سال 62 بود. عراقیها حدود 300 نفر از بین اسرای اردوگاه موصل 3 را جمع کردند و ما را به اردوگاه جدیدی به نام موصل 4 فرستادند.در آنجا مشکلات زیادی وجود داشت؛ زیرا اردوگاه جدیدی بود و امکانات برای حداقل زندگی نیز یافت نمیشد.چند روزی در آنجا بودیم که دهة فجر فرا رسید و ما تصمیم گرفتیم روز 12 بهمن که سالگرد ورود حضرت امام (ره)، با خمیرهای نان، شیرینی تهیه کنیم که بتوانیم جشن مختصری بگیریم و کام برادران را نیز شیرین کنیم.
من در آشپزخانه به صورت مخفی مقداری حلوا درست کردم که متأسفانه عراقیها متوجه موضوع شدند. حلواها را در ظرفهای بزرگ غذا ریختم و آنها را به داخل آسایشگاه آوردم.
حدود ساعت 9 شب، ناگهان عراقیها به سوی آسایشگاه ما هجوم آوردند تا آنها راپیدا کنند. اگر شیرینیها یافت میشد جرم بزرگی بود و سر و کارمان به زندان میافتاد. من به سرعت ظرف غذاها را وسط آسایشگاه چیدم و یک پتو روی آنها انداختم و خودم روی آن دراز کشیدم و چون در بهداری اردوگاه کار میکردم، یکی از پزشکیاران به نام اسماعیل نیکی قبل از اینکه عراقیها وارد شوند، شروع کرد به داد زدن که دکتر! دکتر! ما مریض داریم.
تصمیم سریع و عاقلانة او برای این بود که عراقیها به من که روی آن پتو دراز کشیده بودم، شک نکنند. پزشک عراقی آمد و داخل آسایشگاه شد. او دکتر فارس بود و چون پزشک خوبی بود، اسماعیل ، یواشکی جریان را در گوش او گفت، که «حسن بیمار نیست و او روی شیرینها خوابیده است.» سربازان عراقی هم ایستاده بودند.
دکتر فارس نبض مرا گرفت و به آنها گفت: حسن به شدت مریض است و نباید به هیچ وجه تکان بخورد! سپس او به بهداری رفت و آمپول تقویتی آورد و به من تزریق کرد و گفت: بخواب! و به دیگران گفت : تا صبح نباید او را تکان بدهید و اگر صبح بهتر نشد او را به بیمارستان موصل اعزام میکنم.
عراقیها همة جاها بویژه داخل کیسههای انفرادی را گشتند؛ ولی هیچ چیز به دست نیارودند و شیرینی زیر بدن من بود و من روی آنها خوابیده بودم.
صبح که شد حاج آقا ابوترابی گفت: یک مقدار از حلوا برای دکتر ببر!
من مقداری از آن شیرینیها را برای او بردم و او گفت: بیرون بهداری نگهبانی دهید تا من بخورم.
او حلواها را میخورد و میگفت: این حلوا بمب است!
جشن آن روز ما با موفقیت انجام شد و این کار نیز باعث شادی بیشتر برادران گردید.
منبع: پیام آزادگان
موصل4




