از برنامه های یک روز اسارت بگویم: ساعت 8 صبح با صدای صوت قرآن از آسایشگاه بیرون می آمدیم. در محوطه، دو تا درجه دار، پنج تا پنج تا آمار می گرفتند. آمارگیری حدود 45 دقیقه طول می کشید، بعد، بچه ها به دو گروه تقسیم می شدند؛ عده ای که ورزش می کردند و عده ای که ورزش نمی کردند. آنهایی که ورزش نمی کردند، می رفتند سراغ صبحانه.
هر پانزده روز یک بار، نوبت عده ای می شد که می خواستند ورزش کنند. چون تعداد زیاد بود،فقط بچه ها می توانستند والیبال یا فوتبال بازی کنند. بعضی از ورزش ها مثل دویدن ممنوع بود.
نظافت آسایشگاه، جزء برنامه های دیگر ما بود. هر آسایشگاه توسط دو سرباز نگهبان محافظت می شد.
عده ای از بچه ها به سرپرستی افرادی که آمادگی ورزشهای رزمی را داشتند، تمرین می کردند. ورزش هایی مثل کاراته یا بکس. در همان داخل آسایشگاه پتوها را جمع می کردیم و مشغول می شدیم. البته رمزهایی هم بین خودمان وجود داشت که به محض اینکه سربازان عراقیمی خواستند داخل شوند، توسط نگهبان خودی اطلاع داده می شد و بچه ها متفرق می شدند و بعد از رفتن آنها کارشان را دوباره آغاز می کردند. تا آخرین روز دوران اسارت، ورزش داخل آسایشگاه به همین نحو ادامه داشت.
بچه هایی که صبح ورزش می کردند، تا ساعت 30/9 مشغول بودند و بعد به سراغ صبحانه می آمدند. یکی از کارهای سخت - بعد از صبحانه- رفتن به دستشویی بود! اردوگاه 48 دستشویی داشت. در حالی که حدود دو هزار اسیر آنجا بود. صف دستشویی گاهی تا 50 متر می رسید. بیشتر اوقات، یک ساعت و نیم توی صف توالت می ایستادیم. گاهی هم تنها آفتابه پر کردن نیم ساعت وقت می گرفت. یک مخزن سیمانی بود که آب توالت را از آنجا می گرفتیم.
برنامه دیگر ما کلاس زبان بود که از ساعت 10 تا 11 برگزار می شد. بعد هم می رفتیم نماز که از ساعت 12 تا یک طول می کشید.
بعد از ظهر برای آوردن غذا می رفتیم که دو ساعت طول می کشید. بعد از خوردن غذا باز صف دستشویی بود. چون از ساعت 4 بعد از ظهر تا 8 فردا صبح در آسایشگاه می ماندیم و حق بیرون آمدن نداشتیم. البته یکی دو سطل در هر آسایشگاه گذاشته بودند تا در موارد ضروری از آن استفاده شود.
غیر از سطل ها در هر آسایشگاه، چند تشت برای لباسشویی گذاشته بودند که می بایست نوبتی از آن استفاده شود. جهت حمام هم از سطل ها استفاده می شد، چون از دوش ها آب نمی آمد. سطل ها را هم باید خودمان آب می کشیدیم.
کسانی که مسئول غذا بودند، کلی از وقتشان را صرف آوردن غذا و شستن ظرفها و پاک کردن سبزیها می کردند و در این اواخر بچه ها تخم سبزی تهیه کرده بودند و در محوطه اردوگاه می کاشتند و از آن استفاده می کردند.
با این حساب وقت همه پر بود و فقط روزی یک ساعت وقت برای درس خواندن می ماند.
شبها داخل آسایشگاه، خبرهایی که از طریق رادیو به دست آمده بود، پخش می شد. شبها بیشتر هدف این بود که بچه ها دور هم جمع شوند تا اگر کسی استعداد درس خواندن نداشت، تنها نباشد.
خاطرات آزاده مهدی کارگر
موصل4




