از تانک پريدم پايين و رفتم. فرمانده گفت عراقي ها را بکش! اسلحه را آماده کردم و گرفتم سمتشان. پوتين ها را درآوردند و شروع کردند به گريه زاري. فرياد مي زدند دخيل خميني، يا ابن الزهرا! افتادند به دست و پاي بچه ها. مگر ديگر کسي از دلش مي آمد اينها را بکشد. با هر بدبختي که بود يکي از ماشين ها را تخليه کرديم و فرستاديمشان عقب
*****
¤ شروع جنگ را يادتان هست؟
- خوب هنوز حال و هواي انقلاب در مردم بود. وقتي خبر را شنيدم شوکه شدم. انگار انقلابي درونم ايجاد شد. من جزء اولين بسيجيان شهرمان بودم. يادم هست بواسطه يک اردو با بسيج آشنا شدم. در آن اردو صحبت هايي شد که احساس کردم گمشده خودم را پيدا کرده ام. جايي براي من که دنبال آرمان هايم بودم و مي خواستم هر کاري از دستم برمي آيد انجام دهد. ديگر طوري شده بود که همه زندگي من بسيج بود. در آموزش هاي نظامي هم علي رغم سن کمم حضور خوبي داشتم.
¤ اولين بار کي به جبهه اعزام شديد؟
- اولين بار که مي خواستم بروم عمليات بستان بود که به دليل همان کمي سن اجازه ندادند و موفق نشدم. مسئول آموزش ما آقاي زارع بود و از ايشان قول محکمي گرفتم که حتماً بايد براي عمليات بعدي من را ببرند. تا اينکه متوجه شدم عملياتي در پيش است و اين دوستان هم قصد رفتن دارند. تلاش خيلي زيادي کردم. آنها هم با اينکه قول داده بودند اما من حس مي کردم مي خواهند مرا نبرند و يکجوري قضيه را حل کنند. مسئوليت هاي فراواني در بسيج به روي دوش من بود و آنها مي گفتند تو اگر اينجا بماني بهتر است و اگر بروي جبهه اين کارها روي زمين مي ماند اما من دست بردار نبودم.
¤ عکس العمل خانواده چه بود؟
- روز اعزام يکي از بچه هاي سپاه آمد پيش پدرم و گفت قضيه اينجوري است و نظر پدرم را پرسيد. پدرم گفت اگر مهدي کاري در جبهه از دستش برمي آيد من حرفي ندارم اما اگر نمي تواند کاري کند بهتر است بماند تا بزرگ تر بشود. آن بنده خدا هم گفت اگر از لحاظ زرنگي و کارآيي بخواهي، مهدي از من هم زرنگ تر است و از پس خيلي کارها برمي آيد. پدرم هم موافقت کرد و گفت راضي ام به رضاي خدا.
¤ مادرتان؟
- همان روز خدا يک برادر کوچک به ما داده بود و مادرم در بستر بود. انگار باورش نمي شد که من دارم مي روم جبهه. خلاصه ما خداحافظي کرديم و رفتيم. البته من تمام وسايلم را از دو هفته قبل آماده کرده و به بسيج برده بودم.
¤ دقيقاً چه روزي بود؟
- دوم فروردين سال 61.
¤ در مراحل بعدي اعزام مشکلي پيش نيامد؟
- يادم هست در اردستان موقع اعزام فرمانده بسيج براي مردم صحبت کرد و مرا برد روي ماشين و گفت ما اگر امروز نوجوان 13 ساله مان را به جبهه مي بريم، به آقا امام حسين(ع) تاسي مي کنيم و خلاصه سخنراني مفصلي با اين مضمون کرد.
از اردستان راهي پادگان غدير در اصفهان شديم. فرماندهان آنجا همان اول واکنش سختي نشان دادند و گفتند اصلاً نبايد اين به جبهه برود. نمي دانيد من چه حالي داشتم و در دلم چه مي گذشت. جزئياتش مفصل است و با حرف هاي مسئولين بسيج شهرمان بالاخره مجاب شدند و من به عنوان تک تيرانداز انتخاب شدم.
¤ به کجا اعزام شديد؟
- رفتيم پادگان شهيد بهشتي اهواز و با اينکه چند روزي بيشتر آنجا نبوديم اما خاطرات خيلي زيادي از آنجا دارم. هيچ لباسي اندازه من پيدا نمي شد. به انبار رفتم، دو دست لباس پلنگي انتخاب کردم و بردم خياطي پادگان. خياط اندازه ام را گرفت و لباس ها را برايم کوچک کرد. کوچک ترين سايز پوتين براي من يک عالمه بزرگ بود. يک کتاني ساق بلند پيدا کردم که بد نبود و کار مرا راه مي انداخت.
آن شب، خشم شب خيلي سختي زدند. رگبار و گاز اشک آور بود که مي زدند و اوضاعي شده بود.
¤ نترسيديد؟
- نه، در آموزش هاي نظامي که گذرانده بوديم زياد از اين چيزها ديده بوديم. يادم هست اولين شب پادگان، صداي غرش توپخانه دو طرف، شهر را فرا گرفته بود. صدا ظاهري رعب آور داشت اما من لذت مي بردم. انگار موسيقي بود!

صبح با اتوبوس راهي منطقه رقابيه شديم. براي من که اولين بار که به منطقه جنگي وارد مي شدم، حس و حال خاصي داشت. منطقه رمل بود و قرار بود ما آنجا را پاکسازي کنيم. فرماندهان قصد داشتند ما را با شرايط واقعي جنگي آشنا کنند. نمي شود کسي که تا به حال جنگ نديده را يکهو وارد خط مقدم کرد. مي خواستند ما بعضي چيزها را ببينيم و با چشمان باز تصميم بگيريم. جنازه ها را که مي آوردند، عمداً ما را براي تخليه مي بردند. پتو ها را که تکان مي داديم سر و دست و پا بود که از لاي آنها پايين مي افتاد.
امروز اگر يک مرده عادي ببينيم شايد بترسيم اما آنوقت هيچ ترسي نبود و برعکس روحيه مي گرفتيم. فرماندهان مي گفتند ببينيد، جنگ اين است. ممکن است شما هم اينطور شويد.
صحنه هاي عجيب وغريبي ما آنجا ديديم و چند روزي بوديم. برگشتيم پادگان اهواز و گفتند عمليات بزرگي در پيش است و هر کس مي خواهد برود، برود و هر کس هم مي خواهد بماند. من گريه ام گرفته بود. خودم را پنهان کردم. فکر مي کردم به زور مرا مي فرستند عقب اما اينطور نشد و هيچ اجباري در کار نبود.
مدتي مشغول آموزش و اينطور مسائل بوديم که گفتند آماده باشيم براي عمليات. راه افتاديم به سمت دارخوين. بعد از يک مسافتي از ماشين پياده شديم و پياده راه افتاديم. قرار بود تا کارون برويم. وسايل سنگين بود و راه سخت و طولاني. شب به يک خاکريز رسيديم و گفتند سنگر بکنيد. شروع کرديم گوني ها را پر کردن. اجازه روشن کردن چيزي هم نداشتيم. خلاصه بچه ها به شکلي نور انداختند و ديديم خاک ها پر از عقرب و رتيل است. خيلي خيلي زياد بود اما خدا را شکر به هيچکس آسيبي نرسيد. گرازها در تاريکي مي آمدند و با سر مي کوبيدند به ديوار سنگرها. چند روزي آنجا مستقر بوديم. آنطرف خاکريز رودخانه بود و صبح ما متوجه شديم. داشتند نزديک ما پل مي زدند و قرار بود نيروها از روي سه پل به آنطرف بروند و عمليات کنند. عراقي ها چند کيلومتر آنطرف تر از ساحل رودخانه بودند.
پل آماده شد اما دل توي دل هيچکس نبود. قرار بود کلي نيرو و تجهيزات از روي آن رد شود و معلوم نبود دوام بياورد. گوسفند قرباني کردند. اسفند دود مي کردند. قرار شد اول با يک تانک چيفتن امتحان کنند. هر سانتي که اين تانک جلو مي رفت خدا مي داند در دل فرماندهان و بچه ها چه مي گذشت. تانک به سلامت رد شد و پشت بندش نيروها به ستون رفتند آنطرف رودخانه.
¤ عراقي ها متوجه نشدند؟
- وقتي متوجه شدند که ديگر همه گذشته بودند. تازه فهميدند چه خبر است. توپخانه شان شروع کرد به کوبيدن. در نخلستان پراکنده شديم. نخل ها يکي پس از ديگري آتش مي گرفتند و مي افتادند. ساعت 10 شب بود که جمع شديم و شام خورديم. قرار بود ما به قلب جاده اهواز - خرمشهر بزنيم. ما در تيپ کربلا بوديم و تيپ نجف اشرف و امام حسين(ع) شب از دو طرف ما درگير شديم. حجم آتش وحشتناک بود.
بعد از نماز صبح تانک ها هم آمدند و همه سوار شدند و راه افتاديم. ديگر هوا هم روشن شده بود. بچه ها از سر و کول تانک ها و نفربرها آويزان بودند و آتش بسيار سنگيني روي ما بود. از آسمان ترکش مي باريد. يکدفعه سر و کله بيست - سي تا عراقي پيدا شد. دست ها را بالا برده و اسير شده بودند. اوضاع خوبي نبود. حتي براي خودمان هم جا نبود. يکي از فرماندهان مرا صدا کرد و گفت؛ مهدي! مهدي بيا!
از تانک پريدم پايين و رفتم. فرمانده گفت عراقي ها را بکش! اسلحه را آماده کردم و گرفتم سمتشان. پوتين ها را درآوردند و شروع کردند به گريه زاري. فرياد مي زدند دخيل خميني، يا ابن الزهرا! افتادند به دست و پاي بچه ها. مگر ديگر کسي از دلش مي آمد اينها را بکشد. با هر بدبختي که بود يکي از ماشين ها را تخليه کرديم و فرستاديمشان عقب.
رسيديم به يک خاکريز و همه تانک ها پشت خاکريز موضع گرفتند. بچه ها کلاهشان را با اسلحه مي بردند بالا، چند ثانيه بعد آبکش شده بود. باورش سخت است اما لبه خاکريز همينطور از شدت آتش افت مي کرد. عراقي ها روي بلندي بودند و ما در گودي. بچه ها مي دانستند بلند شدن همان و تير خوردن همان. اما چاره اي نبود. با صداي تکبير بچه ها از خاکريز سرازير شدند. عراقي ها در سنگرها بودند و ديده نمي شدند و فقط شليک مي کردند. بچه ها مثل برگ خزان يکي يکي روي زمين مي افتادند. هواپيماهاي دشمن هم ول کن نبودند و پشت سرهم مي زدند. اينقدر پايين بودند که حد نداشت.
اسلحه به دست مي دويديم. يک لحظه فکر کردم ديواري جلويي خراب شده است. جلوتر که رفتم ديدم جنازه يک عراقي است. آنقدر هيکلش بزرگ بود که فکر مي کرد م ديواري است که ريخته!
حدود ساعت 10 صبح بود که بالاخره به جاده رسيديم و جاده را گرفتيم. تازه عراقي ها متوجه شدند چه بلايي سرشان آمده است. نمي دانيد چه کردند. تا شب 15 بار پاتک زدند. وحشتناک بود. آر پي جي ديگر تمام شده بود. تنها سلاح سنگين ما يک توپ 106 بود. بچه ها توپ را روي کول گذاشتند و با مکافات آوردندش بالاي جاده تا جلوي تانک هاي دشمن را بگيرند. انگار زمين را شخم مي زدند.
هواپيماهايشان هم پشت سر هم مي کوبيدند. خيلي هم پايين بودند. هوس مي کردي بپري بالا و بگيري شان! من خودم بيشتر گلوله هايم را به سمت هواپيماها شليک کردم.
¤ وضعيت تدارکات و غذا چطور بود؟
نه غذا داشتيم و نه آب. هر چي مصرف مي کرديم از عراقي ها بود حتي مهماتمان. هيچ تدارکاتي نبود. يعني وضعيت طوري نبود که تدارکات برسد.
بالاخره از آن منطقه جابجا شديم. قرار بود مرحله دوم عمليات بيت المقدس شروع شود. ديگر همشهري هايم را هم گم کرده بودم. وضعيت خاصي بود. هر دسته سه نفر داشت. آر پي جي زن، تيربارچي و تک تيرانداز. در اين مرحله من با يک ستون 12 نفره از بچه هاي ارتش بودم. اين بار در هويزه عمل کرديم.
آر پي جي زن دسته ما آقاي حيدري بود. بيشتر آر پي جي زن ها را صدا مي کردند. مي رفتند جلو، شليک مي کردند و برمي گشتند. حيدري دائم دعاي کميل مي خواند. يکهو در حين دعا گفت، مهدي! من دوست ندارم شهيد شوم! تعجب کردم. گفت من مي خواهم حالا حالاها باشم و بجنگم. انگار خدا قرار بود بچه اي به او بدهد. گفت دوست دارم اسمش را مثل تو مهدي بگذارم. بعد هم ادامه داد اگر هم شهيد شدم، دوست ندارم تير توي سرم بخورد. اگر هم توي سرم خورد دوست ندارم از پشت سر باشد و اگر هم از پشت سر بود دوست ندارم تير اشتباهي خودي باشد!
اينها را همينطور پشت سر هم مي گفت و من با تعجب فقط گوش مي کردم. اصلاً نمي فهميدم چه مي گويد.
راه افتاديم. اوضاع سختي بود. غذا نبود. در گوني نان خشک بود. نان برمي داشتيم و به ستون از کنار يک ديگ ماست رد مي شديم. نان را در ماست مي زديم و در راه مي خورديم.
تيربار عراقي ها بدون هدف کار مي کرد. پياده روي خيلي زيادي کرديم. رسيديم به منطقه مورد نظر. عراقي ها چند متري ما بودند. يکي اسلحه اش را تميز مي کرد، چند نفر ورق بازي مي کردند. عده اي ترانه گذاشته بودند و مي زدند و مي رقصيدند. ما در دل عراقي ها بوديم. انگار چشمشان کور شده بود و ما را نمي ديدند. بي سيم دستور حمله داد و جنگ تن به تن شروع شد. عراقي ها فقط فکر جان خودشان بودند و همديگر را هم مي کشتند. تيربار را بر مي داشتند و دور خودشان مي چرخيدند و مي زدند. کل درگيري 10 دقيقه بيشتر طول نکشيد. عراقي ها تسليم شدند. يک خاکريزي آنجا بود که بايد در آن مستقر مي شديم. اسيرها هم در منطقه رها بودند. چاره اي هم نبود. شب بود و نمي شد کاري کرد. کمي بعد چند ماشين کمرشکن پر از عراقي به سمت خاکريز آمدند. از آن ماشين هاي حمل تانک. پر از نيرو بودند، مثل مور و ملخ. تعدادشان چندين برابر ما بود. از بس هيکلي و ورزيده بودند، تيربار گرينف در دستشان مثل يوزي بود. يک جاده بود که از وسط خاکريز مي گذشت و ما هم کنار جاده بوديم. قرار شد با آخري درگير شويم. همه ماشين ها که رد شدند آخري آمد در دل خاکريز و نور چراغش را انداخت روي بچه ها.
يک نفر با لباس عربي از کابين آمد پايين و ما را ديد و داد زد ايراني! ايراني! طرف تا رفت برگردد سوار ماشين شود يکي از بچه ها با آرپي جي زد و کابين را فرستاد روي هوا. تا رفت عراقي ها به خودشان بيايند، خيلي هايشان کشته شدند. ماشين آتش گرفت. جهنمي شده بود و عراقي ها مي سوختند و فرياد مي کشيدند. بوي کباب منطقه را گرفته بود. روغن جنازه ها زده بيرون و آتش را بيشتر مي کرد. کله هايشان مي ترکيد و در هوا پخش مي شد. بخارعجيبي از مغزشان متصاعد مي شد. صحنه وحشتناک و عجيب و غريبي بود.
¤ آن ماشين هاي ديگر درگير نشدند؟
- نه. کار خدا بود. گمان کنم اين صحنه ها را که ديده بودند ترسيده بودند. اگر درگير مي شدند که کارمان تمام بود. خيلي بيشتر بودند. صبح که رفتم سمت تانکر وضو بگيرم، همينطور چشم بود که از زير تانکر و اطراف به من نگاه مي کرد. عراقي ها زل زده بودند به من. خيلي عادي وضو گرفتم و رفتم!
هوا که روشن شد گلدسته هاي مسجد هويزه را ديديم. خودم را بقيه بچه ها رساندم و سراغ حيدري را گرفتم. گفتند شهيد شد. پرس و جو کردم. تير به سرش خورده بود. آنهم از پشت. حال عجيبي پيدا کردم. درست همان چيزهايي که ديروز به من گفته بود. يک چيزهايي شنيده بودم که بعضي ها درباره شهدا مي گفتند اما اين را خودم ديدم.
هواپيماهاي عراقي مي آمدند و يک منطقه بياباني که جلوي ما بود را بمباران مي کردند. تعجب کرده بودم که چرا بيابان را مي زنند. بچه ها مي گفتند اين خلبان ها خوب هستند و بمب هايشان را اينجا در بيايبان مي ريزند! توپخانه شان هم بشدت همانجا را مي زد.
من حس کنجکاوي ام گل کرد و گفتم بروم جلوتر ببينم چه خبر است. سينه خيز رفتم. دو تا از بچه ها هم بودند. آنقدر دود و انفجار زياد بود که همديگر را گم کرديم. يکدفعه يک دريچه با شعاع حدود يک متر روي زمين ديدم. پله مي خورد و مي رفت پايين. پله ها را گرفتم و رفتم به سمت پايين.
¤ دريچه وسط بيابان بود؟!
- بله! سقف بيشتر از يک متر قطر داشت. مي خواستند اينجا را از بين ببرند و هر چه مي زدند فايده نداشت. يک سوله اي بود که واقعاً انتهايش معلوم نبود. موتورخانه کار مي کرد و لامپ ها از سقف آويزان بود. از شدت انفجارها لامپ ها مثل پاندول مي رفتند و مي آمدند. دو طرف سالن انبارهاي بزرگي بود. پرده برزنتي يک از انبارها را کنار زدم. پر از مهمات بود.
¤ هيچکس آنجا نبود؟
- نه! ظاهراً همه فرار کرده بودند. چند تا از انبارها را ديدم. انواع و اقسام گلوله ها و تجهيزات مختلف در جعبه هاي آکبند بود. يک جايي توي سالن چند تا صندوق خاص ديدم. رفتم جلوتر و درشان را باز کردم. انگار هر صندوق براي يک فرمانده عراقي بود. اسم هر کدامشان هم روي صندوق بود. لباس هاي نظامي با کلي مدال هاي مختلف. کلت هاي بسيار کوچک و ظريف و زيبا و دوربين هاي مدرن. چند تا از دوربين ها را انداختم گردنم و چند تايي از کلت ها را هم برداشتم و گذاشتم زير کمربندم.
کمي جلوتر رفتم. ميز آرايش زنانه و لباس هاي زنانه و حتي بچه گانه. اوضاع نشان مي داد تازه فرار کرده اند. کافي بود اين زاغه مهمات منفجر شود تا حتي بچه هاي ما هم از بين بروند. ته زاغه معلوم نبود.
از آنجا بيرون آمدم و به سختي خودم را به خاکريزمان رساندم. فرمانده خيلي خيلي عصباني بود. آمد سراغم و شروع کرد با من دعوا کردن. بعد از کلي سر و صدا کردن، به دوربين ها اشاره کرد و گفت اينها چيه؟ من هم ماجرا را گفتم. باورشان نمي شد. اگر آن دوربين ها و کلت ها را نياورده بودم که اصلاً باور نمي کردند.
خلاصه خبر دادند و تجهيزات ضد هوايي آوردند و همه آن مهمات را غنيمت گرفتند. مهمات خيلي زيادي بود و براي جنگيدن يک ارتش در يک مدت طولاني کفايت مي کرد.
بالاخره مرحله دوم عمليات هم تمام شد. گفتند بايد بچه ها بروند عقب تا نيروهاي تازه نفس بيايند. هر کاري کردند من گفتم نه، نمي روم. تا شب خبري از نيروي جديد نشد و گفتند آتش سنگين بوده و خودتان بايد عمل کنيد. من خيلي خوشحال شدم. گفتند فقط مهمات برداريد. کوله ها را پر کرديم و راه افتاديم. بعد از پياده روي زياد درگير شديم. با چهار لول بچه ها را مي زدند. گلوله ها فسفري بود و وقتي به کسي مي خورد مي سوخت. در چند ثانيه مثل زغال سياه مي شد. مثل نقل و نبات ترکش مي آمد. من هر لحظه منتظر بودم تير بخورم. آدم نمي دانست چه کار بکند. بدود؟ بخوابد؟ بنشيند؟
يکي از ارتشي ها ايستاده بود و در آن آتش فرياد مي زد تنها راه ما حمله است وگرنه قتل عام مي شويد. بچه هايي که زمين گير شده بودند بلند شدند و شروع کردند به شليک. درگيري عجيبي بود. مسيرمان را عوض کرديم. منطقه جديد بدتر از قبلي بود. کاتيوشا بود که پشت سر هم روي زمين مي آمد. صدا، تخريب و رعب کاتيوشا وحشتناک است.
فرماندهان اختلاف داشتند که برويم جلو يا برگرديم عقب. قرار شد برويم جلو. اينقدر آتش سنگين بود که نمي شد قدم از قدم برداشت. فايده نداشت. قرار شد عقب نشيني کنيم. گفتند يک عده اي بمانند و خط آتش تشکيل دهند تا بقيه بتوانند بروند. نيروها شروع کردند به عقب رفتن. هر چقدر همشهري هايم آمدند و اصرار کردند که بيا برويم قبول نکردم و گفتم من مي مانم.
درگيري ما هم خيلي طول نکشيد. از بس آتش زياد بود. بچه ها پشت سر هم مي افتادند. تعداد کمي که هنوز زنده بوديم شروع کرديم به دويدن. فاصله خيلي نزديک بود. شهدا متلاشي مي شدند. زمين کوچک ترين پستي و بلندي نداشت. مثل گنجشک بچه ها شکار مي شدند. لاي بند بند انگشتانم تير مي خورد اما کار خدا به من نمي خورد. يک لحظه کاتيوشاهاي خودي خاکريز عراقي ها را زد. دود سياهي منطقه را گرفت. از فرصت استفاده کردم و دويدم. جنازه بود که روي زمين ريخته بود.
وحشتناک تشنه ام بود. حالا گرسنگي جاي خود. قمقمه ها خالي بود. بعضي ها را مي ديدي سنگين است. باز که مي کردي مي ديدي پر از خون است. صاحبش ترکش خورده بود. قمقمه سوراخ شده بود و خونش رفته بود داخل آن. غروب به يک جانپناه کوچکي رسيدم. خودي ها هم آتش تهيه مي ريختند. ما اين وسط بوديم و از دو طرف مي خوريديم. آن روز من صد بار مرگ را جلوي چشمم ديدم. اتفاقات خيلي زيادي آن روز افتاد. صحنه هاي خيلي زيادي ديدم. جنازه هايي که چشمشان و دهانشان پر از خاک بود اما بعد ها در اسارت آنها را ديدم که زنده اند و اسير!
يک جايي سه تا مجروح افتاده بود. يکي از آنها نصف بدنش کنده شده بود. نيمي از کمر و باسنش آويزان بود. مثل اينکه شقه اش کرده باشند. صحنه عجيبي بود. يکي ديگر رگبار وسط سينه اش خورده بود. عينهو گوشت چرخ کرده شده بود. گوشت و خون مثل قنديل از سينه اش زده بود بيرون. هربار نفس مي کشيد خون از کنار قنديل ها مي زد بيرون و طولش بيشتر مي شد.
سومي هم پايين تنه اش داغان شده بود. مي گفتند ما را بکش تا راحت شويم. در همين اوضاع و احوال بوديم که ديدم سيل عراقي ها در بيابان دارد مي آيد جلو و به همه تير خلاص مي زدند. سومي گفت يک جوري اينها را آرام کن. چون خيلي ناله مي کردند. چفيه ام را در آوردم و دهان آن دو نفر را بستم. خودم هم کنارشان خوابيدم و محکم گرفتمشان. ما از جنازه ها دور بوديم. وقتي تير خلاص ها را زدند شروع کردند به دور شدن. ديدم يکي از مجروح ها بدجور پايش را به زمين مي کشد. گفتم نکند دارد شهيد مي شود و من هم جلوي دهانش را گرفته ام. چفيه را از دهانش درآوردم که ناگهان از درد جيغي کشيد. جيغ کشيدن همان و باران گلوله از سمت عراقي ها همان.
موصل4




