يكشنبه ۵ مهر ۱۳۸۸
گفت وگو با سید مدهت الحسینى، اسیر عراقى كه بعد از اسارت در ایران ماند

آزاده اى است از جنس مردانى چون «حر» و خود اسارتش را اوج آزادى مى داند و تولدى دیگر. در سخن گفتن با اوست كه در مى یابى چقدر برخى مردان جنگ از اصل خود دور افتاده اند، چقدر ارزش هاى پرشكوه دوران دفاع مقدس مهجور مانده و به آن بى مهرى هاى فراوان شده است.ستوان دوم وظیفه سید مدهت الحسینى كه در عملیات بدر به اسارت نیروهاى ایرانى در آمده متولد ۱۳۳۴ هجرى شمسى در بغداد است .

وی در سال ۶۳ در شرق دجله به اسارتى درآمده كه به قول خودش راه آزادگى و خط پررنگ حق و باطل را به او نشان داده و باعث شده تا گویى دوباره از نو متولد شود ومرزها و خطوط فرضى و زبان وقومیت را كنار نهاد و به اسلام ناب وفادار ماند. وقتى هنگام نماز همراه با حاج ناصر قره باغى آزاده و جانباز و حاج حمید سى ستار همراه سید مدهت كه از رزمندگان پرسابقه ماست جرات نمى كنیم جز مدهت را براى امامت نماز انتخاب كنیم این مساله كه چقدر جامعه از ارزش هاى دفاع مقدس دور مانده بیشتر توى چشم مى زند. او در ایران ازدواج كرده و یكى از فرزندانش حافظ قرآن است و با تواضع جلوى ما مى ایستد و ما به امامت او نماز مغرب را مى خوانیم. آنچه در پى مى آید گفت و گو با این آزاده عراقى است.

وضعیت عمومى و ذهنیت اغلب مردم عراق هنگام جنگ با ایران چگونه بود؟

صدام با تبلیغات گسترده رسانه اى به مردم القا كرده بود كه ایران متجاوز است در حالى كه رژیم بعث عراق در ابتدا وارد خاك ایران شده بود. در سیستم استبدادى صدام كسى جرات مخالفت و بیان حقیقت را نداشت. رژیم به سرعت مخالفان را اعدام مى كرد و مردم مى ترسیدند كه بعثى ها خانواده شان را مورد آزار و اذیت قرار دهند. بعد از قیام مردم شیعه عراق، خود صدام در تلویزیون اعلام كرد كه به فشار آمریكا وارد جنگ با ایران شده  است و به متجاوز بودن خود اعتراف كرد.

چه شد كه براى جنگ با ایران به جبهه آمدى؟

در ابتداى جنگ من دوران آموزش سربازى را در عراق مى گذراندم و بعد از شش ماه به زور ما را به جنگ فرستادند اما در پشت جبهه كار كنیم.

 

درجه شما چه بود؟

ستوان دوم وظیفه. چون در ترابرى خدمت مى كردم همیشه حداقل ۲۰ كیلومتر عقب تر از خط مقدم بودم. اما خوشبختانه در عملیات بدر، مسؤول ترابرى، ما را در نزدیكى رود دجله مستقر كرد. من مرخصى بودم، شب ساعت ۱۰ در تاریكى از روى پل مهندسى عبور كردم و به محل استقرار نیروهاى ترابرى آمدم. دو ساعتى از شروع عملیات بدر توسط ایرانى ها مى گذشت.

پس در عملیات بدر اسیر شدید؟

در این عملیات از دست رژیم بعث آزاد شدم. اول صبح تانك هاى ایرانى از آن طرف دجله به سمت ما شلیك مى كردند. ساعت ۷ صبح همرزمانم خود را تسلیم كردند و من تنها ماندم. نمى دانستم چه كار باید بكنم. تا شب صبر كردم. هنوزترس داشتم. در تاریكى شب صدایى از بیرون سنگر شنیدم و متوجه شدم افرادى در اطراف سنگر هستند. یك پسر جوان بسیجى و یك پیرمرد ،۴۰ ۵۰ ساله بودند وقتى بیرون آمدم یكى از آنها با اینكه ترسیده بود اسلحه اش را به سمت من گرفت. در همین لحظات یك پاسدار با لباس سبز كه ما به آنها حرس الخمینى مى گفتیم آمد و سراسلحه او را پایین آورد و با محبت مرا در آغوش گرفت. آن لحظه تمام ذهنیتم درمورد ایرانى ها و تبلیغات صدام به كلى متزلزل شد. حدود ساعت ۱۲ شب بقیه رزمندگان ایرانى با گفتن الله اكبر، الله اكبر به سمت ما آمدند. من خیلى تعجب كردم، چون در رژیم صدام به ما گفته بودند ایرانى ها كافرند، اگر آنها وارد عراق شوند به ناموس شما تجاوز مى  كنند ولى اینها الله اكبر مى گویند. وقتى ایرانى ها الله اكبر گفتند دریچه اى روبه حقیقت در مقابل چشمانم باز شد.

در میانه راه یك بالگرد عراقى به سمت ما آمد و بالاى سر ما پرواز كرد و قاعدتا از روى لباس مشخص بود كه من یك افسر عراقى هستم. یك بسیجى گفت بیا در سنگر پناه بگیر. خودش هم آمد كنار من نشست. بعد بالگرد شروع به شلیك موشك به سمت ما كرد. یعنى مى خواست من بمیرم ولى اسیر نشوم.

در همان قریه جوابر بود كه من عطوفت رزمندگان اسلام را دیدم و جبهه حق را از باطل تشخیص دادم.

ما را به پادگانى در اهواز بردند و مدتى در آنجا بودیم. من فكر مى كردم در اهواز حتما براى تخلیه اطلاعات به سراغمان مى آیند ولى هیچ كس براى بازجویى نیامد. من یكبار درخانقین دیده بودم كه استخبارات عراق براى تخلیه اطلاعات یك ایرانى، با او چه كاركردند. من از فاصله ۵۰ مترى با چشمان خودم دید كه چطور آن ایرانى را مى زدند و او خون بالا مى آورد اما در اهواز اصلا كسى براى بازجویى نیامد و فقط از ما اسم مان را پرسیدند من حدود شش ماه به همراه ۵۰ افسر وظیفه عراقى دیگر در اهواز بودم بعد ما را به پادگان تختى تهران منتقل كردند.

من به نقاشى علاقه بسیارى داشتم ولى اصلا استعداد خود را در این زمینه نیازموده و فقط در مدرسه كلاس سوم راهنمایى یك نقاشى كشیده بودم. ساعت هاى بیكارى خود را در پادگان تختى با درخواست قلم و كاغذ به نقاشى مى گذراندم. نخستین كار جدى كه كردم طبق آیات قرآن یك جهنم و یك بهشت كشیدم كه با رنگ آمیزى و صرف وقت كار قشنگى از آب درآمد. مسؤول فرهنگى پادگان نقاشى را از من گرفت و در تابلوى اعلانات نصب كرد. همه اسرا دور تابلو جمع شدند و این كار نظرشان را خیلى جلب كرد. كار ساده اى بود و من نشان داده بودم كه اعمال نیك و بد در ترازوى قیامت چگونه انسان ها را به بهشت و جهنم سوق مى دهد. تابلو بر اسرا تاثیر بسیارى گذاشت و من تشویق شدم كه كار بیشترى كنم. اسیر شده بودم و به جاى اینكه رنج و محنت بكشم تازه استعدادم كشف شده بود و مثلا دشمن من وكشورم بیشترین یارى را به من مى رساند تا تمام استعدادهایم شكوفا شود. واقعا در این كه كدام طرف حق و كدام طرف باطل است كاملا اطمینان یافته بودم گویى از خوابى برخواسته و زندگى دوباره اى را آغاز كرده بودم. طبق آیات قرآن یك كبوتر كشیدم كه روى آتش پرواز مى كرد و سعى كردم در آثار دیگرم كه روى كاغذهاى A4 مى كشیدم معانى قرآنى رابه شكل۳ بعدى به بیننده انتقال دهم. مسؤولان اردوگاه پیشنهاد دادند كه یك نمایشگاه برپا كنم تا عده اى از مسؤولان از جمله حاج محمد نظران رئیس كمیته اسرا به دیدن آن بیایند. هفتاد تابلو در اندازه A4 كشیدم بعضى از آنها خیلى خوب از كار درآمدند. روز افتتاح نمایشگاه عده اى از مسؤولان به دیدن نمایشگاه آمدند من تا آن زمان حاج محمد نظران را ندیده ولى از مهربانى و اخلاق جذابش بسیار شنیده بودم. گروهى كه داخل شدند را از نظر گذراندم. شخصى با محاسن و موى سپید نظرم را جلب كرد و حس كردم حتما او مسؤول آنهاست. پس از دیدن تابلوها پرسید نقاش این تابلوها كیست؟ یكى از افراد به من اشاره كرد. حاج محمد آمد كنار من و گفت: من نظران هستم، مى خواستم اجازه بگیرم اگر لطف كنید و راضى باشید یكى از این تابلوها را به یادگار از شما بگیرم. اشك در چشمانم حلقه زد و بغض راه گلویم را فشرد. بالاترین مسؤول اجرایى امور اسراى كشورى كه من در آن اسیر بودم با تواضعى تمام از من درخواست مى كرد تا یكى از تابلوهایم را به او هدیه دهم. از من اسیر اجازه مى خواست واقعا متاثر شدم و با افتخار یكى از آثارم را به ایشان هدیه دادم. بسیار مودب و با احترام بود و رفتارش نشان از ایمان بالاى او مى داد تازه دریافتم چرا به او پدر اسرا مى گویند.

نقاشى را ادامه دادید؟

بله وحتى بعدا شروع كردم به آموزش دادن آن به دیگران. دو كلاس داشتم كه در مجموع ۱۸۰ اسیر در آن به یادگیرى نقاشى مشغول بودند. فضاى پادگان بسیار سالم بود همه توبه كردیم و روزه هاى سال  هاى گذشته را كه نمى گرفتیم، گرفتیم. نماز را مرتب مى   خواندیم بسیارى نمازشب مى خواندند. افرادى كه در رژیم بعث نماز نمى خواندند نماز خوان شدند و به جرات مى توانم بگویم بسیارى از عراقى ها در اسارت هدایت شدند و راه درست را پیدا كردند.

چقدر در پادگان تختى بودید؟ آیا دوباره حاج محمد نظران را دیدید؟

چهار سال و نیم در پادگان تختى بودم. شهید نظران یك بار دیگر كه ۲۵ پوستر جدید كشیده بودم به اتاقم آمد و آثارم را دید، كم كم از فروش این تابلوهاى نقاشى و پوسترها كلى پول درآوردم. یك روز به رزمنده اى كه به مشهد مى رفت پول دادم و گفتم یك جا نماز از مشهد برایم به عنوان تبرك بیار. یك روز هم در ماه رمضان حضرت امام خمینى (ره) را در خواب دیدم. من نقاشى مى كشیدم و ایشان مرا نگاه مى كردند. حاج محمد پوسترها را به كمیسیون اسرا برد و براى آنها اهمیت زیادى قائل بود و نقش برجسته اى در شكوفایى استعداد من داشت. تشویق هاى ایشان دردیدارهاى بعد بسیار در آینده من تاثیر گذاشت.

هنگام تبادل اسرا چه مى كردید؟

من قبل ازتبادل، یعنى سال ۱۳۶۶ درخواست پناهندگى را از ایران كردم.

وضعیت خانوادگیتان چطور بود؟ متاهل بودید؟

نه من مجرد بودم و خانواده ام در عراق بودند.

چه سالى بادرخواست شما موافقت شد؟

سال ۱۳۶۸ بالاخره موافقت كردند و من به آرزویم رسیدم.

چرا دو سال طول كشید؟

چون من در نوبت بودم وخیلى ها پیش از من درخواست پناهندگى داده بودند.

درخواست  ها زیاد بود؟

بله، خیلى زیاد بود، به خصوص در عملیات هاى آخر، اكثرا افراد تحصیل كرده، دكترها و روشنفكران كه قبل از ما اسیر شده بودند به حقانیت نیروها وانقلاب ایران پى برده و هسته اصلى سپاه بدر را شكل داده بودند. سال ۶۳ كه من اسیر شدم تازه این نهضت در پادگان هاى اسرا آغاز شده بود و آنها به حقیقت دست یافته وپادگان هاى اسرا به میدان نبرد با نفس و خودسازى تبدیل شده و بسیارى دین و ایمان دوباره یافته و روز به روز این موج در میان اسرا بیشتر مى شد و همه سعى مى كردند از دیگرى سبقت بگیرند و مصداق السابقون السابقون باشند. تفسیرقرآن، نماز و حضور در جبهه برایشان یك تكلیف شرعى شد و ما اعتقاد داشتیم فقط با نثار خونمان در راه اسلام، گناهانمان پاك مى شود.

از اسرا كسى هم به جبهه رفت؟

بله حدود ۱۲ هزار نفر از عراقى ها به سپاه بدر رفتند و در خط مقدم جبهه ها به رزمندگان ایرانى یارى مى رساندند و فعالیت بسیار زیادى داشتند و خیلى  ها هم شهید شدند و این روند حتى تا عملیات مرصاد هم ادامه داشت و آنها بسیار مقاومت كردند و این از عقیده و ایمان مجدد و محكم آنها نشات مى گرفت.

شما چطور، به جبهه نرفتید؟

دلم مى خواست، مخصوصاً وقتى كه دوستانم به جبهه رفتند ولى شهید نظران آمد و به من گفت كه اگر مى  خواهى تكلیف شرعى خود را ادا كنى در جبهه فرهنگى و در پادگان به تو بیشتر نیاز داریم، این بود كه ماندم و به كار تصویر سازى و آموزش ادامه دادم.

چه عوامل دیگرى روى شما و اسراى دیگر تاثیر داشت؟

شعارهایى كه در پادگان روى دیوار نوشته بودند مثل این جمله از امام خمینى (ره) اسرار مهمانان جمهورى اسلامى هستند» و تمام رفتارهاى اعضاى كمیسیون و ایرانى ها. مهر و محبت و ایمان اخلاص آنها باعث شد روند توبه كردن و گسترش توابین بسیار بالا گیرد. ما با این مسائل زندگى و آن را از نزدیك لمس مى كردیم. به نماز جمعه مى رفتیم و از نزدیك با چشم خودمان مى دیدیم كه در ایران، اسلام واقعى جریان دارد و این تحول اساسى در زندگى و تفكرات من و بسیارى از عراقى ها به وجود آورد. آن سال ها، دوران طلایى عمر من بود، دورانى كه در زندان و پادگان به عنوان اسیر بودم. در رژیم صدام شاید به سمت كسب دنیا حركت مى كردیم ولى حتما خسرت الاخره مى شدیم ولى در پادگان دین ما زنده شد و آخرت را یافتیم. من آزاد شدم، اسیر نبودم. در ایران در حالى كهف شكل اسیر داشتم ولى به سوى هدایت و آزادى حركت مى كردم.

وقتى در سال ۶۸ آزاد شدم در پادگان به عنوان نماینده كمیته فرهنگى، طرح مدارس، طرح آموزش قرآن و امور بسیارى را اجرا مى كردیم و این وقت من را بسیار مى گرفت. چهار ماه پس از آزادى در پادگان تختى ماندم و بعد به پادگان كهریزك رفتم. آن جا حدود ۶۰۰۰ عراقى اسیر بودند و من و یكى دیگر از توابین تدریس و آموزش آنها را برعهده گرفتیم.

تا هنگام تبادل اسرا چه مى كردید؟

من كمك مى كردم تا اسرا به تصور صحیحى از جبهه حق و حقیقت برسند. اول گفتیم هر كس كه اینجاست باید بداند كه اینجا همه نماز مى خوانند و باید تكلیف شرعى خود را به نحو احسن بشناسند و به آن عمل كنند. پس از آزادى اسرا گروهى به عراق رفتند و در رژیم صدام شروع به گفتن حقایق كردند و باعث قیام مردم شدند، خیلى از آنها به شهادت رسیدند. مثلا یكى از اسرا كه به عراق بازگشت به دلیل حمایت از امام خمینى(ره) جلوى پدر ومادرش توسط بعثى ها اعدام شد تقریبا اكثرا اسرا متحول شده بودند، یك سرى وارد سپاه بدر شدند و آنها كه بازگشتند شروع به روشنگرى در مورد رژیم صدام كردند.

آنها روى دیوارها در خیابان هاى عراق شعار مى نوشتند و مردم را بیدار مى كردند.

كى براى دیدار با خانواده هایتان به عراق بازگشتید؟

بعد از ۱۹ سال و سقوط رژیم صدام به دیدار خانواده رفتم. تمام اعضاى خانواده بزرگ شده و بسیار تغییر كرده بودند. بزرگترها پیر شده بودند، دیدار زیبایى بود.

چقدر در عراق ماندید؟

سه هفته و بعد دوباره به ایران برگشتم.

باز هم به عراق رفتید؟

بله دومرتبه دیگر هم رفتم.

در ایران ازدواج كردید؟

بله، بعد از آزادى در ایران با یكى از زنانى كه از عراق به ایران پناهنده شده بود، ازدواج كردم و حالا داراى ۳ فرزند هستم. یكى از آنها حافظ قرآن است. بقیه هم خوب درس مى خوانند و افتخار مى كنند كه در ایرانند.

از خاطرات خود با شهید نظران بگویید؟

با شهید نظران خاطرات بسیارى دارم. یادم هست وقتى انتفاضه اول در عراق شروع شد برادرم درمیان نظامیان جدید به ایران پناهنده شد و آنها تحویل كمیسیون اسرا شدند. سرپرست ما هم با گروهى كه مسؤولیت دریافت آنها را داشتند بود. شهید نظران اسم برادرم را دید و به او گفت كه آیا این با مدهت نسبتى ندارد؟ او خودش سریع دنبال من آمد و گفت مژده بده. من قبلا خواب برادرم را دیده بودم. در ماه رمضان خواب هاى صادقه زیاد مى دیدم. دیدم برادرم با دو تا چوب در حالت بدى به سر مى برد و دلم گرفت كه چرا او اینقدر مغموم و ناراحت است.

یك ماهى از این مساله گذشت ومن شوق دیدار برادرم را داشتم، یك روز شهید نظران به نمایشگاه آمد، اعضاى كمیسیون هم همراهش بودند. شهید به من اشاره كرد، رفتم كنارش گفت خبردارى كه برادرت اینجاست؟ گفتم بله ولى هنوز او را ندیده ام، این را كه شنید خیلى ناراحت شد و به سرپرست ما گفت كه او را نبردى هنوز برادرش را ببیند؟ و با همان عصبانیت ادامه داد: این ها برادرند، مى دانى برادر یعنى چه؟ خیلى خجالت كشیدم كه ایشان جلوى اعضاى كمیسیون اینطور از من دفاع كرد، مگر من كى هستم، یكى از كوچكترین اعضاى تشكیلات اما او انسانى كامل بود و به همه اهمیت مى  داد، سرپرست گفت: فردا او را به ملاقات مى فرستم.

فردا او را دیدید؟

بله از صبح تا شب با هم نشستیم و خیلى حرف زدیم. سال ها بود كه همدیگر را ندیده بودیم یك ماه كه گذشت مشكلاتى براى او پیش آمد. شهید نظران پیشنهاد داد كه او بماند و ما كارهاى پناهندگى او را انجام دهیم ولى برادرم قبول نكرد و شهید نظران گفت او را با هواپیما مى فرستیم. برادرم به فكر مادرم بود كه بیمارى شدیدى داشت و به برادرم وابستگى خاصى نشان مى داد. ما همه به تصمیم او احترام گذاشتیم وقتى رفت نمى دانم چه كسى به عراقى ها گزارش داد كه این با برادرش در پادگان پرندك رباط كریم دیدار كرده است براى او مشكلات بسیارى به وجود آمد. بعد از برگشت ازدواج هم كرده بود و تا پرونده اش كامل شد به سراغش مى آیند و از او مى پرسند تو در ایران با كسى ملاقات كردى؟ مى گوید: نه بلافاصله او را دستگیر كرده و به زندان مى برند. دو هفته زیر شكنجه سكوت مى كند یكى از اقوام مادرم با پارتى او را آزاد مى  كند و بلافاصله برادرم به اردن رفت و از آنجا به مالزى و الان در آن كشور اسلامى استخدام شده است. آن كسى هم كه او را یارى داد، اعدام شد.

از كار هاى هنرى كه تا كنون انجام داده اید، بگویید

یك مدت معلم بودم بعد در یك نمایشگاه دائمى كار كردم كسى از من خواست تا ۱۷ تابلو با موضوع متفاوت اسراى عراقى و ایرانى برایش ترسیم كنم و بعد ساخت ماكت، پوستر، مجسمه و نقاشى برجسته ها و تندیس هاى موزه انقلاب اسلامى و موزه دفاع مقدس به من سفارش داده شد و من براى موزه دفاع مقدس شروع به كار كردم و اكنون ماكت عملیات بیت  المقدس در حد آماده سازى است و بسیار زیبا و تاثیرگذار از آب درآمده و ما آن را پروژه اى درسطح ملى مى بینیم و از همه هنرمندان دیگر هم مى خواهیم بیایند و براى موزه دفاع مقدس فعالیت كنند.

بازدیدكنندگان از نمایشگاه و موزه چه كسانى هستند؟

آدم هاى برجسته سیاسى، فرهنگى و هنرى، هنوز براى عموم آماده نیست.

چند وقت روى این پروژه كار مى  كنید؟

حدود چهار سال و نیم.

چقدر طول مى كشد تا به مرحله نهایى برسد؟

طرح هنوز درمرحله تصویب است. وقتى كاملا تصویب شود تازه گروه هاى مختلف با فرهنگ و دید ملى باید وارد شوند تا كارى گسترده و بزرگ انجام شود.

از اینكه یك عراقى كه روزى دشمن ایران بود،الان به عنوان مروج فرهنگ دشمنش مى كوشد، چه حسى دارید؟

در زمان پیامبر(ص) ملیت تعیین كننده خوب و بد بودن فرد نبود، اكنون نیز این مهم نیست كه من عراقى باشم یا ایرانى، مهم این است كه حق را از باطل تشخیص دادم و حالا سعى مى  كنم تمام توانم را براى ترویج تفكر حق بگذارم، دیگر بقیه اش اهمیت نداردكه ایران روزى دشمن عراق بوده، اصلا دیگر ربطى به من ندارد كه دولت بعث به ایران حمله كرد یا متجاوز بود و براى من ترویج حق و طرد باطل اهمیت دارد. من دوست دارم براى ایران كاركنم و با نقاشى، برجسته سازى، ماكت و پوستر و هنرم حقیقت را به همه جهانیان نشان دهم و این كار من جهانى و براى تمام مردم دنیاست.

منبع: روزنامه جوان

 

موصل4

 

 

 

 

توسط حسین قربانی | Reply
March 22, 2010 1:49 PM

برایم خیلی جالب بوداگر عزیزانی که دست اندر کار این امورهستندبتوانندبرنامه ای رابرای دیدار آزادگان بااین عزیزان ترتیب دهند خیلی جالب خواهد بود من که خیلی مشتاق اینگونه ارتباطات هستم .(اوایل سال 1388 بود که برای باردوم توفیق زیارت عتبات نصیبم شد واز قضا یکشب در صحن حرم امام علی (ع)اتفاق جالبی افتاد که با یک اسیر عراقی هم صحبت شدم فکر میکنم سوژه جالبی برای تهیه فیلم باشد .)متشکرم

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: