جاسم فردي بد جنس و پيله اي بود كه به او جاسم اسبي مي گفتيم. از اينكه بالاخره از ما چيزي گرفته بود، خيلي خوشحال بود. ضمن اينكه تا قبل از آن هم نقشه اي از ما بدست آنها نيفتاده بود. گمان مي كردند كه اين نقشه فرار است. جاسم از نقشه چيزي سر در نمي آورد، مدام آن را چپ و راست مي كرد اما باز نمي فهميد كه حتي شمال و جنوبش كجاست.
- لطفاً خودتان را معرفی کنید .

مسعود خرمي پور هستم ، در تاريخ 26/4/1361 در مرحله دوم عمليات رمضان،منطقه پاسگاه زيد به اسارت درآمدم،اعزامي از تيپ 7 ولي عصر خوزستان بودم. ما را به اردوگاه موصل 1برده و بعد از چند سال ما را به اردوگاه موصل 4(جديد) منتقل كردند.
- چه شد که شما را از اردوگاه به دادگاه برده و سپس محکوم به 7 سال حبس در زندان الرشید شدید؟
چند سالي گذشت. در تابستان سال 68 در حال آمادگي برنامه هاي برگزاري هفته دفاع مقدس بوديم. ما و يك عده از بچه هاي گروه فرهنگي آسايشگاه خودمان و ديگر اسايشگاه ها، براي برگزاري مراسم فعاليت مي كرديم. يك عده بر روي تئاتر كار مي كردند، عده اي گروه سرود و ... و ما هم با هماهنگي مسئول آسايشگاه ، از روي كتابي بنام المنجد كه چاپ بيروت بود، نقشه اي را تهيه كرده بوديم. نقشه اي بود كه عراقي ها وقتي آن كتاب را به ما داده بودند زياد روي آن دقت نكرده بودند. نقشه، مراحل پيشرفت اسلام را در جهان فعلي نشان مي داد كه از زمان پيغمبر و زمان خلفا تا كجا پيشرفت كرده بودند. در اين نقشه جنگ هاي مهم مثل قادسيه، جلولا و نهاوند در ايران و همچنين در امپراطوري روم شرقي جنگ هاي تبوك و يرموك و ... همراه با نقاط و مراحلش مشخص شده بود و تا الان چه مقدار از جهان تحت پوشش اسلام است. نقشه با چند رنگ مختلف نشان داده شده بود و حالتي از مرزبندي را دارا بود، ولي نه آن مرزبندي سياسي بلكه مرزبندي كه حيطه گسترش اسلام را نشان مي داد.نقشه كوچك بود كه يكي از برادران بنام احمد مظفري با محاسبات رياضي ان را در ابعاد بزرگ در آورد. طرز بزرگ كردن نقشه به اين شكل بود كه نقشه اصلي را به شكل شطرنجي تقسيم بندي كرده و هر كدام از اين قطعات را به شكل بزرگتر چند برابر اندازه اصلي روي كاغذ سفيدي كشيديم. مثلاً يك سانتيمتر روي نقشه اصلي در نقشه جديد پنج سانتيمتر مي شد. من هم به دليل اطلاعاتي كه از جغرافيا داشتم كار رسم آن را انجام دادم و پيچ و خم هاي سواحل را مي كشيدم. اگراسم مكان ها و شهرها نام قديمي آنها بود مثل يثرب، نام جديد آن را كه بلد بوديم مي نوشتيم. بقيه را هم كه بلد نبوديم به همان اسم قديم خودش مي نوشتيم. همه اين كارها بصورت مخفيانه و با گذاشتن نگهبان انجام مي شد، ابزار ما هم از وسايل ممنوعه بود. پس از اتمام كار نقشه را به بقيه نشان داديم، همه هم پسنديدند و برايشان جالب و جديد بود، چون خيلي ها مراحل پيشرفت ارضي اسلام را نمي دانستند كه در آن نقشه كاملاً مشخص بود. حتي به بچه ها تا آنجايي كه اطلاعات عمومي داشتيم توضيحاتي هم داديم.
نگهداري از اين نقشه به عهده خودم بود، معمولاً رسم بر اين بود كه هر كس كاري انجام مي داد خودش هم مسئول نگهداري آن بود، البته يك عده هم از خود گذشتگي مي كردند، مثلاً اگر وسايلي كه من مي خواستم نزد خودم نگه دارم زياد بود آنها قبول مي كردند و پاي درد سرش هم مي ايستادند. از وقتي كه اين نقشه را تهيه كرديم تا روزي كه نقشه دست عراقي ها افتاد حدود ده بيست روز طول كشيد و اينطور نبود كه آنها بلافاصله پس از تهيه نقشه متوجه آن بشوند. تا اينكه يك روز تفتيش ناگهاني و كلي انجام دادند. تفتيش ها به دلايل متعددي انجام مي شد. گاهي فقط براي اذيت كردن مي آمدند و همه چيز را بهم مي ريختند و مي رفتند. بعضي از تفتيش ها هم هدفدار و براي پيدا كردن چيزي بود. اين تفتيش هم از نوع دوم بود. سربازهاي عراقي اردوگاه چون كادر ثابت بودند و معمولاً عوض نمي شدند همه ما را به اسم و قيافه مي شناختند. حتي ميدانستند كه فلان كس كدام آسايشگاه است و جايش كجاست، بعضي از آنها هم در اثر مراوداتي كه با بچه ها داشتند مقداري فارسي ياد گرفته بودند. حتي اسم رمزهاي ما را ياد گرفته بودند و متوجه رمزهاي ما موقع حرف زدنمان بودند، مخفي گاههاي وسايل ما را ياد گرفته بودند كه مثلاً لبه هاي پتوها و ... محل مخفي كردن وسايل ماست، در تفتيش ها اول آنجا را نگاه مي كردند بعد سراغ جاهاي ديگر مي رفتند. اين باعث مي شد كه ما تكنيك ها و مخفي گاههاي خود را مدام تغيير دهيم. اما به هر حال در آن تفتيش نقشه را پيدا كردند.از طريق پرس و جو فهميدند جايي كه نقشه را پيدا كرده اند جاي من است. مرا صدا زدند و گفتند: اين جاي توست؟ فهميدم كه لو رفته ام. نقشه را در دست سربازي بنام جاسم ديدم. جاسم فردي بد جنس و پيله اي بود كه به او جاسم اسبي مي گفتيم. از اينكه بالاخره از ما چيزي گرفته بود، خيلي خوشحال بود. ضمن اينكه تا قبل از آن هم نقشه اي از ما بدست آنها نيفتاده بود. گمان مي كردند كه اين نقشه فرار است. جاسم از نقشه چيزي سر در نمي آورد، مدام آن را چپ و راست مي كرد اما باز نمي فهميد كه حتي شمال و جنوبش كجاست. خلاصه به من گفت اي مال توست؟ گفتم نه، اين چيه؟ جاسم مرا تهديد كرد و رفت. گمان مي كرد كه فتح الفتوح كرده است. از آسايشگاه ما من و مرتضي سبحاني اهل خميني شهر، محمد علي اهل كرمان، يك نفر ديگر اهل كرمان و از آسايشگاه ديگر هم 5-4 نفر را پس از سوت آزادباش صدا كردند و حدود نيم ساعت پشت دري كه حائل ما و عراقي ها بود، نگه داشتند . رسمشان اين بود كه متهمي را كه قرار بود پيش فرمانده ببرند بسته به جرمش مدتي را ( حتي گاهي صبح تا عصر ) پشت همان در سر پا، گرسنه ، تشنه و در محدوديت نگه مي داشتند، او هم چاره اي نداشت و بايد تحمل مي كرد. كريم نيسي كه مترجم ما بود ما را راهنمايي كرد و به ما گفت كه هر چه از شما پرسيدند انكار كنيد چون به هر حال چه راست بگويي چه دروغ گير افتاده ايد. قبول كرديم و شروع كرديم به دعا خواندن و متوسل شدن تا قضيه فيصله پيدا كند. افسر عقيدتي سياسي آنها فردي بعثي، جوان، بد جنس و ليسانسه بود. مدام با بچه ها بحث مي كرد، هميشه هم در بحث ها مغلوب مي شد ولي باز هم ادعا داشت، گاهي كه در بحث ها كم مي آورد سه چهار نفر را به كتك مي انداخت. او كنار فرمانده اردوگاه نشسته بود، وقتي نوبت من شد به داخل رفتم ديدم افسر عقيدتي سياسي نقشه را روي ميز فرمانده پهن كرده و براي فرمانده توضيحاتي مي دهد. من هم كمي عربي متوجه مي شدم اما در صحبت كردن مشكل داشتم. او براي فرمانده توضيح مي داد كه سيدي، اين خيلي آدم باسواد و خطرناكي است كه حالا كشفش كرديم و خودش را تا حالا لو نداده بود. سيدي، اين نقشه، نقشه ي توسعه امپراطوري خميني است و اينها مي خواهند بگويند كه چطوري خميني يواش يواش عراق را مي خواهد بگيرد و تا آفريقا اينها مي خواهند بروند. من در دلم خنديدم و لبخندي روي لبم آمد كه فهميد و شروع كرد فحش دادن كه چرا مي خندي؟! و رجز خواني كه ما شما را فلان مي كنيم و ايران را نابود مي كنيم و ... . گفت: اين نقشه مال تو است؟ جلب اين بود كه اسم اين شهرها اسم هاي مرسوم الآن نبود بلكه اسم هاي قديمي بود و اينها چون سواد تاريخي نداشتند نمي فهميدند كه اين نقشه چيست. روي اين نقشه اسم شهري بووود بنام آمِد كه بين مرز تركيه و سوريه است. او چوبي دستش بود با آن دو ضربه آرام به سر شانه من زد و بعد اشاره كرد كه جلو بيا . چوب را روي كلمه آمِد گذاشت و گفت كه اين آمِد كجاست كه نوشته اي و چه كسي است؟ من نگاهش كردم و گفتم كه نمي دانم. گفت: اين مال تو نيست؟ گفتم نه. گفت: تو نكشيده اي و سر جاي تو نبوده است؟ گفتم نه. جاسم آنجا بود كه پريد وسط و گفت: سيدي دروغ مي گويد و من خودم از لاي پتويش پيدا كردم و ... كه به قول معروف شروع كرد به اثبات كردن اينكه من دارم به آنها دروغ مي گويم. افسر عصباني شد و شروع كرد به فحش دادن و اينكه سر جاي تو پيدايش كرديم، گفتم نه، سرباز اشتباه مي كند شايد مال كس ديگري بوده و سر جاي من افتاده است چون وقتي براي تفتيش مي آييد همه چيز را بهم مي ريزيد و پخش مي كنيد. دوباره جاسم پريد وسط كه نه من از لاي پتو در آوردم و توضيح داد كه چطوري پيدايش كردم. آننها خيالشان راحت شد كه نقشه مال من است و البته حرف سرباز خودشان را راست يا دروغ هميشه قبول داشتند. خلاصه از آنها اصرار بود كه نقشه مال من است و از من حاشا كردن بود. از اول تا آخر مي گفتم كه اين مال من نيست و جاسم اشتباه كرده است چون اگر مي گفتم كه جاسم دروغ مي گويد همان جا يك كتك حسابي به ما مي زدند. حال پس از اين همه تكذيب من و اصرار آنها، يكدفعه به من گفت كه حالا بگو ببينم اين نقشه چطوري است؟ من هم براي اينكه گمراهشان كنم نگاهي كردم و نقشه را پيچانده و برعكس بدست گرفتم كه نشان بدهم كه من اصلاً نقشه نگاه كردن و نقشه خواني بلد نيستم. افسر كه فهميد من دارم گمراهشن مي كنم با چوب به سرم زد كه تو ما را گول مي زني و نمي داني كه بالا و پايينش كجاست؟ مرا هل داد و به ديوار اتاق خوردم و گفت برو بيرون و مي فرستيمتان بغداد و برايتان پرونده تشكيل مي دهيم و ... . معلوم بود كه آنها به همين نيت كه يك عده را بگيرند و بفرستند بغداد و دادگاه تشكيل بدهند تا يك حركتي از خود نشان داده باشند، ما را گرفتار كرده اند. بچه هاي ديگر هم كه داخل رفته بودند تكذيب كردند غير از دو نفر كه قبول كرده بودند كه وسايلي را كه از جايشان پيدا كرده اند مال آنهاست. چون آنها گفته بودند كه اگر اعتراف كنيد با شما كاري نداريم و از اين حرفها كه اين دو نفر هم قبول كرده بودند. ما را به آسايشگاهمان فرستادند و تقريباً يك ماهي خبري نبود. ما با خودمان فكر مي كرديم كه يك مسئله كوچكي بود و تمام شد. ولي ظاهراً آنها نامه نگاري كرده بودند و اسناد و مداركي را به بغداد فرستاده بودند و منتظر بودند تا نوبت پرونده مان بشود. بعد از حدود يك ماه، يك روز آمدند و صدايمان زدند و ما را به اتاق بازداشتگاه بردند. اتاق بازداشتگاه، انباري بود كه مواد آشپزخانه را آنجا مي گذاشتند. ما را آنجا بردند و هر روز مي آمدند و مي گفتند كه بعد از ظهر مي بريمتان بغداد يا فردا مي بريمتان بغداد و خلاصه يكسره ما را در دلهره مي گذاشتند. اين امروز و فردا كردن هاي اينها سه ماه شد. در اين فاصله صليب سرخ آمد ولي كاري با ما نداشت. مرحله جديدي شروع شده بود و آن خدمات رساني بچه ها به ما بود. بازداشتگاه دو در داشت كه يكي به آشپزخانه مي خورد و ديگ ها داخلش بودند و يك در هم به بيرون داشت كه به همان محوطه اردوگاه باز مي شد، البته دري كه به محوطه باز مي شد زياد ديد نداشت. بچه ها از سمت سالن آشپزخانه يك سوراخ كوچكي درست كرده بودند و با شيلنگ سرم آب غذا را به ما مي دادند مثل آب آبگوشت و ... . غذايي كه عراقي ها به ما مي دادند روزي يك وعده بود. آب نبود و دستشويي هم غروب به غروب بعد از اينكه آمار تمام مي شد ما را به مدت يك ربع مي فرستادند و خودشان با لگد به در مي زدند كه بيا بيرون و خلاصه با شكنجه همراه بود. حمام هم به همين شكل بود كه ما را حمام نمي بردند. بعد به آنها گفتيم كه به ما سطل بدهيد براي آب و دستشويي كه يكي دو تا سطل دادند كه از آن سطل ها استفاده مي كرديم. به وسيله آن سرم ها از آشپزخانه آب گرم داخل سطل مي ريختيم و در سكوي كوچكي كه عراقي ها قبلاً ساخته بودند و آنجا حمام مي كردند، حمام مي كرديم. از بچه ها چند پارچه گرفتيم و به اصطلاح حمام و دستشويي محصوري درست كرديم. سه ماه به اين صورت گذشت. صليب سرخ آمد، احضارنامه ما هم براي رفتن به بغداد در همان روز آمد. ما قبل از رفتن يكي دو تا نامه نوشتيم و به بچه ها داديم. همان روز براي گرفتن عكس سالانه هم آمده بودند. ما هشت نفر هم كنار هم در باغچه جلوي يكي از آسايشگاه ها عكس دسته جمعي گرفتيم. پس از آن اسم هاي ما را خواندند، دستها و چشم هايمان را بستند و سوار اتوبوس كردند. حدود هشت سرباز هم نگهبان ما بود. دو ماشين هم از جلو و عقب اتوبوس ما را اسكورت مي كرد. در طول مسير هم خيلي ما را اذيت كردند، سؤالات كنجكاوانه خودشان را هم از ما پرسيدند. شب به بغداد رسيديم و ما را به پادگان الرشيد بردند. چند ساعتي معطل شديم تا ما را به زندان محجر بردند. نيمه شب كه به آنجا رسيديم هوا آنقدر بد و گرم بود كه با خود گفتيم پس روز اينجا چطور است؟ صبح اول وقت بدون اينكه با كسي تماس برقرار كنيم ما را به دادگاه الثوره ( دادگاه انقلاب ) بردند. دادگاه انقلاب يك زيرزميني داشت كه از آنجا به سالن اصلي دادگاه راه داشت. در زيرزمين سالن بزرگي مثل سالن انتظار بود كه يك دستشويي خيلي بدي داشت، روي آن را با سنگ و آجر پوشانده بودند و معلوم بود كه مدت زيادي از آن استفاده نكرده اند فقط محكومين بيچاره مجبور بودند از آن استفاده كنند، بنابراين پر از كثافات بود. بالاخره صدايمان كردند و دادگاهمان شروع شد. مثل فيلم ها بود كه نرده چوبي هست و ما به عنوان متهم پشت آن ايستاده بوديم. تابلوي بزرگي هم پشت سر قاضي بود كه روي آن آيه " و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل " نوشته شده بود. مترجم نداشتيم. از بين حرفهاي دادستان كه حدود يك ساعت روضه خواني كرد فقط كلماتي چون امنيت عراق، مشاكل، رئيس قاعد صدام حسين و ... را فهميديم و اينكه متهم نفر اول كه بود و اتهامش چه بود و ... . وكيل مدافع ما كه مثلاً قرار بود از ما دفاع كند فردي مسن، خپل و قد كوتاه بود كه در تمام مدتي كه دادستان عليه ما صحبت مي كرد در حال چرت زدن بود. روي صندلي به حالت لميده نشسته و چشم هايش هم بسته بود. بعد از اينكه روضه خواني دادستان تمام شد به وكيل مدافع گفت تو حرفي نداري؟ وكيل مدافع گفت: طبق قانون عراق با توجه به چيزهايي كه از اينها گرفتيم آنها متهمند. جاسم اسبي و سربازهايي هم كه در تفتيش شركت داشتند، آمدند و داستانهايي را به عنوان شهود براي دادگاه توضيح دادند. بعد از آن اسم هايمان را خواندند و گفتند كه مثلاً فلاني اين را از تو پيدا كرده، قبول داري؟ ما هم مي گفتيم نه، ديگر كاري نداشتند كه ثابت كنيم يا نكنيم. ما مي گفتيم مال ما نيست و فقط آن دو نفري كه قبول كرده بودند كه وسايل پيدا شده مال آنهاست، قبول كردند. آنها گفتند كه جرمتان اخلال در امنيت عراق و فعاليت عليه صدام حسين است و همه شما جزء مشاكل هستيد. در اين بين يكي از بچه ها بنام محمد رنجبر گفت: من قبلاً در اردوگاه ديگري بودم، آدم خوبي هستم، هر چه گفتم از روي صداقت بود، اسم فرمانده عراقي اردوگاه قبلي خود را آورد و گفت او مرا مي شناسد، من با عراقي ها واليبال بازي مي كردم. از او بپرسيد من از مشاكل نيستم. به همين دليل حكم قطعي ما عقب افتاد و گفتند كه فعلاً برويد. بنابراين ما را به اردوگاه برگرداندند اما به بازداشتگاه نفرستادند بلكه به آسايشگاه خودمان رفتيم. در طول اين دو شبي كه ما براي دادگاه از اردوگاه خارج شده بوديم، بچه ها دعاي توسل، روضه خواني و سينه زني براي آزادي ما هشت نفر برگزار كرده بودند. وقتي برگشتيم بچه ها خيلي خوشحال شدند، با ما روبوسي مي كردند و مي گفتند كه چقدر براي آزادي ما دعا خواندند و توسل كردند. پس از يك ماه جلسه دوم دادگاه ما شروع شد. اين بار ما را مستقيم به دادگاه انقلاب بغداد بردند. اين دادگاه براي اين بود كه ببينند فرمانده اردوگاه قبلي محمد رنجبر حرف هاي او را تاييد مي كند يا نه؟ اما خدا خواست و او نيامد و ما را دو باره به اردوگاه برگرداندند. پس از چند روز دوباره ما را به دادگاه بردند. در طي مسير چون سربازها تقريباً با ما آشنا شده بودند كمي از خشونتشان كاسته شده بود و اين نشان مي داد كه اگر اينها را آزاد بگذارند خيلي هايشان آدم هاي بدي نيستند. در راه ما را بيرون شهر سامرا به يك چلوكبابي بردند و بعد از 7-6 سال ما چلوكباب خورديم. دادگاه فراموشمان شده بود، چون سربازها هم اين دفعه سختگيري نمي كردند و خوش اخلاق بودند. از كنار شهر سامرا كه رد مي شديم گنبد امامان عسكريين را ديديم و سلام فرستاديم. صبح به دادگاه رسيديم. اين بار فرمانده اردوگاه قبلي رنجبر آمده بود، او تا آمد شروع كرد عليه رنجبر حرف زدن كه من اصلاً او را (رنجبر) نمي شناسم و او دروغ مي گويد. خلاصه همه كاسه كوزه هاي رنجبر را به هم زد. رنجبر هي مي گفت: « بابا من فلاني ام! » آن فرمانده هم تكذيب مي كرد و مي گفت كه من اصلاً با تو رفت و آمد نداشتم. بعد از آن دادستان شروع كرد به خواندن، يكي يكي اسممان را مي خواند و اتهامات و محكوميتمان را اعلام مي كرد. يكي از ما معروف رضا قصاب به پنج سال حبس، محمد رنجبر و يك نفر ديگر كه اعتراف كرده بودند به پانزده سال، ما پنج نفر ديگر هم به هفت سال حبس محكوم شديم.
گروه محکومین
بعد از آن ما را به پادگان الرشيد بردند. تا غروب منتظر بوديم. در و پنجره هاي ماشين بسته بود و ما از گرما و تشنگي داشتيم خفه مي شديم. تمام لباس هايمان خيس آب شده بود، تا آخر شب در اين وضع بوديم. تا اينكه ما را به زندان محجر الرشيد فرستادند. زندان محجر ، انفرادي زندان شهر بود. منتها يك سري كه پناهنده شده بودند را هم آنجا مي آوردند تا به استخبارات ببرند. ما فهميديم كه اينجا جاي ماست و ديگر اردوگاهي در كار نيست و 7سال اينجاييم، نمي دانستيم آزاد مي شويم يا نه، جنگ تمام مي شود يا نه، چه اتفاقاتي قرار است بيفتد. ما 8 نفر را داخل يك سلول كرده بودند. محجر مثل سوله بود. سقف شيرواني با ايرانيت فلزي، يك راهروي سراسري داشت كه از وسط با يك ديوار و در جدا مي شد، يعني دو قسمت مي شد. وقتي وارد محجر مي شدي سالن سمت چپي 6 سلول داشت كه روبه روي هم بودند و سالن سمت راست هم 8 سلول داشت كه 5 سلول آن براي نگهداري زندانيها و يك سلول هم بدون منفذ و به صورت يك اتاق تاريك و كوچك بود كه انبار پتو بود و پر از شپش و موش بود و آنقدر كثيف بود كه هيچ كس رغبت نمي كرد حتي درش را باز كند. انتهاي سالن سمت راست L مانند بود، پايه ي L چند تا سطل آشغال و بشكه گذاشته بودند كه بسيار بوي تعفن مي داد. رو به روي پايه ي L هم حمام و دستشويي بود، در واقع حمام نبود بلكه پاگرد توالت حساب مي شد كه از آن به عنوان حمام استفاده مي كردند. يك تشت فلزي كهنه و خراب هم آنجا بود. آبي كه از شير حمام يا دستشويي مي آمد آنقدر كم بود كه براي پر شدن تشت بايد دو ساعت صبر مي كرديم . فقط نيمه شبها كمي وضعيت بهتر مي شد كه ديگر آن موقع درها بسته بود و كسي نمي توانست بيرون برود. بالاي سلول ها پنجره اي به اندازه 80 در 80 بود كه جلوي آن توري گذاشته بودند اما آنقدر روي توري گرد و غبار گرفته بود كه سوراخ هاي آن مسدود شده بود و نمي شد پشت توري را ديد. ديوار بين دو سلول حدود 2 متر بود. فضاي سلول هم تقريباً 3 در 3 بود. سلول يك در آهني داشت كه خيلي قطور بود. بالاي در سلول حفره گردي بود كه درپوش متحرك داشت و فقط از بيرون مي شد آن را كنار زد. ساختمان حدود 60 تا 70 سال پيش ساخته شده بود و بسيار قديمي بود. ارتفاع سوله حدود 5 متر، كه 2 متر آن ديوار بود. بين هر دو سلول يك ديوار 2 متري بود به طوريكه دو سلول از بالا به هم راه داشت اما بين سلول دوم و سوم نرده كشيده بودند.
نام اين زندان محجر بود. محجر از كلمه عربي حجره گرفته شده بود، يعني زندان اتاق اتاق بود.
- نحوه برخورد با شما در زندان محجر چگونه بود؟
نيمه شب بود كه به زندان رسيديم. كمي مضطرب بوديم چون نمي دانستيم اينجا نحوه برخورد چگونه است؟ آيا سخت تر از اردوگاه است يا نه ؟ داستان هايي از زندان هاي بغداد و شكنجه هاي آن شنيده بوديم كه اضطراب ما را بيشتر مي كرد. صبح سربازها درها را باز كردند. در ورودي كه باز مي شد، از بيرون چيزي مشخص نبود. در واقع هيچ كدام از سلول ها در ورودي آن محوطه را نمي ديدند. سرباز پس از باز كردن در كليد را به زندان بان داد و ما را هم به او نشان داد كه يعني اينها جديد آمدند و تعدادشان را براي آمار، غذا و مراقبت بياوريد. بيشتر زندانيان آنجا ايراني بودند. مسئول ايراني زندان كه آمد با پرخاش و عتاب با ما صحبت كرد كه شما از كجا آمده ايد و چكار كرده ايد، چرا براي دولت عراق دردسر درست مي كنيد، كارتان فقط مشكل سازي و شورش است. شما سرباز خميني هستيد؟ اينجا رئيس من هستم، هر كاري داشتيد بايد به من بگوييد. وضعيت زندان را برايمان توضيح دداد. خلاصه حرف هاي او ما را بيشتر ترساند. با خود گفتيم حتماً از آن جاسوس هاي حرفه ايست و ما چه جاي بدي آمده ايم. سربازها معمولاً تا شب خيلي كم داخل مي آمدند يعني فقط براي باز و بسته كردن در داخل مي امدند چون آنجا فضاي متعفن و بدبويي داشت و آنها نمي توانشتند تحمل كنندو دو ساعتي از باز كردن درها گذشت كه مسئول ايراني زندان دوباره آمد اما اين بار برخوردش كاملاً عوض شده بود و سر شوخي را با ما باز كرد و فهميديم كه او هم يك زنداني مثل خودمان است. تمام حرفهاي قبلي اش هم يك شگرد بود. او اسير ثبت نام نشده و از سرداران جنگ بود. تمام حرفهاي قبلي اش براي اين بود كه عكس العمل ما را ببيند. به ما گفت كه سردار گرجي نام دارد، خوزستاني و از سرداران لشگر 7 ولي عصر بود كه تقريباً اواخر جنگ اسير شده بود تا آخر هم در همين سلول ها ماندند. او فردي بذله گو و شوخ بود و در كارهايش قاطع و جدي بود. ايشان با همين رفتار و خويشان از زير شكنجه زندانهاي استخبارات درآمده بود و به اين حد رسانده بود كه اداره اينجا را كه زندان ساواك عراق حساب مي شد را به ايشان سپردند،يعني تا اين حد توانسته بود اعتماد عراقيها را جلب كند.چند نفر ديگر هم با ايشان بودند كه در سلولهاي سمت چپي بودند.سمت چپ كمي خنك تر بود و بوي بد آنجا كمتر بود.كار ما در آنجا همين بود كه در گرما باشيم،خاطراتمان را تعريف كنيم و برايشان توضيح دهيم كه اردوگاه چطور است و وضع آنجا به چه شكل است و خلاصه چيزهايي كه براي ايرانيهاي مفقود جذاب بود را بيان كنيم. آنها حدود يكسال بود كه در اين زندان بودند.





با سلام و آرزوی موفقیت برای شما عزیزان موصل 4،بسیار عالی بود.امیدوارم با انتخاب اسامی و تیتر مهیج تر برای این ماجراها جذابیت آنرا بیشتر کنید.