چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۸
بیان خاطرات جالب و خواندنی در گفتگو با آزاده نصرت الله پازوکی

غلامرضا تیغی را که در دستش گرفته بود دور بند اول انگشتش کشید و گفت ما بند بند انگشتانمان را جدا می کنیم. در این لحظه عراقی ها دورش ریختند و تیغ را از دستش گرفتند. این کارش خیلی جلوی کتک های ما را گرفت. عراقی ها گفتند که اینها دیوانه اند، ولشان کنیم. آنها گفتند آنقدر شما را داخل آسایشگاه نگه می داریم تا بپوسید. ما حدود چهار ماه و نیم داخل ماندیم تا حاج آقا ابوترابی وارد اردوگاه ما شد. آن چهار ماه داخل آسایشگاه هم برای خود ماجرایی دارد.

****

لطفاً خودتان را معرفی کنید ؟

نصرت الله پازوکی فرزند اسدالله هستم که در تاریخ 30 مهر 59 به جبهه اعزام شدم و در تاریخ  20/10/1359 در یک عملیات ایذایی در جاده آبادان- ماهشهر اسیر شدم و دلیلش هم وجود جاسوس در اتاق جنگ آبادان بود. که بعد از مدتی آنها را شناسایی کرده و دادگاهی شان کردند.

- برخورد عراقی ها در لحظه اسارت و احساستان را از آن لحظات بیان کنید؟

 سؤال جالبی پرسیدید. خیلی ها از من سؤال کردند که لحظه آزادی چه حسی داشتید؟ من جواب دادم : همان احساسی را که لحظه اسیر شدن داشتم. ما نمی فهمیدیم که چه اتفاقی دارد می افتد، فقط نگاه می کردیم، مات و مبهوت بودیم. اتفاقاً وقتی هم که به ایران آمدیم همینطور بودیم، فقط نگاه می کردیم. درست همین حالت ها هم از آن طرف بود. آنقدر ناراحت بودیم که مات و مبهوت شده بودیم و نمی فهمیدیم که چه اتفاقی دارد می افتد. ما در سنگر تانک گیر کرده بودیم ،در این سنگر 7-8 نفر بودیم که 3-4 نفرمان شهید شده بودند، در فاصله 10 متری ما تانک عراقی ها آمد که لوله اش را به سمت سنگر گرفته بود . همه چشمانمان را بسته و دستهایمان را بالا برده بودیم و هر چیزی را که داشتیم از خودمان باز کردیم و به زمین انداختیم. عراقی ها آمدند و ما را گرفتند. قبل از اینکه اسیر شویم با بی سیم داد می زدیم که از خمپاره های داخل نخلستان های آبادان به اطرافمان شلیک کنند تا کمی شلوغ شود شاید بتوانیم فرار کنیم ولی هیچ خبری نشده بودو اما به محض اینکه اسیر شدیم تازه خمپاره های خودمان شروع کردند به شلیک و به خاطر همین 3-4 نفر از خودمان در این لحظات زخمی شدند. بعد از این اتفاق عراقی ها ما را به خرمشهر و از راه شلمچه به بصره بردند. تقریباً بعد از ظهر بود که به پادگان بصره رسیدیم. ما را در سالنی خواباندند و فردا شبانه ما را به سمت بغداد حرکت دادند. زمستان بود و هوا بسیار سرد و مسیر هم خیلی طولانی بود. علاوه بر آن در ماشینی که فقط 10 تا صندلی داشت، 20 نفر را سوار کرده بودند و فقط 10 نفر نشستند و 10 نفر باقی مجبور بودند کف ماشین بنشینند که چون کف ماشین آب جمع شده بود در آن زمستان سرد بسیار آزار دهنده بود. حدود 4 صبح ما را سر یک سه راهی رساندند که از آنجا ماشین عوض شد و با اتوبوس باقی مسیر را طی کردیم. این از بدجنسی عراقی ها بود که سر سه راهی ماشین را وسط آب نگه داشته بودند و ما را از داخل ماشین هل می دادند پایین که چون جایی را نمی دیدیم همه داخل اب می افتادیم. خلاصه ما را به وزارت دفاع بردند. همه این مسیرها مسیر اسم نویسی و ثبت نام بود. در وزارت دفاع ما را به یک اتاق حدوداً 6×5 بردند که 120 نفر به مدت سه روز در آن بودیم. یعنی بین دو نفر به اندازه 5 سانت هم فاصله نبود. آنهایی که وزارت دفاع رفته بودند خیلی خاطرات بدی از آنجا دارند. بازجویی های آنجا که تمام شد، از بین اسرایی که آنجا بودند ما و دو سه گروه دیگر را با قطار به موصل منتقل کردند. آن قطار، قطار بار بری بود که بار واگن هایش همه آهن و فلز بود که خیلی صدای عجیب و غریب و گوش خراشی داشت که الآن هم که بعضی اوقات آن صدا به ذهنم می آید اذیت می شوم. آنجا بقدری تاریک و سرد بود که نمی توانستیم بخوابیم و این صدای گوش خراش هم بر آن افزوده می شد. اصلاً همدیگر را نمی دیدیم، فقط یکدیگر را لمس می کردیم . مسن ترهایی که در بین ما بودند با پا به بقیه می زدند که نخوابند چون اگر کسی می خوابید از سرما یخ می زد و آنها با این کار می خواستند مانع خوابیدن افراد شوند. به شهر موصل رسیدیم. در ایستگاه اتوبوس پارک کرده بودند که ما می دویویم و سوار اتوبوس می شدیم. در حین دویدن بودیم که پیرزنی وقتی ما را دید به طرف ما تف انداخت. وارد اولین اردوگاه موصلی که تأسیس شده بود( موصل یک قدیم ) شدیم. ما جزء اولین اسیرهای جنگی بودیم که شماره کارت من 838 بود. وارد آسایشگاه 9 شده بودیم.

- در مورد جوّ موصل2 ( موصل 1 قدیم ) برایمان بگویید.

اکثر کسانی که اوایل جنگ اسیر شده بودند در خرمشهر و قصرشیرین به اسارت در آمده بودند که یا شخصی بودند یا ارتشی. در موصل 2 تعداد 9 آسایشگاه بودیم که فقط  3 آسایشگاه نمازخوان و روزه بگیر بودند. در ماه رمضان عراقی ها آمدند و گفتند که هر کس می خواهد نماز بخواند و روزه بگیرد این طرف بایستد که آنهایی که می خواستیم روزه بگیریم به اندازه 3 آسایشگاه شدیم. جو بسیار بدی بود. کمکی که خدا به ما کرد این بود که ما در 3 آسایشگاه جمع شدیم که این 3 آسایشگاه ید واحد شدند که حدوداً 350 نفر بودیم.

در موصل 2 که بودیم، کاسه ی داغ تر از آش بودیم و احکام را هم بلد نبودیم. آنجا بعد از اینکه ماه رمضان تمام شد گفتند که باید بلوک بزنید. که ما همه با هم تصمیم گرفتیم و گفتیم که بلوک نمی زنیم. حال استدلال ما این بود که سود رساندن به کافر تحت هر شرایطی حرام است. در دهان شیر چنین تصمیم گرفتنی سخت است. روال عادی این بود که از آسایشگاه 1 شروع کنند به بلوک زدن ولی عراقی ها در این جریان تصمیم گرفته بودند که از آسایشگاه 9 شروع به بلوک زدن بکنند. چون جاسوس ها به گوش آنها رسانده بودند که ما چنین تصمیمی گرفته ایم. خلاصه از آسایشگاه 9 شروع کردن به بلوک زدن تا اینکه به آسایشگاه ما ( آسایشگاه 3 ) رسیدند. عمو فریدون که ارشد آسایشگاه ما بود، گفت: آقایون، کریم آمده است و می گوید که باید کار کنید. کار می کنید؟ که همه بلند گفتند: نخیر. چون آنجا کسی نباید تک جواب می داد. خلاصه کریم رفت. ما هم روال را می دانستیم که آنها از هر آسایشگاهی سه چهار نفر را تک تک طبقه بالا می برند. خلاصه از هر آسایشگاهی سه چهار نفر را بلند کردند که از آسایشگاه ما من، فرامرز و احسان که بچه قصرشیرین بودند و مهدی جهانیان که بچه شمال بود را بردند. روال این بود که این چهار نفر باید بار این 120 نفر را به دوش می کشیدند و آنقدر آنها را کتک می زدند تا کم بیاورند که در این صورت یعنی کل 120 نفر کم آورده اند ولی اگر کم نمی آوردند یعنی همه افراد پابرجا هستند.

چهار نفر از آسایشگاه ما و چهار نفر از آسایشگاه بغلی را بلند کردند- که یک نفرشان محمدباقر بچه بهبهان و دیگری رجب کشاورز بچه کردکوی بود- و به یک اتاق مخصوص شکنجه در طبقه بالا بردند. تک تک بچه ها را می بردند و فلک می کردند. کابلی که به کف پا می زدند خود دنیایی داشت، یعنی خیلی وحشتناک بود. همه ی ما را زدند. بعضی ها غش می کردند و می افتادند و پوست و گوشت پایشان از بین می رفت. بالاخره حریفمان نشدند و ما را به آسایشگاه برگرداندند.

در آسایشگاه با بدن خونین افتاده بودیم که ناگهان در را باز کردند و یک نفر را به داخل هل دادند. دیدم که غلامرضا بیات بود. ماجرا از این قرار بود که سرهنگ داخل آسایشگاه می آید و می گوید که یک نفر بلند شود و بگوید که چرا کار نمی کنید؟ کسی بلند نشد. غلامرضا بیات که اهل مشهد و بنا بود، بلند می شود و می گوید که من غلامرضا بیات ترک از لشکر 77 خراسان به نمایندگی از طرف این بچه ها به شما می گویم که ما برای شما کار نمی کنیم. بچه ها به او گفتند که بشین. او گفت من می خواهم حرف بزنم و باز تکرار کرد که ما برای شما کار نمی کنیم. سرهنگ گفت: برای چه کار نمی کنید؟ غلامرضا جواب داد: به خاطر اینکه قرآن گفته است. قرآن گفته برای کافر نباید کار کرد. شما هم کافرید و ما مسلمان.

به سرهنگ برخورد و گفت که پدرتان را در می آوریم. کار نمی کنید؟ اگر شده تک تک شما را بکشیم و جنازه شما را پای این بلوک ها ببریم باید شما بلوک بزنید. غلامرضا گفت: قربان برای آنهم یک فکری کرده ایم. سرهنگ گفت چه فکری؟ گفت: اگر قرار است دستهای ما برای شما کار کند، ما دستهایمان را قطع می کنیم و این هم اولین نمونه اش.

در این لحظه غلامرضا تیغی را که در دستش گرفته بود دور بند اول انگشتش کشید و گفت ما بند بند انگشتانمان را جدا می کنیم. در این لحظه عراقی ها دورش ریختند و تیغ را از دستش گرفتند و وقتی ما بالا در حال کتک خوردن بودیم، دیدیم او را در حالیکه غرق خون بود بالا آوردند.

این کارش خیلی جلوی کتک های ما را گرفت. عراقی ها گفتند که اینها دیوانه اند، ولشان کنیم. آنها گفتند آنقدر شما را داخل آسایشگاه نگه می داریم تا بپوسید. ما حدود چهار ماه و نیم داخل ماندیم تا حاج آقا ابوترابی وارد اردوگاه ما شد. آن چهار ماه داخل آسایشگاه هم برای خود ماجرایی دارد.

چهار ماه کامل داخل آسایشگاه حبس بودیم و در این مدت هرگز آفتاب را ندیدیم. یکسری چیزهایی هست که نمی شود گفت ولی اصلی ترین مسائل است. مثلاً تا بحال دیدید که اسیری در تلویزیون بگوید که مثلاً در این چند ماهی که حبس بودیم چگونه دستشویی می رفتیم؟ شاید حال مردم به هم بخورد در صورتیکه یکی از بزرگترین معضلات ما در این چهار ماه بود. صبح زود برای مدت 10 دقیقه در را باز می کردند تا برای رفع حاجت برویم . در مسیر آنقدر ما را می زدند تا به دستشویی برسیم و دوباره هنوز نفر آخر به دستشویی ها نرسیده بود بچه ها را می زدند تا به آسایشگاه برسیم. یعنی از 120 نفر 10 نفر بیشتر نمی توانستند به دستشویی بروند. این مشکل یک روز دو روز که نبود، تکلیف بچه ها چه بود؟ این ها را نه می شود گفت و نه می توان در کتاب آورد. شاید هر کس بشنود حالش بد شود و بگوید که اینها به چه چیزهایی گیر داده اند. ولی خیلی مطلب مهمی است.

برای حل این مشکل بچه ها پیت حلبی ای را در گوشه ای از آسایشگاه گذاشته بودند و در آن مدفوع می کردند و آنوقت بعضی از بچه ها مثل روح الله ندرلو و یزدان صالحی که اهل کرمانشاه بود ( که خدا حفظشان کند )، محتویات پیت حلبی را در آب حل می کردند و از طریق شیلنگی که به بیرون راه داشت به داخل باغچه هدایت می کردند. حال این شیلنگ بعضی وقت ها گیر می کرد که آن را در می آوردند و آنقدر فوت می کردند تا گیرش برطرف شود. این ها چیز های عجیبی بود که هیچ جایی در مورد آنها سخنی گفته نمی شود.

ما اول زمستان داخل آسایشگاه حبس شدیم و یک ماه بعد از عید آزاد شدیم و آن زمان بود که حاج آقا ابوترابی تازه وارد اردوگاه ما شده بودند. ما اصلاً ایشان را نمی پذیرفتیم و می گفتیم که او هم عراقی است و دارد با عراقی ها همکاری می کند و به ایشان خیلی تهمت می زدیم و به او می گفتیم که شما اصلاً روحانی نیستید. یک شخص روحانی که با عراقی ها همکاری نمی کند. ایشان با آرامشی که داشتند می گفتند: به خدا من از شماها هستم. ایشان می گفت ما حکم تقیه داریم و این کارهایی که شما می کنید حرام است و چه کسی گفته است که شما باید این کارها را بکنید! بعد از این حرفها حاج آقا از عراقی ها 10 روز مهلت خواست و گفت که اجازه بدهید من اینها را راضی می کنم.

بعد از این حاج آقا به آسایشگاه ها می آمد و صحبت می کرد و آنقدر بحث و جدل کرد تا قبول کردیم که به سر کار برویم. از هر آسایشگاهی باید 10 یا 20 نفر می رفتند. ولی از آسایشگاه هر 120 نفرمان رفتیم. شخصی بنام اسماعیل شمس بود - که خدا حفظش کند - برای هر یک بلوکی که از غالب بیرون می آمد می گفت: « برای سلامتی سلامتی امام خمینی صلوات ». برای همین عراقی ها گفتند که دیگر نمی خواهد شما بلوک بزنید. به این ترتیب هم آزاد شدیم و هم دیگر بلوک نزدیم. بعداً عراقی ها گفتند بابت بلوکی که می زنید به شما پول می دهیم و هر کس هم که دوست دارد می تواند بیاید. دیگر این کار از حالت اجبار در آمده بود.

یکی دیگر از مشکلات بزرگ ما در این چهار ماه ، غسل کردن بود. ما هم در آ زمانمثل وسواسی ها بودیم که می گفتیم: « کابل هم می خوری بخور ولی وضو را کامل بگیر » در صورتی که حکم شرع این نبود. یادم هست که ساعت 5 صبح یکی از هین روزها گفته بودند که 12 نفر بروند و شوربای صبحانه را بگیرند.  این 12 نفر به مدت پنج دقیقه وقت داشتند تا بروند داخل دستشویی و ظرفها را بشویند. عراقی ها هم دم در ایستاده اند و مدام به در دستشویی که زودتر بیایید. یا مثلاً هروز نوبت 5-6 نفر می شد که به حمام بروند . یک روز نوبت من بود که به حمام بروم. هیچ وقت این صحنه یادم نمی رود که وقتی شیر آب را باز کردم اول یخش شکست و افتاد و بعد من زیرش رفتم. از سرما داشتم قالب تهی می کردم. حاج آقا ابوترابی با آمدنش ما را نجات داد. ما مثلاً می گفتیم باید از سرما بمیری ولی غسلت را بکنی که حاج آقا آمد گفت چه کسی این را گفته و کجای احکام نوشته شده است؟! ما تا یک سال نمازمان را هم بصورت کامل می خواندیم و هم بصورت شکسته . چون حکمش را بلد نبودیم. حاج اقا ابوترابی واقعاً نور بود که همه ما را نجات داد. اگر ایشان نبودند ما زیر کتک ها از بین می رفتیم. ایشان یک فرشته ای بودند که خداوند برای نجات ما فرستاده بود.

- لطفاً ماجرای آتش زدن انبار در موصل یک قدیم ( دو جدید ) را توضیح دهید؟

اردوگاه های موصل بصورت قلعه های قدیمی بود که وسط آن حیاط بود و دور تا دور آن اتاق ها بودند. یعنی از اتاق ها به بیرون راهی نیست و به حیاط راه داشتند. در صورتیکه اردوگاه های دیگر مثل اردوگاه رومادیه اینطوری نبودند. اردوگاه های موصل یک قلعه دو طبقه بودند که زاویه و گوشه اش را که خیلی هم بزرگ بود ما در تصرف نداشتیم. ما نمی دانستیم آنجا چیست که یواش یواش یکی دو تا از بچه ها سر در آوردند که آنجا انبار تدارکات عراقی هاست. کم کم تعدادی بودیم که شروع کردیم به خالی کردن این انبار تدارکاتشان. چیزهایی که داشتند بیشتر ملزوماتی مثل زیرپوش و شورت و جوراب بود که به ما هم از همان ها می دادند. ما هر دفعه 7-8 تا از اینها را زیر بغل می زدیم و بیرون می آوردیم. ما حتی آنجا کارد و سرنیزه و یکسری TNT گیر آورده بودیم و همچنین یکی دو تا کلت که آنها را بیرون آوردیم و در زمین اردوگاه در حیاط چال کردیم که برای روز مبادا از آنها استفاده کنیم. یکی از بچه ها بنام قدرت هزاوه بود که برای خودش اعجوبه ای بود. قدرت انبار را آتش زد. وقتی انبار آتش گرفت عراقی ها جرأت نمی کردند که داخل بروند و آتش را خاموش کنند. داد و فریاد می کردند و آب و کپسول آتش نشانی می دادند که خاموش کنید ولی خودشان جرأت نمی کردند جلو بیایند و می دادند به بچه ها که ببرند. بچه ها هم کپسول ها را پشت در خالی می کردند ولی روی آتش نمی ریختند و بالعکس هرچه لباس دستشان می آمد را روی آتش می ریختند تا آتش همچنان شعله ور بماند. خلاصه آتش خاموش نشد و آنجا بطور کامل سوخت. البته ما مخالف آتش زدن بودیم چون داشتیم از آنجا استفاده می کردیم. به هر حال از روی شیطنت یا حس ماجراجویانه آنجا را آتش زدند. خلاصه قضیه اینجا فیصله پیدا کرد و هیچ کس هم چیزی نفهمید و ماجرا تمام شد. بعد از مدتی ما را از این اردوگاه به موصل 4 ( موصل 3 قدیم ) منتقل کرده بودند. به قول خودشان اشرار را از همه جا جمع کرده بودند و آنجا برده بودند تا بهتر مسلط باشند. تا اینکه عید سال 62 دو نفر از اردوگاه قبلی ما یعنی موصل 2 ( یک قدیم ) فرار کرده بودند. عراقی ها گفته بودند که اینها از کجا امکانات آوردند که جاسوس ها گفتند از داخل آن انباری که آتش زدند ( حال از این داستان یک سال گذشته بود ). عراقی ها گفتند که آتش زدند یا آتش گرفت؟! گفت نه آقا آتش زدند. یک پیرمرد خوزستانی بود که او ماجرا را لو داده بود که عراقی ها هم او را خیلی کتک زدند که چرا الآن داری این مطالب را می گویی.

خلاصه ما فقط خبر داشتیم که دو نفر فرار کردند و دیگر چیزی نمی دانستیم چون اصلاً از هم هیچ اطلاعی نداشتیم. دو سه هفته بعد از آن فرار یک روز آمدند و در اردوگاه را باز کردند و داخل آمدند. دو اسم را خواندند که یکی من بودم و دیگری قاسم کمپانی. که ما را بردند و حسابی کتک زدند و دلیلش هم درگیری با یکی از بچه های مشکل دار بود. آن شب ما را خیلی بد کتک زدند البته ما سه نفر بودیم منتهی حسن رجایی و احمد روزبهانی و غلام کربلایی و چند نفر دیگر را که 8-9 نفر شده بودیم آوردند و کتک زدند. اوائل بهار بود که سرمای هوا کاملاً نرفته بود. طوری می زدند که بچه ها بیهوش می شدند بعد آب می ریختند و پنکه را روشن می کردند که طرف به هوش بیاید.

شب عجیب و غریب و سردی بود. اصلاً سابقه نداشت که بخاطر دعوای بین بچه ها اینقدر کتک بزنند . غافل از اینکه آنطرف یکی فرار کرده بود و بخاطر همین زدن همه ی اردوگاه شروع شده بود و وقتی هم که زدن همه شروع می شد ما هم سعی مان بر این بود که کسی به صورت انفرادی دست آنها نیفتد چون او را می کشتند.

فردا صبحش ما را آزاد کردند ولی بعد ازظهرش دوباره من و قاسم کمپانی را صدا زدند. حال ما از قضیه هیچ خبری نداشتیم. به قاسم گفتم که: تو خبر داری؟ گفت: نه. چون چشم ها را دم در می بستند با خودم گفتم که حرکتی انجام بدهم تا معلوم شود ما را برای چه می برند؟ آیا از کتک خبری هست یا نه؟ چون بقیه اش که دست ما نبود. چشمم را که خواست ببندد هنوز بندش را سفت نکرده بود که گفتم: آخ سیدی ، چشمم. که محکم یک کشیده تو گوشم زد. گفتم: قاسم، بیرون فقط کتک هست. که همان هم شد. از همان لحظه که ما را می خواستند سوار ماشین کنند با قنداق تفنگ و چوب و لگد زدند تا ما را به اردوگاه قبلی خودمان بردند که باز هم نمی داستیم که چه شده است.

چشم و دست بسته بودیم. ما را از راه پله ها بالا بردند و رو به دیوار نشاندند . باز هم توجیه نبودیم که داستان چیست؟ اگر ندانی که داستان چیست خیلی اذیت می شوی. همانطور که صورتم را رو به دیوار نگه داشته بودم به بغل دستی ام گفتم: نمی دانی قضیه چیست و چه خبر است؟ که دیدم یکدفعه با لگد از پشت به کله ام زد و صورتم به دیوار خورد که فهمیدم مثل اینکه اوضاع خیلی خرابتر از این حرفهاست. چون کله سفت تر از صورت است دیگر کله ام را به سمت پایین گرفتم که اگر با لگد به من زد ، سرم بجای صورتم به دیوار بخورد.

صدای بچه ها را که زیر کابل شنیدم فهمیدم که داستان چیست؟ نوبت من شد. صدایم زد و گفت: نصرت! بلند شو. بلندم کرد. دستم را با طناب پلاستیکی که رویش لباس آویزان می کنند بست. این طنابها خیلی سفت و بد است که وقتی دستم را با این طناب از پشت بسته بود احساس کردم که دستم دارد قطع می شود و نفسم داشت بند می آمد و هیچ کاری هم نمی توانستم بکنم. حتی جرأت نمی کردم ناله کنم تا من را داخل برد. اسمم را سؤال کردند، گفتم: نصرت. گفت: اسماعیل راج پور را می شناسی؟ گفتم که دست و چشمم را باز کنید تا به شما بگویم. افسر گفت: اِفتَح اِفتَح . یعنی بازش کن. دستم را که باز کرد جلویش بردم در حالتی که داشتم آن را ماساژ می دادم که دیدم از لای گوشتهای دستم خون بیرون زد. جوری شد که افسری که پشت میز نشسته بود فحش داد و گفت که چرا این را اینطوری بستید؟ یک چنین حالتی که خیلی دلش سوخت.

افسر پرسید: تو اسماعیل راج پور را می شناسی؟ماجرای آن روز اینطور بود كه، با نبی مواد منفجره را در سطل آشغال چیده بودیم كه من بردم آن را مخفی كردم و به بچه ها گفتم كه وقتی من سطل آشغالی را به سمت جایگاه آشغال ها می برم شما به من نگاه نكنید تا عراقی ها متوجه نشوند كه حواس چند نفر به من است و شك كنند. یكی از بچه ها ( م.ن ) ما را لو داد كه مثلاً نبی داد و نصرت برد. تا سر پیچ اول اردوگاه مرا دیده بود ولی مابقی اش را چون داخل رفتم دیگر ندیده بود. كه (‌سرباز عراقی به من ) می گفت: فلانی تا آنجا تو را دیده، حالا بگو آن را كجا مخفی كردی؟ من فهمیدم كه از آنجا به بعد را نمی داند. بهترین راه برای فرار از پاسخگویی این بود كه وقت كشی كنیم، بنابراین وانمود كردم كه اصلاً عربی نمی فهمم و سعی می كردم كه زیاد هم صحبت نكنم. به مترجم می گفتم كه بگو سیدی به خدا قسم، او هم می گفت كه می گوید سیدی به خدا قسم. می گفتم بگو سیدی به قرآن قسم، مترجم می گفت می گوید سیدی به قرآن قسم. باز می گفتم سیدی به جان مادرم، می گفت كه می گوید سیدی به امی.  به همین ترتیب وقت كشی كردم. خلاصه از چهارده معصوم شروع می كردیم و وقتی هم كم می آوردیم از پدر و مادرمان مایه می گذاشتیم. بالاخره چاره ای نداشتیم.

به من گفت: من با تو خوب رفتار می كنم تو هم باید حرف بزنی. گفتم من حرف می زنم و مشكلی ندارم، شما هرچه سئوال كنید جواب می دهم. در بازجویی ها آنها به كسی سیگار تعارف نمی كردند. ولی آنروز به من سیگار تعارف كه من برداشتم و در دستم گرفتم، فندك زد، گفتم روشن نمی كنم. گفت: چرا؟ گفتم: آخر ما در فرهنگمان جلوی بزرگترها سیگار نمی كشیم، ما به شما احترام می گذاریم. آنها به هم نگاهی كردند و با خود گفتند كه معلوم است كه این از هفت خط هاست! پوزخندی به هم زدند و گفت: كه من دستور می دهم كه سیگار را روشن كنی، گفتم چون شما دستور می دهی چشم روشن می كنم. این سیگار كشیدن من هم چند دقیقه از زمان را كشت. بازجویی اول از من تقریباً نیم ساعتی طول كشید كه من همینطور با لغات با آنها بازی می كردم. یكی از آنها كه در بازجویی خیلی وارد بود اشاره كرد بیرون ببریدش. مرا بیرون بردند و ده دقیقه بعد دوباره صدایم كردند. تا رفتم داخل گفتم: سلام علیكم‌ ( چشمانم بسته بود ). تا گفتم سلام محكم زد تو گوشم. گفت: لا سلام و لا علیك

حرف بزن، آنهم هر چه كه ما می گوییم. گفتم: باشه، مگه من حرف نزدم؟ فهمیده بودند كه من آنها را به بازی گرفته ام بنابراین داخل كه شدم اصلاً فرصت ندادند. سیلی زدند و مرا فلك كردند.كتك خور من بد نبود، در كتك خوردن وارد بودم. زدند و من غش كردم. خودم را به بی حالی می زدم، خیلی حالت عجیب و غریبی بود. هر چه می زدند من از حال می رفتم و در عالم دیگری بودم، كف كردم و شروع كردم به غش كردن، او مدام حرف می زد و من فقط می لرزیدم. چون اگر حتی كلامی هم می گفتم كه مثلاً من بودم برای همیشه نابودم می كردند، به خاطر همین هیچ یك از بچه ها گردن نگرفت. دو نفر گردن گرفتند كه آن دو نفر را بردند و به سرنوشت بدی دچار شدند.

آنجا دو روز بودیم كه دو سه مرحله مرا بردند و زدند. خلاصه از ما آبی گرم نشد. باید بگویم كف پا خیلی حساس است، وقتی كابل می خورد تمام بدن انسان می خواهد متلاشی شود. خیلی محكم می زدند. كابل كه به كف پا می خورد گوشت را بلند می كرد. اصلاً یك ضربه اش را هم طاقت نمی آوردیم كه از شدت درد فریاد نزنیم. چون وقتی زیر كتك فریاد می زنید دو اثر دارد: اثر اول روی روح و روان كسی كه كتك می زند تأثیر دارد، دوم خودت تخلیه می شوی و می توانی ضربات بیشتری را تحمل كنی. ولی یكی بود بین ما كه خیلی برایم عجیب بود، (شخصی بود بنام یعقوب كه اهل تبریز بود و قبل از اسارتش وقتی كه شهید چمران در درگیری های جبهه جنوب زخمی شد، یعقوب او را از درگیری بیرون كشیده و به بیمارستان می برد. وقتی به ملاقات شهید چمرا به بیمارستان می رود، چمران كلتش را به عنوان یادگاری به وی می دهد. یعقوب چنین آدمی بود.) مخصوصاً برای ما كه كتك خور حرفه ای بودیم. وقتی كه او را شكنجه می كردند صدای كابل و صدای یعقوب از پشت در شنیده می شد. او خیلی با آرامش صحبت می كرد. واقعاً برای ما جای تعجب بود. من دقیقاً كابل هایی را كه به او می خورد شمردم. تا شماره 15 اصلاً صدای فریادی از او نشنیدیم، در حالیكه ما با یك كابل هم نفسمان بند می آمد اما او خیلی آرام فقط می گفت: ببین سیدی، صبر كن یك دقیقه نزن، توضیح می دهم. در حالیكه صدای كابل هایی كه به او می خورد به گوش می رسی. از شماره 15 به بعد صدای یعقوب كمی بالاتر رفت.تا 25 ضربه كابل را یعقوب توانست تحمل كند، بعد یكدفعه شروع كرد به فریاد زدن با صدای بلند. تازه شبیه وقتی شده بود كه بقیه با خوردن كابل فریاد می زدند! خیلی برایم عجیب بود كه تا این حد تحمل كرد. تا اینكه كم كم صدایش قطع شد. ما فكر كردیم كه حتماً كتك را قطع كرده اند. همه جا سكوت محض بود، ما نمی دانستیم كه چه شده است. عراقی ها سراسیمه اینطرف و آنطرف می رفتند. بعداً متوجه شدیم كه یعقوب زیر ضربات كابل شهید شده است. ( یكی از ایرانی ها كه پیرمردی بود بنام چهار لنگ كه او را در قبرستان موصل دفن كرد می گفت: سر یعقوب ضربه خورده بود. ) پانزده دقیقه بعد از قطع شدن صدای یعقوب ما را صدا كردند، به داخل اتاق بردند، چشمهای ما را باز كردند در حالیكه همه ما در اثر ضربات كابل خونین و زخمی بودیم و هیچ كس نمی توانست روی پای خودش بایستد. به دروغ به ما گفتند: سید الرئیس صدام تلگراف زده كه با اسرا مهربانی كنید، شما را عفو كرده و شما می توانید بروید! ما با خودمان گفتیم چطور چنین چیزی ممكن است. بعد فهمیدیم به خاطر شهادت یعقوب زیر شكنجه بوده است. در این ماجرا من و احمد روزبهانی و قاسم كمپانی و حسین مروتی و اسماعیل نیازی و نبی و یعقوب و ... بودیم. حسین مروتی خیلی بد ناله می كرد، هنوز صدای ناله اش در گوشم هست. حسین خیلی لاغر و نحیف بود. دیگه ناله هم نمی توانست بزند. من و احمد روزبهانی غربتی بودیم، یكی كه می خوردیم خیلی فریاد می كردیم. ولی حسین مظلوم بود.

لطفاً خاطره ای از شكنجه در موصل4 برایمان بیان کنید؟

یك شب بعد از آمار عراقی ها آمدند و من، غلام كربلایی، حجت ساریخانی، مرتضی فراهانی، حمید روزبهانی و حسن رجایی را در اتاقی بردند. به تعداد دو برابر ما سرباز عراقی آمدند. یكی از عراقی ها كریم نام داشت. لاغر بود و قد بلندی داشت و ورزشكار بود. كارش تقسیم كردن ما برای كتك خوردن بین سربازهای عراقی بود و محكم با سیلی به ما می زد و مثلاً می گفت: غانم و منعم این مال شما. حدود ده پانزده دقیقه همه ما را زدند، آنهم نه كتك زدن معمولی، به حدی دردناك بود كه فریادهای ما كل اردوگاه را می لرزاند. اصلاً نمی شد طاقت آورد، درد كابل خیلی خیلی بد است. گوشت بدن را می كند، ما هم لاغر و ضعیف و نحیف بودیم. به همین ترتیب ما را پانزده دقیقه زدند.(تصور كنید كه یك تشك به شما بدهند، چوبی هم بدهند و بگویند كه با این چوب تشك را بزنید،بعد از زدن چند ضربه خسته می شوید و نفستان می برد، حال ببینید كسی كه كتك می خورد چه می كشد؟) بعد از آن ما كنار دیوار نشستیم. روش كتك خوردن را هم یاد گرفته بودیم، مراقب بودیم كه ضربات به نقاط حساس بدنمان نخورد. یكی دیگر از سربازان بنام مقداد كه ظاهراً شیعه هم بود خیلی هیكلی، خشن و بزرگ جثه بود، آمد رو به روی من و گفت: دستت را جلو بیاور. من كف دستانم را جلو آوردم. گفت: نه از پشت دست. من نگاهی به دستان ضعیف و لاغر خود كردم و نگاهی هم به كابل، با خودم گفتم: اگر به پشت دست من بزند همه استخوان هایم خورد می شود، بنابراین دستانم را زیر بغلم پنهان كردم. مقداد مدام فریاد می كشید و با لگد مرا می زد، من هم می دانستم كه اگر پشت دستم را بزند برای تمام عمرم ناقص می شوم، مدام التماس می كردم و كمرم را نشان می دادم، می گفتم به كمرم بزن، هر جا دوست داری بزن، فقط به پشت دستم نزن. می دانستم كه به حضرت ابوالفضل خیلی احترام می گذارند، مدام هم به حضرت عباس قسمش می دادم. از نظر روحی هم خیلی برایم سخت و رنج آور بود كه به او التماس كنم. بالاخره مقداد هم عصبانی شد و تا می توانست به كمرم زد.

تهیه و تنظیم: محمدی نیا 

 

موصل4

 

 

 

نام:
آدرس ایمیل:
آدرس Url: