چهارشنبه ۱۱ شهريور ۱۳۸۸
روزه، آزمایشی دیگر در اسارت

یادم می آید روز اولی بود که در عراق روزه گرفتم.ایام روزه با گرمترین روزهای عراق مصادف بود.به خودم اطمینان نداشتم که تا غروب بتوانم در این گرمای 45 تا50 درجه دوام بیاورم! به هر صورت آن روز گذشت. دقایقی به افطار باقی نمانده بود. ناگهان در آسایشگاه باز شد. سرباز عراقی داخل شد و با اشاره مرا به همراه دو نفر دیگر به بیرون محوطه برد.یک ماشین ماسه خالی کرده بودند.گفت:اینها را با فرغون به داخل ببرید!

شروع به کار کردیم. نای حرکت نداشتیم. گرمی عجیبی بدنم را گرفته بود و کشیدن فرغون پر برایم با جابه جایی کوهی برابری می کرد. نزدیک بود از حال بروم. هوا کاملا تاریک شده بود.نزدیک به یک ساعت از وقت افطار گذشته بود و ما هنوز با لبانی خشک مشغول بیگاری بودیم.

کار که تمام شد از فرط خستگی از پای در آمدم.آرام در گوشه ای نشستم. سرباز عراقی در حالی که به سیگارش پک می زد با تمسخر گفت:"چیه ؟خسته شدی؟"گفتم:"نه تشنه ام.روزه هستم"خودش ازکارش شرمنده شد و گفت:"من نمی دونستم روزه هستید. آه راست می گویید.امروز اول رمضان است"بیچاره راست می گفت.خودش یا کسی از دوستانش روزه نمی گرفت که با خبر باشد و لذا امروز هم برای او مثل دیروز بود.

به هر حال به آسایشگاه برگشتم و احساس می کردم شاید خداوند می خواست توان مرا به رخم بکشد و این نوعی آزمایش بود.خدا را شکر کردم و افطاری مختصر خود را صرف کردم.

 

راوی:سیامک عطایی، موسسه فرهنگی پیام آزادگان

 

موصل4

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: