در مقابل بازجويي مزدوران گروهك كومله سكوت كردم. بازجوي زندان پرسيد: پاسدار هستي؟ گفتم: نه. ناباورانه با چشماني از حدقه درآمده نگاهم كرد و گفت: به من دروغ نگو. اگر پاسدار نيستي، پس چرا ريش داري؟ لبخندي زدم و گفتم: اگر ريش داشتن دليل پاسدار بودن است پس فيدل كاسترو هم بايد پاسدار باشد!
*****
تئاتر
بچهها در اسرات پس از گذشت سالها و ماهها با شرايط آنجا خو گرفتند و براي اينكه با ايجاد تنوعي، يكنواختي كسالتبار روزهاي اسارت را از بين ببرند، در صدد تدارك سرگرميهايي برآمدند كه از آن جمله برنامه تئاتر بود. يادم ميآيد تئاتري داشتيم طنز و فكاهي كه يكي از بچهها نقش غلام سياهي را در آن بايد ايفا ميكرد. پس از تمرينات بسيار كه عليرغم محدوديتهاي بسيار صورت پذيرفت، تئاتر آماده شد و قرار شد كه در آخر شب اجرا شود. از اين رو بعد از گذاشتن نگهبان و اتخاذ تدابير امنيتي لازم، تئاتر شروع شد، اما اين تئاتر آنقدر جالب و نشاط آور بود كه توجه همه بچهها از جمله نگهبانهاي خودي را هم به خود جلب كرد و به همين خاطر متوجه حضور سرباز عراقي در پشت در آسايشگاه نشدند و هنگامي كلمهي رمز قرمز اعلام شد كه درِ آسايشگاه داشت با كليد باز ميشد. همه پراكنده شدند، از جمله همان برادرمان كه نقش غلام سياه را بازي ميكرد. او هم رفت زيرپتويي و خودش را به خواب زد. سرباز عراقي وارد آسايشگاه شد و در حالي كه دشنام ميداد، گفت: چه خبر است؟ مگر وقت خاموشي نيست؟ ديد همه بچهها نشستهاند و دارند به او نگاه ميكنند اما يك نفر روي سرش پتو كشيده است. به همين جهت شروع به ايجاد سرو صدا كرد. اما باز هم او از زير پتو بيرون نيامد. سرباز عراقي كه از خشم و عصبانيت داشت ميلرزيد، به تندي به طرف او رفت و در حالي كه با مشت و لگد به جانش افتاده بود پتو را از روي سرش كشيد، ولي با ديدن صورت سياه او از ترس نعرهاي كشيد و فرار كرد و خودش را از آسايشگاه بيرون انداخت و سپس خنده بچهها بود كه مثل بمبي آسايشگاه و اردوگاه را بر سر آن سرباز بختبرگشته خراب كرد. حقيقتاً بروز اين صحنه از صدها تئاتر طنزي كه با بهترين امكانات اجرا شود، براي ما جالبتر و زيباتر بود و بعد ازاين جريانات هم به سرعت صورت آن برادرمان را تميز كرديم و وسايل را هم جمع كرديم و متفرق شديم تا با آمدن مسئولان عراقي اردوگاه همه چيز را حاشا كنيم.
پرتقال
در اردوگاه هر دو يا سه ماه يك بار ميوهاي ميآوردند و به عنوان دِسِر بين اسرا توزيع ميكردند. هر گاه ميخواستند ميوه بدهند، اگر انگور بود، به هر نفر هشت يا نه حبّه ميرسيد، اگر هندوانه بود به هر پانزده نفر يك هندوانه ميدادند. بعضي مواقع هم يك جعبه خرما ميدادند تا بين افراد يك آسايشگاه هفتصد نفري توزيع كنم كه در اين رابطه ارشد آسايشگاه وظيفهي تقسيم را به عهده داشت. يك روز يكي از نگهبانان عراقي با عجله وارد آسايشگاه شد و در حالي كه يك دانه پرتقال را كه تقريباً لاشه و گنديده بود، در دست گرفته بود. پرسيد: آيا شما تا به حال در كشورتان چنين ميوهاي ديدهايد؟ يكي از برادران سپاهي كه از حرف او سخت ناراحت شده بود، جواب داد: ما اين پرتقالها را جلوي گاو و گوسفندهاي خودمان ميريزيم. تحمل اين حرف براي نگهبان عراقي و همراهانش خيلي سخت بود. به خصوص كه بچههاي اردوگاه نيز به اين حاضرجوابي به موقع، حسابي خنديده بودند. او هم براي خالي كردن خشم خود، آن برادر سپاهي را به كناري كشيد و به شدت با كابل كتك زد. سپس او را لخت كرد و در حالي كه فقط يك شورت به تن داشت، وادارش كرد در زميني كه از شدّت گرماي 50 درجه، راه رفتن با كفش يا دمپايي هم غير قابل تحمل بود، با پاي برهنه دور خود بچرخد و هر بار كه ميايستاد و پاهايش را از سوزش گرما در دست ميگرفت، ضربات كابل بود كه بر بدن او فرود ميآمد. تبليغات حزب بعث عراق اصولاً حول اين محور بود كه ايرانيها كلّاً عقبافتادهاند و چيزي نميفهمند. يك شب يكي ديگر از عراقيها آمد و گفت براي شما دستگاهي ميآورند كه توي آن آدمها راه ميروند. ما هر چه فكر كرديم، نتوانستيم حدس بزنيم آن دستگاه چيست، تا آن كه بعداً فهميديم دستگاهي كه سرباز عراقي تعريفش را ميكرد، تلويزيون بود.
دردسر زبان
به اسارت كه درآمديم، همهمان را در يك جا جمع كردند. در همان حال توپخانهي ايران هم گاه گاهي بر سر عراقيها گلولههاي آتشين ميريخت و موجب هلاكت بعضيشان ميشد. آنها هم به تلافي به طرف اسراي ايراني تيراندازي ميكردند. يكي از رزمندگان اسير كه در جبهه از خود شجاعت فراواني نشان داده و تقريباً مسنترين افراد در آن جبهه بود، احساس تشنگي كرد و از سرباز عراقي كمي « ماء » ( آب به زبان عربي ) خواست. عراقيها در آن شرايط در به در دنبال ايرانيهايي ميگشتند كه عربزبان باشند تا بتوانند از منطقهي عملياتي رزمندگان اسلام اطلاعات كسب كنند. به همين سبب وقتي رزمندهي پير گفت ماء، عراقيها دور او جمع شدند. يكي از آنها كه چند كلمه فارسي ميدانست، گفت: انت عربي دانست؟ پپيرمرد گفت: نه به خدا؛ تنها همين يك كلمه را دانست. بعد از كمي جر و بحث افسر عراقي دستور داد كمي آب برايش آوردند. وقتي پيرمرد آب را نوشيد، رو به عراقي كرد و گفت: «رَحِمَ الله والِدَيْكَ » ( رحمت خدا بر پدر و مادرت ) اين جمله را پيرمرد از مجالس فاتحه و روضه ياد گرفته بود. در اين جا بود كه افسر عراقي با خشم فرياد زد: « والله انت عرب » ( به خدا تو عرب هستي ) پيرمرد دستپاچه جواب داد: باور كنيد تنها همين را دانست. بعد حسابي او را كتك زدند تا اقرار كند. ولي وقتي با انكار پيرمرد روبه رو شدند، او را رها كردند. يكي از برادران به شوخي به او گفت: تو را به خدا تا همهي ما را به كشتن ندادهاي، اين قدر عربي حرف نزن. پيرمرد كه حسابي از جريان پيش آمده و حرف برادرمان ناراحت شده بود، تا شهر العمارهي عراق كلامي نگفت.
ريش فيدل كاسترو
در مقابل بازجويي مزدوران گروهك كومله سكوت كردم. بازجوي زندان پرسيد: پاسدار هستي؟ گفتم: نه. ناباورانه با چشماني از حدقه درآمده نگاهم كرد و گفت: به من دروغ نگو. اگر پاسدار نيستي، پس چرا ريش داري؟ لبخندي زدم و گفتم: اگر ريش داشتن دليل پاسدار بودن است پس فيدل كاسترو هم بايد پاسدار باشد! او كه از اين حاضرجوابي من به خشم آمده بود، دستور داد كتكم بزنند. بعد از كتك زدن پرسيد: چند سال داري! گفتم: بيست و يك سال. ابلهانه خنديد و گفت: پس معلوم ميشود بچه سرمايهدار هم هستي. خوب ميخوريد و ميخوابيد، به جبهه هم ميآييد!! بعد از چند روز انجام اين قبيل بازجوييهاي مسخره و آزاردهنده، سرانجام مرا به زندان مركزي كومله منتقل كردند.
حَرَس خميني
بعد از اين كه توسط نيروهاي عراقي به اسارت درآمدم، سؤال تازهاي مطرح شد كه بعداً برايم خيلي جالب بود. سؤال اين بود: « انت حرس خميني ؟ » و من هم در جواب اين سؤال گفتم: « بله » كه ناگهان با پوتين و قنداق اسلحه به جانم افتادند. مجدداً سؤال را تكرار كردند و دوباره جواب قبلي را شنيدند و باز هم به جانم افتادند. با حال مجروحيت كه ديگر رمقي نمانده بود، شكنجهها را تحمل ميكردم. دستها و پاهاي مرا از پشت بستند و دو روز تمام به همين حالت نگه داشتند. روز سوم يك سرباز عراقي كه به زبان فارسي مسلّط بود، به من گفت: « پاسدار هستي؟ » گفتم: نه گفت: پس چرا دو روز قبل هر چه از تو سوال ميكردند، جواب مثبت ميدادي؟ آخر من معناي « انت حرس خميني » را نميدانستم و بعد از آن ديگر ما را شكنجه نكردند.
فوتبال فكاهي
سالهاي آخر اسرات بود، به مناسبت ايام عيد قرار بود يك سري برنامههاي متنوع از طرف اسرا با هماهنگي و كسب اجازه قبلي از فرمانده عراقي اردوگاه در محوطه زمين فوتبال برگزار شود. تقريباً اكثر قريب به اتفاق بچهها جمع شده بودند. قرار بود يك مسابقه فوتبال فكاهي با شركت خود بچهها برگزار گردد. در اين مسابقه مانند مسابقات رسمي، داور و تشكيلات امدادرساني طبي مانند پزشك و پزشكيار هم در كنار زمين فوتبال آماده بودند. تيم پزشكي كه خودشان از هنرمندان اردوگاه بودند سرنگ بزرگي به قطر 12-15 سانتيمتر و به طور 60-70 سانتيمتر درست كرده و در كنار زمين براي ايفاي نقش خويش ايستاده بودند. به هر حال بازي شروع شد و در حين بازي كه يكي از بازيكنان به زمين افتاد، داور سوت زد و از تيم پزشكي جهت مداواي مصدوم دعوت كرد كه وارد زمين فوتبال شوند. تيم پزشكي نيز با آن سرنگ كذايي دوان دوان وارد زمين شدند و اطراف بازيكن مصدوم را گرفتند. فرمانده اردوگاه تا چشمش به سرنگ افتاد، ناراحت شد و با كمال حماقت رو به مسئول اردوگاه كرد و گفت:با اجازه چه كسي سرنگ از بيمارستان بيرون آورده شده است؟ مسئول اردوگاه خندهاش گرفت و با لبخند گفت: سيدي، اين سرنگ از مقوا درست شده است. با اين حرف، بچههايي كه نزديك و اطراف فرمانده بودند زدند زير خنده. فرمانده كه ديد اوضاع بدجوري خراب شده است، رو به افسري كه در كنارش بود كرد و گفت: اين ديگر چه مسخرهبازي است؟ فوري سوت بزنيد، بگوييد تعطيل كنند، و از اين به بعد هم كسي حق ندارد از اين كارها بكند. بعد هم بالافاصله محل را ترك كرد و از اردوگاه خارج شد. افسر عراقي نيز فوري سوت زد و به سربازها دستور داد كه اسرا را متفرق كنند. مسئول ايراني گفت: سيدي، آخر اينكه اشكالي ندارد. چرا جمع كنند؟ افسر عراقي لبخندي زد و گفت: من هم ميدانم كه اشكالي ندارد ولي دستور آمر بايد اطاعت شود. فرمانده عراقي سرنگ مقوايي به آن بزرگي را تشخيص نداد و آن را ممنوع اعلام كرد.
فرار بزرگ
برادرى تعريف مى كرد: مدتها بود كه دلم از اسارت و از اعمال وحشيانه عراقيها گرفته بود، هر زمان كه از پشت سيمهاى خاردار به آسمان نگاه مى كردم و يا پرنده اى را مى ديدم كه در فضاى لاجوردى آسمان آرام بال مى زند، دلم هواى پريدن مى كرد و دنيا در برابر چشمانم تيره و تار مى شد، اين فكر لحظه اى دلم را آرام نمى گذاشت تا كه تصميم به فرار گرفتم و همه چيز و همه جا را در هر فرصتى زير نظر داشتم تا شايد موقعيتى حاصل شود.
هر روز حوالى ساعت ۳ بعدازظهر خودرويى براى حمل و نقل زباله هاى اردوگاه به داخل مى آمد و چون شامل دستگاه زباله خردكن بود، پنهان شدن در انبوه زباله ها امكان نداشت، تصميم گرفتم شانس خود را بيازمايم و با آويزان شدن به زير خودرو زباله به بيرون از اردوگاه بروم. اميد زيادى به موفقيت نداشتم اما همين قدر كه مى دانستم اين عمل عراقيها را به خشم مى آورد برايم شكلى از انتقام محسوب مى شد...
خودرو هر روز طبق برنامه اى زباله ها را بار كرده و سپس به طرف شهر رماديه حركت مى كرد، دل به دريا زدم و در لحظه اى دور از چشم نگهبانان خود را در زير خودرو مخفى كردم. خودرو به راه افتاد و در حالى كه دلم مى لرزيد، از اردوگاه بيرون رفت اما آن روز نمى دانم چرا راننده مسير ديگرى را انتخاب كرد و به پاركينگى كه درست روبروى اردوگاه بود رفت و در كمال تعجب خودرو را خاموش كرد و پياده شد و رفت. گفتم: حتماً كارى دارد برمى گردد، ساعتى منتظر شدم دستانم تاب و توان نگهدارى بدنم را نداشت. آرام در زير ماشين روى زمين نشستم، كسى مرا نمى ديد، پاركينگ با اردوگاه بيشتر از ۱۰۰ متر فاصله نداشت يعنى درست آن سوى سيمهاى خاردار واقع شده بود و جزيى از پادگان بود، اميدى به بيرون رفتن نبود. به راننده لعنت مى فرستادم، تا چند دقيقه ديگر سوت «داخل رو» به صدا درمى آمد و با آمارگيرى عراقيها فرار من مشخص مى شد. تصميم عجيبى گرفتم و آن اين بود كه به اردوگاه بازگردم!! اما چگونه كه مرا نبينند؟ راهى به جز در اصلى نبود.
آرام به راه افتادم، دو تن از سربازان عراقى از كنار من گذشتند و نگاهى به سرتاپاى من كردند اما چيزى نگفتند ... از در ورودى عبور كردم و به نگهبانان گفتم: «مى خواهم داخل بروم!» آنان با سر و صداى زياد دور مرا گرفتند كه اينجا چه مى كنى؟ گفتم: يكى از افسران شما مرا براى بيگارى به بيرون آورده است. نگاهى به هم انداختند و گفتند چگونه تو از اين در، رفته اى كه تو را نديده ايم؟ خود را به نفهمى زدم و گفتم: «من چه مى دانم از آن افسر بپرسيد!» يكى از آنها به ديگران گفت: «ديگران هم حرف مرا تصديق كردند». برخورد من با آن خونسردى عجيب آنان را به شك و ترديدى فرو برده بود... .
عاقبت شايد از ترس اينكه مسؤوليت اين امر متوجه آنان شود آرام در را به روى من گشودند و مرا به سرعت به داخل فرستادند و من بدون هيچگونه مشكلى به ميان بچه ها بازگشتم، با وجود اينكه حدود يك ساعت و نيم در خارج از اردوگاه به سر برده بودم. اين راز را تا مدت ها پيش خودم نگه داشتم. بعدها متوجه شدم كه آن روز، روز تعطيلى در عراق بود و راننده ماشين پس از بار كردن زباله ها به بيرون پى كار خود رفته بود!! هر وقت اين خاطره را به ياد مى آورم به بدشانسى خودم و به حالت عراقيها مى خندم... مدتها بعد وقتى جريان را براى يكى دو تن از دوستان نزديكم تعريف كردم هيچكس باور نكرد...
منبع: کتاب طنز در اسارت
موصل4




