محمدباقر عليئي پس از اتمام دوران مدرسه به آمريكا رفت و در رشته پزشكي ادامه تحصيل داد و پس از تحصيل، براي خدمت به مردم به كشورش بازگشت. او در زمان جنگ در سن 28 سالگي و با عنوان بسيجي به جبهههاي حق عليه باطل شتافت و با اين هدف مقدس 13 ماه و 9 روز در اين جبههها بر دل دشمن تاريكانديش تاخت تا اينكه در عمليات رمضان به اسارت رژيم بعثي عراق درآمد و در 5 شهريور 1369 سربلند از امتحان الهي به ايران اسلامي بازگشت.

*****
- آقاي دكتر، لحظه اسارتتان چگونه رقم خورد؟ در مرحله نخست عمليات رمضان قرار بود، لشكر 92 زرهي اهواز، 77 خراسان و 16 قزوين از 3 جناح و ما كه در تيپ ثارالله (ع) بوديم از يك جناح حركت كنيم تا در شرق بصره به هم بپيونديم ولي متأسفانه عمليات لو رفته بود و ما غافلگير و سپس محاصره شديم.
با جراحتي كه داشتم حدود 10 ساعت در همان قسمت ماندم؛ هوا كه روشن شد، گروهي از عراقيها به طرف رزمندگاني كه روي زمين افتاده بودند، آمدند و به طرف شهدا و مجروحان تير خلاص شليك كردند؛ گروهي ديگر نيز غنايم جنگي جمع ميكردند و مجروحان را نيز به اسارت گرفتند كه من هم جزء اين افراد بودم.
- از برخورد عراقيها با اسراي ايراني بگوييد؟
عراقيها وقتي اسير ميگرفتند، ميخواستند قدرت خود را با ضرب و شتم اسرا نشان دهند. عراقيهايي كه در اردوگاه موصل حضور داشتند، چند دسته بودند؛ گروه نخست افرادي بودند كه پدر يا برادرشان در جبهه توسط ايرانيها اسير شده بود؛ گروه دوم افرادي بودند كه پدر، برادر يا پسرشان در جنگ ايران و عراق كشته شده بود؛ گروهي ديگر افرادي بودند كه در داخل جبهه آسيبهايي ديده بودند كه قدرت حضور در جبهه را نداشتند و برخي افراد از جمله كساني بودند كه وابستگي خاصي به ارتش عراق داشتند.
با كلاسهايي كه روزهاي سهشنبه براي افسران عراقي برگزار ميشد، آنها تحت شستشوي مغزي نسبت به ما قرار ميگرفتند در نتيجه افسران عراقي تفكر بدي از ما داشتند كه به مرور زمان عراقيها به اين نتيجه رسيدند و اذعان كردند كه شما اسراي ايراني از ما مسلمانتر هستيد.
- مثلا چه رفتاري نشان ميدادند؟
رفتار آنها به گونهاي بود كه وقتي وارد اسارتگاه ميشديم، افسران عراقي در فاصله يك متري ميايستادند و ما بايد از اين كانال عبور ميكرديم؛ افسران عراقي با استفاده از كابلهاي برق ضخيم كه در دست داشتند، اسرا را ميزدند به طوري كه اسرا فرصت نداشتند از خود دفاع كنند.
- از نخستين كمپي كه به آنجا اعزام شديد، بگوييد؟ چه وضعيتي داشتيد؟
در آغاز اسارت حدود 30 روز در پادگان بصره بودم و پايم شكسته بود؛ به اصطلاح پزشكان آنجا آمدند و به طريقي با يك چككش به پاي شكستهام زدند كه استخوان را سر جايش گذارند و بنده از شدت درد ائمه اطهار (ع) را صدا ميزدم كه 2 نفر از سربازان عراقي خودشان را روي سينه من انداختند تا صدايم در نيايد و تكان نخورم؛ سپس پايم را روي متكا گذاشتند و به آن 10 عدد آجر بستند تا كش دهند؛ وزنه به قدري سنگين بود كه خود به خود بدنم را به سمت پايين ميكشيد تا اينكه دكتر محمد كه براي معالجه بيماران به آنجا ميآمد در كنارم ايستاد؛ به او گفتم «يك دهم وزن بدن بايد وزنه آويزان شود ولي وزنه سنگينتري براي من گذاشتهاند» و اين شد كه وي اين وزنه را سبكتر كرد.
- چه چيزي باعث شد كه شما را از ساير اسرا جدا كردند؟
بنده چون به زبان انگليسي مسلط بودم، افسران عراقي فكر ميكردند كه بنده از فرماندهان جنگ بودم و طوري شده بود كه هر كسي به پادگان ميآمد، بنده را به او نشان ميدادند؛ چقدر به آنها ميگفتم من يك سرباز عادي هستم، قبول نميكردند. آنها طوري بودند كه اگر يك ذهنيت از شخصي در آنها ايجاد ميشد به سختي ميشد آن ذهنيت را پاك كرد و هر چقدر دليل ميآوردم، حرف خودشان را ميزدند.
افراد خوبي هم بين آنها بود؛ پيرزني به نام «امسمسير» بود كه شايد تا الان فوت كرده باشد؛ اين زن شيعه مانند فرزند خودش از من نگهداري ميكرد.
هر زماني كه به «امسمسير» ميگفتم «يُما» همان مخفف «يا امي!» او دست خود را به سينهاش ميكوبيد و ميگفت «آ، يُما» يعني من در خدمتم و ميگفت «چه ميخواهي برايت بياورم».
در آن لحظات هوا گرم بود و قوتي نداشتم، از او شير سرد خواستم؛ وقتي سربازان عراقي از آن مكان خارج ميشدند، از يخچال برايم شير خنك ميآورد.
بعد از آوردن شير به من ميگفت «يالله، اشرب» من هم زود شير را ميخوردم و شيشه شير را در جيبش ميگذاشت و ميرفت و دوباره ساعت 3 ـ 4 عصر هنگامي كه ميخواست به خانه برود، ميگفت «چيزي ميخواهي؟» و گاهي اوقات برايم خرما، بيسكويت، شكلات ميآورد.
«ام سمسير» به قدري مهربان بود كه هر چيزي كه امكان داشت، برايم تهيه ميكرد؛ يك روز از او درخواست كردم كه حولهاي برايم بياورد تا عرقم را پاك كنم و اين زن برايم يك حوله آورد كه اين حوله برايم يك دنيا ارزش داشت؛ اين پيرزن كه يك چشمش هم نابينا بود به قدري به من رسيدگي ميكرد كه شرمنده ميشدم.
- پس روزهاي سختي هم نبود؟
نبايد گفت سخت نبود، بالاخره عراقيها هميشه به نوعي اذيتمان ميكردند ولي «ام سمسير» مرهمي بر درد بود كه البته زياد هم ماندنم در آن اردوگاه طول نكشيد؛ بعد از مدتي كه در آنجا بودم مرا به منطقه «زبير» كه حدود 60 كيلومتر با بصره فاصله داشت، منتقل كردند؛ همان جايي است كه «زبير» در جنگ صفين كشته شد و همان جا هم دفن شده است.
ما را در آنجا به ساختمان هلال احمر بُردند و 35 روز در آنجا بوديم تا اينكه بعد از گذراندن روزهاي سخت ما را به داخل بغداد آوردند و 2 روز در بغداد بوديم؛ در طول 2 روزي كه در بغداد بوديم، ما را داخل اتاقي بُردند كه زمين آن سيمان بود؛ داخل اتاق، خاكهايي بود كه براي ما مأمني شد در واقع اين خاكها را با دستانم جمع كردم و براي هر فردي 2 مشت ريختم تا روي آن بنشينند زيرا اين خاكها يك مقدار نرمتر بود و هنگام نشستن كمتر دچار مشكل ميشديم.
در آن اتاق افرادي از نيروي هوايي عراق و سربازان فراري زنداني بودند؛ به آنها گفتم «چيزي براي خوردن داريد» كه آنها 6 تا سيب و 5 تا گلابي برايمان آوردند و ما هم بين بچهها تقسيم كرديم بعد از آنها آب خواستيم و برايمان آب خنك آوردند و بالاخره بعد از مدتها آب خنك خورديم.
بعد از 48 ساعت ما را سوار اتوبوس كردند؛ يكي از سربازان عراقي كنار ما آمد و گفت «نگران نباشيد؛ شما را به اسارتگاه موصل پيش ايرانيهاي ديگر ميخواهند ببرند» و اين سرباز به خاطر صحبت كردن با ما تنبيه شد.
- نحوه برخورد با آزادگان در اسارتگاه موصل به چه صورت بود؟
يك آذر سال 1361 هنگامي كه به اسارتگاه موصل وارد شديم، افسران عراقي، مسئول آزادگان كه در اسارتگاه بودند را به طبقه بالا بردند و به قدري آنها را شكنجه كردند كه صداي نالههاي آنها به طبقه پايين ميآمد كه اين اتفاق مصادف با آغاز ماه محرم بود.
در اردوگاه موصل براي برپا كردن خيمه اباعبدالله (ع) وسيلهاي نداشتيم و پتوهايمان را كه اغلب رنگ تيره داشت به هم ميدوختيم و با صابوني كه به ما داده بودند، شعارهاي محرم و سخنان امام حسين (ع) را روي آنها مينوشتيم.
در ميان اسراء، شهيد «رهساز» خطاط بود و با خط خوش روي پتوها شعارهاي «هيهات منالذله»، «محرم ماه غلبه خون بر شمشير است»، «محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است» و «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا» را مينوشت.
آزادگان براي عزاداري اباعبدالله (ع) نوحه ميساختند و ميخواندند و بقيه سينه ميزدند. در همين ايام زماني كه افسران عراقي متوجه عزاداري در سلول مجاور ما شدند، به قدري اسرا را كتك زدند كه سر و صورت آنها خوني شده بود. افسران عراقي ميگفتند «حالا اين عزاداري خوب است يا سينهزني شما».
يكي از خاصيتهاي برگزاري مراسم عزاداري اين بود كه مشكلات روحي از آزادگان زدوده شده بود و افسران عراقي براي جلوگيري از فعاليتهاي فرهنگي، ما را جابهجا ميكردند.
- آيا در اين مدت شكنجه خاصي هم شديد؟
پس از برگزاري عزاداري اباعبدالله به مدت 8 روز آب و غذا را بر ما بستند؛ بعد از آن بسيار سخت گرفتند؛ ديگر بيرون از اسارتگاه نميآمديم و حدود يك ربع وقت ميگذاشتند تا به دستشويي برويم كه به خاطر محدود بودن تعداد دستشويي و محدوديت در زمان براي رفتن به دستشويي، مشكلات روحي و جسمي براي ما ايجاد شده بود.
زماني كه موضوع دستشويي رفتن مطرح ميشود شايد اين مسئله در ذهن كسي اهميت نداشته باشد ولي يكي از شكنجههاي جسمي و روحي آزادگان در اسارتگاه بود و كه پس از اين قضيه مشكلات زيادي در دستگاه گوارشي ايجاد شده بود.
در اتاق ما ظرف آبي به ما داده بودند كه روزهاي اول يك فنجان كوچك آب به بچهها ميداديم؛ روزهاي بعد آب به اندازه يك قاشق ميخورديم و بعد از آن يك قاشق آب را به افرادي كه وضعيت اغمايي داشتند، ميداديم.
قبل از اينكه ما در آن اتاق حضور پيدا كنيم، قوطي كنسرو در آن محل بود كه داخل آن آب ريخته بودند؛ بچهها هسته خرما را در آب ميانداختند تا خيس شود و آب هستههاي خرما را كه متعفن شده بود، ميخورديم.
اين 8 روز بسيار غيرقابل تحمل بود؛ هوا يك مقداري خنكتر شده بود؛ پشت شيشهها به خاطر تنفس بچهها بخار ايجاد شده بود كه از اين بخار ايجاد شده، روي شيشهها قطرات آب ميآمد؛ همه بيحال افتاده بوديم كه يكي از بچهها آب اين شيشهها را با زبانش جمع كرد تا رفع عطش شود.
در بين ما مجروحاني بودند كه زخمهايشان عفونت كرده بود و اتاق بو گرفته بود؛ بچهها لباس زير خود را در ميآورند و با 2 قاشق آب و مقداري نمك مواد ضدعفوني كننده درست كرده بوديم و محل زخم را پانسمان ميكرديم تا زخمها بيشتر از اين مشكل ساز نشود.
- نسبت به اين وضعيت هيچ اعتراضي به عراقيها نداشتيد؟
در اين روزها در كف اتاق افتاده و آماده مرگ بوديم؛ يكي از بچهها يك اره كوچكي همراهش بود و در طي اين 8 روز 2 تا از ميلگردها را نشان كرده بود و ميبريد تا اينكه روز هشتم اين ميلگردها جدا شدند و در يك لحظه 2 ميلگرد را به سمت بيرون فشار داد؛ يكي از ميلهها را شكست و يكي ديگر ميلگردها به سمت خارج از اتاق خم شد و آقاي «فيضي شعار» با يك سطل رفت بيرون تا آب آورد، ناگهان سرباز عراقي متوجه او شد و آقاي «فيضي شعار» آب را به داخل داد و از پنجره زود به داخل پريد.
بعد از اين قضيه بچهها براي اعتراض، قفلهاي 14 در آهني را با همان ميلگرد آهني كه جدا شده بود، شكستند و همگي بيرون آمديم؛ در اين فاصله نماز و دعاي وحدت خوانده شد.
- عراقيها نسبت به اين كار شما چه عكسالعملي نشان دادند؟
اتفاقاً عراقيها در طبقه بالا با تيربارها به طرف ما نشانهگيري كرده بودند؛ فرداي همان روز نماز ظهر هم به جماعت برگزار شد كه بين نماز ظهر و عصر افسران ارشد عراقي با فرمانده كل اسرا به نام «سرتيپ نظر» به داخل اسارتگاه آمدند و «سرتيپ نظر» گفت «برويد داخل» هيچ كدام از ما به داخل نرفتيم و ادامه داد «آنهايي كه ميخواهند بروند داخل، بروند و آنهايي كه ميخواهند بمانند در همين جا بمانند» حرف او تمام نشده بود كه يكي از افسران سوت كشيد، در اسارتگاه باز شد و عدهاي از عراقيها كه به قول خودشان ضد شورشي بودند در حالي كه در دستهايشان چوب و ميلگردهايي بود به سمت ما آمدند و شروع به كتك زدن اسرا كردند؛ بنده هم با مجروحان به قسمتي رفتيم كه كمي خلوتتر بود ولي ما را بيشتر از همه زدند.
ضدشورشها ميلهها را بالا ميبردند و هنگامي كه ميله را به پايين ميآوردند، ضربه ميله به 3 نفر از آزادگان اصابت ميكرد؛ صداي شكستن استخوانها هنوز هم در ذهنم است؛ صدايي مثل يك شيشه كه دور آن را با پارچه پوشانده باشند و از روي پارچه به شيشه ضربه بزنند و شيشه بشكند.
هنوز هم صداي شكستن سر يكي از بچهها در ذهنم است به طوري كه با شكستن سرش تمام بدنش پر از خون شد؛ در همان لحظه كه اين صحنهها را ميديدم، ضربهاي به من اصابت كرد و عصايي كه در دست داشتم به طرف سرم گرفتم؛ عصا خم شد و ضربه به پشت سرم خورد و سرم شكست؛ سرگيجه داشتم؛ با ضربه بعدي باعث شد تا پايم براي دومين بار بشكند.
- بعد از ضرب و شتم، شما را درمان كردند يا به همان حال گذاشتند؟
بعد از اين ضرب و شتم، سربازان عراقي در حالي كه يك جعبه به اصطلاح كمكهاي اوليه با محتواي باند، مواد ضدعفوني كننده و چسب در دستشان بود، زخمهاي سطحي مجروحان را پانسمان كردند و بقيه كساني كه زخم عميقي داشتند به بيمارستان موصل بردند.
در بيمارستان موصل سر بچهها كه به شدت مجروح شده بود را با اصول غيربهداشتي بخيه ميزدند و ديدم اگر سر من را همين طور بخيه بزنند، سرم عفونت ميكند؛ حولهاي كه «ام سمسير» در بصره به من داده بود را پشت سرم گذاشتم و گفتم سر من را بخيه زدهاند كه بعد از آن ما را سوار ماشين كردند و به اسارتگاه برگردانند.
- بعد از اين قضيه رفتار عراقيها نسبت به قبل تغييري كرد؟
نه، وضعيت از آن چيزي كه بود، بدتر شد در خاطرم است كه بعد از اين قضيه يكي از افسران عراقي به نام خليل به داخل آيفا آمد و گفت «بنشين؛ پاشو» و ما مينشستيم و بلند ميشديم؛ چندين بار او اين جمله را گفت و ما هم به ناچار اجرا كرديم؛ خليل با ديدن اين كار ما عصباني شد و يكي از بچهها را بلند كرد و به زمين كوبيد و گفت «ميگم بنشين؛ پاشو» بعد ما متوجه شديم كه منظورش اين است كه بنشينيد؛ آن روز هم به اين بهانه كه به دستوراتشان عمل نميكنيم، از سوي افسران عراقي خيلي كتك خورديم.
وقتي داخل اسارتگاه برگشتيم؛ شيرهاي آب را بسته بودند اما طي بارندگي كه شده بود در جاهاي گود زمين در اسارتگاه آب جمع شده بود كه بچهها تمام آبها را خوردند؛ بچهها از شدت گرسنگي برگ درخت و تكههاي ناني كه از قبل در زير درخت مانده بود و خيس شده بود را ذره ذره خوردند.
- اين همه سختي را چگونه تحمل ميكرديد؟
ما در اين شرايط واقعه كربلاي امام حسين (ع) را ياد ميكرديم و ميگفتيم ما در سرزميني هستيم كه امام حسين (ع) در اينجا حضور دارد؛ سختيهايي كه اكنون تحمل ميكنيم به سختيهايي كه ياران امام حسين (ع) در كربلا تحمل كردند، شباهت دارد و هدف ما با آنها مشترك است در نتيجه اين نشانهها موجب استقامت و پايداري بين ما ميشد.
- شما به چند كمپ منتقل شديد و كدام يكي از آنها به شما بيشتر سخت گذشت؟
در طول 9 سال اسارت در اسارتگاههاي «موصل 1، 2، 3، رمادي، عنبر، صلاحالدين 5 و بينالقفسين» حضور داشتم و سختگيريها در اسارتگاهها متفاوت بود؛ در اسارتگاه عنبر، رماديه و صلاحالدين از نظر معيشتي خيلي سخت گذشت ولي در اسارتگاه موصل به خاطر موقعيت كوهستاني، آب و هوا نسبتاً مطبوع بود و با اسارتگاههاي ديگر فرق ميكرد.
در اسارتگاه صلاحالدين 3 شبانهروز در سلول انفرادي بدون جدارهاي و شيشهاي بوديم كه در سرماي 20 درجه زير صفر آنجا، هر لحظه مرگ را احساس ميكرديم.
- با توجه به اينكه به زبان انگليسي مسلط بوديد، به اسرا هم آموزش ميداديد؟
در طول اسارت، روزي 8 ساعت كلاسهاي آموزشي برگزار ميشد كه 6 ساعت از اين زمان به آموزش زبان انگليسي اختصاص داشت.
- به عنوان يك پزشك در دوران اسارت به مداواي بيماران ميپرداختيد؟
بله؛ در دوران اسارت در عين كمبود امكانات مختلف، مجروحاني كه بر اثر ضربات دچار آسيب ميشدند را مداوا ميكردم؛ به طوري كه نخ خياطي را در داخل آب نمك ميگذاشتم، برخي زخمها را بخيه ميزدم و هيچ گونه عفونت و مشكلي پيش نميآمد.
با توجه به عدم امكانات بهداشتي، درد دندان بين اسرا رايج بود كه گاهي وقتها يك نفر دندان درد ميگرفت، هفتهها طول ميكشيد و درد او تسكين نمييافت بنابراين با امكانات محدود او را معالجه ميكرديم.
در اسارتگاه صلاحالدين فردي به نام «فيروز علينيا» از بچههاي كرمانشاه حضور داشت كه دندان درد شديدي گرفت؛ تصميم گرفتيم تا دندان او را بكشيم؛ 2 نفر از آزادگان به صورت نمايشي باهم درگير شدند؛ افسران عراقي اين 2 نفر را به دفتر مسئول اردوگاه بردند و طي نقشهاي بچهها به صورت مخفيانه انبردست را از اتاق عراقيها برداشتند تا دندان «فيروز علينيا» را بكشم.
براي كشيدن دندان، لبه انبردست ضخيم بود و نميتوانستم، دندان او را بكشم؛ بنابراين دسته انبردست را روي دندان فشار دادم و دندان كمي جابجا شد و سپس دندان او را كشيدم.
براي پركردن دندان اسرا، از سيم خاردارهايي كه در اطراف اسارتگاه بود، «پيچگوشتي دوسو» درست كرديم و چراغ گردسوز كوچكي داشتيم و اين سيم را روي آتش آن ميگذاشتيم تا سرخ شود پس از آن دندان را ميسوزانديم و خالي ميكرديم.
براي پر كردن دندان هم زر ورق سيگار را داخل آب ميگذاشتيم تا خيس شود وقتي خيس ميشد، كاغذ را از زر ورق جدا ميكرديم و روي دندان ميگذاشتيم كه به اين صورت 6 ماه تا يك سال اين كار جواب ميداد و مشكلي براي دندان فرد پيش نميآمد.
- با اين اوضاع در حين دندانپزشكي مشكلي براي بيمار پيش ميآمد؟
بله پيش ميآمد؛ گاهي اوقات هنگام پر كردن دندان اسرا، بر اثر داغ بودن وسايل، لب يا لثه بيمار ميسوخت كه بعد از آن پارچهاي خيس در دهان بيمار ميگذاشتم و فقط قسمتي كه ميخواستم دندان را پر كنيم، باز ميماند و اين امر موجب جلوگيري از سوختگي دهان و لثه بيمار شده بود.
در روزهاي بعد، طرح ديگري را ابداع كرديم و اين بود كه صليب سرخ تعدادي مسواك براي اسرا آورده بود؛ دستههاي مسواك را ميشكستم و زماني كه دندان را خالي ميكردم براي پر كردن حفره دندان بيمار اين دسته مسواك را آتش ميزدم سپس قطرات نايلون را داخل حفره خالي دندان ميگذاشتم و در همان حالت سفت ميكردم؛ اين كار موجب ضدعفوني شدن دندان و پر شدن حفرههاي دندان ميشد.
- خدمات پزشكي شما فقط منحصر به اسارتگاه خودتان بود؟
خير سعي ميكردم تا جايي كه امكان داشت، به همه دوستان كمك كنم؛ در اسارتگاه عنبر در اتاق مجاور ما فردي دچار مشكل شده بود كه از زير در شيلنگ رد كردم و از طريق اين شيلنگ وضعيت بيمار را پرسيدم و با تجويز چند قلم دارو او را معالجه كردم.
- در اسارت مگر به شما دارو هم ميدادند؟
در اسارتگاه صلاحالدين هر 2 هفته يك بار پزشكي ميآمد و فقط افرادي كه وضعيت بحراني داشتند را معالجه ميكرد؛ در اين ميان برخي از اسرا به مطب پزشك ميرفتند و اگر موقعيت مناسبي پيدا ميكردند، داروهايي مانند مسكن و آنتي بيوتيك كه كاربرد بيشتري داشت، برميداشتند و به ما تحويل ميدادند.
گاهي اوقات كه اسرا در وضعيت جسمي نامناسبي قرار ميگرفتند، دكتر اسارتگاه به آنها دارو ميداد. بيماران بخشي از داروها را مصرف ميكردند و بخش ديگري از داروها كه مصرف نميشد يك جا جمع ميكردند و براي اينكه عراقيها متوجه وجود دارو در دست ما نشوند داروها را بين بچهها تقسيم ميكرديم و در مواقعي كه نياز به دارويي بود، از اسرا ميگرفتيم.
- تجربيات دوره اسارت تاكنون مورد استفاده قرار گرفته است؟
تجربيات ارتوپدي، دررفتگي، شكستگي را در برخي از شرايط كنوني ميتوانم، ارائه دهم كه حاصل تجربيات دوران اسارت است علاوه بر اين در جنگ 33 روزه لبنان بيمارستان صحرايي برپا كرديم كه با امكانات محدود آنجا تجربيات درماني دوران اسارت خيلي به كارمان آمد.
منبع: فارس
موصل4




