گروه گروه از راه رسیدند. بعضی ها می دانستند كه فرزندشان برمی گردد، خیلی ها هم منتظر نبودند، اما ناباورانه فرزندانشان را در آغوش كشیدند. عده ای هم به هر كس كه رسیدند پرسان پرسان سراغ فرزندشان را گرفتند و به نتیجه رسیدند. اما عده ای هنوز هم منتظرند، منتظر!
در 8 سال دفاع مقدس و پس از آن بعضی واژه ها جان گرفتند و سرافراز شدند. واژه هایی مثل ایثار، اخلاص، ایمان، همرزم، چفیه، هویت، خودباوری، شهید گمنام، آزاده و...!
انتخاب واژه آزاده برای ایرانی هایی كه سالها دربند رژیم بعثی گرفتار بودند به حق، انتخاب بجا و زیبایی بود.
راستی راز این آزادگی در اسارت چه بود؟!
راز این آزادگی...
یکی از آزادگان كه 8 سال و نیم در اسارت دشمن بعثی بوده درباره این راز می گوید: مقاومت مهمترین راز این آزادگی بود. ما در تمام آن سالها در اسارت و زیر بمباران تبلیغات دشمن بودیم. تبلیغاتی كه از اقصی نقاط دنیا علیه ایران تولید و مخابره می شد، اما ما دوام آوردیم.
وی تبلیغات دشمن و مقابله با این تبلیغات را یك هنر بزرگ می شمارد و اظهار می دارد: فكرش را بكنید ما دور از وطن و خانواده، 8-7 سال در جایی بودیم كه از صبح تا شب علیه كشور، حكومت، دین و آیین ما تبلیغ می كردند و ما مجبور بودیم گوش بدهیم.
حتی در حیاط اردوگاه كه قدم می زدیم این بلندگوها دایم روشن بود و تبلیغات ضد ایرانی و اسلامی پخش می كرد، اما رزمندگان ایران با تمام این حرفها و دوری از انعكاس خبرها از ایران از نظر ملیت و مذهب هویت خود را حفظ كردند و همین عزتی بود از جانب خداوند متعال تا این همه مقاومت را مردم ایران ارج نهاده و ما را آزاده بنامند.
آزادی در اسارت
آزاده ای دیگر، رمز این آزادگی را تسلیم بودن در مقابل دین خدا می داند و می گوید: آزادگی در اسارت به دست آمد چون اسیران ایرانی هیچ وقت تسلیم دشمن نشدند و به اقرار خود دشمن، كه اظهار می داشتند: «شما اسیر ما نیستید ما اسیر دست شما هستیم».
این آزاده می گوید: ما در اسارت بحق از روحیه بالایی برخوردار بودیم، چون خود را در خدمت اسلام و در مسیر رضای خدا می دیدیم. از لحاظ روحی آزاد بودیم و در قید وبند گناه نبودیم. زیر شكنجه ها تاب آوردیم، در كنار هم ساخته شدیم و شبانه روز در حفظ ایمان و عقیده خود با دشمن جنگیدیم.
همچون سرو، ایستادیم
یکی دیگر از آزادگان در این باره می گوید: به مدت 9-8 یا 10 سال، كمتر یا بیشتر، زندانیان جنگی ایران و عراق را اسرا نامیدند. بعد از 25 مرداد سال 69 مشخص شد اسرا، اسیر دست دشمن نبودند، بلكه آزادگانی بودند كه آزادگی و استقلال و اعتقادات خود را در چنگال دشمن حفظ كرده اند. آنها نشكستند، خرد نشدند و همانند سرو ایستادند.
اعتقاد به فرهنگ عاشورا
آزادگان رمز مقاومت آزاده ها را اعتقاد به فرهنگ عاشورا می دانند و معتقدند که الگوی آنان سیدالشهدا(ع) بوده است. آزاده ای می گوید: مقاومت در برابر نیروهای بعثی به خاطر شجاعت و ایمان بچه ها بود. به همین دلیل در مقابل ایده ها و تبلیغات بعثی ها تاب می آوردند از نوجوان 15-14 ساله تا پیرمرد 80-70 ساله در كنار هم بودیم و همراه هم سد محكمی ایجاد كردیم كه نفوذناپذیر بود تا جایی كه دشمن را اسیر دست خود كردیم.
تاج كرامت
آزاده محمدرضا سعدی، تعبیر زیبایی از عنوان آزادگی دارد. وی می گوید: رها شدن از چنگال دشمن و نجات فیزیكی از زندان بعث به لطف خدا، با دعاهای خیر رهبر عزیز و مردم، عنوان آزادگی را همانند تاج كرامتی نصیب ما كرد.
آزاده ای دیگر این عزت را از جانب خدا می داند و می گوید: حفظ هویت در هر جا كه هستی آزادگی است. یادم هست وقتی می خواستیم آزاد شویم مأموران صلیب سرخ از ما می پرسیدند به ایران باز می گردید یا كشور دیگری را انتخاب می كنید! همه به اتفاق گفتیم: ایران!
هنوز منتظریم...
محمدحسن خریدار رزمنده 8 سال دفاع مقدس و برادر جاویدالاثر محمدجواد خریدار دوست دارد درباره برادر خود بگوید كه در عملیات والفجر و در منطقه شرهانی شهید شده است و هنوز هم در انتظار او هستند تا برگردد.
او می گوید: ما منتظر محمدجواد هستیم و سالهاست دعا می كنیم تا پیكر مطهرش را به ما برگردانند یا خبری از او بیاورند. آخر محمدجواد 18 سال بیشتر نداشت كه به جبهه رفت و توسط تیر مستقیم دشمن شهید شد. البته خبر شهادتش را به ما دادند، اما گفتند او و چهار تن دیگر را در محل شهادت دفن كرده اند، تا هنگام حمله زیر تانك و ماشین ها له نشوند. شاید هم با شهدای گمنام دیگر وارد كشور شده باشد، اما هنوز گمنام است.
***
روز 11 محرم هر سال روز تجلیل از آزادگان و مفقودان است. هر از گاهی از آزادگان احوالی می پرسیم. از روزهای اسارت و خاطراتشان و آن را منعكس می كنیم. اما از برای مفقودالاثرها...!
این دلنوشته را بخوانید :
«غروب طلائیه چون زمان جنگ زیبا و دیدنی بود. سالها از پایان جنگ می گذشت و مردم در قالب كاروانهای نور برای تجدید عهد با شهیدان در مناطق جنگی حضور داشتند. كاروان مادران شهیدان برای دیدار با جگر گوشه هایشان روی خاكهای سرزمین خونین طلائیه نشسته بودند و یكییكی راهی سه راهی «شهادت» می شدند.
صحنه زیبایی بود، تو گویی هر شهید به استقبال مادر خود آمده بود و دیدار مادر و فرزندان در معراج شهدا تدارك دیده شده بود. بسیاری از مادران از سرنوشت فرزندان خود اطلاعی نداشتند. شهدای حاضر در معراج هم جزو آن دسته از سینهسرخانی بودند كه نام و نشان از گمنامی برده بودند. وقتی همه در معراج شهدا حاضر شدند صدای زیبای قاری و نوای دلنشین قرآن در فضا پیچید. فریاد و فغان مادران چشم به راه، به آسمان رفت و تو گویی شهدا نیز همراه با مادران گریه می كردند؛ تا اینكه مادر پیری از میان جمعیت برخاست و به سوی شهدای گمنام رفت. چشمهای گریان كه در هاله ای از اشك صحنه را تار می دیدند او را دنبال می كردند؛ به كجا؟ به كجا؟ رفت و رفت و در میان شهدای مفقودالاثر شهیدی را بغل كرد. درست چون زمانی كه فرزند جاویدالاثرش را در ایام نوزادی بغل گرفته باشد؛ و های های گریه سر داد...
صحنه قابل توصیف نبود. همه با گریه مادر، گریه می كردند. مداح آرام، آرام «كجایید ای شهیدان خدایی، بلاجویان دشت كربلایی» را نجوا می كرد. هر كس زیر لب نوایی را زمزمه می كرد. جمعیت راه را برای مادران شهدا باز كردند، عصر عاشورایی شد چه عصر عاشورایی!
گلی گم كرده ام می جویم او را...
موصل4




