به ماه مبارک رمضان اولین سال اسارت نزدیک می شدیم. حدود 25 اردیبهشت اول ماه مبارک رمضان بود و بچه ها از چند روز قبل به استقبال رفتند، ولی آن روزه کجا و روزه های آزادب کجا؟ شبها هر نفر دو لیوان آب یا کمتر یا بیشتر سهمیه داشت. خیلی از بچه ها حتی در حال روزه، تشنه می خوابیدند و خواب آب سرد و یخچال را می دیدند؛ با این حال روزه هم می گرفتند.
همان مختصر غذایی را که می دادند افطار می خوردند و چون وسیله گرم کردن مجدد و نگهداری سالم نداشتند، سحر، مقداری نان که همان سمون بود را با شکر یا با مقداری شیر می خوردند.
ما با آن شرایط، نه ساعت داشتیم و نه رادیو. عراقی ها هم که هیچ چیز به ما نمی گفتند، یعنی از نیمه شب و سحر اطلاعی نداشتیم. گاه می شد که پس از چند ساعت کسی بقیه را بیدار می کرد و همه سحری می خوردند، در حالی که مثلاً ساعت 12 شب بود و گاه می شد که احتمال اذان صبح را می دادند در حالی که ساعتی به اذان مانده بود و به خاطر همین گاهی چند بار نماز صبح تکرا می شد.
روز که می شد، در آن محوطه ی گرم، برخی از تشنگی بی هوش می شدند، عراقی ها آن وضع را که دیدند اجازه دادند که در سایه بنشینیم. سربازی مؤمن و دوستدار اهل بیت علیه السلام به نام عقیل در میان عراقی ها بود. شبی از شبهای ماه مبارک رمضان نگهبان بود، تشنگی بچه ها را که دید، دل به دریا زد، درب آسایشگاه ها را باز کرد و به همه آب داد. فردا او را توبیخ کردند و تا حدود دو سال در بیرون از اردوگاه به عنوان نگهبان عادی بود، چرا که نگهبان داخل اردوگاه مقداری امتیاز داشت.
آزاده محمد مراد حمزه ای
موصل4




