از آخرین روز ماه مبارک رمضان به فکر برنامه هایی برای ماه محرم و ایام تاسوعا و عاشورا افتادیم. ما از کودکی در کوچه پس کوچه های شهرهایمان هر محرم یاد و خاطره ی قهرمان کربلا ، حضرت اباعبدا... الحسین را زنده نگه می داشتیم. و اینک در اسارت به سر می بردیم. دلهایمان به عشق آن مولای سرجدا، هر روز می تپید، بخصوص اینکه در نزدیکترین فاصله با مرقد آن بزرگوار بودیم.
از طرفی هم از دشمنی این قوم با یاران آن حضرت و هم از ترس آنها بخاطر نفوذ معنوی امام حسین (ع) در برانگیختن احساسات کاملاً اطلاع داشتیم.
بی شک تمام برنامه ها باید پنهانی صورت می گرفت. محرم که فرا رسید ، برادر اسماعیل شمس که خود از مداحان اهل بیت بود دو بیت شعر به ما آموخت و بچه ها را به دو گروه تقسیم کرد تا گروهها در جواب هم نوحه خوانده و بر سرو سینه بزنند. نگهبانهایی را نیز بر پنجره ها و درب ورودی مستقر کردیم تا ما را از آمدن عراقی ها آگاه کنند. قبل از آن با مسئولین هر سه آسایشگاه هماهنک کرده بودیم که سر ساعت مشخصی عزاداری خود را آغاز کنیم.
همه چیز بخوبی پیش می رفت که ناگهان متوجه شدیم کلید در قفل چرخید و احمد ساواکی به همراه چندین سرباز عراقی به داخل آسایشگاه ریختند . معلوم نبود سهل انگاری نگهبانان باعث چنین غافلگیری ای شده بود یا خبرچینی جاسوسها.
آنها در بین دو گروه عزادار حاضر شده و به دنبال مداح و صحنه گردان مجلس بودند. هیچ کس چیزی نمی گفت. ناگهان از پشت سر ، ضربه ی شدیدی به گردنم نواخته شد . این احمد ساواکی بود. او مرا زیر مشت و لگد گرفت و گفت: بلند شو و بیرون برو. بعد سراغ اسماعیل شمس رفت و او را نیز با بد رفتاری از صف جدا کرد. آسایشگاههای دیگر بی آنکه از ما اطلاعی داشته باشند، صدای عزاداری شان بلند شد. نگهبانان عراقی تا صدا را شنیدند من و اسماعیل را به یک نگهبان سپردند و بسرعت به طرف دو آسایشگاه دیگر رفتند. لحظاتی بعد سه نفر دیگر را که دو نفرشان عمو جلیل و علی بیات بودند به ما اضافه کردند و به طرف سلولهای انفرادی بردند.
وقتی پنج نفرمان را در یک سلول کوچک حبس کردند با خنده های مضحکی گفتند : حالا هرچه می خواهید عزاداری کنید. یکی از آنها گفت: امام حسین عرب بود و ما خود او را کشتیم ، به شما مجوس ها چه مربوط که برای او عزاداری می کنید؟! گفتیم : بیش از یک میلیارد مسلمان در دنیا وجود دارد، آیا همه ی آنها عرب هستند؟ ما توسط همین امام حسین(ع)، پدر و جدش مسلمان شدیم. اسلام مال همه است ، اسلام دستور خداست. آنها در جواب گفتند: اصلاً وقتی شما نماز می خوانید ما فکر می کنیم که دارید ما را مسخره می کنید. آتش پرست و نماز؟!
در موصل4 وضعیت عزاداری عاشورای حسینی به گونه ای دیگر بود. بچه ها به عشق آن مولا ، کفشها را در آوردند و در محوطه ی اردوگاه ، پا برهنه راه می رفتند. عراقی ها اول تعجب کردند که این کار چه معنایی دارد؟ ولی روزهای بعد گیر دادند کسی حق ندارد پا برهنه بیرون بیاد. حاج آقا ابوترابی برای اینکه اصطکاکی پیش نیاید، اعلام کرد که رعایت کنید. خودش هر روز در یک آسایشگاه مجلس سخنرانی برگزار می کرد و بچه ها با شور و حال خاصی شرکت می نمودند. برای اینکه دشمن متوجه این سخنرانی ها نشود دو کار را انجام دادیم. یکی این بود که هر دو آسایشگاه در یک محل جمع شده و با قرار دادن نگهبانان مختلف در جلوی در ورودی و پنجره ها مراقب تردد عراقی ها می شدیم و کار دوم این بود که قبلاً چند نفر نیرو را بعنوان نیروهای انتظامات به عراقی ها معرفی کرده و از آنها خواستیم که اگر کاری با همه ی اسرا داشتید به این چند نفر بگویید تا مجبور به حضور مرتب در آسایشگاهها نباشید.
ما با این کار می خواستیم از حجم تردد آنها در اردوگاه خود بکاهیم.
راوی : آزاده سرافراز فریدون بیاتی ( عمو فریدون )
موصل4




