بعد ولوله ی وحشتناکی در گرفت. گروهی از اسرا توانستند متن نامه را بفهمند. آنها که نفهمیده بودند با اصرار از دیگران می خواستند برایشان توضیح دهند. اسرای عرب زبان هم آنچنان هیجان زده بودند که مشکل می توانستند حرف بزنند.
بالاخره کاشف به عمل آمد صدام شرایط ایران را قبول کرده و قرارداد 1975 الجزایر را هم معتبر شناخته است. وقتی همه فهمیدند که از روز جمعه - دو روز بعد - تبادل اسرا آغاز خواهد شد چنان تکبیری گفتند که ساختمان آسایشگاه لرزید. نمی شود گفت وضع خنده داری بود، چون خیلی هاگریه می کردند و خیلی ها می خندیدندو گروهی هم، توأمان می خندیدند و می گریستند.
جمعه 26 مرداد 69، اولین روز تبادل
خیلی از اسرا بهاعتبار قولهای صدام مشکوک بودند. این ناباوری غیر طبیعی نبود. برای این مدعا، می شد مثال های بی شماری زد. با این همه باز هم بسیاری در انتظار فرا رسیدن آدینه ی موعود، لحظه شماری می کردند. مسلم بود که شرایط عراق با گذشته متفاوت است. صدام در مقابله با ایران، موضع برتر خودش را از دست داده و فرصتی برای موش و گربه بازی و «بز» در آوردن نداشت و اسرا هماین را می دانستند. عراق می کوشید همه ی نیروهای خود را در جبهه ی کویت فراهم بیاورد وبرای این کار لازم بود با ایران یکصلح قطعی دست پیدا کند. همه متوجا این نکته بودند. ولی این را هم می دانستند که حد و مرزی برای کارهای عجیب و غریب یک دیوانه وجود ندارد. صدام این حماقت را داشت که در هر مقطعی دست به کارهای دور از انتظار بزند. در هر صورت، همه چیز روز جمعه مشخص می شد.
چند ساعتی از آغاز روز جمعه نگذشته بود که خبر تبادل اولین گروه از اسرای ایرانی و عراقی در اردوگاه پیچید و مثل توپ صدا کرد. اگر بعضی از اسرا هنوز نسبت به صحت این خبر مشکوک بودند، وقتی همان شب تلویزیون صحنه هایی از این تبادل را نشان داد، شکشان برطرف شد. آنها دیدند که چطور همقطارانشان با بدنهای لاغر و لباسهای گشاد و بی قواره، در حالیکه هر کدام ساک های دست دوخت خود را در دست داشتند، با چهره های ملتهب و خندان از اتوبوس های عراقی پیاده می شدند و بعد از آن اتوبوس های ایرانی را دیدند که حامل اسرا ... اسرا؟ نه! دیگر نمی شد به آنها اسیر گفت. البته بعد از اینکه از اتوبوس های عراقی پیاده و سوار اتوبوس های ایرانی می شدند، هیچ تغییری در ظاهرشان پدید نمی آمد. اما نمی شد انکارکرد که حالا آزاد بودند، آزاد! و چه تغییری از این عظیم تر؟
همه علاقمند بودند که در آن موقعیت، از حال و هوای حاکم بر ایران با خبر شوند. برای این کا می شد از تلویزیون استفاده کرد. قبلاً در قسمت یک اردوگاه این کار عملی شده بود. به همین جهت آنها همه ی توان خود را به کار گرفتند تا تلویزیون را روی کانال های ایران تنظیم کنند. کار آسانی نبود. اسرا مجبور شدند برای تقویت آنتن، از انواع حلبی و لوله های تهیه شده از « پلیت » استفاده کنند! اما بالاخره موفق شدند. روز دوم تبادل، همزمان با برنامه های صبح شبکه ی دوم، آنتن تنظیم شد و همه بطور اتفاقی توانستند گزارشی را ببینند که در مرز خسروی تهیه شده بود. با چند نفر از اسرا - البته در آن موقع بچه ها نمی دانستند به آنها آزاده گفته خواهد شد - مصاحبه شد. یکی از آنها تعریف کرد چطور او و دیگر بچه های اردوگاهشان را به زیارت حرم سیدالشهدا (ع) و حضرت ابوالفضل برده بودند. وقتی مصاحبه ی او تمام شد، همه پای تلویزیون به پهنای صورت اشک می ریختند.
این کار چند روز ادامه پیدا کرد. همه می کوشیدند به هر نحو ممکن سر نگهبان ها را گرم کنند تا به آسایشگاه نزدیک نشوند. بعد از اینکه نگهبان ها یک دوره ی طولانی تنهایی و انزوا را گذرانده بودند، حالا این توجه ناگهانی اسرا به آنها، شکشان را برمی انگیخت.. چند بار به اسایشگاه آمدند تا بفهمند چه چیزی باعث شده آن همه اسیر در آنجا جمع شوند و پای تلویزیون بنشینند. و برایشان عجیب بود که چطوراینها دو روزه ، اینقدر به برنامه های تلویزیون علاقمند شده اند. خوشبختانه حواس همه جمع بود. به محض نزدیک شدن نگهبان یکی از اسرا - که مسئول همین کار بود - سریعاً کانال را به جای اولش بر می گرداند. نگهبان نمی توانست چیزی بفهمد و برمی گشت و البته با همین آمدن کوتاه کلی درد سر ایجاد می کرد، زیرا مدت زیادی طول می کشید تا دوباره، کانال را روی امواج تلویزیون ایران تنظیم کنیم.
خیلی از بچه ها عقیده داشتند که زیارت حضرت سیدالشهدا و مولا علی (ع) به تمام روزهای اسارت می ارزد. متأسفانه این سعادت شامل حال همه نشد. وعده ای که صدام در اولین نامه ی آتش بس داده بود، تحقق نیافت. تنها اسرای یکی دو سری اول تبادل، به زیارت برده شدند. بقیه از اردوگاه به سمت مرز- محل تبادل - انتقال یافتند.
در آن روزها، نگرانی جدیدی گریبانگیر همه شد. چند بار در گزارشهای تلویزیونی چیزهایی درمورد « ثبت نام شده ها » گفته شد. بچه ها می ترسیدند که فقط « صلیب دیده ها » تبادل شون. این اصطلاح در مورد اسرایی بکار می رفت که « صلیب سرخ » از وجودشان اطلاع داشت و در طول مدت اسارت، از آنها سرکشی می کرد! البته این نگرانی چندان هم بی مورد نبود. چون ساکنین اردوگاه دوازده - یعنی همه ی ما - جزو مفقودالاثرها به شمار می رفتند و از رذالت رژیم عراق بعید نبودکه هیچیک از ما را مبادله نکند. جدای از این، گروهی از اسرا در اردوگاه به هیچ وجه مسأله مبادله را جدی نگرفته بودند. آنها می گفتند فقط وقتی باور می کنند آزادند که بتوانند با دستهای خود، خاک ایران را لمس کنند.
مقدمات آزادی در اردوگاه
با تبادل چند گروه از اسرای ایرانی و عراقی، برنامه ی تبادل روال عادی پیدا کرد. هر روز گروههایی از اسرای ایرانی و عراقی در مرز خسروی آزاد شده و به کشور خود باز می گشتند. اسرای اردوگاه دوازده، مشتاق و مضطرب در انتظار بودند.
یک روز چند کامیون حامل کارتون هایی مملو از لباس و کفش وارد اردوگاه شدند. به هر اسیر یک دست لباس، شامل بلوز و شلوار نظامی، زیر پیراهن، شورت و یک جفت جوراب تعلق گرفت. لازم به گفتن نیست که اغلب لباس ها به تن صاحبانشان زار می زد. وقتی هر کس لباس خود را تحویل گرفت، مشغول انجام تغییراتی روی آن شد.
همینطور اسرا فهمیدند که هنگام تبادل، از طرف شخص صدام، یک جلد قرآن به هر اسیر هدیه می شود! خیلی ها اعتراف کردند که قبول این هدیه واقعاً عذاب آور است. چرا که هر کدام از آنها چندین باردر طول مدت اسارت به خاطر خواندن چند آیه قرآن، وحشیانه کتک خورده بودند. حماقت صدام به حدی بود که می خواست اسرا را با یک جلد قرآن بفریبد! همه تصمیم گرفتند قرآن ها را تحویل بگیرند اما هنگام پیاده شدن از اتوبوس های عراقی، آنها را برگردانند.
شوقی که بچه ها برای چگونگی بازگشت به کشورشان داشتند واقعاً وصف ناشدنی است. فرض کنید کودکی چند سال متوالی از مادرش دور باشد و بعد از این مدت بخواهد پیش او برگردد و به این فکر کندکه چطور به مادرش بفهماند در تمام مدت به فکر او بوده و از برگشتن پیش او چقدر خوشحال است وبخواهد بهاو بفهماند در تمام این مدت، از نامادری اجباری خود متنفر بوده و حتی یک لحظه هم به این فکر نیفتاده که او را به عنوان مادر واقعی خود بپذیرد.
درست به همین شکل همه تصمیم گرفتند آرم جمهوری اسلامی را به لباس های خود بزنند، و پیشانی بند مخصوص شبهای عملیات را به پیشانی ببندند. برای انجام این کارها لازم بود فعالیتی سریع و در عین حال مخفیانه آغاز شود. خیلی سریع طرح ها و مقدمات کار آماده شد. رنگ و کلیشه های لازم و تکه پارچه در اختیار همه قرار گرفت و شبانه، تهیه ی آرمها و پیشانی بندها آغاز شد. انجام این کارها فقط دو شب طول کشید. برای همه ی آسایشگاهها آرم و پیشانی بند تهیه شد. اسرا تصمیم گرفتند آنها را به گونه ای مخفی کنند که علاوه بر دوری از دسترس نگهبان ها، خیلی سریع قابل استفاده باشد و بتوانند هنگام پیاده شدن از اتوبوس های عراقی از آنها استفاده کنند. با ابتکار یکی از بچه ها قرار شد آرم را داخل جیب چپ بدوزیم ! با انجام این کار می شد در موعد مقرر، جیب سمت چپ را کند، در نتیجه خیلی سریع آرم در معرض دید قرار می گرفت.
بچه ها با تمام وجود می کوشیدند که هنگام ورود به کشورشان، نشان دهند که در طول مدت اسارت، عاشقانه به نظام و ولایت فقیه پایبند مانده اند. خدایا! چه شور و شوقی داشتند.
آغاز تبادل مفقودالاثرها
با پایان یافتن تبادل اسرای ثبت نام شده ی ایرانی و به قولی « صلیب دیده ها » نوبت به تبادل مفقودالاثرها یا همان ثبت نام نشده ها رسید. گفتنی است که اردوگاه دوازده از نظر شماره ی ردیف، دومین اردوگاه اسرای مفقودالاثر به شمار می رفت و احتمال داشت که ساکنین آن، جزو اولین گروههایی باشند که مبادلهمی شدند. تقریباً همین طور شد. چهارمین گروه از ثبت نام نشده ها، در حقیقت اولین گروه از اسرای اردوگاه دوازده بودند.
از وقتی که خبر رسیده بود تعدادی اتوبوس به همراه مأمورین صلیب سرخ راهی اردوگاه شده اند، بچه ها یک لحظه از در اصلی و جاده ی منتهی به اردوگاه چشم برنمی داشتند. شایعه ای که تا قبل از خبر آزادی چند بار در اردوگاه پیچیده و باعث شده بود خیلی ها نسبت به تغییر سرنوشت خود امیدوار شوند. این انتظار ، بالاخره ساعاتی پس از نیمه شب هشتم شهریور ماه 1369هجری شمسی به پایان رسید.
صدای موتور اتوبوس ها و نور چراغهایشان، چشم های نیمه خواب ما را باز کرد. در آن مقطع همه ی ما کندترین لحظات زندگی خود را تجربه می کردیم! هیچ کس نمی تواند بگوید احساس مخلوط از شادی و بیم و دلهره و ناباوری - و حتی اندوه - چطور احساسی می تواند باشد!
اتوبوس ها در محوطه ی خارج اردوگاه پارک کردند و مأمورین صلیب سرخ، که با ماشین های خود پیشتاز بودند وارد شدند. آنها با راهنمایی نگهبان ها به قسمت یک رفتند. اسرای آسایشگاه های ردیف اول از پنجره های کوچک محل اقامت خود، شاهد قضایا بودند و گزارش لحظه به لحظه ی کارهای مأمورین صلیب سرخ و نگهبان ها را با فریاد و اشاره ی سر و دست به دیگران منتقل می کردند.
با روشن شدن هوا، نگهبان ها آمار را کنترل کردند. البته در داخل آسایشگاه ها، به هیچ کس اجازه ندادند خارج شود. به نظر می رسید آنها نمی خواستند مأمورین صلیب تعداد واقعی ما را بدانند. آن روز حتی از صبحانه هم خبری نبود. حتی تا ساعت ده صبح، وقتی مأمورین همرا با یک قسمت از اردوگاه خارج شدند، همچنان در آسایشگاه های دیگر قفل باقی ماند.
بعد از تخلیه ی اسرای قسمت یک، حدود 1000 نفر از قسمت دو جدا شده و به ساختمان های آنجا انتقال یافتند تا مقدمات تبادلشان فراهم شود. به این ترتیب یکی از آسایشگاه های قسمت دو باقی ماند که قرار شد بچه های آنجا با گروه سوم مبادله شوند. قبل از اینکه اسرای قسمت دو آنجا را ترک کنند، برای اینکه از تفتیش بدنی در امان بمانند یکبار دیگر وسایل جاسازی شده را وارسی کردند، در این زمان سفارشات لازم از سوی بروبچه های مسئول به دیگران داده می شد.
آخرین ساعات اسارت
هنگام اذان مغرب، آخرین نماز خود را در اردوگاه برگزار کردیم. بعد از نماز بسیاری از بچه ها آدرس خود را در ایران به دوستانشان دادند و متقابلاً آدرس آنها را گرفتند. در آن ساعات، کوچکترین تکه کاغذ غنیمت بزرگی به شمار می رفت. متأسفانه کاغذ نایاب بودو خیلی ها ناچار شدند آدرسها را روی لایه ی داخلی لباسشان بنویسند! همه به نوعی وقت کشی می کردند. بعضی ها با سکوت محض و گروهی هم با بحث های داغ در مورد اینکه هنگام ورود به ایران چه اتفاقهایی می افتد.
شب هنگام هیچ کس از گرسنگی گله ای نداشت. با اینکه نه صبحانه، نه ناهار و نه شام خورده بودند. چند نفر از بچه ها آخرین ذخایر نان خود را به قطعات کوچک و مساوی، بین دیگران تقسیم کردند و بعد همه رفتند بخوابند. اما چه کسی می توانست بخوابد! بی شک در آن لحظات همه حاضر بودند صدای اتوبوس ها را با ساعات و وعده های بیشمار خواب و غذا عوض کنند!
حدود ساعت سه صبح، بالاخره نور چراغ اتوبوس ها محوطه ی قسمت یک را کاملاً روشن کرد و صدای دلنشین و زیبای موتور آنها گوش همه را نوازش داد! با این همه اسرا مجبور شدند تا رسیدن مأمورین صلیب سرخ، یک ساعت زجر آور دیگر را تحمل کنند.
بالاخره سروکله ی نگهبان ها و مأمورین پیدا شد. نگهبان ها بیرون ایستادند و مأمورین صلیب وارد آسایشگاه شدند. یکی از آنها که کاملاً به فارسی مسلط بود، همان اول کار گفت واقعاً برایش افتخار بزرگی است که در سازمان دادن یکی از بزرگترین عملیات های تبادل اسرای جنگی نقش دارد. بعد از کلی ابراز خوشحالی و شعف روضه ی مفصلی راجع به تلاش های بی دریغ و انسان دوستانه ی خودشان خواند. به نظر او مقامات کمیته ی صلیب سرخ، آدم های بسیار نوع دوست و دلسوزی بودند. بالاخره از همه خواست که «اگر» مشکلی در دوران «گذشته ی اسارت» - و روی این اصطلاح تأکید کرد - داشته اند با او در میان بگذارند! به محض گفتن این حرفها، اسرا که تا آن موقع به لبخندهای تمسخر آمیز اکتفا کرده بودند، پقی زدند زیر خنده! در واقع آن مأمور محترم و همکارانش موقع گفتن آن حرفها، همانقدر بی گناه و معصوم به نظر می رسیدند که لشکر ابن سعد بعد از قتل عام سیدالشهدا(ع) و یارانش!
سخنران بعد از خنده ی اسرا به این نتیجه رسید که گلایه های آنها هر چه که باشد، چندان به نفع او و همکارانش نخواهد بود! این بود که برای گرفتن پاسخ زیاد پافشاری نکرد. به دستور او جلوی هر آسایشگاه میزی قرار گرفت و دو نفر از صلیب سرخی ها با دفتر و دستک پشت میزها نشستند. در داخل آسایشگاه ولوله ای برپا بود. بچه ها ضمن اینکه به ردیف می شدند، می کوشیدند خود را کنار کسانی که دوست داشتند همسفرشان باشند، بکشانند. چند دقیقه بعد، در باز شد و همه به ستون یک از آنجا خارج شدند. در آن لحظه، اسرا حاضر بودند قسم بخورند که واقعاً بوی آزادی را استشمام می کنند.
مأمور صلیب سرخ با چهره ای شبیه به مجسمه های سنگی از تک تک بچه ها می پرسید مایلند به کشورشان برگردند یا نه. سؤالش را با لهجه ی بد و نا مسلط مطرح می کرد و بلافاصله پاسخ می شنید که : « خوب! معلومه! » مأمور بیچاره معنای این عبارت را نمی توانست بفهمد! دوباره سؤالش را تکرار می کرد و این بار پاسخی قاطع و خشمگین می شنید: « بله! حاضرم! »
کسانی که ثبت نامشان تمام می شد در محوطه قدم می زدند و یا از مأمورین صلیب سؤالاتی می کردند. من متوجه یکی از اسرا شدم که سخت سرگرم تشریح سختی ها و رنجهای دوران اسارت برای یکی از مأمورین فارسی دان صلیب سرخ بود. صحبتش که تمام شد پرسیدم به نظر او گفتن این حرفها برای مأمور صلیب سرخ چه فایده ای دارد؟ او خیلی جدی جواب داد می داند بی فایده است اما قصدش این بوده که با گفتن این مسائل طرف را وادارد تا به خاطر کوتاهی هایش از خودش خجالت بکشد! اما اضافه کرد که ظاهراً در این مورد هم موفق نبوده چون پس از تمام شدن گلایه هایش، یارو با دلسوزی سری تکان داده و قول داده با هماهنگی مسئولین هلال احمر ایران شکایت های او را پیگیری می کند! رو که نیست!...
بعد از پایان ثبت نام به هر نفر یک بسته سیگار مصری دادند. بلافاصله برای بار دوم همه را به خط کرده و به ترتیب قرائت اسامی در گروههای 40 نفری- برای سوار شدن به اتوبوس ها - تقسیم کردند. با شمارش هر 40 نفر، گروه تکمیل شده به ستون یک راه می افتاد. جلوی در، برای آخرین بار نگهبانها تعداد آنها را کنترل می کردند. بعد از اردوگاه خارج می شدند و با تحویل گرفتن یک جلد قرآن، و یک عدد خودکار بیک آبی یا مشکی، به طرف یکی از اتوبوس ها راهنمایی می شدند.
البته جلوی در اردوگاه، نگهبان های سابق! صف کشیده بودند. آنها از اسرا خداحافظی می کردند و خواهش داشتند که، بدرفتاریشان را فراموش کنند و خلاصه، حلال بودی می طلبیدند! بعضی ها می توانستند خود را راضی کنند که با آنها دست بدهند و روبوسی کنند. اما در بیشتر موارد، وقتی نگهبانی دست خود را برای خداحافظی پیش می آورد، دست مقابل برای فشردن پیش نمی آمد. در عوض او فقط یک جفت چشم درخشان و خشمگین می دید که متنفر و متفکر و مغرور به او زل زده است و بعد... مردی که بی اعتنا دستشان را پس می زد و سریع از اردوگاه خارج می شد.
به طرف ایران
وقتی که آخرین گروه اردوگاه را ترک کردند، حرکت اتوبوس ها آغاز شد. در اتوبوس ما یکی از بچه ها با صدایی گرم، چند آیه قرآن خواند و بعد از آن سرود پرشور: « ایران! ای سرای امید » که بلافاصله همه با او هم آواز شدیم.
اتوبوس بعد از طی پیچ و خم پادگان نظامی، در مسیر اتوبان موصل-بغداد قرار گرفت و بر خلاف انتظار، همراه با بقیه اتوبوس ها به راه خود ادامه داد. بعضی ها اینطور توجیه می کردند که چون مرز خسروی تقریباً در شمال شرقی منطقه ی تکریت قرار گرفته، اتوبوس ها باید در مسیر جاده ی بغداد - موصل مسافتی را به سمت شمال طی کرده و بعد به سمت شرق حرکت می کنند. اما این توجیه نمی توانست همه را قانع کند. اغلب آنها در فکر شایعه ای بودندکه از چند روز پیش در اردوگاه پیچیده بود و واقعاً هم می توانست نگرانی جدی ای باشد: « بعد از تخلیه ی اسرای ثبت نام شده، اسرای مفقودالاثر را در اردوگاه های آنها جایگزین می کنند!»
تنها کسی که در این موقعیت می توانست کمکی باشد، نگهبان بود. اما بدبختانه همان قدر می شد از او حرف کشید که از یک کنده ی درخت! او خود را به در اتوبوس چسبانده بود و با هر صدا و یا خنده ی بچه ها، دست به اسلحه ی کمری اش می برد. ظاهراً او را به شدت از ما ترسانده بودند و احتمالاً تصور می کرد در حال نظارت بر انتقال تعدادی شیر خشمگین و درنده از نقطه ای به نقطه ی دیگر است. بالاخره چند نفر موفق شدند با سؤالات پی در پی او را به حرف بیاورند. اما حرفی که زد چندان امیدوار کننده نبود.او کوتاه و سریع گفت که اجازه ندارد با آنها صحبت کند! ولی اسرا دست برنداشتند و با سماجت از او می پرسیدند « مقصد کجاست؟ » بالاخره خیلی تلگرافی جواب داد: « الی الحدود »، باز هم اسرا با او کلنجار رفتند! آنقدر که کمی ترسش ریخت و گفت که اول به بغداد و از آن به طرف مرز خانقین(خسروی) و محل تبادل می رویم و حاضر نشد که حتی یک کلمه ی دیگر در مورد مقصد حرف بزند. ظاهراً او تا آن موقع در جایی غیر از اردوگاه اسرا خدمت کرده بود و هیچ اطلاعی از وضعیت و کیفیت زندگی آنان در اسارت نداشت. بچه ها روی همین نقطه انگشت گذاشتند و دوباره به او پیله کردند تا شاید به حرفش بیاورند. یک نفر قدری از رفتار نگهبان های عراقی با اسرا گفت و اینکه چطور ما را آزار می دادند. از قیافه ی نگهبان مشخص بود که حرفهای او را باور نمی کند. اما وقتی یکی از بچه ها بلوزش را بالا زد و زخم عمیقی که بر اثر ضربه ی کابل روی سینه اش ایجاد شده بود را به او نشان داد، خطوط چهره اش تغییر کرد. باز هم مختصر، اما غمگین اشاره کرد که نظام ارتش اینجوری است. در مقابل، اسرا برای او توضیح دادند که در ایران هم ارتش هست اما با رفتاری کاملاً متفاوت با اسرا. این قسمت برای او واقعاً باور نکردنی بود و البته تقصیری هم نداشت. لحظاتی بعد اطرافیان او که از به حرف آوردنش نا امید شده بودند، به حال خود رهایش کردند.
اتوبوس ها به سرعت مسیر اتوبان را به طرف بغداد طی می کردند. رود دجله در سمت چپ نوار باریک و سبز رنگی ایجاد کرده بود. منطقه ی سامرا فاصله ی خیلی کمی با جاده داشت. طوری که آدم احساس می کرد می تواند دستش را دراز کند و گنبد طلایی مرقد امام موسی کاظم (ع) را لمس کند. میان انبوه درختان، این گنبد طلایی درخشش شگفت انگیزی داشت. این تکرار صحنه ای بود که 27 ماه پیش، اغلب اسرا در همین جاده شاهدش بودند. در آن لحظه می شد صدای گریه ی بعضی ها را شنید . نمی شد گفت که یادآوری آن خاطرهگریانشان می کرد، غربت خاص آن امام رنج کشیده، هر روح صاف و مخلصی را متأثر می کرد...
حدود چهار ساعت از حرکت گذشته بود ک کاروان وارد بغداد شد، از چند خیابان گذشت و دوباره از شهر خارج شد. بعد از بغداداولین گذرگاهی که اسرا با نامش آشنایی داشتند، گذرگاه بعقوبه بود. اردوگاه هجده در آنجا قرار داشت. از آنجا تا منطقه ی خانقین جاده ای کشیده شده بود که بیشتر به جاده های تدارکاتی جبهه شباهت داشت. حرکت کاروان خیلی کند شد.
به خاطر چنین شیوه ی مسافرتی! و علاوه بر آن گرمای طاقت فرسای هوا، تشنگی بی امانی گریبانگیر همه شده بود. البته کسی نبود که به این وضعیت عادت نداشته باشد. غیر از این شوق آزادی تحمل وضعیتی صد بار بدتر را هم ممکن می کرد.
برای آخرین بار هماهنگی های لازم برای چگونگی برگرداندن قرآن ها و رمان استفاده از آرمها و پیشانی بندها صورت گرفت. یکی از اسرا روی یک تکه از کاغذ به زبان عربی، علت برگرداندن قرآنها را توضیح داد. مضمون آن این بود که ما نمی خواستیم از کسانی که در طول مدت اسارت، مخالفت علنی خود را با احکام اسلام نشان دادند، به عنوان هدیه قرآن بپذیریم. این کاغذ روی هر قرآنی که باقی گذاشته می شد، قرار می گرفت.
اتوبوس ها همچنان یکنواخت، مسیر خود را ادامه می دادند. حرفها ته کشیده بود. کم کم آثار ضعف ناشی از گرسنگی در چهره ها پدیدار می شد. همه خود را با نگاه کردن به مناظر اطراف - که غالباً دشت هایی خشک و زرد رنگ بود - سرگرم می کردند. چند بار کاروان در مسیر خود از جلوی چند روستا عبور کرد. به محض اینکه اتوبوس ها به موازات روستایی می رسید، اهالی آنجا با پای برهنه و قیلفه های آفتاب سوخته، خود را به جاده می رساندند و برای ما دست تکان می دادند. بچه ها دنبال اتوبوس ها می دویدند و فریاد زنان و خنده کنان، چیزهای نامفهومی می گفتند. تعدادی از اسرای هیجان زده، متقابلاً برایشان دست تکان می دادند و لبخند می زدند.
مرز خسروی
حدود ساعت شش بعد از ظهر، کاروان به مرز خسروی رسید. در آنجا تنها امکاناتی که به چشم می خورد، تعدادی چادر نظامی بود که به عنوان سایبان باید مورد استفاده قرار می گرفت، ولی مشخص بود که تا آن موقع بیکار باقی مانده بودند. همه از فرصت استفاده کرده و برای انجام برنامه های پیش بینی شده آماده شدیم. اما بر خلاف انتظار اتوبوس های ایرانی تأخیر داشتند. نگهبانها اینطور ادعا می کردند. در هر صورت ساعتی باید به انتظار می گذشت.
اولین اتوبوس ایرانی رسید و پشت سر یک اتومبیل سواری. یک نفر که به ظاهر سرگروه ناظرین ایرانی بود بعد از اینکه به اتوبوس های جلویی سرکشی کرد و حرفهایی زد وارد اتوبوس ما شد. با صدای بلند سلام کرد و بعد از همه خواست برای سلامتی امام زمان (عج) صلوات بفرستند. از طنین صلوات نزدیک بود سقف اتوبوس از جا کنده شود. طرف انگار پشیمان شد: « گفتم صلوات بفرستید... اما نه اینجوری! »
بعد خوش آمد گفت و حال چند نفر از دوستانش را - که اسرا آنها را نمی شناختند - پرسید. کمی از کیفیت تبادل حرف زد و هی این پا و آن پا کرد و مشخص بود که دارد به خودش قوت قلب می دهد تا حرفش را بزند. بالاخره گفت که در اتوبوس های جلویی شنیده است ما چه قصدی داریم. خواهش کرد همه از پس دادن قرآنها خودداری کنند و آرمها و پیشانی بندها را از یاد ببرند و با لحنی آمرانه اضافه کرد؛ ما هنوز در خاک عراق هستیم و اینکه نمی تواند کاری برای کسی انجام دهد. بعد برگشت و از اتوبوس ما خارج شد تا به بقیه سر بزند و همین حرفها را بازگو کند. تنها بوی ادوکلن خارجی اش در فضای اتوبوس باقی ماند.
هیچ کس نتوانست بفهمد که آن مردک سعی داشت که بچه ها را از چه چیزی بترساند؟ از نگهبانهای عراقی؟ از کابل؟ شوک برقی؟ تونل وحشت؟ 27 ماه همه ی اسرا این سختی ها را به جان خریده بودند تا بتوانند عزاداری کنند، برای امام(ره )بگریند و نماز جماعت بخوانند. حالا این دژبان فکسنی به آنها می گفت که باید بستن پیشانی بند را که یادآور شبهای عملیات است موقوف کنند و قرآنها را پس ندهند تا ازاد شوند. خیلی خودمانی می گفت که باید به « رژیم عراق » حال بدهند وگرنه آزاد نخواهند شد. چنین آزادی ای باید به درک می رفت! این کار به تسلیم شدن در آستانه ی یک پیروزی کامل می مانست.
در هر صورت، حرفهای او آب سردی بود که بر آتش ریخته شد. هماهنگی در هم شکست و همه اعتماد به نفس خود را تا حدودی از دست دادند. وضع وقتی بدتر شد که بچه ها دژبان های ایرانی را دیدند که با لباس شیک و صورت دو تیغه با دژبان های عراقی عکس یادگاری می گیرند و به هم سیگار و شکلات تعارف می کنند. وقتی می خواستیم سوار اتوبوس های ایرانی شویم، تنها چند نفر آرمها را روی سینه هایشان نصب کردند، و هیچ کس از پیشانی بندها استفاده ای نکرد. تقریباً همه به جز دو نفری که قرآن خود را به راننده و پسرش هدیه کرده بودند، قرآنها را به اتوبوس های ایرانی آوردند.
آنجا تازه بچه ها فهمیدند که انگار برای نفس کشیدن « بی ترمز » ها! در این طرف هوای زیادی باقی نمانده است.
غروب 9 شهریور 69، عبور از مرز
خط مرزی تنها چند متر با محل تبادل فاصله داشت و روی جاده ای که به طرف ایران می رفت مشخص شده بود. یک طرف این خط خاک عراق و طرف دیگرش خاک ایران قرار داشت.
اتوبوس ها حرکت کردند و این بار روی جاده های ایران. اسرا - واژه ی مناسب هنوز همین بود - از قبل هم کم حرفتر شده بودند. همه غرق در فکر. بسیاری به آنچه دقایقی پیش رخ داده بود و بعضی شاید به خانواده، همسر و فرزندانشان و یا به حوادثی که احتمالاً در غیبت آنها روی داده بود فکر می کردند. حوادثی که می توانست برایشان کاملاً غیر منتظره باشد. به هر جهت همه مضطرب بودند و دلشوره داشتند. لحظه ای که صدها و یا هزار بار آن را در ذهن مجسم کرده بودند. اینک خیلی غریب به نظر می رسید. به جرأت می توان گفت که احساس آنها در آن مقطع، با احساس روز اول به اسارت رفتنشان، تفاوت چندانی نداشت. خیلی ها هنوز فکر می کردند خواب می بینند.
در فاصله ی کمی از مرز، برای استقبال پایگاهی بنا شده بود که فقط نیروهای ارتش در آن حضور داشتند. این چیزی بود که راننده ی اتوبوس گفت. اما وقتی اتوبوس ها به پایگاه رسیدند تعداد زیادی جوان و نوجوان با لباس های خاکی رنگ، فریاد زنان و خنده کنان دور ما ریختند. یکی از بچه ها با دیدن آنها از جا پرید و داد زد: « اینها که بسیجی های خودمانند! » کمی یخ اسرا باز شد. بلندگوی پایگاه، نوحه های آهنگران را پخش می کرد و بسیجی ها که اولین گروه استقبال کننده ی ایرانی به شمار می رفتند شعار می دادند. شعارهایی که فقط برای گل روی ما ساخته شده بود. یکی دیگر از کارهای خوبشان، پرت کردن بسته های شیرینی و شکلات بود که واقعاً با توجه به گرسنگی همه، مورد توجه قرار گرفت!
اتوبوس ها توقف کوتاهی کردند تا در هر اتوبوس یکی از مأموران بتواند صحبت کند. در اتوبوس ما مأمور، اسامی و سایر مشخصات بچه ها را لیست کرد. بعد در مورد نحوه ی استقبال و اینکه ما باید چه می کردیم توضیحاتی داد. اسرا نباید سر و دست خود را از پنجره خارج می کردند چون ممکن بود فشار جمعیت به آنها صدمه بزند.
قصر شیرین
اهالی قصر شیرین تا فاصله ی چند کیلومتری خارج از شهر به استقبال آمده بودند. وقتی اتوبوس ها رسیدند همه ی آن جمعیت به وسط جاده هجوم آوردند. اغلب آنها ظاهری فقیرانه داشتند، با چشم هایی ماتم زده و غم گرفته. بعضی با صدایی بلند اسمی را صدا می زدند و امیدوار بودند اسرا خبری برایشان داشته باشند. اما در آن هیاهو صدا به صدا نمی رسید. آنها همچنان مشتاقانه اتوبوس ها را دوره کرده بودند. ولی کاروان، بی اعتنا و سرد، جمعیت را می شکافت و به راه خود ادامه می داد و با نگاه های حسرت زده ی خانواده های مفقودین بدرقه می شد. در مدخل قصر شیرین محشری برپا بود، طوری که حرکت اتوبوس ها با مشکل مواجه شد. هر کسی شعاری را که دلخواهش بود فریاد می زد. اینجا هم، خیلی ها در جستجوی گم شدگان خویش بودند. بعضی از اسرا به شدت گریه می کردند. جمعیت استقبال کننده هم دچار احساسات مشابهی بود. عده ای سخت می خندیدند و گروهی سخت گریه می کردند. بعد، ناگهان نگاه همه ی ما به سویی دوخته شد. میان جمعیت کسی عکس بزرگی از حضرت امام(ره) در دست داشت. چقدر اسرا مشتاق آن چشمهای باوقار و مهربان بودند!
حالا حرکت اتوبوس ها شبیه کسی شده بود که روی خرده شیشه راه می رود! خیلی محتاط و با زحمت و با بوق های ممتد، راه خود را از میان جمعیت باز می کردند تا به استراحتگاهی بروند که در مدخل شهر تهیه شده بود. آنجا در مقایسه با آسایشگاه های عراق، واقعاً بهشت بود! چند نفر هم از مقامات محلی آنجا بودند تا به «آزاده» ها خوش آمد بگویند.
اسرا - یا آزاده ها - تا غروب در بیابان های اطراف استراحتگاه قدم می زدند. هوا تا حدودی خنک بود و نسیم ملایمی که می وزید بوی خاک خیس خورده و گندم داشت. دیگر کسی نبود که مزاحم قدم زدن آنها باشد. می توانستی آنها را ببینی که ریه های خسته و فرسوده ی خود را از هوا می انباشتند و آن را با تمام وجود مزه مزه می کردند. هیچ اثری از آن سیم خاردارهای خاکستری و نفرت انگیز نبود.
نماز مغرب و عشاء به جماعت برگزار شد. بعد هر کسی به اتوبوس خود رفت تا کاروان به طرف، مقصد بعدی حرکت کند.
پادگان الله اکبر
وقتی کاروان راه افتاد، هوا کاملاً تاریک شده بود. طبق گفته ی « منابع آگاه و موثق » مقصد بعدی پادگان الله اکبر واقع در نزدیکی اسلام آباد غرب بود. پیشتر نام این پادگان را در خبرهای مربوط به عملیات فروغ جاویدان یا عملیات مرصاد شنیده بودیم.
زمانی که کاروان به مقصد رسید، اکثر آزاده ها خواب بودند. اتوبوس ها متوقف شدند، همه با چشمهای خواب آلود و خسته پیاده شدند و میزبانان، آنها را به سالنهای سوله ای پادگان راهنمایی کردند تا در آنجا استراحت کنند. پادگان کمی عجیب به نظر می رسید و توقف کاروان در آنجا کمی بی مورد. اما خیلی زود کاشف به عمل آمد که آنجا محل قرنطینه ی اسرایی است که از مرز خسروی وارد کشور می شوند.
گروههای پزشکی آزاده ها را معاینه می کردند. این کار در چادرهایی انجام می گرفت که به همین منظور برپا بود. بیماری آزاده ها را در کارتی می نوشتند و به خودش تحویل می دادند. او می بایست پس از رسیدن به شهر محل اقامت خود، آن را پیگیری می کرد.
سپاه هم در آنجا چند کار فرهنگی مختصر انجام می داد. چند جلد کتاب و یک کتابچه ی مخصوص ثبت خاطرات تهیه شده بود که به بچه ها هدیه می دادند. کار مهم دیگری هم در شرف انجام بود که بچه ها برای پی گیری آن منتظر فرصتی مناسب بودند. اینک فرصت مناسبی پیش آمده بود: تسویه حساب!
کسانی که در طول مدت اسارت به نحوی با نگهبان های عراق همکاری کرده بودند، اینک می بایست تنبیه می شدند. به میزان اهمیت جرم، بچه ها به این افراد حمله می بردند و دخلشان را می آوردند. نیروهای پادگان اول نفهمیدند چی به چی است. آنها می دیدند که ناگهان عده ی زیادی به یک نفر حمله می کنند و فریادزنان کتکش می زنند و می دیدند که چطور فرد کتک خورده، جسارت اعتراض نداشت. فقط می گریخت و بچه ها به دنبالش. چند نفر از نگهبانها خواستند مانع شوند. اما چنان برقی در چشم بچه ها می درخشید که جرأت نکردند حرفی بزنند یا کاری بکنند. رفته رفته کار به جاهای باریک کشید. بچه ها یکی از - نمی توانم به او بگویم آزاده - همان بی شرفها را به وسط محوطه ی پادگان کشیدند. کتک زدن او فایده ای نداشت. می بایست اعدام می شد!
نیروهای انتظامی ناچار شدند دخالت کنند. اما خوشبختانه از حد وساطت فراتر نرفتند والا برایشان گران تمام می شد. فرمانده ی پادگان تمام مقدسات و درجه ها و دین و آیین خود را جلوی بچه ها انداخت و بالاخره موفق شد تا حدی آنها را وادارد تا به حرفش گوش کنند. او از بچه ها خواست که موقتاً دست از سر این کثافت ها بردارند و فعلاً به 150 ضربه شلاق رضایت دهند. هیچ کدام از بچه ها آدمکش نبودند. پیشنهاد فرمانده را پذیرفتند و شرط کردند که خودشان حکم را اجرا کنند. فرمانده قبول کرد.
در حالی که حکم اجرا می شد، به این مسأله فکر می کردم که این 150 ضربه ی شلاق، حتی یک صدم کابل هایی نبود که او در اردوگاه بر پیکر هموطنان خودش زد. همزمان چند نفر از بچه ها لیستی از خائنین تنظیم کردند. اجرای حکم که تمام شد بچه ها بیانیه را برای فرمانده و نیروهای تحت امرش و خلاصه هر کس که آنجا بود خواندند. برای چند نفر از خائنین، مجازات اعدام پیش بینی شده بود. بقیه با فریاد تکبیر، حکم پیشنهادی را تأیید کردند. وقتی یکی از وزیران برای دیدن ما به پادگان آمد، بیانیه را برای او هم خواندیم و تأکید کردیم که حتماً به آن عمل شود. جناب وزیر سر تکان داد. تمام کسانی هم که سری قبل بیانیه را شنیده بودند، همین کار را کرده بودند. من یقین داشتم که آنها رفتار و اعمال ما را نوعی واکنش عصبی و احساساتی خواهند نامید و به همین بهانه خواسته هایمان را به فراموشی خواهند سپرد. به غیر از تسویه حساب مهمترین انگیزه ی بچه ها معرفی این نامردها و تحویلشان به قانون بود. اگر مجازاتی هم برایشان تعیین کرده بودند، صرفاً برای نشان دادن اهمیت جرم آنها بود. اما چه کسی می توانست حقیقت و عظمت این جرم را بفهمد. چه شهادت ها و مجازات ها و تنبیهاتی را که آنها موجب شده بودند و حالا... حالا، قانون هر کار می خواهد بکند.
11 شهریور 69، هدیه
صبح روز سوم اقامت در پادگان، گفتند قرنطینه تمام شده است. به هر نفر یک ساک دادند. داخل آن یک بسته شکلات، لباس زیر، پیراهن، جوراب، لباس کامل نظامی و یک هفت تیر پلاستیکی بچه گانه بود! که همه از دیدن آن حیرت کردند! چه هدیه ی با معنا و عجیبی!
مقصد همه بچه ها مشخص بود. به تعداد، اتوبوس هایی آماده شده بودند تا هر گروه را به شهر خود برسانند. اینجا بود که همه ی بچه ها لباس اسارت را از تن کندند و به جای آن ، لباس های نظامی اهدایی را پوشیدند.
وقتی کاروان خواست پادگان را ترک کند، باز کار مشکل شد. جلوی در جمعیت زیادی جمع شده بودند. همه از کسانی بودند که گمشده ای داشتند. اغلب آنها روی یک تکه مقوا با خط درشت، مشخصات مفقودشان را نوشته بودند و آن را در معرض دید قرار می دادند. هر کسی سعی داشت به اتوبوس ها نزدیک تر شود تا تابلوی او بهتر دیده شود. در اینجا اتوبوس ها مجبور شدند چند دقیقه ای توقف کنند.
بین جمعیت، پیرزنی بود با پشتی خمیده و قامتی استخوانی. به زحمت می توانست راه برود. او تکه کاغذ مچاله شده ای در دست داشت که اسم گمشده اش را روی آن نوشته بودند. هیچ مشخص نبود که در وسط بیابان و در آن گرما چه می کند و اصلاً چه کسی او را به آنجا آورده است. تنها بود. کنار اتوبوس ها می آمد و با ضربه ی دست بر بدنه ی آن، ما را متوجه خود می کرد. بعد کاغذ را- که از بس دستمالی شده بود، دیگر نمی شد فهمید رویش چه نوشته شده است - به دست تک تک بچه ها می داد و منتظر می شد. چهره اش جز اشتیاق و انتظار حالت دیگری نداشت. اما هر کسی می تئانست بفهمد که او چقدر رنج کشیده است. همینطور منتظر به بالا نگاه می کرد و برای اینکه بهترین عکس العمل ها را ببیند، چشمانش را تنگ تر می کرد و چهره اش غرق در چروک می شد. هر چند لحظه یک بار مجبور می شد چادرش را جمع و جور کند. خیلی خسته به نظر می رسید.
همه از آن هیکل نحیف و لرزان که لابلای پارچه های مندرس و پروصله و بی رنگ گم شده بود، همه از آن چهره ی آفتاب سوخته و چشمان جستجوگر فرار می کردند. بچه ها نمی توانستند در چشمانش نگاه کنند و از پاسخ دادن به او عاجز می ماندند. ظاهرش معرف او بود. نماینده ی قشری که پایه های انقلاب را بر دوش داشتند، قشر مستضعف و یا به قولی که بعدها آموختیم « آسیب پذیر !»
نمی دانم چرا در من این حس بیدار شد که او باید مادر چند شهید باشد و اینک به جستجوی آخرین فرزندش آمده است. بچه هایی که در سخت ترین شرایط خم به چهره نیاورده بودند، حالا مخفیانه اما سنگین و از ته دل گریه می کردند. آزادی بود، مردم بودند، مردم بودند، خورشید بود، اتوبوسی که بوی غربت می داد و شانه هایی که در سکوت سخت تکان می خورد.
اتوبوس ها با صلوات بغض آلود مسافرین حرکت کردند و باز هم سکوت. هیچ کس حرفی نمی زد. حرفی برای گفتن نبود، نمانده بود. بعد، وقتی بچه ها متوجه شدند که از منطقه ی عملیاتی مرصاد عبور می کنند، سخت به شوق آمدند. جنگ! چه شوقی از این بالاتر! دوباره اتوبوس مملو از صدای هیجان زده ی بچه ها شد. خاطرات! در جستجوی زمان از دست رفته!
اطراف جاده، پوشیده بود از پوکه های توپ، ابزارهای مختلف نظامی، سنگرهای از هم پاشیده و تانک های سوخته، کلیدهایی برای یادآوری دوران باشکوه و غبطه برانگیزی که اکنون بسیار بعید و مه آلود می نمود. هیچ چیز مثل جنگ نمی توانست بچه ها را به شوق بیاورد. جنگ مثل دوران جوانی آنها بود و آنها جوانانی بودند که خیلی زود پیر شده بودند. همه می دانستند آن خوبی ها، آن افسانه ها! تکرار نخواهد شد. دوران فراموش کردن خود تمام شده بود و اینک گویا همه به فکر خویشتن افتاده بودند.
نیشتر این تاولها صدای کویتی پور بود، از ضبط صوت اتوبوس:
ممد نبودی ببینی
شهر آزاد گشته...
... آه و واویلا
کو جهان آرا ؟
ممد نبودی...
وصف دورانی که اینک با تمام آلام، عظمت؛ صمیمیت، جلال و شکوهش به پایان رسیده بود...
ُ
کتاب شلمچه تا تکریت
رضا امیر سرداری
موصل4




