سه شنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۸
دردسرهای منافقین

عراقیها مجلۀ منافقین(مجاهدین)را برای ما می آوردند و مجبورمان می كردند آن را مطالعه كنیم. از جمله مطالبی كه در مجلۀ مذكور به چشم می خورد عكس سران منافقین و جمعی از زنان و دخترانی بود كه با روسریهای قرمز رنگ در آن گروه فعالیت داشتند. درهمین رابطه اولین كسی كه وارد اردوگاه شد، ابریشمچی بود كه به همراه او عده ای مرد مسلح و تعدادی هم از همان زنان و دختران مسلح با همان روسریهای قرمز آمده بودند.

آنها در حیاط اردوگاه یك بلندگو نصب كردند. در آن طرف سیم خاردار، ابریشمچی خائن میكروفون را در دست گرفت و گفت:« به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران و به نام مسعود و مریم» ، وهنوز كلمه ی« هموطنان عزیز» را كاملاً اداء نكرده بود كه اسرای ایرانی یكباره با خشم بلندگو را از زمین كندند. بوق آن را زیر پا له كردند و همگی شروع به سر دادن شعار مرگ بر رجوی و مرگ بر ابریشمچی و مریم کردند.

منافقین كه این اعتراض شدید اسرا را دیدند، با مسلح كردن سلاحهای خود قصد تیرباران ما را كردند كه با مخالفت بعثی ها مواجه شدند. عراقیها نیز در قبال مخالفتشان نسبت به كشتار اسرا قول جوابگویی این شورش را به منافقین دادند. آنها اقدام به سركوبی ما كردند و با كابل و باتوم و نبشی و... وارد عمل شدند و پس از ضرب و شتم شدید، ما را داخل آسایشگاهها كردند و درها را بستند. رفتند دو تا سه شبانه روز هم نه به سراغمان آمدند و نه از آب و غذا خبری شد تا اینكه در تاریخ7/4/68 یعنی سه شب بعد از آن وقایع آمدند و از بین هفتصد و پنجاه اسیر آسایشگاه ما یكصدو پنجاه نفر را كه همراه سایرین در تظاهرات شركت جسته بودند، جدا كردند و گفتند كه برای فردا صبح و پی آمدهایش خودتان را آماده كنید . لذا در همان شب سایر برادرانی كه نامشان در لیست یكصدو پنچاه نفری نبود، با سردادن گریه، نگران سرنوشت ما بودند و اظهار می داشتند كه در پی وقوع این حادثه ، احتمالا ً شما را به شهادت خواهند رساند و در غیر این صورت یه زندان استخبارات منتقل خواهید شد.

ما نیز ضمن دلداری آنها و دعوت به صبر و توكل به خدا، یادآور شدیم كه وصیتنامۀ خود را دوباره تمدید می كنیم.

به هر حال، آن شب با همۀ نگرانیها یش سپری شد و صبح روز بعد بعثی ها بعد از بازكردن در آسایشگاه، نام یك یك ما را خواندند و به بیرون زندان هدایتمان كردند و از ساعت هفت صبح تا دو بعداز ظهر به ضرب و شتم ما پرداختند و سپس تعدادی اتوبوس دو در آوردند و ما را سوار كردند. پنجره های اطراف اتوبوس را با ورق مسدود كرده و بجز شیشۀ جلوی راننده دیواره های قابل رؤیت اطراف اتوبوسها را تماماً بسته بودندو این امر موجب می شد تا ما نتوانیم مسیرهای حركت و یا كلاً فضای بیرون را مشاهده كنیم. انگار این اتوبوسها صرفاً جهت انتقال زندانی طرح ریزی و ساخته شده بودند. خلاصه چند ساعتی را كه در راه بودیم، فقط از طریق شیشۀ جلو می توانستیم بیرون را ببینیم.

به هر حال، پس از طی مسافتهای طولانی، از طریق همان شیشۀ جلو، چشممان به تابلویی در حاشیۀ جاده خورد كه روی آن حروف لاتین U.K.M 15 ( تكریت ) نوشته شده بود و آنجا بود كه من فهمیدم در حدود، پانزده كیلومتری شهر تكریت هستیم و در همان حوالی بود كه اتوبوس وارد یك جادۀ خاكی شد. هنوز مقدار زیادی از راه را طی نكرده بودیم كه دیوارهای اردوگاهی را پیش روی خود دیدیم و اتوبوسها وارد اردوگاه شدند. آنجا اردوگاه تكریت بود.

در آنجا هم مثل سایر اردوگاهها هر روز به ضرب و شتم و آزار و اذیتمان می پرداختند. حتی یكی از آزارهایشان این بود كه بیل به دستمان می دادند و می گفتند گودال حفر كنید و پس از حفر گودال، ما را تا گردن در آن چاله قرار می داند و دوباره آن را از خاك پر می كردند و فقط سرمان از خاك بیرون بود.

درهمین رابطه یكی از درجه داران گارد ریاست جمهوری عراق كه در جنگ پای راستش را از دست داده بود و در عوض با پای مصنوعی راه می رفت و دائماً با دست به آن پای مصنوعی اشاره می كرد و می گفت این پای مرا شما ایرانیها قطع كرده اید . آن روز هم به دلیل، وجود همان كینه های یزیدیش به رانندۀ یك لودر دستور داد تا همۀ ما را زنده به گور كند. اما به لطف خدا یكی دیگر از درجه داران بعثی مخالفت كرد و آن دستور عملی نشد.

بالاخره ما به فكر چاره ای افتادیم و آن عبارت بود از اینكه با عراقیها درگیر شویم و چون مبارزات مختلف و اعتراضاتمان شروع شد، عراقیها به منظور كنترل بیشتر شكنجه های بیشتری را اعمال كردند، اما این شیوه هم كارساز نبود. لذا مجبور شدند حاج آقا ابوترابی را نزد ما بیاورند، چون می دانستند كه ما از حاج آقا حرف شنوی داریم و به همین دلیل كه برایش احترام خاصی قائلیم، به رهنمودهای محتاطانه و در عین حال مبارزانه اش عمل خواهیم كرد.

منبع :كتاب مقاومت در اسارت

 

موصل4

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: