عادل معتقد بود به هنگام پا كوبيدن بايد آنچنان پاها را محكم كوبيد كه تمام چيزهايي كه روي طاقچهها هست به زمين بريزد! يكبار وقتي وارد آسايشگاه ما شد. ارشد آسايشگاه برپا داد و بچهها طبق معمول پا كوبيدند. عادل با حالتي تحقيرآميز سرش را تكان داد و خودش پا كوبيد و گفت:«ديديد؟ ميبايست به اين صورت پا كوبيد» و مجدداً همان جملهي هميشگي را كه بايد تمام چيزها از روي طاقچه به زمين بريزد، تكرار كرد.
*****
علي فرعون
علي آقا فرعون بسيار آدم شوخ و خندهرويي بود و به اسرا كلّي روحيه ميبخشيد و حتي عراقيها هم او را به همين صفات ميشناختند. جريان اين نامگذاري از اين قرار بود كه يكي از افسران عراقي كه از ساواكيهاي حزب بعث بود و خيلي ادّعاي زرنگي ميكرد، قصد داشت با زبان فارسي آشنا شود تا بهتر بتواند با بچّهها برخورد كند. يك روز افسر عراقي به عليفرعون گفت: تو بايد به من فارسي ياد بدهي و من ميخواهم در مدت كوتاهي با ادبيات فارسي آشنا شوم. علي آقا قبول كرد و هر روز در ساعت مشخصي به مقرّ افسر عراقي ميرفت و در اتاق مخصوص او شروع به تدريس زبان فارسي ميكرد. علي آقا قبل از هر چيز شروع كرده بود به ياد دادن واژهها و لغتهاي فارسي. مثلاً گفته بود ما به دست ميگوييم: " پيچگوشتي "، به كفش ميگوييم: " قايق" و كلماتي از اين قبيل. بعد از مدتي كه حسابي كلماتي نظير اينها را در ذهن او جا داده بود، گفته بود حال ديگر تو بايد شروع كني به مكالمه و صحبت كردن با اسرا تا كاملاً مسلّط شوي. افسر بختبرگشته نيز يك روز وارد اردوگاه شده و شروع كرده بود به فارسي حرف زدن. مثلاً به جاي اين كه به كسي بگويد چرا ريشت را نزدهاي، ميگفت: چرا ناخنت را نزدهاي و اين موجب خندهي بچّهها شده بود و بعد كه افسر متوجه شده بود حسابي سرِ كار رفته است، علي آقا را تنبيه كرده و گفته بود تو عليفرعون هستي. بعد هم شوخيشوخي به همين نام معروف شد.
خواب ديدن ممنوع
شب هنگام بود كه يكي از برادران آسايشگاه از خواب پريد. سرباز عراقي هم كه پشت در بود، بلافاصله داد زد: چي بود؟ آن برادر گفت: هيچي، خواب ديدم! سرباز عراقي اسم او را پرسيد و روي يك برگه كاغذ نوشت. فرداي آن روز به سراغ آن بنده خدا آمدند و ساير برادران آزاده را هم جمع كردند و از او پرسيدند: شما به چه حقي خواب ديدهايد؟! برادر اسيرمان گفت: دست خودم نبود، خواب ميديدم كه از خواب پريدم! درجهدار عراقي كه عصبي و ناراحت بود، با حالتي تهديدآميز گفت: از اين به بعد احدي حق خواب ديدن ندارد و اگر هم خواب ديد، حق ندارد وسط خواب بپرد! با اعلام دستور جديد، يعني «خواب ديدن ممنوع!» همه بچهها خنديدند و تا مدتها بعد هم اين موضوع اسباب تفريح و سرگرمي ما بود.
از بينمكي
يكي از بچههاي اهواز به نام نصرالله قرايي در يكي از نامههايش خطاب به مادرش چنين نوشته بود: « مادر جان، حتماً همراه جواب نامه برايم عكس بفرستيد، چون نامهي بدون عكس مثل غذاي بدون نمك است. » و با اين مثال خواسته بود بر ارسال عكس تأكيد داشته باشد. چند روز گذشته بود تا اين كه ديديم سر و كلّهي عراقيها پيداشد. بچهها را جمع كردند و يكي از آنها خطاب به ما گفت: كِي غذاي ما بينمك بوده كه در نامههايتان از بينمكي غذا شكايت ميكنيد؟ شما قدر خوبيهاي ما را نميدانيد. بعد هم نامه را براي ما خواندند. بچهها كه پي به موضوع برده بودند، به زور توانستند به عراقيها بفهمانند كه در اين نامه چنين منظوري در كار نبوده است و هر طور بود شرّشان را كوتاه كردند.
رقص
روز تولد «سيدالرئيس» عراقيها كه همان صدام باشد، فرا رسيده بود. از اين رو افسر اردوگاه همه بچهها را در محوطه اردوگاه جمع كرد و به آنها گفت امروز، روز خوشحالي ما و شماست. بعد هم شروع كرد تمام حرفهايي را كه طي چند روز آماده كرده بود، مثل طوطي تكرار كرد و در پايان صحبتهايش از بچهها خواست كه دستافشاني كنند و به مناسبت اين تولد مبارك و ميمون (!) برقصند. بچهها نيز در پاسخ با كمال قاطعيّت از اين خواسته و امر افسر عراقي سرباز زدند و قويّاً تكذيب كردند و نهايتاً در آخر با تمامي اذيت و آزارها و فشارها بچهها پذيرفتند كه فقط كف بزنند. پس، افسر عراقي به شكل مضحك و خندهآوري هيكل گنده و بدقوارهاش را تكان ميداد و بچهها هم با كف زدن، اين دم را تكرار ميكردند كه «خرس را به رقص آورديم، خرس را به رقص آورديم» و افسر عراقي به خيال اينكه بچهها نيز با او همراهي ميكنند، مدام دهان گشادش را بيشتر باز ميكرد و بيشتر اباطيل ميگفت و به قول خودش ترانه ميخواند!
نظام آقاعادل
در اردوگاه نوعي نظام به نام «نظام آقا عادل» داشتيم. عادل از درجهداران عراقي بود كه در حد جانشين اردوگاه به حساب ميآمد. او بسيار متكبر و مغرور بود و دوست داشت همه او را تحسين كنند. البته اين تكبر و غرور از حماقتش نشأت ميگرفت. عادل معتقد بود به هنگام پا كوبيدن بايد آنچنان پاها را محكم كوبيد كه تمام چيزهايي كه روي طاقچهها هست به زمين بريزد! يكبار وقتي وارد آسايشگاه ما شد. ارشد آسايشگاه برپا داد و بچهها طبق معمول پا كوبيدند. عادل با حالتي تحقيرآميز سرش را تكان داد و خودش پا كوبيد و گفت:«ديديد؟ ميبايست به اين صورت پا كوبيد» و مجدداً همان جملهي هميشگي را كه بايد تمام چيزها از روي طاقچه به زمين بريزد، تكرار كرد. تا آن موقع نشنيده بودم كه او از پا كوبيدن افراد يك آسايشگاه راضي بوده باشد لذا به اتفاق برادران نقشهاي كشيديم و قرار گذاشتيم وسايل شخصيمان نظير ليوان، ريشتراش و كاسه را روي هشت طاقچهي آسايشگاه بگذاريم و به هركدام از آن وسايل نخهايي وصل كنيم و سر نخها را در مسيري كه بسادگي قابل رؤيت نبود به دست سر گروه هر رديف بدهيم. سر گروهها هم موظف شدند به محض گفتن برپاي ارشد، اين نخهارا بكشند. همين كار را هم كرديم وقتي عادل وارد اسايشگاه شد تمام آن وسايل از روي طاقچهها به زمين ريخت و او هاج و واج از ارشد پرسيد:«اين چه وضعي است؟» ارشد جواب داد:«نظام، نظام آقا عادل». عادل كه تازه فهميده بود موضوع از چه قرار است فكر كرد واقعاً ضربهي پاي ما بوده كه باعث ريختن آن وسايل روي زمين شده است. به همين سبب با خوشحالي و رضايت گفت:«احسنت ، احسنت.....» از آن به بعد آسايشگاه ما در كوبيدن پا نمونه شناخته شد. بطوريكه عادل از آن بسيار تعريف ميكرد.
منبع: کتاب طنز در اسارت
موصل4




