محمدرضا گیلوری سرشاری، آزاده دوران دفاع مقدس، مسئول بازرسی و استان های اداره امور ایثارگران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. اگر چه سوغاتی او از سرزمین اسارت، درد های جسمانی است اما او هنوز هم بهترین دقایق زندگی اش را زمانی می داند كه در اسارت عَلَم ولایت را به دوش كشیده است. وی با حسرتی در دل به خلوص و پاكی آن روزها غبطه می خورد و معتقد است که در آنجا به یک پالایش درونی رسیده بودند.
****
- آقای گیلوری! چه سالی به اسارت درآمدید؟
من یازدهم اردیبهشت سال 61 در منطقه عملیاتی فكه به اسارت درآمدم، بیست و هشتم مرداد 69 نیز آزاد شدم.
- می دانیم وقتی به اسارت در آمدید كم سن و سال بودید و قطعاً این دوره با دشواری های زیادی گذشته است، اما با این همه بسیاری از آزادگان این دوران را یكی از لذت بخش ترین دوران های زندگی شان می دانند. برای شما هم این گونه بود؟
بله، شاید به این خاطر كه ما در دوره اسارت چهره واقعی دشمن را رو در رو می دیدیم و می دانستیم با چه كسی مبارزه می كنیم اما بعد از آن، خلوص صف خیر و شر به آن وضوح به هم ریخت. من سال های زیادی از اسارتم را در اردوگاه موصل4 که به اردوگاه « حرس خمینی » یعنی پاسداران خمینی معروف بود، گذراندم. حضور در این اردوگاه با ویژگی ها و مختصاتی كه داشت یكی از افتخارات من است. ما وقتی از فعالیت های متنوع فرهنگی، مذهبی و آموزشی مان در این اردوگاه با وجود مقررات سنگینش سخن می گفتیم، كمتر كسی باور می كرد. شما تصور كنید در یك اردوگاه با نبود هیچ گونه امكان، مخفیانه تمامی برنامه های مناسبتی مثل دهه فجر، دفاع مقدس، هفت تیر و ... را برگزار می كردیم.
- چندنفر در این اردوگاه اسیر بودند؟
حدود دو هزار و 500 نفر از نیروهای سلیم و مؤمن در یك محیط بسیار صمیمی و گرم زندگی می كردیم. قطعاً روحیه بالای اسرای این اردوگاه ناشی از دینمداری، ولایتمداری و تمسك به خدا و اهل بیت بود. من البته اینجا حتماً باید از مرحوم آقای ابوترابی یاد كنم كه رهنمودها و نصایح پیامبرگونه ایشان در محیط اسارت به ما چگونه زیستن و چگونه سلوك كردن را یاد داد، من به شخصه بسیار مدیون این بزرگوار هستم.
- ارتباط شما و دوستانتان با حجت الاسلام ابوترابی چگونه بود؟
با این كه عراقی ها پی به نفوذ و اعتبار كلام ایشان برده بودند و طبیعتاً كنترل می كردند اما فرماندهی و محوریت اردوگاه، با ایشان بود. من البته به تدریج با مرحوم ابوترابی آشنا و متوجه شدم چه شخصیت بزرگی در اردوگاه كنار ما حضور دارند.
- ارتباطتان با اتفاقات و رخدادهای كشور بویژه رهنمودهای امام(ره) و شخصیت های محوری انقلاب چگونه بود؟
ما پیام های حضرت امام(ره)، رهبر معظم انقلاب و دیگر مسئولین را به صورت مخفیانه از رادیو می گرفتیم. توانسته بودیم پنهانی به یك دستگاه رادیو دسترسی داشته باشیم. بچه ها این پیام ها را روی كاغذ می آوردند و به آسایشگاه ها برده می شد. هر آسایشگاهی هم یك كاتب داشت كه وظیفه تكثیر این پیام ها را داشت.
- از كجا كاغذ تأمین می كردید؟
از پاكت های سیمان استفاده می كردیم. پاكت های سیمان را در آب می انداختیم، وقتی آب می خورد و خیس می شد هفت هشت لایه می شد، به صورت مجزا از هم. ما این برگه ها را از هم باز می كردیم، بچه ها برگه ها را با تیغ برش می زدند و به دفترچه های كوچك تبدیل می كردند. این كاغذ ها را لای در ورودی یا پشت مهتابی پنهان می كردیم.
- الآن آرزو می كنید به آن دوران برگردید؟!
ما گاهی با دوستان آزاده مان دور هم جمع می شویم؛ اكثریت قریب به اتفاق دوستان می گویند بهترین لحظات زندگی شان همان وقت ها بود. آن جا واقعاً به یك پالایش درونی رسیده بودیم، دعایی نبود كه از تیررس ما خارج باشد. روزهای یكشنبه دعای عرفه را می خواندیم، سه شنبه دعای توسل، پنجشنبه ها دعای كمیل و صبح روز جمعه دعای ندبه و دعای عهد اما زمان (عج).
یادم نمی رود روزی كه می خواستیم به وطن برگردیم، دوستان می گفتند ما چطور خودمان را با شرایط جدید وفق بدهیم، خودمان را همانند اصحاب كهف می دیدیم. من واقعاً به خلوص و پاكی آن روزها غبطه می خورم. حاج آقای ابوترابی آنجا « پاك باش و خدمتگزار » را برای همه ما مصداق قرار داده بودند. شما اگر امروز در سطح جامعه به دو مؤلفه «پاک بودن » و « خدمتگزار بودن » عمل كنید بسیاری از ناهنجاری ها و مشكلات موجود كنار می رود. روزی كه حضرت امام(ره) پایه های انقلاب را بنیان گذاشتند، فرمودند شرافت ما خدمت به خلق خدا است. سلوك حضرت امام(ره) و رهبر معظم انقلاب جز این را نشان نمی دهد اما شما متأسفانه گاهی می بینید به مردم ما آنگونه كه باید و شاید خدمت نمی شود، گاهی افرادی در لباس دوست می آیند و به مردم جفا می كنند.
- از بعضی از ایام مذهبی مثل ماه رمضان های اسارت برای مان بگویید؟
من 19 سال است كه از اسارت آزاد شده ام اما به صراحت می گویم هنوز نتوانسته ام مزه ماه رمضان اسارت را بچشم. ما آن جا در ماه مبارك رمضان هر روز با 10 گروه، 10 ختم قرآن داشتیم، اصلاً این گونه نبود كه به بطالت بگذرد. همه بچه ها با قرآن و نماز و دعا جانشان را صیقل می دادند.
- چطور سحری و افطار می خوردید؟
در ابتدا آشپزخانه اردوگاه دست عراقی ها بود اما با مذاكراتی كه انجام دادیم آشپزخانه در اختیار ما قرار گرفت. دوستان ما پخت و پز می كردند و در آسایشگاه ها توزیع می شد.
- در اردوگاه برنامه های آموزشی هم داشتید؟
بله، كلاس های آموزش زبان عربی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی، تركی، ایتالیایی و دروس علوم پایه برگزار می شد. من آنجا زبان عربی را در حد مكالمه یاد گرفتم، آشنایی نسبی هم با زبان های انگلیسی و آلمانی پیدا كردم.
- آن زمان فكر می كردید روزی به ایران برگردید؟
به هیچ وجه. عراقی ها همیشه به ما می گفتند اگر پشت گوشتان را دیدید، ایران را هم می بینید!
- وقتی اسیر شدید 16 سال داشتید، از آن روز بگویید.
بله، من خیلی خسته بودم. ما سه شب پشت سر هم در عملیات بودیم و نخوابیده بودیم. وقتی شب روز اول ما را به
مدرسه ای بردند، آن قدر خسته بودم كه خوابم برده بود. در عالم رؤیا بین خواب و بیداری تصور می كردم در خانه عمویم هستم. آنقدر خوشحال شده بودم كه زیر لب خدا را شكر می كردم كه اسیر نشده ام، اما چشم هایم را كه باز كردم، دوباره همه چیز را به یاد آوردم.
روز های اول بسیار سخت بود. واقعاً اگر امدادهای خداوندی به مصداق آیه « ان الله مع الصابرین » نبود، نمی توانستیم تاب بیاوریم. من بویژه می خواهم به سفر كربلایمان در سال 67 اشاره كنم كه ما را برای چندین سال و شاید تا پایان اسارت ( اگر آزادی نبود ) تضمین كرد.
- ماجرای این سفر چه بود؟
ایران اسرای عراقی را به مشهد می برد، آن ها هم خواستند كار مشابهی انجام دهند، اما نمی دانستند با این كار فاتحه شان خوانده می شود. آن زمان حاج آقای ابوترابی و حاج آقا احدی در مذاكره ای كه با عراقی ها داشتند، به شرطی این سفر را پذیرفتند كه هیچ تبلیغاتی روی آن صورت نگیرد، نمی دانید وقتی قرار شد به كربلا برویم بچه ها چه حالی داشتند، زار زار در اتوبوس ها گریه می كردند. اولین تلاقی ما با مردم عراق مقابل حرم حضرت علی(ع) در نجف بود. بچه ها سینه خیز به سمت حرم امیر المؤمنین می رفتند كه صدای شیون زنان محجبه عراقی را شنیدیم. مأموران عراقی تعجب كرده بودند و می پرسیدند چرا گریه می كنید، نمی دانستند ما از كودكی به عشق امام حسین(ع) و امام علی(ع) بزرگ شده ایم. من سرچشمه های قیام عاشورایی مردم عراق را از خون اسرای شهید می دانم.
- نامه نگاری هایتان در طول اسارت چگونه بود؟
خطوط قرمز عراقی ها را می شناختیم و به صورت رمزی می نوشتیم، هر شش ماه دو نامه در حد پنج سطر به ایران می فرستادیم. البته از وقتی منافقین به استخبارات عراق نفوذ كردند، رمزی نویسی های ما لو رفت و طبیعتاً نامه های ما قطع شد.
- از روز آزادی برایمان بگویید؟
من 30 مرداد 69 آزاد شدم. وقتی از بلندگو اعلام كردند طرفین آتش بس را پذیرفته اند، بچه ها تكبیر گفتند و یكدیگر را
در آغوش گرفتند.
- دیدارتان با خانواده كجا اتفاق افتاد؟
ما در تهران برای زیارت مرقد حضرت امام(ره) به حرم مطهر رفته بودیم. من برادرم را در حرم دیدم، بعد از قرنطینه، روز دوشنبه بود كه در مسجد مادرم را به آغوش گرفتم. با توجه به شرایط جسمی پدرم انتظار نداشتم ایشان را ببینم، اما
خوشبختانه در قید حیات بودند. چیزی كه آن روز مرا اندوهگین كرد، غیبت خواهر كوچكم بود، با ورود من به ایران خواهرم به علت ابتلا به تومور مغزی فوت كرده بود. خانواده ما آن روز چشمی برای گریستن داشت و چشمی برای لبخند زدن.
- چه سالی ازدواج كردید؟
یك سال بعد از ورودم به ایران.
- از زندگی تان راضی هستید؟
راضی هستم اما از خانواده ام به این خاطر كه حداقل امكانات را از آنها دریغ كرده ام، عذرخواهی می كنم. به هر حال خوشحالم كه از اعتقاداتم عدول نكرده ام و باورهایم را به ثمن بخس نفروخته ام.
- مهریه همسرتان؟
14 سكه بهار آزادی به نیت 14 معصوم.
- همسرتان شاغل هستند؟
بله، ایشان كارشناس علوم اجتماعی و دبیر یكی از مدارس هستند.
- خانه تان كجاست؟
در نازی آباد و 67 متر است. ما آن جا را رهن و اجاره كرده ایم، با 8 میلیون تومان و 140 هزار تومان در ماه.
- از دید شما عنصری كه پیوند بین اعضای خانواده را محكم می كند؟
التزام به ارزش ها و باورهای فطری- الهی.
آن چه در خانواده های امروز می بینید و نگرانتان می كند؟
من به واقع گسست ارتباط های عاطفی بین والدین و فرزندان را بحران آفرین می دانم. شما الآن می بینید جوانان ما در هجوم انواع و اقسام شیوه های نفوذ فرهنگی غرب تنها مانده اند، نه از سوی خانواده ها به درستی درك می شوند و نه ما روی این موضوع كار می كنیم، تنها كار ما فقط ترساندن است، در صورتی كه جوان ها باید حق انتخاب داشته باشند. به عنوان یك آزاده از مسئولان گله دارم. چرا پارك ها، سینما ها و فرهنگسراهای ما از وجود خانواده های مؤمن و معتقد خالی است؟ چرا من آزاده نمی توانم فارغ البال دست خانواده ام را بگیرم و به یك فرهنگسرا مراجعه كنم. بنده واقعاً به عنوان یك عنصر فرهنگی نمی توانم خودم را ببخشم.
شهدا می گویند بعد از ما چه كردید؟ ما چطور می توانیم جواب شهدا را بدهیم. ما امروز می بینیم برخی از خانواده های شهدا و ایثارگران در تأمین ابتدایی ترین نیازهای زندگی شان عاجزند. سؤال من از مسئولان خدمتگزار این است كه آیا واقعاً نمی توان زمینه خدمتگزاری به این عزیزان را مطلوب تر از وضعیت فعلی اجرا كرد؟ آیا من آزاده حتماً باید به بنیاد امور ایثارگران مراجعه كنم و بگویم پول پیش خانه ندارم؟ من شخصاً برای پیگیری موضوعی به بنیاد ایثارگران رفته بودم، عزیزی آن جا به من می گوید شما برای خدا رفته اید نه برای خرما! این شیوه از تفكر آزاردهنده نیست؟
آزادگان و ایثارگران و خانواده های شهدای ما بیش از آن كه از كمبود مادیات رنج بكشند، از این رفتارها آزرده اند. من گاهی وقتها كارت تشكری برای جانبازی می فرستم و پشت تلفن چند دقیقه از او دلجویی می كنم، می بینم انگار دنیا را به او داده اند ، ایثارگران ما انتظار زیادی از ما ندارند، آیا ما در همین حد هم نمی توانیم از آنها قدردانی كنیم. من جانبازان قطع نخاعی را می شناسم كه از صمیم قلب می گویند ما هنوز دِین خود را به این كشور ادا نكرده ایم، آن وقت همین كه جانبازی می خواهد شروع به حرف زدن كند بدون آن كه هنوز حرفی زده باشد متهم می شود كه خرما می خواهد.
موصل4




