وقتی حاجی ابوترابی شروع به حرکت با پای پیاده به سوی مشهد می کرد شهر به شهر مشتاقان به او می پیوستند و هر کس به قدر توان خود مقداری از مسیر را با او طی می کرد. در یکی دو نقطه از طول مسیر حاجی مخفیانه از بین جمعیت غیب می زد و کسی جز تعداد معدودی نمی دانستند حاجی کجا رفته! یکی از این جا ها مکانی اطراف سبزوار بود.
حاجی به دیدار پیر مردی روستایی (عمو عباس) می رفت که کسی او را نمی شناخت. می گفتند یکی از خوبان روزگار است اما او کیست که حاجی ابو ترابی با این همه کرامات به دیدن او می رود؟ تنها اسمی از او بر زبان ها بود به نام عمو عباس!
بعد ها حاجی در نزدیکی همین نقطه تصادف کرد و فوت کرد و گنجینه اسرار تاریخ اسارت به اسرار پیوست...
یکی از شاخص ترین آزاده های دوران اسارت آزاده سر افراز حاج حمید طایفه نوروز است که از نوادر روزگار ماست. سرداری که حالا به کشاورزی مشغول است. او از جزئیات این دیدار های حاجی با خبر بود و بعد از فوت حاجی رفت و عمو عباس را پیدا کرد و خلوت های خود را با عمو عباس پر کرد..
چندروز پیش زنگ زد و گفت عمو عباس به خانه او آمده و اگر می خواهی بیا و او را از نزدیک ببین. من هم با اشتیاق شبانه در ساعات آخر شب به دیدنشان رفتم.
سید احمد قشمی هم از اسرای قدیمی آنجا بود. عمو عباس ظاهری ساده تر از آنچه که از عرفا تصور می کردم داشت. پیر مردی روستایی با ظاهری آفتاب سوخته، آرام روی مبل نشسته بود. انگار می دانست که کنجکاوی من بیشتر از کجاست. خودش شروع کرد به تعریف از اولین دیدارش با حاجی. گفت:
روزی در خانه بودم که دیدم پیرمردی با صفا دم در خانه است و اجازه ورود می خواهد. گفتم: میهمان حبیب خداست و او را به داخل خانه دعوت کردم.خواستم بروم از بیرون برایش تدارک غذا ببینم گفت: زحمت نکش از این جور غذا ها که زیاد است. تو یک گاو داری به فلان مشخصات دوست دارم اندکی از شیر آن گاو برایم بیاوری.
تعجب کردم که این پیر مرد از کجا می داند این گاو با این مشخصات در خانه من است؟ با هم به حیاط رفتیم. سگی بزرگ و قوی هیکل در خانه داشتیم که در میان چند پارچه آبادی مشهور است و هیچ غریبه ای جرأت نزدیک شدن به او را نداشت خود من هم گاهی می ترسیدم، اما در کمال تعجب سگ با نزدیک شدن حاجی پوزه اش را روی زمین گذاشت و نشست و حاجی هم بی تفاوت به پارس های اولیه سگ از کنارش با لبخندی گذشت.
یکبار دیگر هم حاجی به دیدن من آمد. از او پرسیدم که مرا از کجا می شناسد و ماجرای وجود این گاو را کجا می داند؟ لبخندی زد و گفت: در خواب دیدم !
عمو عباس می گفت: بعد ها بیشتر او را شناختم و فهمیدم کیست، نماینده مجلس است و رهبر آزاده هاست و و از بزرگان روزگار ماست وگرنه از اسرار زندگی من در این روستای دور افتاده چگونه خبر داشت؟
اما خود عمو عباس کیست ماجرایی دارد شنیدنی!
چطور شد این پیر مرد بی سواد که از کل قرآن فقط یک چند جمله آن را از حفظ می داند حالا محل رجوع سید بزرگواری مانند ابوترابی می شود !
منبع: وبلاگ مسعود ده نمکی
موصل4




