در قسمت قبل به اينجا رسيديم كه آقاي طحانيان موقع عقب نشيني به سه مجروح كه حالشان خيلي وخيم بود رسيد و فرياد ناشي از درد يكي از آنها باعث شد عراقي ها متوجه آنها شده و به سويشان تيراندازي كنند. اكنون قسمت دوم و پاياني اين گفتگو را مي خوانيم.
*****
- عراقي ها همين طور كه تيراندازي مي كردند جلو هم مي آمدند. فرمانده شان چهره وحشتناكي داشت و خيلي تنومند بود. به جاي پوتين، چكمه پوشيده بود و چكمه هايش پر از خون بود. از بس كه بين بچه ها رفته بود و تيرخلاص زده بود. با لگد مي زد به سر و صورت و شكم و پهلوي بچه هايي كه افتاده بودند. دوتا هفت تير دستش بود و دائم خشاب عوض مي كرد و شليك مي كرد. چشم هايش تغار خون بود. حتي به سر جنازه ها هم تير مي زد.
وقتي به ما رسيد، نگاهي پراز غيظ به من كرد، بلندم كرد و شروع كرد به عربي حرف زدن. من هم كه نمي فهميدم چه مي گويد، نمي دانم چه شد كه رفت آنطرف تر و كمي از ما فاصله گرفت. در همين حين يكي از عراقي ها كه تيربار گرينفي دستش بود آمد نزديك من. سر تيربارش را گذاشت روي سينه ام و زل زد به من.
يك كلاه آهني سرم بود كه همانوقت يادم آمد يك عكس امام هم جلوي آن است. به ما گفته بودند اگر اسير شديد، قبلش اين جور نشانه ها را از خودتان دور كنيد چون عراقي ها خيلي اذيت مي كنند. خلاصه اين عكس امام هنوز روي كلاه آهني ما بود. يكدفعه دست انداخت و كلاه آهني را برداشت. كلاه را به من نشان داد و به عكس آقا اشاره كرد. من هم شروع كردم به خواندن اشهدم.
ناگهان سرباز عراقي شروع كرد به فرياد زدن. مي گفت: الله اكبر، خميني رهبر، صدام كافر! صدام كافر!
عكس امام را جدا كرد و شروع كرد به ماليدن به سر و صورتش.
¤ يعني اين قدر به حضرت امام ارادت داشت؟!
- بيشتر علتش اين بود كه تمام كلاه من از تير و تركش مثل آبكش سوراخ سوراخ و داغان شده بود اما جايي كه عكس امام بود كاملا سالم بود و هيچ تركشي نخورده بود. سرباز عراقي اين را يك معجزه مي دانست و در واقع هم همين طور بود. درگيري ها آنقدر شديد بود كه من اصلا متوجه تركش هايي كه به كلاهم خورده بود نشده بودم. تازه وقتي سرباز عراقي كلاه را نشانم داد فهميدم، چه خبر بوده و چقدر تركش به كلاهم خورده است.
وضعيت كلاه و سالم بودن عكس امام و البته خود من باعث شده بود اين سرباز منقلب شود و آن شعارها را بدهد.

¤ بقيه عراقي ها عكس العملي نشان ندادند؟
- پيش خودم فكر كردم الان است كه دخل هر دوي ما را بياورند. اما عكس العملي نشان ندادند. حالا من نمي دانم آن فرمانده شان هم اين صحنه ها را ديد يا نه.
خلاصه فرمانده شان دوباره آمد و درجا دستور داد آن دو مجروحي كه وضعشان خيلي وخيم بود را به رگبار بستند و شهيد كردند. من ماندم و آن مجروحي كه پايين تنه اش داغان شده بود. ما را راه انداختند.
آن مجروح يك تكاور ارتشي بود كه هيكلي ورزيده و قوي داشت. اين بنده خدا را بلند كردند و انداختند روي كول من! گفتند تو بايد او را بياوري.
حالا شما حساب كنيد بعد از آن همه زد و خورد و دويدن و خستگي و تشنگي و گرسنگي بايد او را هم كول مي كردم. من هم كه جثه اي نداشتم. نمي توانستم قدم از قدم بردارم. با هر مكافاتي بود شروع كردم كشان كشان جلو رفتن.
تكاور مجروح گفت صبر كن و مرا پايين بگذار. تو كه نمي تواني من را ببري. خلاصه از او اصرار و از من انكار.
گفتم؛ آخر تو چطور مي خواهي بيايي؟ مي گفت تو كارت نباشه، من بلدم. مي آيم. بالاخره ما گذاشتيمش پايين.
يكدفعه دستهايش را گذاشت زمين و پاهايش را آورد بالا. شروع كرد روي دستش راه رفتن! هر ضربه اي كه با دستش به زمين مي خورد، خون هاي لخته شده از فانسقه اش بيرون مي زد و تكه تكه روي زمين مي ريخت. با اين وضعيت شروع كرد به راه رفتن روي دستهايش. براي من كه داشتم با چشم هايم مي ديدم باوركردني نبود.
عراقي ها و مخصوصا فرمانده شان وقتي اين صحنه را ديدند كه چطور يك رزمنده مجروح ايراني، روي دستهايش مي رود، نتوانستند طاقت بياورند. فرمانده عراقي فرياد كشيد: ارمي! ارمي!
من را كشيدند كنار و تكاور مجروح را در همان وضعيت به رگبار بستند و به شهادت رساندند. هركدام از عراقي ها يك خشاب تير روي اين بنده خدا خالي كردند.
¤ شما اين سه مجروح را مي شناختيد؟ اسمشان را نپرسيديد؟
- نه نمي شناختمشان. موقعيت همه اصلا طوري نبود كه دراين فكر باشم كه بپرسم. ذهنمان درگيرتر از اين حرفها بود.
البته رفتنمان به همين سادگي هم نبود. آتش خودي زياد بود. هر وقت توپ يا خمپاره اي مي آمد، عراقي ها خيزمي رفتند. فرمانده عراقي هم كه دست مرا گرفته بود ؛ خودش خيز مي رفت اما با دستش مرا نگه مي داشت و اجازه نمي داد روي زمين بخوابم. چون روي زمين پر از جنازه بود. همه هم مسلح بودند. اسلحه بود. نارنجك بود. مي ترسيد يك وقت من اسلحه يا نارنجكي بردارم و كاري بكنم.
كار خدا يك گلوله نزديك ما به زمين خورد. همان دستي كه با آن من را ايستاده نگه داشته بود قطع شد و خون فوران زد. دور خودش مي پيچيد و مثل گرگ زوزه مي كشيد و ناله مي كرد. عراقي ها ريختند و مي گفتند؛ سيدي! سيدي! برانكارد آوردند و سريع منتقلش كردند. دستش كنده شده بود.
رسيديم به خاكريز عراقي ها. تا رفتيم بالاي خاكريز يكي از سربازهايي كه آنجا بود تيربارش را مسلح كرد و خواست مرا بكشد. ناگهان همان سربازي كه با ديدن عكس امام منقلب شده بود پريد جلوي من و نگذاشت تيراندازي كند. يك لگد هم زد به سينه آن يكي سرباز و پرتش كرد آن طرف. بعد هم به من فهماند علت اين حركت آن سرباز اين بوده كه همان وقت بر اثر آتش ايران برادرش همان جا كشته شده و خيلي عصباني بوده و مي خواسته انتقامش را بگيرد.
تا از خاكريز آمديم پايين همه عراقي ها جمع شدند تا من را ببينند. حلقه زده بودند و از سر و كول هم بالا مي رفتند. حالا گلوله هم مي آمد. هر چقدر فرمانده شان داد مي زدند متفرق نمي شدند. خيلي تعجب كرده بودند. بعضي هايشان برايم شكلك درمي آوردند. دوباره سروكله همان سرباز پيدا شد. دو تا قمقمه آب با يك سيب و يك خيار هم با خودش آورده بود. آب يكي از قمقمه ها را ريخت روي سرم. موهايم مثل برس سيمي شده بود. از بس گرد و خاك گرفته بود، دست لاي موهايم نمي رفت. حوله را هم داد تا سرم را خشك كنم. آن يكي قمقمه را هم براي خوردن داد، به علاوه سيب و خيار. من آب و ميوه ها را دادم به اسراي مجروحي كه آنجا بودند. يك دفعه در ميان عراقي ها ولوله اي افتاد. برايشان قابل باور نبود كه من آب و ميوه را به بقيه بدهم. آه عجيبي از نهاد همه شان برآمد.
يكي از فرماندهان تا مرا ديد، مرا سوار تانك كرد و برد كنار سنگرش. سريع دستور داد دوربينش را آوردند و داد به سربازش تا عكس بگيرد. دستش را انداخته بود دور گردن من و با يك غرور و تكبر خاصي ژست گرفته بود. در حالت هاي مختلف. بقيه هم آمده و صف كشيده بودند و عكس يادگاري مي گرفتند. همه اش مي گفتند «تذكار» كه بعد فهميدم يعني يادگاري.
¤ چند نفر اسير بوديد؟
- گمان كنم غير از من دو نفر ديگر هم بودند كه مجروح بودند. يكي شان آقاي رضايت- تيربارچي- بود. پايش تير خورده بود.
¤ از آنجا به كجا منتقل شديد؟
- سوار هايفا شديم و بردندمان بصره. يك سالن آمفي تئاتر بزرگي بود كه دورش سيم خاردار كشيده بودند و همه پنجره هايش را هم با نبشي بسته بودند. ما را بردند آنجا. من آن شب تا صبح خواب نداشتم. عراقي ها فوج فوج براي تماشاي من مي آمدند. خبر پخش شده بود كه يك بچه ايراني اسير شده است.
تا مي رفت يك ذره چشمم را ببندم، يك دفعه بيدارم مي كردند. آنهايي كه خيلي بدجنس بودند با لگد و برخي هم كه كمي رحم داشتند آرام تر بيدارم مي كردند. خيلي هايشان هم بودند كه حتي به صدام فحش مي دادند. بعثي ها هم كه با مشت و لگد بيدارم مي كردند. از طرز بيدار كردنشان مي فهميدم چطور آدم هايي هستند.
صبح عراقي ها يك اكيپي تبليغاتي راه انداختند كه من را ببرند خط مقدم و به نيروهايشان نشان بدهند.
¤ چرا؟!
- كه بگويند رزمنده هاي ايراني همه شان مثل اين بچه هستند. ما را بردند خط اول خودشان. شروع كردند با بلندگو صحبت كردن. همه نيروهايشان جمع شدند. جمعيت خيلي زيادي بود.
يكي كه بلندگو دستش بود پرسيد كي فارسي بلده؟ يكي از عراقي ها آمد جلو و حرف هاي فرمانده عراقي ها را ترجمه مي كرد. گفته بودند اين اسمش مهدي است و مهد كودكي است! ايراني ها او را از مهد كودك دزديده و به جبهه آورده اند. شما نترسيد چون بيشتر نيروهاي ايراني همين طور بچه هستند و اگر شما مقاومت كنيد پيروز مي شويد. آن تكبيرهايي هم كه شب ها مي شنويد از بلندگو پخش مي شود!
آن سرباز همه اينها را براي من ترجمه مي كرد.
¤ شما چه كرديد؟
- من وقتي فهميدم چه مي گويند خيلي عصباني شدم. فرمانده عراقي از من پرسيد چند سالت است؟ گفتم 15 سال. او گفته بود شش سال! بعد هم گفتم من داوطلب به جبهه آمده ام. مترجم همه اينها را ترجمه مي كرد. خلاصه هر دروغي گفته بودند من تكذيب كردم. نيروهاي عراقي شروع كردند به هو كردن.
اين كار تبليغاتي عراقي ها در روحيه نيروهايشان نه تنها اثر مثبت نمي گذاشت بلكه وقتي مي فهميدند من رزمنده داوطلب بوده ام برعكس مي شد. اين قضيه را خود فرماندهانشان هم فهميده بودند. خوب خيلي برايشان سنگين بود و خيلي ما را اذيت كردند. چند روز به ما آب ندادند، غذا ندادند.
¤ غير شما اسير ديگري هم بود؟
- بله. من و چند نفر ديگر هم كه كم سن و سال بودند. البته من از همه كوچك تر بودم و بيشترين توجهات و تلاششان درباره بنده بود. يادم هست يك روز دست و پاي مرا بستند و گذاشتند كنار يك كاتيوشا. خودشان گوشي گذاشتند و چند صد متر دور شدند. كاتيوشاي 40 تايي شروع كرد به شليك كردن. نمي دانيد چه حالي شده بودم. صداي وحشتناكي داشت گوش من ديگر نمي شنيد. حرارت و آتشش هم كه جاي خود دارد. انگار زلزله آمده بود. خاك رملي بود و با هر شليك انگار خاكستر داغ روي بدنم مي پاشيدند.
تهديد مي كردند كه اگر با ما همكاري نكني مي كشيمت.
مي گفتند چرا اين طور حرف مي زني. حتي به راه رفتنم هم گير مي دادند. مي گفتند چرا اين طور با غرور راه مي روي. حركات من طوري بود كه انگار اينها اسير من هستند.
بعد از ماجراي بستنم به كاتيوشا ما را بردند داخل خرمشهر. شهر وضعيت عجيبي داشت. مثل مور و ملخ كماندو در شهر بود. تانك ها صد تا، صد تا كنار هم رديف بودند. ديگر جا نبود. تانك ها كاملاً نو بودند. هنوز شني هايشان توي گريس بود. وقتي آدم اين امكانات و نيروها را مي ديد پيش خودش فكر مي كرد يعني واقعاً ايران مي تواند خرمشهر را پس بگيرد؟!چطور؟!
مقر فرماندهي عراقي ها چند طبقه زير زمين بود كه بعدها فهميدم ساختمان فرمانداري شهر بوده است. با آسانسور رفتيم پايين و وارد يك سالن شديم. ميز بزرگي داخل سالن بود و فرماندهان دور ميز نشسته بودند و يك ژنرال عراقي با تركه نازك و بلندي كه دستش بود داشت روي نقشه براي آنها توضيح مي داد. كلاه كماندويي اش را هم تا كرده بود و گذاشته بود روي شانه اش، زير جاي سردوشي. همه شان هم سيگار مي كشيدند. آنوقت نمي دانستم اين ژنرال كيست ولي مشخص بود كه بايد خيلي بلندپايه باشد چون خيلي از او مي ترسيدند و جو خاصي آنجا حاكم بود. از لباس ها و درجه هايش هم مي شد فهميد خيلي كله گنده است.
¤ در مواجهه با آنها چه حالي پيدا كرديد؟ نترسيديد؟
- ما از جانمان قطع اميد كرده بوديم. با خودم مي گفتم اينها كه ما را مي كشند پس لااقل يك كاري بكنيم كه ارزشش را داشته باشد.
من وارد سالن شدم و ژنرال عراقي تا چشمش به من افتاد شروع كرد به خنديدن. قاه قاه مي خنديد. بقيه از ترسشان ساكت بودند. او پنج دقيقه خنديد تا بقيه هم ترسشان ريخت و با او همراهي كردند و شروع كردند قهقهه زدن. خنده هاي شيطاني و بلند.
ژنرال آمد جلو به سربازهايي كه مرا آورده بودند چيزي گفت. سربازها سريع مرا بردند به اتاق بغلي. آنجا سر و صورتم را شستند و خشك كردند. خيلي كثيف و خاكي شده بودم. دقيقاً بعد از ماجراي بستن به كاتيوشا من را آورده بودند آنجا. از طريق مترجم فهميدم ژنرال گفته اين چه سر و وضعي داره؟ حالم به هم خورد! ببريد تميزش كنيد.
خلاصه سر و كله ما را خشك كردند و دوباره برگرداندند. ژنرال شروع كرد به خندين و حرف زدن. گفت؛ مهدي! تو با اين قدت نترسيدي آمدي با ما، با ارتش عراق بجنگي؟ كلي هم صفت درباره بزرگي و شجاعت ارتش عراق رديف كرد. ژست مغرورانه اي هم گرفته بود. هيكلش هم كه چندين برابر من بود.
من هم با خونسردي گفتم نه! تو اسلحه داري و شليك مي كني، من هم اسلحه دارم و شليك مي كنم. تازه تو هيكلت بزرگ است و زودتر تير مي خوري اما من چون كوچك هستم نمي توانيد مرا بزنيد!
اينها را كه گفتم مترجم دست و پايش مي لرزيد و نمي دانست چطور به ژنرال بگويد. با هزار و يك بدبختي و لكنت زبان ترجمه كرد. وقتي ژنرال جواب مرا فهميد خشكش زد. نمي دانست چه كند. زل زده بود به من و فقط نگاهم مي كرد. چند لحظه بعد يك چيزي به عربي گفت و تا اين را گفت سربازها به سرعت مرا از اتاق كشيدند بيرون. معلوم بود خيلي عصباني شده است. مترجم گفت مهدي بيچاره شدي. مي داني اين كي بود؟ عدنان خيرالله! تو چرا اينطوري با او حرف زدي؟ من گفتم الان مي زند تو را مي كشد.
مترجم خيلي ترسيده بود. عدنان خيرالله هم كه مي دانيد تقريباً بعد از صدام همه كاره جنگ بود و پسر دايي اش هم بود.
خلاصه اينها بلايي نبود كه سر ما نياورند اما بالاخره قطع اميد كردند و فهميدند ما اهل همكاري با اينها نيستيم.
تا اينكه قبل بردن به اردگاه قرار شد من را ببرند بازجويي. سربازي كه مرا مي برد اتاق بازجويي فارسي بلد بود. گفت مهدي حواست را جمع كن. اينها راحت آدم مي كشند. مواظب خودت باش. آدم خوبي بود و مي خواست مثلاً هواي مرا داشته باشد.
رفتيم وارد اتاق شديم. بازجوي بعثي قيافه خيلي خشن داشت. چند تا كاغذ گذاشت جلوي من و گفت من هيچ اطلاعاتي از تو نمي خواهم. فقط چند تا فحش به رهبرتان بده و برو. مترجم همان سرباز بود. گفت مهدي يك فحش بده تا برويم. من پيش خودم خدايا چه كنم. اينها چه چيزي از من مي خواهند. گفتم نه. شروع كرد به داد و بيداد كردن. يك چوبي هم داشت و چند تايي توي سر و كله ما زد. اولش مقاومت من را خيلي جدي نگرفته بود. اما كم كم عصباني شد. مترجم هم دائم مي گفت يك چيزي بگو و برو.
من مگر غيرتم اجازه مي داد كه به رهبرم فحش بدهم. از بازجو اصرار و از ما انكار. بلند شد و با چوب افتاد به جان من. فقط هم به گردن و سرم مي زد. ديگر خيلي عصباني شده بود. به سرباز گفت اين را روي دستت بلند كن و بكوب به زمين! سرباز هم چاره نداشت. مرا بلند مي كرد و مي زد زمين. بازجو هم هي مي گفت فحش بده!
خون جلوي چشمش را گرفته بود و آماده كشتن من بود. يك علتش هم اين بود كه جلوي سرباز خيط شده بود و از پس يك بچه نمي توانست بربيايد. به قول معروف كم آورده بود. فقط مي خواست يك فحش از من بشنود. خيلي مرا زد. كار به جاهاي باريك كشيد و كلتش را درآورد و شروع كرد به خدا قسم خوردن كه اگر فحش ندهي تو را مي كشم. من باز هم چيزي نگفتم. شروع كرد با طپانچه كلت زدن به سر و صورت من. فرياد مي زد كه زود باش فحش بده و من هم مي گفتم نه. دفعه آخر با تمام زورش كلت را كوبيد به سرم. بعد هم كلتش را مسلح كرد و گذاشت روي شقيقه ام. به سرباز گفت؛ بهش بگو يا فحش بدهد يا اشهدش را بخواند.
من هم شروع كردم به خواندن اشهدم. ديد فايده ندارد. دوباره با چوبش مرا زد و يك بار ديگر هم به سرباز دستور داد مرا پرت كند. بعد كلتش را غلاف كرد و به سرباز گفت ببرش بيرون.
سرباز مرا برد بيرون. خيلي تعجب كرده بود. شروع كرد با من حرف زدن. از مقاومت من خوشش آمده بود. از آن طرف هم مي گفت تو چكار كردي. اگر تو را مي كشت هيچ اتفاقي نمي افتاد و آب از آب تكان نمي خورد. البته من همان وقت هم مي دانستم كه در اسلام تقيه داريم و براي حفظ جان حتي آدم مي تواند دينش را انكار كند ولي نمي دانم چه احساسي در من بود كه مي گفت مقاومت كن. دلم مي خواست حسرت اين را كه به رهبرم توهين كنم، به دلشان بگذارم. معتقد بودم حتي اگر بميرم هم ارزشش را دارد. البته بازي كردن با جان بود و اگر مي كشتند هم مي كشتند. نه اسم ما جايي ثبت شده بود و نه صليب ما را ديده بود. اعتقادم مي گفت اينجا جاي تقيه نيست و بايد ايستاد و غرور دشمن را خرد كرد.
منبع: كيهان
موصل4




