بعضی وقتها از مداحان آسایشگاه های دیگر دعوت می کردیم که برای مداحی به آسایشگاه ما بیایند. از این اتفاق ها زیاد می افتاد که مثلاً مداح ما می رفت به آسایشگاه 6 و مداح آسایشگاه 6 به آسایشگاه ما می آمد. در عین حال عراقی ها نباید متوجه می شدند، به همین خاطر سعی می کردیم چهره های شاخص مثل روحانی ها خیلی جلوی چشم نباشند که چهره هایشان را بشناسند.
سید محمود میرهدایتی مداح درجه یک آسایشگاه ما بود. یکبار او به آسایشگاه دیگری دعوت شد و مداح آن آسایشگاه هم به آسایشگاه ما آمد. البته ما یک مقداری هم استرس داشتیم. چون عراقی ها چهره ها را می شناختند و سربازی که ماه هاست بچه ها را چهره به چهره دیده است یکهو می دید چهره ای جدید است و خیلی وقتها هم اینطوری بچه ها را گرفته بودند و اذیت می کردند.
یک شب آقا ماشاالله رهگذر را به آسایشگاهمان دعوت کرده بودیم. در مورد ایشان باید بگویم که اهل شهریار است و صوت بسیار زیبایی دارد. ایشان با صوت بسیار زیبایی قرآن را می خواند که اگر بگویم صدایش از عبدالباسط هم بهتر بود اغراق نکرده ام. خدا به ایشان لطفی کرده بود که حنجره منعطف خیلی عجیبی داشت. صدای بسیار بازی داشتند. این صوت ایشان در جبهه در حین اسارت جان 10-20 نفر را نجات می دهد.
اول جنگ بود که اینها را اسیر می کنند و دست بسته آنها را می نشانند. حدوداً 10-20 نفر بودند که عراقی ها می خواستند آنها را اعدام کنند. آقا ماشاالله می گفت : « معلوم بود که نمی خواستند ما را به عقب ببرند. من دیدم که بچه ها هم این مطلب رو فهمیدند. یکدفعه شروع کردم به خواندن سوره تکفیر به سبک عبدالباسط که یکدفعه دست عراقی ها شل شد و اسلحه هایشان را پایین آوردند و ما را اعدام نکردند که این از تأثیر قرآن بود » .
خلاصه ما آن شب آقای رهگذر را که انسانی بسیار شوخ طبع است را دعوت کردیم. رمز آسایشگاه ما آن زمان بز بود. رمز آسایشگاه ها با هم فرق می کرد، مثلاً رمز آسایشگاه آنها آن زمان دنبه بود. ایام محرم بود و من به عنوان نگهبان دوم کنار دست ماشاءالله نشسته بودم که وقتی نگهبان اول اعلام خطر کرد من به او بگویم و او مراسم را قطع کند. آسایشگاه مان آسایشگاه یک بود که درست کنار آسایشگاه عراقی ها بود یعنی یک عراقی وقتی یکدفعه بیرون می آمد دیگر نمی شد کاری کرد و سریع باید همه چیز جای خودش برمی گشت.
ما دعاخوان را انتهای آسایشگاه می نشاندیم تا اگر عراقی آمد یک 30 ثانیه ای وقت داشتیم تا به پنجره انتهایی آسابشگاه برسد. خلاصه آن روز آقا ماشاءالله شروع کرد به خواندن اللهم صلّ ... که یکدفعه سرباز عراقی غافلگیر کرد و سریع آمد.
در این لحظه نگهبان اول داد زد بزه ، به دنبال او 20 - 30 نفر یه دفعه همه با هم داد زدن بزه بزه که منم بهش گفتم بزه. حال تصورش را بکنید که این بنده خدا از ماجرای بز اطلاعی نداشت و هی این طرف را نگاه می کرد و دنبال چیزی می گشت. مرده بودیم از خنده. من با خودم می گفتم خدایا این چرا اینطرف را نگاه می کند به جای آنکه پنجره را نگاه کند! خلاصه سرباز عراقی آمد و رفت و این ما بودیم که از بهت و حیرت آقا ماشاءالله حسابی خندیدیم. این بنده خدا می گفت خدا شاهده که من فکر کردم بز توی آسایشگاه آمد و بچه ها ذوق زده شدن و می گن بزه .
راوی: آزاده ناصر قره باغی
موصل4




