مستشفی یا همان بیمارستان تکریت در واقع یک پایگاه تاریخی و یک یادبود سمبلیک از مظلومیت اسرای ایرانی است. در این بیمارستان که در 22 کیلو متری اردوگاه یازده تکریت واقع شده بود اسرای زیادی مظلومانه و بدون حضور حداقل امکانات به شهادت رسیدند.البته تلاش بعضی از پزشکان و پرستاران شیعه و انسان دوست عراقی را نباید از یاد برد پرستارانی مثل جاسم، سید علی و قاسم و بقیه آنها.
البته دکترهای انساندوستی هم در آنجا بودند که سعی می کردند در آن شرایط که هر گونه مهربانی با اسیر ایرانی- به گفته جاسم- جرم بود، برای اسرا کاری کنند. همین سید علی تا چند روز مرتب پودر مولتی ویتامین را مخفیانه و دور از چشم بعثی ها به قسمت اسرای بیمارستان می آورد و به بچه ها می داد و می گفت "یالله کل" یعنی زود باش بخور. اوایل ما نمی فهمیدیم این جریانش چیست، ولی کم کم متوجه شدیم سید علی با خطر انداختن خودش اینها را برای ما می آورد که لااقل زنده بمانیم و کمی تقویت شویم؛ خوشا به این غیرت دینی و انسانی.
حتی یک کرد سنی مذهب هم بود که در آنجا به بچه ها کمک می کرد از بین نگهبانان نیز اسماعیل و محمد نیز خیلی کمک می کردند. این دو عزیز می گفتند بچه ها به ما سیدی نگویید ما را به اسم صدا کنید ما برادر شما هستیم و گلاب به روی مبارکتان همین سید اسماعیل و سید محمد چقدر بچه ها را تر و خشک می کردند و ظرف توالت آنها را می آوردند و می بردند، چقدر آقا بودند. اما در همین بیمارستان بود که به عبدالکریم سیلی زدند و به بعضی اسرای دیگر توهین می کردند و همین اینجا بود که کوروش باقری مظلومانه شهید شد و چقدر اسرای دیگری که اینجا شهید شدند و اصلا چطور آنها را دفن کردند و چطور به خانواده هایشان خبر دادند.
چه مظلومیت هایی که اسرا در این بیمارستان نکشیدند، صبحها درب اتاق ها بسته بود تا مضمد یعنی پرستار بیاید. پرستار اگر بعثی بود زود -بدون اینکه واقعا به کسی رسیدگی کند- از بخش اسرا بیرون می رفت و بلافاصله دوباره اتاقها بسته می شد و کسی از هیچ اتاقی بیرون نمی توانست بیاید. البته این وقتی بود که نگهبانهای خوبی مثل اسماعیل و محمد عوض شده بودند و بجای آنها سید جواد و سید جبار آمده بودند که بعثی نبودند ولی فهم انسانی نداشتندکه بفهمند چقدر ما بر اثر سختگیریهای آنها عذاب می کشیدیم.
باز هنگام ظهر که می شد درب اتاق ها را باز می کردند و بچه های مظلوم و بی کس ایرانی غذایشان را می گرفتند و دوباره درب ها بسته می شد. از 24 ساعت که توی یک اتاق بسته بودیم شاید فقط چند دقیقه می توانستیم بیرون بیایم و گلاب روی شما توالت بریم و یا مضمد بیاید و یا غذا بگیریم. خیلی خیلی سخت می گذشت در بیمارستان بودن و مجروح بودن.
آنجا نگفتم که بخش اسرا در سمت شمال بیمارستان بود به نظرم و موتورخانه بیمارستان هم آنجا بود؛ هم سر و صدا بود هم هیچکس نمی آمد. اصلا مثل فراموش شده ها بودیم ما، فقط یک مضمد، یک نگبهان و بعدش گربه و مگس و مارمولک و این جور چیزها. یک پرستار بعثی هم بود هر وقت می آمد چون عبدالکریم آنجا ریشش را نمی زد اذیتش می کرد و هی مدام بهش با مسخره می گفت: آیت الله یا حجت الاسلام! خیلی عبدالکریم کفری می شد و خودش را می خورد، ولی این بعثی دست بردار نبود، خوبه که پرستار بود واِلا همه را با کابل می زد. البته دوستاش تو اردوگاه جبران می کردند هر چی که تو بیمارستان نزده بودند آنها انجا می زدند.
بگذریم، اینقدر حال و هوای همه اسرای اهل بیمارستان خراب بود که همه دوست داشتند زوتر بروند اردوگاه، با اینکه هر روز خبر می آمد که مثلا عدنان امروز چه جوری فلانی را شکنجه کرده، امروز یک جور دیگه همه را زدند یا کاظم آن بعثی که قد کوتاهی هم داشت کمی هم خپل بود، می آمد آنجا گیر می داد به عبدالکریم که تو خطیبی، سخنرانی؛ تو بیا اردوگاه من میدونم با هات چکار کنم. بیچاره غلام فتحی وقتیکه زودتر از عبدالکریم مرخص شده بود و به اردوگاه رفته بود زده بودش که چرا عبدالکریم نیامده. اون هم گفته مگه دست من بوده که بیاد یا نیاد پزشک بیمارستان می نویسه کی بره کی نره.
بالاخره بارها و بارها همین کاظم آمده بود این حرفا را به عبدالکریم می گفت و ته دل ایشون را خالی می کرد؛ اما از آنطرف جاسم هم می آمد می گفت: عبداکریم تو واقعا طلبه ای و به ما نگفتی، مرد حسابی تو تکلیف داری به ما احکام بگی و دستورات دینی را برای ما روشن کنی. همین جاسم یک وقت رفته بود نجف این را خودش به عبدالکریم گفته بود که رفتم پیش فلان مجتهد گفتم عبدالکریم میگه رهبر ما امام خمینی هست رهبر شما کی هست؟ اون مجتهد گفته بود عبدالکریم راست می گه ما رهبر واحدی نداریم برا همینه که اینطور آلاخون والاخون هستیم اگر مثل شما یک رهبر داشتیم و همه زیر لوای اون بودیم الان صدام که هیچ امریکا هم جرأت نمی کرد کاری با ما داشته باشد.
همین جاسم یک وقتی از خونه خودش در بغداد تو ماه رمضان که آنجا بوده یکسری خرت و پرت آورده بود برای افطاری تو همون بخش اسرا و بعد جاسم و سید اسماعیل و محمد و عبدالکریم و یکی دیگه از بچه ها با هم نشسته بودند افطار خورده بودند و بعد جاسم گفته بود این افطاری را مادرم از من خواسته بود که بیارم اینجا اون دلش پیش شماست و نگرانتان هست. یادم رفت بگویم که جاسم برادرش تو ایران اسیر بود از بس نگران برادرش بود مرتب سیگار می کشید شاید در روز کمتر از یک بسته سیگار نمی کشید ولی تو بخش اسرا که می آمد یکریز کار می کرد و مرتب لبخند می زد و روحیه می داد. خدایی چقدر ما و جاسم و اسماعیل و محمد همدرد بودیم تازه آنجا دکتر های دیگه هم بودند که دلشون تو بخش اسرا بود ولی زیاد جرأت نمی کردند بیایند تو بخش، چون بعثی ها امان را از همه بریده بودند. کافی بود کوچکترین عملی ازت ببینند و بهت مشکوک بشوند بلافاصله اداره استخبارت می خواستت و بعدش هم که دیگه مشخص نبود کارت به کجا می انجامد.
قاسم پرستار 19 ساله شیعه و خوش چهره عراقی می آمد جلوی عبدالکریم زانو می زد و می گفت: عبدالکریم می خوام به سبک ایرانی اذان بگویم و بعدش هم یک اذان قشنگ اما با صدای آهسته می گفت. باز همین جاسم شب های ماه رمضان می آمد و دعای افتتاح را می خواند نه همیشه .
گاهی اسماعیل رادیو ایران را می گرفت و می گذاشت عبدالکریم گوش کنه و سید علی هم خبرها را می رسوند. گاهی که عبدالکریم می گفت این خبر را من می دونم سید علی با تعجب می گفت تو از کجا میدونی؟ عبدالکریم هم جواب می داد: مگه فقط تو خوبی اینجا؟ ما دوستان دیگه هم داریم که مثل تو خوب هستند و خبرا را به ما می رسانند.
اما این دوران فقط مخصوص زمانی بود که اسماعیل و محمد نگهبان بخش بودند بمحض اینکه اینها از بخش رفتند اوضاع شد مثل جهنم اصلا قابل تحمل نبود اون شد که چند خط بالاتر گفتم قصه اش مفصله ولی باشه بقیه اش برای یکوقت دیگر.
منبع: پایگاه رسمی آزادگان اردوگاه یازده تکریت
موصل4




