امروز بعد از مدتها نقشه کشیدن و مراقبت، بچه ها سر یک میله «تی» قلابی نصب کردند و سه نفر از بچه ها روی دوش هم رفتند و با آن میله، در یک فرصت مناسب، رادیو نگهبان عراقی را تک زدند. نگهبان عراقی بعد از دقایقی، به گم شدن رادیو پی برد و برای مدتی چهار سوی بام را گشت، اما گویی بی فایده بود. مدتی هم می آمد و سراغ رادیو را از بچه ها می گرفت، اما به نتیجه ای نرسید. بعد خود را به بی خیالی زد و صدایش را در نیاورد.
****
4/6/64
ساعت 6 صبح برای اقامه ی نماز عید قربان بیدار شدیم و نماز عید را به جماعت خواندیم. امروز عراقی ها به خاطر عید قربان، نیم ساعت زودتر از روزهای گذشته آمار گرفتند. بعد از صبحانه هم همه را در قسمت پایین اردوگاه - زمین فوتبال - جمع کردند و دقایقی بعد فرمانده اردوگاه مثل همیشه با ژست خشک نظامی اش آمد و بدون اینکه سرش را به چپ و راست بچرخاند، یک دقیقه ای صحبت کرد و در آخر هم گفت: « عید بر شما مبارک باد.»
بعد از رفتن فرمانده اردوگاه، مقداری شکلات را که برای ما آورده بودند توسط انتظامات اردوگاه بین برادران تقسیم کردند.
9/6/64
امروز بالاخره سر و کله نمایندگان صلیب سرخ پیدا شد و ضمن بازدید تشریفاتی و همیشگی خود حدوداً نه هزار نامه بین بچه ها توزیع کردند.
21/6/64
بعد از سه سال اقامت در موصل 3 که بعدها موصل 4 شد، لوله کشی آب به اردوگاه ما رسید و از آب شهر بهره مند شدیم. در این مدت سه سال، از آبی استفاده می کردیم که نه تنها برای خوردن زیان آور بود، بلکه برای شستشوی بدن و لباس هم نامناسب بود. با آمدن آب شهر، بچه ها به وجد آمدند و از اینکه دیگر مجبور نبودند از آن آب آلوده استفاده کنند، سر از پا نمی شناختند. از وقتی که آب شهر به اردوگاه آمد، عراقی ها دیگر آب رودخانه های اطراف را با تانکر نمی آوردند، ولی فلکه ی اصلی آب شهر هم در اختیار خودشان بود و هر وقت دوست داشتند، آب اردوگاه را قطع می کردند.
22/6/64
هنوز 42 ساعت از آمدن آب شهر نگذشته بود که با قطع آب روبه رو شدیم. صف سطل های آب و آفتابه های دستشویی تا پیاده روی اتاق « محمود » - ارشد اردوگاه - پیشروی کرده بود و بچه ها برای یافتن قطره ای آب در جنب و جوش بودند. به هر حال تا گرگ و میش عصر، مسئله نبودن آب طول کشید و مجبور شدیم با دو پارچ چای اضافه، ظرفهایمان را بشوییم.
امروز دو اسیر تازه وارد را هم از اردوگاه رمادیه به اردوگاه ما آورده بودند که در زندان از آنها پذیرایی می شد. سربازی هم جلوی در زندان ایستاده بود که مبادا کسی با آنها حرفی بزند.
23/6/65
عاشورای حسینی فرا رسیده بود، اما در دنیای اسارت، ایام تاسوعا و عاشورا عالم دیگری بود. همانگونه که امام حسین(ع) غریب بود و مظلومانه به شهادت رسید، در اردوگاه های عراق هم یارانش غریب بودند و مظلوم و باید مخفیانه عزاداری می کردند.
شب های گذشته بچه ها از هر فرصتی برای عزاداری و سینه زنی استفاده کرده بودند. برنامه های سخنرانی، سینه زنی و عزاداری روز عاشورا هم که از قبل برنامه ریزی و اعلام شده بود، لغو شده بود؛ چرا که عراقی ها روز عاشورا شدیداً همه جا را زیر نظر داشتند. جلو در هر آسایشگاه سربازی ایستاده بود و چند سرباز دیگر هم در محوطه اردوگاه مشغول گشت زنی بودند. بچه ها که با وجود نگهبان های عراقی نمی توانستند برنامه ای داشته باشند، از آسایشگاه ها خارج شدند و با پای برهنه در محوطه اردوگاه قدم می زدند و هر چند نفر با هم روضه ی اباعبدالله(ع) را زمزمه می کردند و اشک می ریختند. عراقی ها با دیدن این صحنه اعتراض کردند و گفتند: در آوردن کفش ها و راه رفتن با پای برهنه، یک اقدام سیاسی و مخالف نظام ماست.
سربازی که جلوی در آسایشگاه 4 نگهبانی می داد، پست را ترک کرده بود. بچه ها از فرصت استفاده کرده، در آسایشگاه 4 جمع شدند و شروع کردند به عزاداری و ذکر مصیبت. در این گیرودار، سربازان عراقی پی به جریان بردند و در آسایشگاه را بستند و بعد اسامی کسانی را که از آسایشگاه های دیگر آمده بودند یادداشت کرده، سپس در آسایشگاه را باز کردند.
24/6/65
امروز اسامی کسانی را که روز گذشته در آسایشگاه 4 عزاداری کرده بودند، خوانده شد و آنها را بردند برای محاکمه. هر کدامشان را به 10 تا 25 روز زندان محکوم کردند. بچه هایی که به جرم شرکت در عزاداری امام حسین (ع) به زندان محکوم شدند، تقریباً سی نفر بود. صادق جهانمیر و دایی احمد هم جزء آن سی نفر بودند.
8/6/66
عراقی ها آن روز بچه های آسایشگاه 2 را بصورت بی سابقه ای تفتیش کردند. تمام آنها را در زیر سالن کنار آسایشگاه 2 جمع کردند و دستور دادند تمام لباس هایشان را در بیاورند. بچه ها اول از این امر سرپیچی کردند، اما وقتی با برخوردهای وحشیانه و غیر انسانی عراقی ها روبه رو شدند، به اجبار تمام لباس هایشان را در آوردند و در حالی که فقط یک شورت به تن داشتند، ایستادند.
قضیه از این قرار بود که دیشب بچه های آسایشگاه 2 مثل بقیه ی آسایشگاه ها برنامه عزاداری داشتند. ماه، ماه محرم بود و بچه ها مقید بودند مثل تمام شیعیان و عاشقان امام حسین، عزاداری کنند؛ حالا به هر شکلی که امکان داشت. بچه های آسایشگاه 2 هم تکه پارچه سیاهی را به نشانه عزا در گوشه ی اتاق نصب کرده بودند. نگهبان عراقی در هنگام گشت شبانه، با پارچه سیاه روبه رو شده و این جریان را به افسر استخبارات و درجه داران گزارش داده بود و گفته که بچه های آسایشگاه 2 انشب برنامه عزاداری دارند و حتماً خبری هست که پرچم سیاه زده اند.
آن شب درجه داران عراقی سعی بسیاری کردند که پرچم سیاه را از آسایشگاه یا بچه ها بگیرند، اما چون شب بود و در هم بسته بود موفق نشدند و گفتند: فردا به حسابتان می رسیم.
هر سال، محرم که می رسید، از شب اول تا شب یازدهم، برای کنترل بیشتر، بر نگهبانان عراقی افزوده می شد. آنها شبانه روز مراقب بودند که کسی عزاداری نکند و صراحتاً می گفتند: عزاداری و سینه زنی یک مسئله سیاسی و مخالف نظام ماست؛ بنابراین ممنوع است.
با دیدن تکه پارچه سیاه و تفتیش بی سابقه بچه های آسایشگاه 2 به قدری عراقی ها حساس شدند که در روز تاشوعا و عاشورا جلوی هر اتاقی یک نگهبان می گذاشتند تا از کوچکترین برنامه عزاداری و سینه زنی جلوگیری کنند؛ اما مگر می شود عشق حسین(ع) و شهدای کربلا را از دل شیعه - به ویژه شیعیان ایران - خارج کرد؟
بچه ها وقتی که دیدند به علت مراقبت شدید، در آسایشگاه ها نمی توانند برنامه ای داشته باشند، از اتاق ها با پای برهنه خارج شدند و در حالی که روی زمین اردوگاه قدم می زدند، ذکر می گفتند و هر چند نفر برای هم مصیبت اباعبدالله را زمزمه می کردند. کم کم حرکت خودجوش بچه ها شکل منظمی به خود گرفت و به سمت زمین بازی راه افتادند و به دو دسته تقسیم و مشغول عزاداری شدند. تقریباً عزاداری علنی شده بود و بچه ها سینه می زدند.
سربازان عراقی در عالم ناباوری، در طبقه دوم جمع شده و نظاره گر این صحنه ی روحانی بودند. کنترل جمعیت از دست عراقی ها خارج شده بود و نمی توانستند کاری بکنند. تعداد زیادی از بچه ها هم در زیر سالن کنار آشپزخانه که دور از چشم عراقی ها بود، جمع شدند و حسابی سینه زنی کردند.
آن روز حالت معنوی بی سابقه ای در محوطه اردوگاه محسوس بود. آمارگیری صبح که تمام شد، مسئولان اردوگاه جلوی هر اتاق یک نگهبان گذاشتند. این بار بچه ها بدون توجه به حضور سربازان عراقی، آرام آرام سینه می زدند. نگهبانان عراقی که با بی اعتنایی بچه ها روبه رو شده بودند دیگر کاری از دستشان ساخته نبود و تنها مواظب در اصلی اردوگاه بودند، که نکند افسر استخبارات سر برسد؛ چرا که در آن صورت باید خود را برای مجازات سنگینی آماده می کردند. از بی سابقه ترین حالت های عزاداری در طول اسارت، تا آن موقع، عزاداری محرم 1366 بود. یادش به خیر باد.
14/6/66
امروز تعدادی از برادرانی را که برای خود سن و سالی داشتند، به همراه چند نفر دیگر به زیارت حرم اباعبدالله (ع) بردند که «حاج قاسم» هم جزء آنها بود. اما بعد از دوازده ساعت حرکت برای زیارت، سر از زندان در آوردند. حاج قاسم تعریف می کرد که: «در زندان با تعدادی از اسرای اردوگاه های دیگر آشنا شدم که همدیگر را دعوت به صبر و استقامت و نیز برای هم درد دل می کردند. وضع توالت ها به علت نبودن آب، بسیار غیر بهداشتی و کثیف بود. نه آبی، نه غذایی، نه پتویی و ما بودیم و دیوار و سقف و یک در، که راه را بر ما بسته بود.
بالاخره از آن زندان مخوف، به سمت کربلا و نجف رفتیم. اما ای کاش نمی رفتیم و آن همه مظلومیت را نمی دیدیم. چهره ی مردم مذهبی کربلا و نجف سرد و بی روح بود. انگار از اعمال فشار و خفقان حزب بعث حکایتها در دل داشتند. گرد و غبار بسیاری بر ضریح و فرش های صحن و سرای حضرت امیر(ع) و اباعبدالله(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) نشسته بود و ...»
حرفهای امروز حاج قاسم حسابی دلمان را به درد آورد و دردی شد بر روی دردهایمان. من که دیگر طاقت شنیدن این همه مظلومیت را نداشتم، از جمع بچه ها فاصله گرفتم و با دنیایی از غم در فکر فرو رفتم.
12/6/67
بعد از آمار عصر، همه بچه ها وارد آسایشگاه شدند. با تاریک شدن هوا، مسئول المنت کارش را شروع کرد و برای حمام کردن بچه ها مشغول گرم کردن آب شد. در این گیرودار، سر و کله سلام پیدا شد. مسئول آسایشگاه را صدا کرد و گفت: اون گوشه اتاق بخار بلند شده. معلومه المنت داره کار می کنه. برو سیم المنت رو بیار.
مسئول آسایشگاه با شوخ طبعی جواب داد: المنت چیه؟ شب روشن! غیب می گی؟!
همه بچه ها زدند زیر خنده. شک سلام به یقین تبدیل شد و گفت: اگر می خواهی فردا راحت باشی و اذیتت نکنم با زبون خوش می گم برو المنت رو بیار و ...
همین طور که سلام مشغول صحبت و تهدید بود، بچه ها یکی یکی پشت پنجره جمع شدند و جلو دید سلام را گرفتند تا چند نفر دیگر از فرصت استفاده کرده، سیم المنت را مخفی کنند. سلام بویی از قضیه برده بود و مرتب سرک می کشید و از بالای سر بچه ها گوشه اتاق را ورانداز می کرد. وقتی از این عمل نا امید شد، با عصبانیت رو کرد به یکی از بچه ها و گفت: بیا اینجا واستا. از اینجا می شه توی اتاق رو دید. من از اینجا دید دارم.
همه بچه ها زدند زیر خنده و آن بنده خدا هم آمد همانجایی که سلام گفته بود، ایستاد. چند نفر دیگر هم سیم المنت را در آورده، مخفی کردند.
18/6/67
ماه ها بود که بچه ها یکی از نگهبانان عراقی را که در پشت بام آسایشگاه 11 پاس می داد، زیر نظر داشتند. همیشه هنگام پست رادیو خود را لب پشت بام می گذاشت و خودش روی پشت بام گشت می زد تا از همه زوایا، محوطه اردوگاه را زیر نظر داشته باشد.
امروز بعد از مدتها نقشه کشیدن و مراقبت، بچه ها سر یک میله «تی» قلابی نصب کردند و سه نفر از بچه ها روی دوش هم رفتند و با آن میله، در یک فرصت مناسب، رادیو نگهبان عراقی را تک زدند. نگهبان عراقی بعد از دقایقی، به گم شدن رادیو پی برد و برای مدتی چهار سوی بام را گشت، اما گویی بی فایده بود. مدتی هم می آمد و سراغ رادیو را از بچه ها می گرفت، اما به نتیجه ای نرسید. بعد خود را به بی خیالی زد و صدایش را در نیاورد؛ چرا که اگر فرماندهان عراقی از این داستان بویی می بردند، خود نگهبان عراقی هم مسئله دار می شد. بچه ها هم خیلی سریع صورت ظاهری رادیو را تغییر دادند و آن را در جایی که از قبل آماده کرده بودند، جاسازی کردند تا آبها از آسیاب بیفتد و از رادیو استفاده کنند.
برگرفته از خاطرات اسرا
موصل4




